«من هيچ شبي چنان بيدار نبوده ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم، خواندم - به زمزمه اي براي خويش - و هر چه دقيق تر كه توانستم، در خود نگريستم تا سپيده دم و ديدم كه تنها «خسي» است و به«ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعاد»ي و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه اي. و هر جا. و تنها با خويش.»
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری