تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

خدایانم را به کلیسا می­خوانم 
امروز هم می­تواند  " یکشنبه " باشد

               با بارانی که می بارد

یک به یک مقابل­شان می­نشنیم
این خدای من است، او که روح مرا از نو آفرید
کشیش اخم می­کند 
خدای خدایم  لبخند می­زند
ما به بازی  “ ماه و نگاه “ سکوت می­کنیم
نگاه می­گرید، ماه می­بارد
تولد شکل می­گیرد
صلیب می­درخشد
مسیح جام می­نوشد 
…..

موسیقی آرام سکوت را می­شکند
هیچ کدام پلک نمی­زنیم
اشک مضراب دارایی­مان می­شود
" یک فنجان ماه، لطفا !... "



1 دی 1386

+ دوشنبه 1388/09/09 .مریم. |

پرم از سکوت

زیبا معنایم کن...

بهانه­های شادی­مان بی­شمار

همین که تو هستی،

ما هستیم،

می­شود یک عمر سرشار بود.

اما خوب می­دانی که تقدس هر آنچه باید باشد و نیست،

          این روزها چه کم­رنگ شده است.

باران این حوالی چه ممتد می­بارد.

ساعت تحویل سال

آن اشک­ها

گواه این آرامش بی­شوق است...

مگر باز روزی در حرمش

آن بانوی مهر را باز یابیم....

+ جمعه 1388/08/08 .مریم. |

 

تو پناه منی

وقتی راه­ها

با همه وسعت­شان

تنگ می­شود.

 

دعای عرفه

 

+ سه شنبه 1388/05/20 .مریم. |


                                                     

 


عاشورا غنیمت نیست، قیمت است. قیمت آب و آبرو در پریشانی پرنده و سنگباران سایه­ها.

عاشورا ابتدای عشق است، در پایانه تشنگی با بادبانی برافراشته از خون.

عاشورا بی نوایی نیست، جهانی نی است و نوا. جهانی پر از پرنده و میله­های سوخته.

عاشورا غریب نیست، در سایه شعله­ها. شمشیر افتاده­ای است ایستاده در انتهای زمان با لبخندی آشنا.

عاشورا میدان مرگ نیست، مرد است. و مرد میدان است.میدان سرنوشت، بی­سرگذشت. در بی­قراری زنجیر و دل.

عاشورا تماشا نیست، طاقت است. و قیامت غیرت بر قامت زمین.

عاشورا چشم نیست، اشک است، در رقص آبی آزادگان، بی­حضور باران سرخ تشنگان.

عاشورا شور گل است، شکفته روی شمشیر و شانه­ها.

عاشورا نام نیست، نشان است.

عاشورا شناسنامه من است، با نام تو، که در خروش خون تو شمشیر می شود.

 

                                                                                     قربان نام تو - سید علی میربازل

پینوشت : زمزمه این روزهایم را از اینجا بشنوید ...

 

+ یکشنبه 1387/10/15 .مریم. |

 

دل­ام هوای شب­های آرام مدینه را دارد...

 

 

 

«من هيچ شبي چنان بيدار نبوده ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم، خواندم - به زمزمه اي براي خويش - و هر چه دقيق تر كه توانستم، در خود نگريستم تا سپيده دم و ديدم كه تنها «خسي» است و به«ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعاد»ي و ديدم كه «وقت» ابديت است،  يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه اي. و هر جا. و تنها با خويش.»

 آل احمد

 

پینوشت:  سوره  یاسین با صدای کودکی از بحرین...! (ازاینجا دریافت کنید)

 

+ یکشنبه 1387/09/24 .مریم. |

 

 کعبه نزدیک است،

سکوت، اندیشه، عشق

هر قدم شیفته­تر، هر قدم هراسان­تر، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین­تر، جرات نمی­کنی که پلک بزنی، میخکوبی، با حالتی سراپا سکوت، حیرت، شوق. همه تن چشم و تو تنها نگاهی دوخته به پیش رویت، چقدر تحمل دیدار سنگین است، دیدار این همه عظمت دشوار است!

از هر پیچی که می­گذری، دلت فرو می­ریزد که: اکنون کعبه! و اکنون در چند گامی او! لحظه ای دیگر در برابر او! در پیش نگاه من !در آستانه­ی مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت، یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دیگر هیچ!

ناگهان بر خود می­لرزی! حیــــرت، شگفتی! اینجا...هیچکس نیست، ایــــنجا... هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا! یک اطاق خالی، همین! احساست بر روی پلی قرار می­گیرد از مو باریکتر، از لبه شمشیر برنده­تر! قبله­ی ایمان ما، عشق ما، نمـــاز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دیگر هیچ!

ناگهان تردید یک سقوط در جانت می­دود! اینجا کجا است؟ به کجا آمده­ایم؟ قصر را می­فهمم: زیبایی یک معماری هنرمندانه! معبد را می­فهمم: شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف­های بلند و پر­جلال و سراپا زیبایی و هنر! آرامگاه را می­فهمم: مدفن یک شخصیت بزرگ، یک قهرمان، نابغه، پیامبر، امام ...!اما این...؟ در وسط میدانی سرباز، یک اطاق خالی !نه معماری، نه هنر، نه زیبایی... نه حتی ضریح پیامبری، مرقد مطهری، مدفن بزرگی... که زیارت کنم، که او را به یاد­آورم. که احساسم به نقطه­ای، چهره­ای، واقعیتی، عینیتی، بالاخره کسی، چیزی، جایی، تعلق گیرد.

اینجـــا هیچ چیز نیست، هیچ کس نیــــست!

ناگهان می­فهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیده­ای احساست را به خود نمی­گیرد. ناگهان احساس می­کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست ناگهان کعبه را رها می­کند و در فضا پر می­گشاید و آنگاه "مطلق"را حس می­کنی !آنچه را که هرگز در زندگی تکه­تکه­ات، در جهان نسبی­ات، نمی­توانی پیدا کنی، نمی­توانی احساس کنی، فقط می­توانی فلسفه ببافی، اینجاست که می­توانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بی­سویی را، "او" را!

و کم کم می فهمی که تو به "زیارت" نیامده­ای، اینجا سر منزل تو نیست، کعبه آن "سنگ نشانی است که ره گم نشود"، اینجا تنها یک علامت بود، یک "فلش"، فقط به تو جهت را می­نمود، تو حج کرده­ای، آهنگ کرده­ای، آهنگ مطلق، حرکت به سوی ابدیت، حرکت ابدی، رو به او، نه تا کعبه! کعبه آخر راه نیست، آغاز است !اینجا میعاد­گاه است: میعادگاه خدا و مردم، که " مردم خانواده خدایند و خدا نسبت به خانواده­اش از هر کسی غیرتمندتر است"! و تو؟ تا "توئی"، اینجا غایبی، مردم شو!

 "کعبه"، یک "مکعــــــب"! و چرا مکعب؟ و چرا اینچنین ساده؟ خدا "بی شکل" است، بی "جهت" است، بی "رنگ" است و هر طرحی و وضعی که آدم برگزیند، خدا نیست .این است که تو در جهت کعبه­ای و کعبه جهت ندارد. و اندیشه­ی آدمی "بی­جهتی" را نمی­تواند فهمید .نشان دادن بی­جهتی تنها بدین گونه میسر است: "تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد"، تا هر جهتی جهت نقیض خود را نفی کند، و مکعب تنها شکلی است که تمام این هر شش جهت را در خود جمع دارد. و رمز عینی کعبه که "به هر سو رو کنی، اینک روی او، سوی او کعبه در قسمت غرب، ضمیمه­ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان جهت داده است، دیواره­ی کوتاهی، هلالی شکل، رو یه کعبه: حجر اسماعیل .حجـــــر یعنی دامن. و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن. یک زن حبشی، یک کنیز، زنی که در نظام های بشری از هر فخری آری بوده است: هاجــــــــــــــــر.

هاجر در همین جا نزدیک پایه سوم کعبه دفن است. شگفتــــا!هیچ کس را-حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا خانه­ی خدا، مدفن یک مــــــــــادر !بی­جهتی خدا تنها در دامن او جهت گرفته است! کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی با خانه امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت، اما بی دامن هاجر چرخیدن بر گرد کعبه -رمز توحیـد!- طواف نیست، طواف قبول نیست!و اکنون در حرکت انسان برگرد خدا و مطاف تو: "کعبه­ی خدا " است و "دامان هاجر" !احساس انسان عصر آزادی و اومانیسم، تاب کشیدن این معنی را ندارد!

“خـــدا در خانه­ی یک کنــــــیز سیاه افریقایی “

 دکترعلی شریعتی

+ یکشنبه 1387/07/21 .مریم. |

 

 "راه تازه را

  سوی تازه را

  کار تازه را

  بودن تازه را

     و...

       خود تازه را!

 دکتر شریعتی"

    هر سو، هر جهت، هرنام، هر نگاه رو به سوی اوست. شش وجهی که تمام جهات را داراست، و زیباست برآیند تمام جهات که در آن صفر می­شود. نیست می شود. هیچ می­شود و هیچ، همه میشود. اعتقاد می­شود، ایمان می­شود،  هستی می­شود، قبله می­شود.

    او خدا می­شود و تو در ضیافت اش رسم مهمان­نوازی می­آموزی. می آموزی که می توانی کوچک شوی، آنقدر که بزرگ باشی. می توانی سرمست شوی، آنقدر که سکوت شوی، بهت شوی، شکر شوی. یک­سو، هرسو، هرآن، هست شوی. هستی منتهی به نیست. تو گرداش می­چرخی و به دنبال خویش می­گردی. می­سوزی و باز می­خوانی تمام اسما اش را.

   خاک کمترین­اش، در خانه بهترین­ات را مسح می­کشی، می­بویی، می­بوسی. زن برده سیاه چهره­ای را که در دامان خانه خدا آرمیده است را، جای پای ابراهیم را، زخمه دویدن­های هاجر را. هفت بار، هفت خلسه، هفت، هفت، هفت...

   می روی تا نرسی. تنها میروی تا رسم تنهایی بیاموزی. تنها می­روی تا تنهایی خدایی­ات را باور کنی- زندگی کنی. خدا شوی، خودآیی شوی. ..

+ شنبه 1387/05/26 .مریم. |

 

ش ط ح . . .
 ۱۳۸٧/٥/۱٧

«یا لطیف»

دو هفته آرامش، سکوت، و سپیدی سهم زیادی است برایت. سهم‌ات را دیوانه‌وار سر می‌کشی و تنها چند تا "شکرا للله" کوچک فرو می‌چکد روی دانه‌های بلوری... خدا به هول شدنت می‌خندد!

+

می‌گویی بنویس! از چه باید بگویم؟ آن سرزمین گفتنی نیست. شنیدنی نیست. باید تک تک سلول‌هایت نظر بازی را بیاموزند و به تماشا روند. تماشای عظمت. صادقانه بگویم این روزها بی‌کلمه‌تر از تمام شب‌هایی‌ام که طعم بوسه‌های عاشقانه‌ی خدا را می‌دهد. آخر خدا گاهی عاشق می‌شود. خدا که عاشق می‌شود، به طرز هولناک زیبایی، زلزله می‌آید، طوفان می‌شود و قانون‌ها را به هم می‌ریزد و تو دیوانه‌وار و مستانه دلت می‌خواهد بچرخی. بچرخی و عقل را پرتاب کنی در آسمان بی‌وسعت شهر وحی. بچرخی و غزل شوی در گوش‌های خدا... بچرخی و اشک شوی بر گونه‌های خدا... بچرخی و آب شوی کف دستان داغ خدا... بچرخی و بچرخی و محو شوی...

 

+

 

سکوت را نفس می‌کشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها. من چه گویم که تا نباشی و شب‌ها روبروی گنبد سبزش ننشینی و غزل نخوانی، اشک‌های مریم و فائزه و خلسه‌های عمیق حامد را نبینی نمی‌فهمی شب‌های پر از آرامش مدینه یعنی چه!

من چه گویم که تا نباشی و از زیارت روضه رسول الله رفتن جا نمانی که بعد او دست تو و همسفری‌هایت بگیرد و با نوازش بیاوردتان داخل و برایت چند نفر را بفرستد که دست‌هایشان را حلقه کنند که تو با آرامش در آن حلقه نماز بخوانی، نمی‌فهمی دلجویی‌های محمدی که تاب دیدن اشک‌های مهمانانش را ندارد یعنی چه!

من چه گویم که تا چند ساعت در آفتاب داغ بعد از ظهر عربستان پشت دیوارهای بقیع منتظر نمانی و شاهد سوختن پوست صورت همسفری‌هات نباشی و بعد سرگردان تمام بقیع را در حالی که آن چهار بزرگوار را نمی‌یابی ندوی و برخوردهای اعرابی که هنوز در جاهلیت مانده‌اند را نبینی نمی‌فهمی بقیع یعنی چه!

فقط مانده‌ام چرا روی ضریح رسول حک شده: «نفسی الفداء لقبر  انت ساکنه» و آن‌وقت نمی‌گذارند پیش مزارش اشک بریزیم، جان دادن، پیش کش؟!

تا نباشید و سحرها پشت دیوار مسجدالنبی مناجات حضرت علی را نخوانید و هی اعراب شما را دعوا نکنند و شما را پراکنده نکنند نمی‌فهمید سحرهای مدینه و غربت و بغض علی در مدینه یعنی چه!

باید باشی و یک شب بروی پیش سید محمد عمری، امام شیعه‌ی مدینه که آبرو بخشیده است. شهرک مانندی ساخته با زیبایی تمام، تا بفهمی چه کیفی دارد که در مدینه اذان را در دستگاه آواز ایرانی بشنوی و با مهر نماز بخوانی و بلند بگویی علی ولی خداست.

من چه بگویم که تا یک غروب جمعه در مسجد شجره با لباسی سراسر سفید روی زمین ننشینی و آن الله بالای مناره که در دل آسمان است دل تو را به بازی نگیرد و همه تن واهمه نشوی و نترسی از این که لا لبیک بشنوی و حال دگرگون روحانی را نبینی و بعد شهابی از دل آسمان نیاید و در قلبت ننشیند و دلت را آرام نکند که "هله نومید نباشی که تو را یار براند" و تو را مطمئن نکند که به انتظارت نشسته است و بعد یا ارحم الراحمین خطابش نکنی و با الله اکبر اذان شروع نکنی به گفتن "لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لبیک"نمی‌فهمی حس سرشار و پر شور محرم شدن یعنی چه!

کاش... چقدر غیر ممکن است وصف ماه بالای کعبه، وصف شب‌های عمیق مسجدالحرام، وصف صبح‌های سرشار کعبه، وصف طواف‌های ظهرهای داغ که هی بچرخی و حس کنی باید آنقدر آفتاب بر تو بتابد تا جوانه بزنی و از همه بالاتر وصف لحظاتی که تو پرده خوشبوی خانه خدا را ناز می‌کنی و تنها به او می گویی: "خدای گل گلی من!" و او تو را سفت در آغوش می‌گیرد و آن وقت تو خوب می‌فهمی معنی حرف ویکتور هوگو را که "قرار گرفتن یک بی‌نهایت کوچک در برابر یک بی‌نهایت بزرگ" و تو که آن همه کوچکی فقط در آن لحظه حس می‌کنی که بی نهایت شده‌ای و خدا می‌رود در تو و تو می‌روی در خدا و... کاش نامحرمی نبود اینجا! آن وقت برایت می‌گفتم که چه طور در برابر کعبه همه وردها و دعاها فراموشم می‌شد، که چقدر این شعر نظامی به دادم رسید توی هر دور طواف که می‌چرخیدم و ذکرم نام تو بود... زمزمه‌ام یاد تو بود... تو تا به حال در سکوت شب‌های مسجدالحرام طواف کرده‌ای؟ و بعد روبروی مقام ابراهیم، روبروی در کعبه بنشینی؟ که همسفری مثل حامد برایت آب زمزم بیاورد تا جرعه جرعه به کامت کشی و تمام جانت از آن زلال پاک پر شود؟ ماه درست بالای کعبه و ساکت باشد. در آن لحظات حس می‌کنی ذره ذره‌ات آرام آرام در دورهایی که گرد بیت الله چرخیده‌ای جا مانده و حالا دیگر چیزی از تو نمانده که بخواهی با حرفی سکوت ماه را بشکنی... تنها سکوت و آرامشی خلسه‌وار... چند ساعت می شود؟؟ نمی دانی! آنقدر که مرد عرب با صدای بلند و لحن خشن داد بزند: حاجیه خانم رو! رو! رو! الصلاه... الصلاه... نساء ممنوع! تو دیگر نیستی که بروی....کجا بروی؟؟ وتنها سکوت  و موج خلسه وار بیت الله... سکوت را نفس می کشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها...

 

+

آری خدا گاهی عاشق می‌شود و روزهای عاشقی خدا، روزهای سنگینی است... روزهای عاشقی خدا، خیس اشک است و لبریز درد... روزهای عاشقی خدا را روحم، قلبم و جسمم تاب نمی‌آورد... روزهای عاشقی خدا... بگذریم! بی‌کلمه‌تر از تمام شب هایی‌ام که طعم بوسه‌های عاشقانه‌ی خدا را میدهد... وقتی بخواهی آن لحظه‌های عمیق را توصیف کنی می‌رسی به همین شطحیه‌هایی که عقل دنیای مدرن تسخر می‌زند به آن. اما باور کن گاهی خدا آنقدر می‌بوسدت که دیوانه می‌شوی!

+

 

عکس‌ها را فائزه گرفته، دیدنی‌اند... گوارای وجودتان:

+ و + و + و + و + و + و +

 

 

  نوشته شده توسط: فاطمه l  l  لينک

+ جمعه 1387/05/18 .مریم. |

 

کان الله ولم یکن معه شی ء/ خدا بود و چیزی با او نبود.

-         "الان کما کان/ اکنون نیز چنان است که بود.          صحیح بخاری"

 

باید رفت، باید گریخت. از این همه من، از این همه من بی­ما، از این همه ریسمان، چنگ، وابستگی. وابستگی من به من. سکوت، سکوت، سکوت.

باید رفت، شبی، نگاهی، اشکی... فقط می­توان گریست، گریست، بر تنهایی، بر سکوت. بر "عاشق که همیشه تنهاست." گریست، در من که اصرار بر من بودن دارد. از گم­­شدن در من. در ندیدن، درد وابستگی، رنج پیوستگی. از "پیوستگی که وسوسه­انگیز است." از تلاش برای خاموش بودن، از لجن­ی که افکار سودایی به بار می­آورند. گریز از ظن­های که آشفته­ترت می­کنند، از چرایی این­گونه سخت، محتاج نگاهِ بودن.

باید گریخت، از هیجان بی­حاصل زندگی را زندگی کردن، از دوری که همیشه درمان بوده است. از دوری که بهانه­گیر است. از موطن­ی که بر دل می­نشیند و بر جغرافیا نام می­گیرد. از جنگ برای من بودن، ماندن در بکر تنهایی.

باید گریخت، به سرزمینی، ناحیه­ای، کنجی، گوشه تنهایی، آینه به آینه در خود گریستن، نگریستن و " گسستن" !

باید گریخت، ازمن­ی که زنجیر می­شود، از شبی که تقصیر می­شود، از نگاهی که معنی نمی­شود.

مبهم­ام، در تلاقی من و ما مبهم­ام. جز شانه­­های لرزان و سکوتی که اشک می­شود تبی ندارم، نه نامی، نه نای حرفی، نه...

سفر به شوق رهایی، برای باز نگشتن؛ "سفــــــــرآخــــــــرت".

به بهای دوری و دارایی، به ذکر حق و دعای نیک سرانجامی. امین.

 

-         همیشه فکر می­کردم روزی که عازم چنین سفری باشم، از ماه­ها قبل خودم را، روحم را، دنیایم را در مغناطیس نگاه دوست قرار می­دهم تا با حضور قلب و آگاهی کامل به شهر نور وارد شوم، اما با فرود هواپیما، به این فکر می­کنم که جز سکوت، خلا و فکر توشه­ای ندارم.  " یا رسول الله بی­فکر آمدم، رحمن و الرحیم بی­ادعا برای تماشا آمده ام..."

-         اینجا مدینه است، رویایی که لمس می­شود.

                                                                                                  13 رجب – ورود به مدینه

+ یکشنبه 1387/05/13 .مریم. |

 

سفر از  هیچ به سوی همه چیز ...

                                                                                                                  حلالم کنید.

 

+ چهارشنبه 1387/04/26 .مریم. |

 

 

زمر : قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ   ﴿ 44 ﴾     جزء 24  

بگو> :شفاعت ، یکسره از آن خداست .فرمانروایى آسمانها و زمین خاص اوست ، سپس به سوى او باز گردانیده مى شوید.

 

انا مجنون الحسین-علیه السلام

در آستانه ات در می کوبم ، سر به سجود می برم و نام تو را زینت گهواره کودک نابالغ خویش در لحظه های بی خبری می رویانم . به شکرت تسبیح شادمانی برگردن طغیان خویش می اندازم. با هوایت مَلک می شوم و در مـِلک ات حوا. ساغر جام ات می شوم و طرب ِضیافت مستانه ات. در کوچه ات رندانه جام می نوشم و بی دل نام ات را می برم . به رکن آزادگی ات ایمان می آورم و به شوق ات ره گم می کنم . خوان خویش را می بازم و نام خویش را می برم . تهی از من می شوم و غیر را در می نهم . به ذکرت سماء می شوم و به یادت اسماء حسنا. ...

 

                                                    

 

عاشورا غنیمت نیست ، قیمت است.قیمت آب و آبرو در پریشانی پرنده و سنگباران سایه ها.عاشورا ابتدای عشق است ،در پایانه تشنگی با بادبانی برافراشته از خون.عاشورا بی نوایی نیست ، جهانی نی است و نوا.جهانی پر از پرنده و میله های سوخته.عاشورا غریب نیست ، در سایه شعله ها شمشیر افتاده ای است ایستاده در انتهای زمان با لبخندی آشنا عاشورا میدان مرگ نیست ، مرد است . و مرد میدان است .میدان سرنوشت ، بی سرگذشت . در بی قراری زنجیر و دل .عاشورا تماشا نیست ، طاقت است .و قیامت غیرت بر قامت زمین.عاشورا چشم نیست ، اشک است ، در رقص آبی آزادگان ، بی حضور باران سرخ تشنگان.عاشورا شور گل است ، شکفته روی شمشیر و شانه ها.عاشورا نام نیست ، نشان است.عاشورا شناسنامه من است ، با نام تو ، که در خروش خون تو شمشیر می شود/قربان نام تو-سید علی میربازل

 

 

+ پنجشنبه 1386/10/27 .مریم. |

 

 

 

اى كه در پيمانش وفادار است

 اى كه در وفا كردن به پيمانش نيرومند است

اى كه در نيرومنديش بلند مرتبه است

اى كه درعين بلند مرتبه اى نزديك است

اى كه در عين نزديكى دقيق است

اى كه در عين دقت بزرگوار است

اى كه در عين بزرگوارى با عزت است

اى كه در عين عزت با عظمت است

اى كه در عين عظمتش برجسته است

اى كه در عين برجستگى ستوده است

 

جوشن کبیر

 

+ یکشنبه 1386/07/08 .مریم. |

 

می طراود آفتاب ، نیمروز صحن های آرام ، مملو از راهیان ِ دلداده بر کاروانی همه ، کبوتر های سر به مهر و من ، خاموش – مسکوت ، نگاهی خیره ... نه دل به شکایه باز می شود ، نه داغی به درخواست . فقط آمده ام ، آمده ام که نگویم ، آمده ام که نخواهم ، نجوا نکنم ، شکوه نگویم ؛ به عهدی که بستیم و رنجی که کشیدیم .  قهوه ای چشمانم را خواب مشکی می پوشاند و جامه هایم که روزهاست به همسانی حضورت سیاه تر از غزل های بی مقصد  تو شده است و من که این روزها میشی ، سبز و آبی چشمان شما را همه سیاه می بینم و در آینه رنگی  جز هلال فرو خورده زیر چشمانم مجذوب خیره ای نمی شوم. آمدم و مهمان نوازم بودی ، طعم خوش هوایم بودی ، دیدار چهره آشنایم بود ، حلقه فیروزه دستانِ سردم بودی ، سرخی گونه های سوخته ام بودی ، اما دریغ تمدید خاطرات تلخ پروازم بودی . ( گفته بودم سر به مهر بماند این تقدیر ، چه نگویم رنجی را که فقط قلم انتهای فریادش است و مامن آرام اش ...) . به میان جمع می روم ، سر بر معبر زائران ات می سایم ، سلام می خواندم ، یس می گویم ، قاف می میرم ، قل می شکنم . همه را سر به زیر ، آرام سکوت می کنم . گوشه ای می نشینم و خود را به نشنیدن آرزوهای همه امیدوار می کنم ، چون دختر اعرابی راه می روم ، با اعراب دست می دهم و خود را در خود گم می کنم . با نوای اعزا  به شوق می آیم و در بعثت تو می مانم . می مانم در رنجی که می بری و غربتی که به خاک ماندی و تمام سرزمین ام را مهد   زادگان خویش رویاندی. به ضریحی و سبز جامه ای که همه از آن دم می زنیم و در  بی دری  خویش در می زنم . می دانم سخت اهریمن آیه های سنت های بی ریشه شده ام . تلخ در خود قربانی چشمان همیشه غایب تو می شوم . نمی گردم ، نمی مانم بی اذن خروج  به بیراهی خویش می گریزم... به تنهای شب سفر پناه می آورم ، صدایی از تو نمی شنوم ، خلاء و مکث – و مرور تمام لحظه های حضور . آرزو می کنم بالهایمان بسوزد و زمینی نیابیم . بیدار می شوم ، نشانی ز خانه ام نیست...

 " به شهر بازگردیم ، به این دیار نیاز – نیازمند امید – نیازمند رهایی ..  .  - حمید مصدق"

 

+ دوشنبه 1386/05/22 .مریم. |

 

"یا من ارجوه لکل خیر...

ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی

و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی

ای آنکه عطا کننده  بسیار در برابر اندک منی

ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی

ای آنکه عطا کننده ای به کسیکه نخواهد و کسی که نشناسد

رحمت عطا کن از مهر خودبر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را

و دور گردان بدی ها را... بیفزای از فضل و بخشش ات بر من  .."  - دعای ماه رجب –

 

 "شب آرزوها"

                   شب  دارم !

                                       آرزویی ندارم !

 

+ سه شنبه 1386/04/26 .مریم. |

 

                                
                                                      
    
"فإن لم يصبها وابل فطل"*
تو زمين باش تا او آسمان باشد،
گاه بارانش بر تو مي بارد
و گاه آفتابش بر تو مي تابد،
گاه ابرش ترا در سايه ي خود مي پروراند
وگاه نفحات لطف او بر تو مي وزد
تاپخته گردي.
اگر از دولتياني همه راست گردد
و اگر از بي دولتاني کس چيز نتواند کرد.
 
 
* سوره ي بقره آيه 265
-> آن یار مهربان که زما دل برید و رفت ...                                   
 

+ سه شنبه 1386/01/14 .مریم. |

 

 

 

اگر نشان خدا را از تو پرسیدند بگو

هیچ گاه نبوده است و نخواهد بود !

بگو از سر آن دار بلند که برمی گشتی

یک نفس بود ، همان نفس ِ بد من بود!

اگر کودکِ احساس رنجید

موهایش را به نسیم نوازش موزون کن

اما هیچ وقت نگو همیشه هست ، اوست !

اگر از سر الا کلنگ دلت یک دگمه برهنگی افتاد

هیچ مگو ، رهایش کن !

باد و باران موسیقی طبیعتند

تو خراب اش مکن

اگر از سر عادت دلدادی

عشق مخوانش ، آفت همراهی است او

اگر همه جا را گشتی و نیافتی هیچ مگو

یک لحظه ، یک آن ، یک تبسم

خیره ! تشنه ! شاد نگاهش کن

او زاده خیال توست

جمله اول دیکته های پر غلط

نام آشنای اول مهر و مکتب

او خدای توست !

 

 

 

پینوشت :         خدا " خوبی " است !

 

 

+ سه شنبه 1385/12/01 .مریم. |

 

 

       انا مجنون الحسین-علیه السلام

 

                                      

 

 

  فصل را گذراندیم بی آنکه بیندیشیم شبی بی مهر یار ، یارای مهر مان هست یا نه ! می گویم خوب بود ! خوب !!تمام بیداری شب و آشفتگی روز ... تمام  التهاب هر آنچه باید می بود و توان  به کمال به یارای آن شتافت ! تمام مهری که تو هدیه ام کردی و لبخندی که بر سرخی چشمم نشاندی !

     این روزها تمام زمزمه ام شکر دلدار است ! همان داستان دوست ! "خدا لباس دوست بر تن کرد ، دوست راه را نشانم داد " …  سجاده تنها فراقت دل بود و انیس مانوس تمام ! باورت هست ، اولین ارجاع ! اولین " تو منی و من تو" ! دستان خوشه چین هنوز تشنه آن دشت وسیع است که هر غروب برای دیدنش دلم لک می زند ! عریان از خویش و تهی از منت ارادت ، تمام آفتابگران های طلایی مزرعه را می بوسم و باز تشنه و گرم به بالین نیاز تو می نشینم ! آخر استغنا از هر دری شاید ، تویی که سزاوارترینی به حاجتم ، مگر می شود بی تو بیندیشم ! تویی که غافل ام کردی ، تا تو را جویم ! دردم دادی تا دردمندات باشم ! مرگم دادی تا زنده ات باشم !

    روزهای سبز ، روزهای علم  ! روزهای خیمه های برافراشته ! روزهای مرور ! روزهای "" آزاده باش"" ، رها باش ، خودت باش ، نیکی باش ،  ….  روزهای نوحه های کودک ؛ گهواره و سفید قامت تشنه..

  هنوز نیامده و نخوانده نشان هایت  تمام نور می شود ، کودک می گرید ! نه به غم ! نه !! به شادی این شبها ! به زنده نام ات در پس هزاران سال تاریخ ! به اشک شفاعت و شب شمع ! به شادی پیوند دو نگاه و سرافرازی حق !

      قسم به جنون ! به صبر ! به انتظار ! به شفاعت ! به هر آنچه نام تو منشا و شان آن است ، آرام ِ آرام ام را آرام گردان و حرم آزادگی \ حسین \ را زینت دل هایمان گردان !

 

 

 

+ جمعه 1385/11/06 .مریم. |

 

کاروان به راه افتاده است

دریغا

   دریغا

من در خویش جا مانده ام

                                         

 

                        

                                           

 

 

هوای رفتن دارد این دل ،جایی که نه من باشد و نه دلی و نه تویی،  دورترین نقطه امن خیال  که نه یادت باشد و نه یادم باشد و نه یادش باشد .جایی که هیچ نخواهم  ،  هیچ نگویم  ... معبودم ، انیس ام ، مهمان پذیرم ... از هوا ها پر گشته ام در هوای تو رام گشته ام،حرم امن تو را خواهم...به آهی که دریغش کردم .به سنگی که نصیب اش کردم.به جویی که زمزم اش کردم.مرا به خویش بخوان ،به آن  خلاء نیاز و ناز و راز و راز...به آنجایی که خودخواهی ام عاشقم نکرده باشد ودریای بی کران تو راهیم کرده باشد.به آنجایی که تو را برای دیگری نخوانم و نخواهم و نرانم...معبودم ، معبودم ...غربی ترین ابهام پرستش در جانم هنوز سرگردان غربت اوست ...

 

هله  یار می آید

هله یار ما با یار می آید

هله یار ما با یاد ما می آید

 

 

 

+ سه شنبه 1385/10/05 .مریم. |

 

                                               

 

سلام بر او، آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مى‏ميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مى‏شود! (15)و در اين كتاب (آسمانى)، مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانواده‏اش جدا شد، و در ناحيه شرقى (بيت المقدس) قرار گرفت; (16)و ميان خود و آنان حجابى افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد). در اين هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستاديم; و او در شكل انسانى بى‏عيب و نقص، بر مريم ظاهر شد! (17)او (سخت ترسيد و) گفت: «من از شر تو، به خداى رحمان پناه مى‏برم اگر پرهيزگارى! (18)گفت: «من فرستاده پروردگار توام; (آمده‏ام) تا پسر پاكيزه‏اى به تو ببخشم!» (19)گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلوده‏اى هم نبوده‏ام!» (20)گفت: «مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مى‏آفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم;) و او را براى مردم نشانه‏اى قرار دهيم; و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد)!» (21) سرانجام (مريم) به او باردار شد; و او را به نقطه دور دستى برد (و خلوت گزيد) (22)درد زايمان او را به كنار تنه درخت خرمايى كشاند; (آنقدر ناراحت شد كه) گفت: «اى كاش پيش از اين مرده بودم، و بكلى فراموش مى‏شدم!» (23)ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد كه: «غمگين مباش! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرار داده است! (24) و اين تنه نخل را به طرف خود تكان ده، رطب تازه‏اى بر تو فرو مى‏ريزد! (25)(از اين غذاى لذيذ) بخور; و (از آن آب گوارا) بنوش; و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار! و هرگاه كسى از انسانها را ديدى، (با اشاره) بگو: من براى خداوند رحمان روزه‏اى نذر كرده‏ام; بنابراين امروز با هيچ انسانى هيچ سخن نمى‏گويم! (و بدان كه اين نوزاد، خودش از تو دفاع خواهد كرد!)» (26)(مريم) در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد; گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! (27)اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كاره‏اى!!» (28)(مريم) به او اشاره كرد; گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!» (29)(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم; او كتاب (آسمانى) به من داده; و مرا پيامبر قرار داده است! (30)و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده; و تا زمانى كه زنده‏ام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است! (31)و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده; و جبار و شقى قرار نداده است! (32)و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!» (33)اين است عيسى پسر مريم; گفتار حقى كه در آن ترديد مى‏كنند! (34)

 

++ سوره مبارکه مریم××

منبع ترجمه سایت شهید آوینی

 

 

+ یکشنبه 1385/10/03 .مریم. |

 

کتابی است بی هیچ شک برای هدایت پرهیزکاران

 

 

                                                               

 

 

 

اما من تو این دوسالی که از مرگ بابا بزرگم می گذره ، فهمیدم  "رفتن و نبودن " آدم های مثل اون که با دل های پاک و مومن شون عافیت طلبی رو رها می کنند  و مثل یه مومن واقعی به قرآن عمل می کنند ، بین ما ها و تو شهر هامون یه جور عذابه. آدم ها ی که تا هستند خدا به خاطرحضورشون بلا ها رو از مردم دور می کنه ...

خدایا کمکمون  کن این آدم ها رو بشناسیم و قدرشون رو بین خودمون بدونیم ...

 

 

لینک صوتی سریال صاحبدلان

 

 

 

 

+ شنبه 1385/08/06 .مریم. |

 

"الهی بی نشانم به نشانه هایت"

 

 

الهی آنگاه که دوام را بر دوری بنا نهادم ، دیدم آنچه را نباید می دیدم و

 آنگاه که لب به خاموشی بستم ،شنیدم آنچه را سکوت کردم ...

 

 الهی به شب بیدارم و به سحر هشیار ...

 که اولین و آخرین دستگیرم تویی ...

 

 الهی مه رویان بسان دی ، هر روز می آیند و نسیم وصلم می دهند ...

آنکه را مست عطر تو گشت کجا شتاب یابد؟ ..

 

الهی دینداران سیه پوشت ، رسوایان بی علم اند ...

به شوق نگاهی خان می بازند و به اشکی ره توبه می پیمایند

 

الهی دیده مهر از نگاه غیر چرکین است ...

از منبر نشینان بی خانه ات بس دلگیر است ...

 

الهی به بنده نوازیت

از هوای خویش سیرابم کن

 و چشم امیدم را برمردمان کور گردان ...

 بینا به حقایقم گردان و

 زنده به چشمه صراط ات ...

 

الهی شاکرم به راهی که نرفتم و تو دلیلم بودی ...

 فردایم را دردمند ماندگاری امروز ام نگردان

 که مرا جز یکتایی ، همه هیچ است ...

 

الهی گزاف گویان صحرای پیرامونم را

 به نور توفیق خویش رهنما باش ...

 

الهی تنهاییم را سرشار گردان و

 تنهاییم را مگیر ...

 کین درد نفهمیدن

 خستگی سالهای استغنایم را سنگین تر می کند ...

 

الهی گر او را بدین خانه می نوازی ، آسانم کن

و چشم دیده ام را بر شب بی انتهای بصیرت خویش روشن گردان ...

 

الهی آرام ام گردان و جوششم کن ....

 و آن کس را که بر سیاهی خویش نقاب دوستی می زند

 و شهد مجلس ام می شود خار گردان ...

 

الهی دلم را قوی گردان

 تا نیاویزم بند محبت بر فریب خویش

 و قلبم را وسیع گردان

تا وابستگی های بی ریشه و نا ماندگار را در خویش بمیرانم ....

 

 

الهی مهر را مهری جز مهر تو نیست

انیس مهر اش را از مهرت سرشار گردان ...

 

 

 

+ یکشنبه 1385/07/30 .مریم. |

 

" ق

قسم به قدس قدرت

ما بنای محکم اساس نهادیم

و آن را به زیور ستارگان رخشان آراستیم

و باران با برکت را نازل کردیم

در اول بار آفرینش را از نیستی به هستی آوردیم

ما انسان را خلق کرده ایم

و از وساوس و اندیشه های نفس او کاملا آگاهیم

که از رگ گردن به او نزدیک تریم

و ما زمین و آسمان ها و آنچه بین آنهاست

همه را در شش روز آفریدیم

پس تو ای رسول

صبر کن

و به حمد و ستایش خدا تسبیح گو"

 

 

+ چهارشنبه 1385/06/15 .مریم. |

 

عشق خیلی خنده دار است؛ خیلی هم گریه دارد...

یا هست یا نیست؛ اگر نیست که نیست و

 اگر هست و اگر باشد و اگر یافت شود در تو آن وقت، دیگر تو نیستی!

 این هم گریه دارد و هم خنده...

تو نیستی وقتی که عشق نیست...

و تو نیستی وقتی که عشق هست...

... هستی و نیستی... نیستی و هستی...

 

 

(کلیدر؛ محمود دولت آبادی)

 

 

........

 

 

 

 "الهی چطور بخوانم تو را                            " الهی کیف ادعوک

                       و من منم                                            و انا انا

و چگونه قطع امید کنم از تو                         و کیف اقطع رجائی منک

                         که تو تویی!"                                     و انت انت"

 

 

مناجات امام سجاد 0ع0

 

 

-امروز صدبار خواندم تو را  و دانه های تسبیح یکی کم آمد !  

 

 

+ یکشنبه 1385/05/22 .مریم. |

 

شب آرزو ها ...

                                                      

 

                                                        

 

 

 

معبودم

 

آرزویم تو بودی

و حال که هستم

که هستی

              آرام دارم

 

 

 

آرزوی آروزیم را آرام گردان

 

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/05/04 .مریم. |

 

چند روزی است

با صدای  اذان بیدار می شوم

چشم که می گشایم

موذنی نیست

 

باورت هست

خدای شما

مرا به – خود – می خواند

 

دلم تسبیحی از فیروزه می خواهد

می خواهم شکر ِ سرشار به جا آورم

 

راستی

وقتی به مصاف طبیعت می آمدم

اولین چیزی که در سحر زمزمه می کردم

زیارت ِ همیشه سبز ِ کربلا بود

 

مسیح می داند

من بی تقدس ِ  جاری نور

هیچ ام !

 

بگذار آنها

مرا باز  کـــــــافـــــر بنماند

 

 

+ جمعه 1385/04/09 .مریم. |

 

 

 

...و اصطنعتك لنفسي*

 

 

                                                    .... لنفسي      

...تو را براي خود پروردم

...تو را براي خود برگزيدم

.... براي خود

         ...براي خود ساختم

 

 

 

 

*طه -41

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/25 .مریم. |

 

 

یا رفیق من لا رفیق له

ای رفیق کسی که رفیقی ندارد

 

 

 

+ شنبه 1385/02/30 .مریم. |

 

  

بار خدایا

در این آستانه بودن و سخت ماندن

نیازمند نگاهی هستم تا راه را از بی راه بشناسم

و نیروی که توان پیمودنم دهد

 

جز بارگاه تو

مامنی ندارم  که همه تویی و باقی منم

 

توان سخت کوشیدن و کوشیدن ام

ارزانی فرما

 

دستانم را بگیر

و آنی مرا به حال خویش وا مگذار

 

 

                                   و طعم خوش رسیدن را

در پس آزمودن و آزمودن

ارزانی وعده های راستین خویش گردان

 

+ سه شنبه 1385/02/26 .مریم. |

   

 

خرسند از آنم که باردگر انعکاس روح را به حضور دل میزبان هستم

 

 

خرسندم در شادی قلبی که به لبخندی اوج را می طلبد و

ثنا گوی ندای هستم که مرا به خویش می خواند  !

آنجا که من نیستم و او هست !

من فریاد سر می نهم و

 او عین عمل را در غیبت من به تجلی می نشاد !

و باز مردی جلوگر می شود در قامت دوست !

احرام به تن می گیرد و من لبیک می شوم !

من خنده و اشک و اه می شوم ! او در کعبه طواف می شود !

من راهی خویش می شوم ! دوست راهی من می شود !

من سجده و او نشانم می شود !

من اشک و او نگاهم می شود !

                          من سماء و او شبابم می شود !

من مست و او ساغرم می شود !

من بنده و او منعمم می شود !

 

 

....

 

 

                                                    

+ یکشنبه 1384/05/23 .مریم. |

 

ای دل که درد را با تمام وجود چشیده ای ، ای سکوت بی انتها ، مگر جز غربت به لمس حضوری رسیده ای که چنین آشفته خنجر به هجومی میزنی که صبر نامش نهادی ! آی هیاهوی غیر ، مگر رسالت خویش را زیاد برده ای ؟؟ مگر کس جز خویش منجی رنج خویش می یابی ؟ هان ؟ معما، چشمان سرخ ! با توست انتخاب ! باز سفر بی مقصد ؟ باز قبول همه جز خود ؟ باز ذره ذره خرد شدن و فراموش شدن ؟

 

مگر جز اینم چاره است ؟؟ دلتنگم ! دلتنگ ِ خود !دلتنگ هرآنچه باید باشم و نیستم ! دلتنگ رویا های که در سر رویاندم و نهیبی همه را در هم شکست ! دلتنگ سلامی که بی خداحافظی ز یاد رفت ! ! آه ،چه غربت گریزی ! چه بی بهانه خندانی ! ؟

 

کودک همسایه به رویم می خندد ! او پاک است و همه را می بیند ! او خواندم و من با نگاهش به تلخی گریختم ! آخر او خواندم !وای خواندم ! و خدای که در همین نزدیکیست ! و من چهل شب او را خواندم و گناه من خواستن بود ! و او بهترین را برای من برگزید و من نفهمیدم ! سجاده به شکوه .... وای گویا از خود می گریختم و از خامی خویش ! من فریب را زیستم و پیامبر آیه های شیطانی را در نوایم خواند ! و من در پی خویش می دویدم و سایه ام را نمی دیدم !او نیز نور را از من تمنا می کرد و من نمی دیدم !

 

من اگر سراپا دردم ، باز هستم ! تو گبر و پارسا را وظیفه خود داری ! مگر نه ؟ منم گبر و توام منعم !

 

هوای خویش را گم کرده ام ! امشب در خیابان بی کسی خویش ، می دویدم ! نور را دیدم ! خورشید نبود اما مهتاب هم چون من است ! نور را در شب زنده نگه می دارد !

و من در سیاهی ها می ایستم ! همچنان پابرجا ! می دانی چــــــر ا؟

چون هستم ، پس باید باشم !

 

....

 

می بینی ؟ نوشتن نیز از من می گریزد ! هجو می گویم ، می دانم ! ولی می نویسم !

شاید خواندیم !شاید بشنویم !

هنوز در خوابم خاطره ات هست ! ولی نگاهت را حتی در رویا از من دریغ داشتی !

چشمان سبزات را پرده ای سیاه پوشانده بود ! آخر تو خود می دانستی من به نگاهت شادم !

و آن را نیز از من گرفتی ؟

 

به او می گویم : دگر به اعتقاد ، اعتقاد ندارم ! به عشق ایمان ندارم ! اصلا ایمان ندارم !

نه ! اشتباه نکن ! کفـــــــــر نمی گویم ! فقط "  او" ست ! وجز او «نیســـــت» !

 

می توانی سرگردانیم را بخوانی !؟

مهم نیست ! دگر خوانده شدن هم مهم نیست !کاش فقط باشی !

کاش فقط باشی ! هر آنچـــــــه مـــــــن نــــیــــستـــــــم !....... شاد!....... قلبا شاد !

 

شاد ی هنر نیست !موهبت است ! موهبتی که به یقین از آن می گریزیم و وقتی سایه اش را در گودی چشمان خماری می بینیم !، می پنداریم چقدر حقیریم ! حقیر بودن ! خواستن !

 

صدای نور می آید ! شب تاریک است به روشنایی دلم که بی بهانه غمگین است !

و همه انتظار مهــــــــر از آن دارند و من در خرجین خویش هیچ ندارم ! حتی غرور !حتی نفرت !هیچ ندارم ! حتی خویش را !

 

و بی پروا مکث ثانیه ها را می شمارم ! به هــــــــفـــــــت که می رسم سکوت می کنم !

شاید به یمن نگاهش خویش را باز یابم !

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضــــــــــــــــــــــــا!

باز می ایم و خود را در هجوم عاشقانت گم می کنی !مبادا سیاهی نگاهم معصومیتت را بیازارد ! ما عهد ها داشتیم ! یادت هست ؟ بگذار چون دوست باهم سخن گویم ! عهد بستیم نگاهم را به غیر نخوانم !عهد بستیم راهــــــــم باشی و نـــــــورت فانــــوسم ! عهد بستیم بـــــــاشم ! همه ، هیچ باشم و فقط باشم !

پایم لرزید ، می دانم ! دگر نیامدم ، می دانی ؟

شرم بود و مستی ! باز می ایم ! سراپا می آیم !خاموش و شعله ور می آیم ! تنها می آیم !

کــــــــــــــــــــــــــــــاش بیــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــم !

 

 

.... اشک مجالم نمی دهد !

 

 

 

 

 

 

+ شنبه 1384/05/15 .مریم. |

 
 
﴿ بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

فصل لربک وانحر

 ان شانئک هو الابتر

 

+ چهارشنبه 1384/05/05 .مریم. |

 

وَ نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الذَّینَ استُضعِفوُا فِی الاَرضِ

 وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثیِن

 

+ پنجشنبه 1384/04/02 .مریم. |