تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

سال ما، سال پر بارانی بود.

      که سوسوی نگاهت از آغاز باران بود و به حرمت سالهای دلدادگی آرام، همچون تمام نامه­های خیس­مان، در جشن نگاهمان باران آمد. آنقدر که سفیدی دامن پرچینم را باران به تبرک چشمان آسمان جنون­بار رنگین کرد. تجسم خوشبختی­مان، شنیدن تپش گام­هایت و لبخند سخت واقعیت­ات تصویر پیش­ روی دنیایی بود، که ما با رویاهایمان می­خواستیم بسازیم.

می­خواستیم در تنهایی، رها باشیم.

 می­خواستیم ستون­های یک خانه، مستقل، با هم باشیم.

می­خواستیم چنان یکی باشیم که هم را، خود ببینیم.

می­خواستیم شادی عروسک­های تقدیرمان بر رفاه خودمان مقدم بدانیم.

می­خواستیم متفاوت دوست­ داشتن را زندگی کنیم.

می­خواستیم باور عاشقی را در هم برویانیم.

می­خواستیم سکوت را معنا کنیم.

 می­خواستیم فانتزی ذهن هم را زندگی خود بدانیم.

می­خواستیم ناز هم و نیاز هم باشیم.

می­خواستیم شادی هم و دل­آرام هم باشیم.

 

ما یاد گرفتیم می­توان با هم بود، ولی از هم بند نساخت.

ما یاد گرفتیم شادی­هایمان را در جمع دوستان و نزدیکانمان جستجو کنیم.

ما یاد گرفتیم رازهای ناگفته­ی ما، پایه­های خانه­ی دل مشترک­ ما هستند.

ما یاد گرفتیم توجه به شادی­های کوچکمان موجب رضایت قلبی بزرگ ما خواهد شد.

ما یاد گرفتیم می­توان بی­کلام در حرم نگاهمان، آرام شویم.

ما یاد گرفتیم به شنیدن هم و به سکوت هم احترام بگذاریم.

ما یاد گرفتیم شاد کردن هم، خودمان را سرشار از آرامش خواهد کرد.

ما یاد گرفتیم خودمان را در نگاه هم ببینیم، نه در آینه­ی چشم دیگران.

ما یاد گرفتیم زندگی سخت ساده است، اگر فقط خودمان را نبینیم.

ما یاد گرفتیم بحث و گفتگو، جزیی از روابط سالم انسانی است.

ما یاد گرفتیم در قاب خاطراتمان، روزهای خاکستری را پر رنگ نکنیم.

ما یاد گرفتیم انتظار آرامش، بی­قراری می­آورد.

ما یاد گرفتیم می­توان گاهی بی­بندوبار عاشق بود.

ما یاد گرفتیم فرصت تنهایی، مجال مرور دنیایمان را به هم بدهیم.

ما یاد گرفتیم باهم بی­بهانه می­توان گریست و بی­مهابا قهقه سر داد.

ما یاد گرفتیم بر پایه­ی شناخت و اعتماد هیچگاه به خود شک نکنیم.

ما یاد گرفتیم شرایط ما دنیای ما را می­سازند، نه ایده­ال­های ذهنمان.

ما یاد گرفتیم هیچگاه تسلیم بازی زندگی نشویم.

ما یاد گرفتیم توان هم برای پیمودن مسیر دلخواهمان باشیم.

ما یاد گرفتیم به تصمیمات هم احترام بگذاریم.

ما یاد گرفتیم شریک مرزهای جغرافیای احساس و منطق هم باشیم.

ما یاد گرفتیم همیشه رویایی در سر داشته باشیم و هر روز آن را در دنیای هم برویانیم.

ما یاد گرفتیم در حال زندگی کنیم و نگذاریم غم دیروز و فردا لذت امروز را از ما بگیرد.

ما یاد گرفتیم خودمان مهمتر از گرفتاری­هایمان هستیم.

ما یاد گرفتیم زندگی را در بهانه­های کوچک حس کنیم.

ما یاد گرفتیم سفر داشته­ی ارزشمند ماست.

ما یاد گرفتیم دوری و فراق، لذت حضور را بیشتر می­کند.

ما یاد گرفتیم دوری همیشه درمان بوده است.

ما یاد گرفتیم چون کودکان، بی چشم­داشت بهم محبت کنیم.

 

من دیدم تعبیر تمام غزل­های بی­قراری­ام را در نگاه تو.

من دیدم آرامشم را در شهد سبز چشمانت.

من دیدم تمام سکوت و صبر یک مرد را در قاب نقاب تو و در بهت تو شیدایت گشتم.

من دیدم امنیت و پناه شانه­های تو را و لذت هم­آغوشی­ات را نفس کشیدم.

من دیدم پاکی دل ساده تو را، که از فرط سادگی پیچیده می­پنداشتمش.

من دیدم صدای شعر تو را، طنین بیقراریت را و دنیای حریرگونت را.

 

و حال در سالگرد جشن یکی­شدنمان آرزوی آرامش برای کلبه­ی دنج تنهاییمان دارم.

همیشه همراهت مریم

میلاد امام رضا(ع) - به رضایش رضا -

 

+ چهارشنبه 1387/08/22 .مریم. |

 

" به زبانی مشترک رسیده­ایم

همانندی بازی نوکلئون­ها و زندگی

طبیعت رساترین آموزگار ماست ..."

 

دوست و همراهِ بهترینم؛ محمد

   شادمانه اخذ مدرک دکتری ات را تبریک می­گویم و آرزوی بهترین­ها را برایت دارم.

­ 

هسته­ای نوشت: مهمان خدا و ...؟!!!

+ یکشنبه 1387/06/31 .مریم. |

 

امشب
شعري نخواهم نوشت

بيست و سومين شمع را
براي تولدت روشن ميكنم
و پرهايم را طواف ميدهم
بر گرد آتشي كه تــــو در جانم روشن كرده يي

بيست و سه تكه خاكستر كوچك كافي است
تا پر سوخته حرمت پيدا كند.

جشن تولد توست
و من
بيست و سه بار به دنيا مي آيم و خاكستر مي شوم
تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!


شمس لنگرودي

                    
 

حالا نه دلهره جسارت به تو را دارم ، نه با حرم دستان سردم به جشن چشمان تو می آیم . می آیم و برای روز میلادت شمع های سالهای ساده دلدادگی ات را روشن می کنم . دیگر برای توجیه لحظه های جاری سکوت به صلیب مسیح پناه نمی برم * و آیه های رویش خویش را با هجای استعارات نامانوس بر سردر ترانه هایم نمی کوبم . حالا که آمده ای و رویاهایمان رنگ واقعیت گرفته است ، با تمام آنچه مهر می نامیم اش جام می نوشم و جاودانه نام ات را می خوانم . غزل چشمانت را خنک قمار روزهای گریز و بخشش خویش می کنم و برای لحظه های بارانی عبورت کفش های رهایی جفت می کنم . بی بی را به ضیافت آفتاب خانه ای می برم که همسایه اش دگر در لفظ سیب تنها نمی ماند و برای روشنی شب هایش برق چشمان تو را نمی خواهد . حالا آب و آینه بدرقه امروز تا فردای سفرمان می شود و رویش جرعه نگاهی برای سالهای زنده-گی مان بس خواهد بود . بردر دار قالی گل های سرخ می روید و خانه مان گلستان دستان مادر می شود . لبخند جان می گیرد ، تو آرام سعدی می خوانی و من دلتنگ می شوم . تو راز می گشایی و من آرام می شوم . تولد هر آن در نگاه مان شکل می گیرد و جشن در رقص چشمانت می بارد . .. 

                                                              --- محمد عزیزم تولدت مبارک ---

 

* یکشنبه کلیسا

-   ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب ...

+ یکشنبه 1387/02/15 .مریم. |

 

زندگی آغازی است به نام دوری

تجربه ایست به نام درد

و منزلی است به نام عشق

آزمون هرچه سخت تر ، درمان سهل تر .  و آنگاه که راهی من ی از ما گشتی ، مسیر تو را به خود می سپارد و لذت عبور  ، دیدن و نیاسودن ، رفتن و بازنگشتن ، شاد بودن و سخت ماندن ملودی  تمام لحظه های استغنایت می شود . آنجاست که منزل به منزل ره گم می کنی و نشان یار را در نگاه  نا آشنایی غیر جستجو می کنی . باز می گریزی و باز نمیابی و سرگشته و سرشار به خویش می مانی . در این وادی هرچه شوریده تر شاداب تر و هرچه غریب  ، قریب تر . همسفران نقاب دارایی و دوریت می شوند و تو طریقت خویش را به پیش می بری . تا همان نقطه ، به خود می آیی مبدا و مقصد را در یک آن می یابی . می مانی  بنالی یا بمانی . با خویش به نبردی . تا گام های خود را با تدبیر بر داری ، جنونی آنی خلسه تمام سالهای گریز و پرهیزت می شود ، باید خوان خویش را ببازی تا هفت شهر دور مانده خویش را بازیابی . پروانه وجودت پیله تنیده شده در سالهای سخت ساختن خویش را می درد . تو می شوی خود پرواز . رهایی تا منزل دوست . یک قدم نزدیکتر به خوان خدا . یک نفس عمیق تر به مزرعه کاشت خویش ، یک گندم معطر به جوانه برداشت خویش . ذکر حق در نگاهت جاری می شود . باران می بارد و جشن چشمانت پیوند می خورد . در امتداد جاری شدن تا منزل حقیقت ....

                                                                            

                                         

 شاد نوشت :   

            -             ماه داماد...

-             پیوند مهر و ماه...

-            مهر آغوش مهرش را گسترد...

-          بحریست بحر عشق که هيچش کناره نيست...

-         باران داغ . داغ داغ باریدم با لبخندت ...

               -         عشق بار دیگر رویید و جوانه زد

 

+ دوشنبه 1386/09/05 .مریم. |

 

" بنام خدای پاکی "

 

چونان صافت می بینم ای محبوب

که گویی بیرون از زمان بزرگ شده ای !

اگر عشق نازنین تو دگر بار به پاکی ام باز گرداند

تا چون دو شاخه درخت با عشق آشنا شویم

چون دو ستاره همسایه

چون دو موج همزاد

چون دو بال مرغ دریایی نرم اندام

آنگاه از هم جدا نخواهیم شد

و در یک راه " باهم " خواهیم بود.

 

- صلاح عبدالصابر -

 

محمد

18-8-1386

              پینوشت : در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

 

+ چهارشنبه 1386/08/23 .مریم. |

 

 

زندگی کردن ، عشق ورزیدن است!

هنگامی که شادمانی به نرمی به اعماق دریاچه سکوت می رود،

نفس ِ گرم عشق، ترانه ای ناشنیده را زمزمه می کند.

 

                               هنگامی که آسمان باز ، زیر نگاهِ تو بیدار بیدار می شود،

                                 مه ِ تردید پراکنده می شود

                              ونسیم دلپذیرگرده های معطر رستگاری را می افشاند!

                                            دریاچه ،

                                                نیلوفر

                                               و

                                                 عاشق نایده ،

 

                                      در یک شور ناگهانی " باهم" یکی می شوند.

 

قصه از یک سلام شروع نشد!!!

 قصه این بار از سکوت شروع شد!

 روزها گذشت و من با تو تنهاتر شدم!

 و حالا در این تنهایی، تو را بهتر می بینم!

 

دور یا دورتر، مهم نیست،

 همچنان نزدیک و

من از شوق خنده ام می گیرد!

 

                                                                                 " سلام"

                                                                                   محمد

                                                                                ۱۰/۸/۸۶

 

+ جمعه 1386/08/11 .مریم. |

 

darband

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
 که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
 تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
 عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
 نان گرم آماده است
ولی
 شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
 آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
 بگذارید
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داریم 

 

احمدرضا احمدی

نامه ای به همسرم ربات <--

 

+ جمعه 1386/07/27 .مریم. |

 

 

به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را، رنگ را ...

به نام آنكه كلمه را آفريد،

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه مي خواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم!

و چه سخت بود بي دلي را، ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بي تابش.

...

..

.

 

:پینوشت  نامه ات به دستم رسید . دستانم و دلم لرزید . به شادیت شکر ....

 

+ جمعه 1386/07/06 .مریم. |