تبليغاتX
هوای خنک استغنا - 302. هاجر


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 کعبه نزدیک است،

سکوت، اندیشه، عشق

هر قدم شیفته­تر، هر قدم هراسان­تر، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین­تر، جرات نمی­کنی که پلک بزنی، میخکوبی، با حالتی سراپا سکوت، حیرت، شوق. همه تن چشم و تو تنها نگاهی دوخته به پیش رویت، چقدر تحمل دیدار سنگین است، دیدار این همه عظمت دشوار است!

از هر پیچی که می­گذری، دلت فرو می­ریزد که: اکنون کعبه! و اکنون در چند گامی او! لحظه ای دیگر در برابر او! در پیش نگاه من !در آستانه­ی مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت، یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دیگر هیچ!

ناگهان بر خود می­لرزی! حیــــرت، شگفتی! اینجا...هیچکس نیست، ایــــنجا... هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا! یک اطاق خالی، همین! احساست بر روی پلی قرار می­گیرد از مو باریکتر، از لبه شمشیر برنده­تر! قبله­ی ایمان ما، عشق ما، نمـــاز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دیگر هیچ!

ناگهان تردید یک سقوط در جانت می­دود! اینجا کجا است؟ به کجا آمده­ایم؟ قصر را می­فهمم: زیبایی یک معماری هنرمندانه! معبد را می­فهمم: شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف­های بلند و پر­جلال و سراپا زیبایی و هنر! آرامگاه را می­فهمم: مدفن یک شخصیت بزرگ، یک قهرمان، نابغه، پیامبر، امام ...!اما این...؟ در وسط میدانی سرباز، یک اطاق خالی !نه معماری، نه هنر، نه زیبایی... نه حتی ضریح پیامبری، مرقد مطهری، مدفن بزرگی... که زیارت کنم، که او را به یاد­آورم. که احساسم به نقطه­ای، چهره­ای، واقعیتی، عینیتی، بالاخره کسی، چیزی، جایی، تعلق گیرد.

اینجـــا هیچ چیز نیست، هیچ کس نیــــست!

ناگهان می­فهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیده­ای احساست را به خود نمی­گیرد. ناگهان احساس می­کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست ناگهان کعبه را رها می­کند و در فضا پر می­گشاید و آنگاه "مطلق"را حس می­کنی !آنچه را که هرگز در زندگی تکه­تکه­ات، در جهان نسبی­ات، نمی­توانی پیدا کنی، نمی­توانی احساس کنی، فقط می­توانی فلسفه ببافی، اینجاست که می­توانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بی­سویی را، "او" را!

و کم کم می فهمی که تو به "زیارت" نیامده­ای، اینجا سر منزل تو نیست، کعبه آن "سنگ نشانی است که ره گم نشود"، اینجا تنها یک علامت بود، یک "فلش"، فقط به تو جهت را می­نمود، تو حج کرده­ای، آهنگ کرده­ای، آهنگ مطلق، حرکت به سوی ابدیت، حرکت ابدی، رو به او، نه تا کعبه! کعبه آخر راه نیست، آغاز است !اینجا میعاد­گاه است: میعادگاه خدا و مردم، که " مردم خانواده خدایند و خدا نسبت به خانواده­اش از هر کسی غیرتمندتر است"! و تو؟ تا "توئی"، اینجا غایبی، مردم شو!

 "کعبه"، یک "مکعــــــب"! و چرا مکعب؟ و چرا اینچنین ساده؟ خدا "بی شکل" است، بی "جهت" است، بی "رنگ" است و هر طرحی و وضعی که آدم برگزیند، خدا نیست .این است که تو در جهت کعبه­ای و کعبه جهت ندارد. و اندیشه­ی آدمی "بی­جهتی" را نمی­تواند فهمید .نشان دادن بی­جهتی تنها بدین گونه میسر است: "تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد"، تا هر جهتی جهت نقیض خود را نفی کند، و مکعب تنها شکلی است که تمام این هر شش جهت را در خود جمع دارد. و رمز عینی کعبه که "به هر سو رو کنی، اینک روی او، سوی او کعبه در قسمت غرب، ضمیمه­ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان جهت داده است، دیواره­ی کوتاهی، هلالی شکل، رو یه کعبه: حجر اسماعیل .حجـــــر یعنی دامن. و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن. یک زن حبشی، یک کنیز، زنی که در نظام های بشری از هر فخری آری بوده است: هاجــــــــــــــــر.

هاجر در همین جا نزدیک پایه سوم کعبه دفن است. شگفتــــا!هیچ کس را-حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا خانه­ی خدا، مدفن یک مــــــــــادر !بی­جهتی خدا تنها در دامن او جهت گرفته است! کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی با خانه امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت، اما بی دامن هاجر چرخیدن بر گرد کعبه -رمز توحیـد!- طواف نیست، طواف قبول نیست!و اکنون در حرکت انسان برگرد خدا و مطاف تو: "کعبه­ی خدا " است و "دامان هاجر" !احساس انسان عصر آزادی و اومانیسم، تاب کشیدن این معنی را ندارد!

“خـــدا در خانه­ی یک کنــــــیز سیاه افریقایی “

 دکترعلی شریعتی

+ یکشنبه 1387/07/21 .مریم. |