تبليغاتX
هوای خنک استغنا - 252.داس بی دلهره ما


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

می طراود آفتاب ، نیمروز صحن های آرام ، مملو از راهیان ِ دلداده بر کاروانی همه ، کبوتر های سر به مهر و من ، خاموش – مسکوت ، نگاهی خیره ... نه دل به شکایه باز می شود ، نه داغی به درخواست . فقط آمده ام ، آمده ام که نگویم ، آمده ام که نخواهم ، نجوا نکنم ، شکوه نگویم ؛ به عهدی که بستیم و رنجی که کشیدیم .  قهوه ای چشمانم را خواب مشکی می پوشاند و جامه هایم که روزهاست به همسانی حضورت سیاه تر از غزل های بی مقصد  تو شده است و من که این روزها میشی ، سبز و آبی چشمان شما را همه سیاه می بینم و در آینه رنگی  جز هلال فرو خورده زیر چشمانم مجذوب خیره ای نمی شوم. آمدم و مهمان نوازم بودی ، طعم خوش هوایم بودی ، دیدار چهره آشنایم بود ، حلقه فیروزه دستانِ سردم بودی ، سرخی گونه های سوخته ام بودی ، اما دریغ تمدید خاطرات تلخ پروازم بودی . ( گفته بودم سر به مهر بماند این تقدیر ، چه نگویم رنجی را که فقط قلم انتهای فریادش است و مامن آرام اش ...) . به میان جمع می روم ، سر بر معبر زائران ات می سایم ، سلام می خواندم ، یس می گویم ، قاف می میرم ، قل می شکنم . همه را سر به زیر ، آرام سکوت می کنم . گوشه ای می نشینم و خود را به نشنیدن آرزوهای همه امیدوار می کنم ، چون دختر اعرابی راه می روم ، با اعراب دست می دهم و خود را در خود گم می کنم . با نوای اعزا  به شوق می آیم و در بعثت تو می مانم . می مانم در رنجی که می بری و غربتی که به خاک ماندی و تمام سرزمین ام را مهد   زادگان خویش رویاندی. به ضریحی و سبز جامه ای که همه از آن دم می زنیم و در  بی دری  خویش در می زنم . می دانم سخت اهریمن آیه های سنت های بی ریشه شده ام . تلخ در خود قربانی چشمان همیشه غایب تو می شوم . نمی گردم ، نمی مانم بی اذن خروج  به بیراهی خویش می گریزم... به تنهای شب سفر پناه می آورم ، صدایی از تو نمی شنوم ، خلاء و مکث – و مرور تمام لحظه های حضور . آرزو می کنم بالهایمان بسوزد و زمینی نیابیم . بیدار می شوم ، نشانی ز خانه ام نیست...

 " به شهر بازگردیم ، به این دیار نیاز – نیازمند امید – نیازمند رهایی ..  .  - حمید مصدق"

 

+ دوشنبه 1386/05/22 .مریم. |