تبليغاتX
هوای خنک استغنا - 294. سفرنامه 1


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

کان الله ولم یکن معه شی ء/ خدا بود و چیزی با او نبود.

-         "الان کما کان/ اکنون نیز چنان است که بود.          صحیح بخاری"

 

باید رفت، باید گریخت. از این همه من، از این همه من بی­ما، از این همه ریسمان، چنگ، وابستگی. وابستگی من به من. سکوت، سکوت، سکوت.

باید رفت، شبی، نگاهی، اشکی... فقط می­توان گریست، گریست، بر تنهایی، بر سکوت. بر "عاشق که همیشه تنهاست." گریست، در من که اصرار بر من بودن دارد. از گم­­شدن در من. در ندیدن، درد وابستگی، رنج پیوستگی. از "پیوستگی که وسوسه­انگیز است." از تلاش برای خاموش بودن، از لجن­ی که افکار سودایی به بار می­آورند. گریز از ظن­های که آشفته­ترت می­کنند، از چرایی این­گونه سخت، محتاج نگاهِ بودن.

باید گریخت، از هیجان بی­حاصل زندگی را زندگی کردن، از دوری که همیشه درمان بوده است. از دوری که بهانه­گیر است. از موطن­ی که بر دل می­نشیند و بر جغرافیا نام می­گیرد. از جنگ برای من بودن، ماندن در بکر تنهایی.

باید گریخت، به سرزمینی، ناحیه­ای، کنجی، گوشه تنهایی، آینه به آینه در خود گریستن، نگریستن و " گسستن" !

باید گریخت، ازمن­ی که زنجیر می­شود، از شبی که تقصیر می­شود، از نگاهی که معنی نمی­شود.

مبهم­ام، در تلاقی من و ما مبهم­ام. جز شانه­­های لرزان و سکوتی که اشک می­شود تبی ندارم، نه نامی، نه نای حرفی، نه...

سفر به شوق رهایی، برای باز نگشتن؛ "سفــــــــرآخــــــــرت".

به بهای دوری و دارایی، به ذکر حق و دعای نیک سرانجامی. امین.

 

-         همیشه فکر می­کردم روزی که عازم چنین سفری باشم، از ماه­ها قبل خودم را، روحم را، دنیایم را در مغناطیس نگاه دوست قرار می­دهم تا با حضور قلب و آگاهی کامل به شهر نور وارد شوم، اما با فرود هواپیما، به این فکر می­کنم که جز سکوت، خلا و فکر توشه­ای ندارم.  " یا رسول الله بی­فکر آمدم، رحمن و الرحیم بی­ادعا برای تماشا آمده ام..."

-         اینجا مدینه است، رویایی که لمس می­شود.

                                                                                                  13 رجب – ورود به مدینه

+ یکشنبه 1387/05/13 .مریم. |