تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

در این تنگنــا ، نــــام او را هم ، از او می گیرند ...

 

 

دنیا همواره رنج است

شما نمی توانید عوامل مزاحم بیرونی بر دنیای درونی خود را برطرف کنید !

دنیا سراسر مجادله است ...

انسان ها خودبه خود وارد دنیای همدیگر می شوند و از احوالات شخصی هم جویا می شوند ،

نوعی خیرخواهی متجسسانه !

 

شکل عمومی جهان ، ارتباط جدی مقهور است .و به نوع تام ، محکوم!

نوع طبیعت ، درگیری گسترده زندگی است که انسان را تحت تاثیر قرار می دهد ، انسان توفیق استقلال نمی یابد ! اختیار سخره جبر می شود . انسان مجبور است مختار باشد !

 

مولانا  میگوید راه رهایی ، حل کردن ناسازگاری ها نیست !باید ظرف تحمل خود و میدان حضور را گسترش داد !به تدریج با وسعت بخشیدن ظرفیت های خود ، بنای زندگی جدید خود را می سازید و پدیده ها را می پذیرید !

 

حال در دنیای وسیع خویش سختی را هم هضم می کنید و بعد از مدتی هنر می آموزید ، درشتی را هم می پذیرید ، و از شب بیداری لذت می برید !

 

سنگ سخت ، به اراده ، دیوار خانه و محل امن و مرجع و ماوا می شود و با تراش ما ، زیبایی و شکوه !

سخت ترین عنصر ، نماد تمام ناسازگاری ها – شیطان – هم در حیطه اختیار قرار می گیرد و در دست انسان رام می شود !

 

زور نماد ضعف است و اسیر تسلیم نشده است ، فقط زمان ابرازنرسیده است !

 

میوه تا بر شاخه است خام است و به محض پختگی خود از شاخه جدا می شود ، اگر اصرار بر چیدن زودهنگام میوه را داشته باشیم با کالی آن مواجه هستیم !میوه رسیده ،با کوچکترین اشاره رها می شود !

باید زمان وقوع برسد و زمینه ها مهیا شود تا مطلوب برآید !

باید ابتدا ظرفیت پذیرش خود را گسترش دهیم تا به اراده برسد و بعد محافظه کارانه و محتاط وارد عمل شد

 

شما بذر را به زمین هدید می دهید و ازاو حاصل را می گیرید ، طبیعت داد وستد است ، حداقل همت و لطف و حس خوب بدهید تا دست خالی نمانید !

 

گشایش و کشف در لطف است . باید اجازه بدهیم هر پدیده خواست خود را با خواست شما به تعامل بگذارد .

 

اولین گام صبر است و بالاترین عامل آن بردباری است ! و چاره عبور از تلخی صبر و ورود به بستان بردباری است ! در فرار و گریز کسی رهایی نمی یابد ! باید از دیوار ناملایمات عبور کرد تا به ایوان آرامش رسید       

 

اول خانه دل خویش را وسیع کن ، بعد میزبان باش . مهمان حکمت خود را می آورد به شرطی که در را بگشایید ! فکر ها مهمان شما هستند ! اگر در را ببندید ، فتنه برمی خیزد !

 

دل به اصل خویش ببندید و از اصل خود راههای گشایش را بیاموزید و دنیای وسیع خویش را بنا کنید !

 

والله به ما تعملون بصیر

 

 

دکتر نبوی

جلسه مثنوی

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/02 .مریم. |

 

دیوان حافظ- 1/11/84

 

 

«از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود »

عشق

سکوت است

تا جایی که حتی به معشوق هم نمی تواند بگوید

جدیتی است در به خویش بازگشتن

زبان هم نامحرم می شود

عاشق به هیچ کس شبیه نیست

انسان را به نقطه ای از وجود می برد که

کسی از آن با خبر نیست

عشق انسان را تنهـــــــا می کند

طلب هیچی

و رفتن به هیچ جا

" ما ز بی جائیم و بی جا می رویم "

اما درون خود التهاب دارد

ما تنها بودیم و به تنهایی می رویم

زلالی عشق آلوده واژه ها نمی شود

عشق عریان است

قویترین نقطه هستی است

عشق وابستگی نیست

محل تابش عشق ، تنهایی است

در عشق اولین چیزی که محو می شود تصویر است

 و مقایسه وجود ندارد

 

 

«گریه بی علت افتاد»

بهشت در هم آمیختن درد و لذت است

در انتظار جایی که دل خون می شود

خونی که بوی مستی می دهد

و در نهایت در وجود عاشق ایجاد کمال می کند

و وقتی چشم باز می کنید ، می بینید

آنچه می جویید ، خودتان هستید !

هر آنچه بیرون می خواهی ، در درون ایجاد کن

 

«به می سجاده رنگین کن »

آن چیزی که پاکی است

به آلودگی بکش

پیر مغان ، شیخ درون را خبر کن

 

 

مثنوی شریف – 3/11/84

 

 

« جهان شد پر از گفتگو »

هواداری نوعی تعصب ایجاد می کند

بازگشت از حکم سخت است

 صبور و شکیبا باش

حتی در جایی که مسلط بر داوری هستی

عدم صبر ، رسوایی است

صبر نفس را سرکوب می کند

نفس در درون جان می گیرد ولی

در بیرون هیچ نمی یابد

 

 

« شهوت کلام »

شکل ما در قالب نگاه ها تغییر می کند

در این حال انگیزه شدن ها لغو می شود

آن شدن نهایی عشق است

در پس سکوت و تنهایی آفرینش است

و نهایت زیبایی ، راز است

اگر در دورن پناهگاه خندانی داشته باشید

کی از تلخی بیرون می رنجید؟

 

 

« او غمی در شب مهتاب نخواهد داشت »

مــــــــاه ، ماه است

و غم ، غــــــم

هر پدیده ای بر مبنای صلاحیت وجودی خود ، می درخشد

مقیم کسی است که از ملامت ِ ملامت کنندگان نرنجد

در درون شما ، آنچه اصل شماست می درخشد

 

 

تفال : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد….

 

دکتر نبوی

حسینه ارشاد

 

 

 

+ دوشنبه 1384/11/03 .مریم. |

 

من اگر خلقتی خود باشم ، زلالم !

 

 

شناخت

................

بین شناسنده و

 پدیده مورد شناسایی

فاصله است

 

وقتی پدیده را

مطلق شناختین می شود

احوال خودتان

 

تو : من

بیــــــا

 

در شناخت

مقاومت است

حرمت پدیده را نگاه دار

تا محرم شوی

 

تسلیم شو

اگر یک قدم برداری

او ده قدم

به جلو می آید

 

عشق

انسان را می کوبد

باید به تواضع برسی

 

 

وابستگی غیر ارادی است .

اگر به طبیعت خود برگردیم

 خطاب الهی می شویم .

نسیمی که واژه های عادی

 را از نو رقم می زند .

 

 

بی وفایی

..................

بی وفایی نوعی حرفه زیبایی است

می خواهد بگوید که:

تو مرا نمی شناسی

 

ما در موجودیت خود

دیگری را تعریف می کنیم

هر پدیده ای که در وهم ما نگنجد

 خوردش می کنیم

 

 

من اگر خلقتی خود باشم ، زلالم !

وقتی اشباع نشویم ، عصیانیم !

 

همه انسانها می ترسند

باید اجازه دهیم،

همه در طبیعت خودشان باشند

نباید وسعت پرواز را در دیگری محدود کنیم

 

 

 

 

جنگ

..........................

جنگ ها از رنگ ها بر می انگیزند

سازهای هیچ دو انسانی هم کوک نیستند

باید از قالب ها جدا شویم

آب شویم

تسلیم شویم

ما اگر قطره های باران باشیم

دریا می شویم

 

 

بی زبان

...........................

بی زبان می گفت :

من کردم گناه

 

از زبان نباید شنید

حتی در دعوت به خیر

 

گاهی حیثیت انسان

در بلاغت است

 

من گروهی می شناسم

از اولیا

که دهانشان بسته است

اندر دعا

 

 

شما وقتی

خدایی را می شناسید

خودتان باشید

 

«خدا منم»

 

در عرفان

بین من و او

فاصله ای نیست

 

 

جلسه مثنوی

دکتر نبوی

 

+ دوشنبه 1384/09/14 .مریم. |

 

رنج ها باشد ، اصول گنج ها

 

 

انسان میل به تخریب دارد ،

 عالم خرابات آنجایی است که تصویر ها خورد می شود

و محض ، مطلوب است .

 

در روز روشن ، سایه سرّ است .

چه بسا روز روشن شما را فریب دهد .

 

بعضی محضر ها عریانی است ،

نوعی حس که او بر شما نظر دارد ،

 بدون هیچ برنامه ای .

 

آگاهی هایی هستند که می تواند دیگری را بشکند .

انرژی ای که نگفتن اش آگاهی می خواهد .

 

در مدت سکوت بسیاری مسائل در خویش باز می یابید ،

سکوت ، انگیزه و صبوری می خواهد ،

انگیزه آنچه که باعث می شود بیرون بریزی

و صبوری بر آنچه که طالبی !

 

همیشه وصال در بستر رنج است .

چراکه وصال از بستر کشف است

کشف او مائیم و ما اوئیم !

رنج راه یک گشایش است در جهت ارضا !

 

 

 جلسه مثنوی دکتر نبوی/حسینه ارشاد/روزهای دوشنبه/ساعت 4-۶

 

+ دوشنبه 1384/08/16 .مریم. |

 

این حزن ، از جنس ~پیدایش خاص ~است ، که آن را راز می نامیم .

شما دارید راز می نوشید ،

چیزی که هیچ نامی ندارد ، نشان و تعریفی ندارد ،

ولی درون شما را تحت تاثیر قرار داده است .

و هرچه عمیق تر می شود ، لطیف تر !

 

گاه در میان بد نامی ، رازی می یابی

راز، در میانی که هزاران عیب دارد  .

 سعی کنید در ~هوشیاری خویش ~ راز اینان را کشف کنید .

 

 هرکس صاحب رازی است از جهت منحصر بفردی !

قیاس در جهت دیگریست ،

 اما در راز هر کس خودش است

 و قابل قیاس با دیگری نیست !

 

اگر توانستی وارد قلمرو انسانی شوی ،

 دگر نمی توانی آن را قیاس کنی !

هرکس خودش است .

هرکس در قلمرو فردیت خود است .

 

در شناخت هیچ کس مقایسه نکنید ،

 میدان کشف را احیا کنید .

کشف از نوع عصیان است،

 از نوع – نمی دانم ها !

 

  بقیه عکس ها ...                                                                       

+ دوشنبه 1384/08/09 .مریم. |

 

نفخه آمد مر شمارا دید و رفت

هرکه را خواست جان بخشید و رفت

 

من حقیقت را بتو گفتم

و تو نیاموختی

 

حقیقت

* سکوت *

 است.

 

بقیه عکس ها ... 

+ جمعه 1384/08/06 .مریم. |

 

جلسه مثنوی – دکتر نبوی

 

 

شروع: مرکز وجود

در ابتدا خود را بیابید سپس هر آنچه را می خواهید

 به سمت خود جذب کنید

خود از خود مست بشوید خو د از خود لذت ببرید

من را آراسته کنید و به سوی خود بروید

 

اول : رسم گرسنگی حقیقی

در تنهایی  لذت ببرید

لازم نیست در جمع بروید تا سیر شوید

در تنهای فراسوی زندگی حرکت می کنید

ما هر روز تنها تر از دیروز هستیم

سیر حرکت به سوی تنهایی است

انسان ها ، به میزان آگاهی خود ، تنها هستند

و به جایی می رسند که به هر طرف نگاه می کنند ، گم هستند

پس چرا به تنهایی فکر نکنیم؟

به درون نگر ، خویش را بازیاب!

 

دوم : شادی

شادی را درون خود تجربه کنید

منتظر نباشید نیروی بیرونی شما را شاد کند

از دل ، بخندید  و از دل ، دنیا را هم بخندانید

شما دنیا را شاد کنید

هر مسبب بیرونی که شما را در دنیا شاد می کند ، روزی می گریاند

باید با شادی به استقبال دیگران بروید

بگذارید شادمانی ها را انبساط دهیم

 

 

سوم : حقیقت

من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم

ما رنج ها را بهانه می گیریم ، علت را نمی دانیم

مولانا می گوید علت رنج ، جدایی است

از اساس ، ریشه و بنیان حقیقی خود

 

چهارم : بهشت

بهشت یک کشف است

نه نقطه جغرافیایی یا زمانی خاص

بهشت حسی از وجود است در اعماق خویش

نه استعارات ...

انسان با آخرین شاء ن خود می رود

 

پنجم: نگاه

به هر کس نگاه می کنید ، خوبی اش را ببینید

آنها را از بعدی ببینید که شما را شاد می کنند

با هر نگاهی بنگری ، او هم شما را همان گونه می بیند

اگر می خواهد در نظر زیبا جلوگر شوید ،

به ظاهر توجه نکنید،

اندیشه و حقیقت خویش را نشان دهید.

آراستگی قرین شدن هرکس با جنس خود است

در صورتی که دو نفر هم جنس نباشند ،

دست طبیعت آنها را از هم جدا می کند .

 

ششم : شخصیت ها

بعضی شخصیت ها عجب شگرف های هستند

من اگر بخواهم دست کسی را بگیرم ،

باید از نور خود بر آن بتابانم ،

تا روشنای راهش شوم .

بعضی محضر ها محل ارجمندی است .

 

+ سه شنبه 1384/07/26 .مریم. |

 

عشق در نگاه حافظ

حافظ در عشق لذت برده است . حرکتی به سوی جمال را طی کرده. بعد از گذر از کوه میکده و سحر و مشغله .... و مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق به درد رسیده ! بعد از عبور از جوانی  می خواند " دل و دینم شد و دلبربملامت بر خاست . هم چنان که اول دفتر حسرت و رنج خویش را باز گو می کند "که عشق آسان نمود اول !!

 

 

عشق در نگاه مولانا

 با درد و رنج شروع می شود و آن را با خون تعریف می کند و نشانی از لذت و شور را بازگو نمی کند . عشق او با ناله شروع می شود و به آه می رسد ! مولانا جوانی را پشت سر گذارده و ازعشق می گوید !!

 

 برداشت از جلسه مثنوی

دکتر نبوی

حسینه ارشاد

 

+ دوشنبه 1384/07/11 .مریم. |