تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

·         چشمانم را می بندم ، دل به نگاهت می سپارم. نوا می شوی ، خود ِ صدا . نم می شوی ، خود ِ باران . من  مست می شوم، تو جام . من فرو می ریزم، تو اوج می گیری . خش خش برگ دفترات موسیقی آرام نجوایت می شود . تو بزرگ می شوی .من سکوت می کنم . تو آرام میگیری از این همه واژه ، استعاره ، حرف های خاموش . من فکر می شوم ، آب می شوم ، خام می شوم . تو به خواب می روی، من درگیر ِمن می شوم . تو گرم می شوی، من خنک می اندیشم .  ...

رفتنش دل می رباید ، گفتن اش جان می فزاید

با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری؟

عمر سعدی گر سرآید در حدیث عشق ، شاید

کو نخواهد ماند بی شک ، وین بماند یادگاری

 

·         من طغیان می شوم ، طوفان سرد می شوم . عین بهانه سخت می شوم . در دلم اما نرم تمنا می شوم . تو درد می شوی ، کمی تا قسمتی عین رنج می شوی ... خالی می شوم ، پر از باران تو می شوم . آرام می شوم . تو اما امتداد سنگ می شوی ...

من از تو روی نپیچم ، گرم بیازاری

که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری

بهر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت ، الا به تیغ بیزاری

 

·         سرمست می شوم . خنده بی صبر می شوم . شب تا سحر ذکر می شوم . با تو غزل غزل شهد می شوم . ناز می شوی ، عین تمنا می شوی . آیه محکم بیداری می شوی . سجاده یاس می شوی . قامت بسته دلدادگی می شوم . جامه پاک عریانی می شوی . محراب امن حضور می شوی . اشک می شوی ، باران می شوی . سرخوش ِ بندگی می شوم . عین صراط ام می شوی ، آرام ِ  جان می شوی . جرعه هفت بهشت ، لطافت یک چشمه شور می شویم ...

هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذاری

بار دوم ز بار نخست نکوتری

انصاف می دهم که لطیفان و دلبران

بسیار دیده ام ، نه بدین لطف و دلبری

 

 پینوشت:  "شوق جدائی " با صدای محمد .

+ دوشنبه 1387/02/02 .مریم. |

 

و شما نه هرگز خدای را عاجز در زمین و آسمان توانید کرد

و نه جز خدا نگهبان و یاوری دارید.

عنکبوت 22

 

در انتهای شبم ، در هر نفس روزم ، در هر دم بیدارم ، در آن بی امان ِ جنونم   چشمانِ امیدم به "قاف" توست . به آغاز هجرتی که در تو آغاز کردم و خود را به چاه ِ یوسف نشین ات حلقه زدم . دستانم نیامد که بنویسند آنچه را که در قلب هامان جاری است و او گفت تو مشفق به قدوم مسافران خویشی . من راه نمی دانستم و تو جریان خیالم گشتی . من به آهنگ اعراب بر شدم و تو را دگر بار خواندم . عِقاب ام همین پاهای خسته بس که تو را پیاده در نوردیدم و اذن دخولم نگشتی و از آن روز بود که من تقدس مریم را بر دوش می کشیدم و خام خیال ِ زلیخا را بر دل . من حلقه چشمان هجرت دیده آهویی شدم که راه صحرا در پیش گرفته بود . حالا سالهاست تلخ زخم ناجی ام مرا از من دور خواسته بود و شادمانه عیدی که گذشت مرا بخشید . من در آستان اش پروانه گشتم و به شمع اش همه سوختم هر آنچه را که نساخته ، هجو ماهروی خویش نغمه سر داده بودم . حال به دیدار طبیعت بکر و گرم تو می آیم . دستانم را به ضریح خالی ات ،حلقه آسمان نا کجایی ات پیوند می دهم و در محراب ات آیه های آشنایمان یاسین را زمزمه می کنم تا به زمزم ات غسل نفس یابم و به کردارم باکر . مهربان آقایم از هرآنچه در تولد ضعیف بودم هم اکنون تهی تر گشته ام . سکوتم ، مکث ام، تمام مهرم  به کمال نور "پاک" تو را می جوید و از تو می خواهم آنی آنم را مستان و کام ام را کامروا گردان و دستانم را تا همیشه حلقه مهر خویش گردان . آمده ام تا تحفه چشمانت ، سبز برویم و بروییم و جاودانه بمانیم و نمانیم ... به نگاهت شکر .

 

"بار خدایا

در این آستانه بودن و سخت ماندن

نیازمند نگاهی هستم تا راه را از بی راه بشناسم

و نیروی که توان پیمودنم دهد

 

جز بارگاه تو

مامنی ندارم  که همه تویی و باقی منم

 

توان سخت کوشیدن و کوشیدن ام

ارزانی فرما

 

دستانم را بگیر

و آنی مرا به حال خویش وا مگذار

 

 

                                   و طعم خوش رسیدن را

در پس آزمودن و آزمودن

ارزانی وعده های راستین خویش گردان

 

 

اردیبهشت 1385"

 

+ سه شنبه 1386/06/06 .مریم. |

 

عاشقم من برفن دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

 

دفترششم

 

برای رستگاریم دعا می کنند !  من کافر به پرستش تو شده ام ، به تمام چشم هایت و صراط های که بی زمزم تو زیستم ! من مرگ نوشیده ام ! جام ! جام ! فریب زنگار زن خورده ام !نوش! نوش!  خود را هیچ کردم و هیچ را همه ! از مکتب و میخانه به دوصد دوست رسیده ام !  پیرم را در خود کشتم و دست نوشت های درخت خیالش را از تن بریده ام! من به رویش ریشه ها می اندیشیدم و بهاری که در بذر نگاه تو جاری است ! من تمام شب را طلوع صبحی کرده ام که در همین حوالی نگاه و گناه به ذکر های چوبی صبحدم می نشست ! ...  برآنم تا دراین سر-آغاز  خود را از نو برویانم ،  در آینه من ! من عرف نفسه فقد عرف ربه .... به اینجا از ما و من ، تو را ساختم و حالا در تو خود را می رویانم و من بودن را باب شناخت تو میگشایم ! شاید من هم خدایی شوم ! به خدایی خود و به آفرینش خود ! ....

 

 

 

+ چهارشنبه 1386/03/02 .مریم. |

 

           تمام چشمانت می درخشيد
وقتی کودکی هايم در آن موج می زد
کمی جلوتر بيا
می خواهم خود را
در چشمانت ببوسم

 

 

سلام

سلام

حال شما خوبه؟

مرسی خوبه خوبم!

خوش به حال واژه ها پس!

::براي چشمهايش:: ؟ ....

شما عاشقید ! فقط عاشق ها هستند که رنگ چشم ها رو می بینند!....

من از عشق دورم!!

بدون عشق واژه اي متولد نمي شه

چرا دور؟

 شايد براي همينه خواستم به " استغنا " برسم

عشق ويران کننده است

هفت مرحله کم نيست ...ويراني هم ندارد

هفت کمال ِ ...کمال عشق هم سکوت ِ

شور مي خواهد... هرچند نهان

سرشارم

شرحه شرحه از فراق

فراق يعني خودِ اشتياق

ولي دل است ... اشتياق هم يعني اميد وصل

دلي نمونده....هرکسي آمده يه تيکه اش رو برده

 پس سبکبارترو سبکبالتر

بارم همه جنون

از بزرگي اش چيزي کم نشده...کي سالمه؟...افتاده تر شده... ولي سرو همچنان سروه

سروهاي آزاد...رها...در تندباد زندگي... رها... رها...رها

ريشه در زمين.... مادر

 رويشی سبز

حمايت

وابستگي؟!

هرآنچه بايد باشد و نيست...هرآنچه هست و نيکوست

به همه چيزش شکري واجب است

 رهاتر بهتر... اما به قاعده... به اصل

زندگي نه بر قاعده دلخواست

به قاعده زيباست

قمار؟

رنگ بي رنگي از آن ماست

قمار چشم هايش؟

پاکبازيه

ظرف خالي ست

هست ما از نيست ماست

شک مجال خوبي ست

شک يعني رسيدن به شناخت

 شناخت باب معرفت

و معرفت دليل محبت

پس دور نيستي از عشق

ادعاي ازعشق ندارم... عاشقي کار بزرگانه...حال اهل دلان است

حد نداره

عاشق گم است

کوچکش نکنيد...سربلنده

محدود اش به خودم نمي کنم فقط!

درياي وسيعی است

آن را که خبرشد خبري بازنيامد

خسته اي

کوه ها مي خندند

گندم ها رويش دشت اند

سوخته  آفتاب

طراوت سبزينه اي نيست

توان رويش دارند حتي ميان آسفالت

همه از خاکيم به خاک برمي گرديم

يقين است و برانگيخته خواهيم شد

روزگار وصل خويش

.

تو چشماش خودتون رو مي بينيد يا خودش رو؟

از ميان کلمه ها معلوم است

نگاه ما حس چشم ها رو مي سازه

و چشم ها؟

همه دنبال بهانه اي هستيم براي عاشق ماندن

چشم ها در جذبه ما گم ميشن

و پيدا

وگم

و پيدا

تهي از تمام بودن ها

مست در نبودن ها

ملزومات حرکت است

سفر به شوق رهايي

به شوق همسفر

سوغات سفر يکي شدن است

لطف است

پاکي است

اين نگاه زيباست

زيب انديشان به زيبايي رسند

قدر واژه هايتان را بدانيد

 مثل بهارند

واژه يعني عرياني روح

 مي تونم محاوره مون رو پست کنم؟

لايق هست؟

واژه اي نداشتم براي تازه نوشتن

ضيافت خوبي بود... ممنون

اين کلمه ها خوب بود

من هم ممنونم

 

 

+ دوشنبه 1386/02/31 .مریم. |

 

 

بهارم ! کودکم !! خاموش !!!

  

 شب آرام و بی صدا ...

  

+ سه شنبه 1386/02/25 .مریم. |

                                    

 این طلب و مجذوبیت در سه منزل ظاهر می شود :

در مرحله اول شخص ، رد پای آهو را می گیرد و می دود . ولی آهو خواستاران خود را همیشه با رد پا مشغول نمی دارد . پس از مدتی دویدن شخص طالب و عطشناک و دونده از تعقیب رد پا بی نیاز می شود .  از این پس ، کمند تازه ای به گردن او می افتد و نشان تازه ای از آهو پیدا می کند که همان بوی عطر است . تا اینجا شریعت بود و از اینجا طریقت آغاز می شود . سالکان طریقت با شنیدن بوی عطر ، به دنبال محبوب می دوند .

                 همچو صیادی سوی اشکار شد                            گام آهو دید و بر آثار شد

 و وقتی این عطر ، دویدن را سریع تر و شیرین تر  و مقصد را نزدیک تر کرد ، رفته رفته شبح آهو از دور به چشم می رسد . سالک ملتهب تر و مشتاق تر می شود . تیزتر گام برمی دارد و تند تر می دود . نزدیک تر می شود تا آنکه خود را در میدان مغناطیسی وجود آهو می بیند . آنجاست که به وادی حقیقت پای می نهد .از اثر عبور کرده ، به صاحب اثر می رسد .

 

                                                                                                            قمار عاشقانه         

  -    http://www.qoqnus.org/tarabestan/shams.swf

-     باران ترانه سکوت  من است ...

 

  

+ شنبه 1386/02/08 .مریم. |

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

 

هيچ مگو

                              هيچ مگو

 

 

                              هيچ مگو          

  

                                              هيچ مگو

             هيچ مگو

                             هيچ مگو

 

 

چشمانت را بازکن ! باید به انتهای سفر رسیده باشیم ! تمام و کمال بی خبری را که طی کردیم باید فردایش را می اندیشیدیم ...طریقت خویش را در مقصدات زندگی کن که مبادا صاحب خبر بی لذت جان ، شمع شوی ... کاش پیرم بود کین ره شدنی است . افسوس  صد افسانه نبود و در خویش با خوِیش ماند . ...  در فراسوی این برکه پست که بنگری هزار نیلوفر عشق در مرداب خویش غرقه شدند ، مبادا باز مانی ... ره دل جوی و امتداد راه باش !

 

   نی من منم ....

 

 

 

 

+ شنبه 1386/01/25 .مریم. |

 

 

چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت  داشت

از این سپس من  و  رندی  و  وصف بی خبری

 

 

حافظ نهایتا به رندی می رسد که نقطه مقابل زهد و صوفی وشی است لکن به تجربه در می یابد که آفتاب جمال محبوب ، همیشه در تابیدن نیست و غروب ها و خوف های موقت آن را فرا می گیرد و دچار قبض و بسط می شود . و همین شیدایی دیوانگی می آورد .

 

می فهمد که آن " یار مهربان " با همه مهربانان فرق دارد و " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد " و " زماه رویان این کار کمتر آید " .

 

گرچه در این طریق هم طالب  " شیخی است که خانقاه ندارد " و " در این صوفی وشان دردی " نمی بیند ، لیکن در باب عشق در می یابد که همه چیز به عنایت و اقبال و هدایت محبوب بستگی دارد و جهد ، حاصل چندانی ندارد ....

 

 

قمار عاشقانه

عبدالکریم سروش

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/12/16 .مریم. |

 

 

             همه چیز را نوشتی

                  جز کاغذ های چرکنویس را ...!

 

 

 

-          درس اول : او رحمان و رحیم است !

یعنی دایره لطف اش هم من و هم تو را ، هم گبر هم پارسا را ، هم کوچک هم بزرگ را در بر دارد.

 

 

-          درس دوم : سکوت بی تدبیر ، یعنی غفلت !

یعنی سکوت ات را می ستایم ، سکون ات را گر نشکنم خواهم شکست !

 

 

-          درس سوم : رنج من ، ایمان توست و  ماندگاری تو ، شادی من است .

یعنی  بقول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه / کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد

 

 

 

 

 

 

+ سه شنبه 1385/11/24 .مریم. |

 

 

 

در بحر مائی و منی افتاده ام بیارمی

تا خلاص بخشدم از مائی و منی

ساقی بدست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاهدار همین ره که می زنی

 

 

 

پینوشت :

 

-          قسم به تمام بیداری شب ، به جهد کوشیدم و باز دستانم خالی است ...

-          اگر پیر مرحمتی کند ، ز بد عهدی ایام باز عهد نشکنم در فرح دلدار ....

-          عاقبت باید رفت  ...

 

 

 

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/11/12 .مریم. |

 

 

                    *  قسم به قلم

                       و ما شما را فکرت آموختیم *

 

 

     -  واژه نیستم تو بخوانی مرا ...!

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/10/20 .مریم. |

 

ای می بترم از تو ،

من باده ترم از تو .

 

 

یکی شادی و طربی است منوط و مسبوق به زوال تعلقات ،

  و دیگری فرح و طرب ِ  ناشی از تملک و فزونی تعلقات .

 

 

باده از ما مست شد نه ما از او

قالب از ما هست شد نه ما از او

 

این قبض و بسط با هم اند .

لذا غم مقدمه طرب آنهاست

  و طرب آنها مسبوق به غم آنهاست ...

این غم ،

           غم دنیا نیست  ...

               غم تنهایی هم نیست ...

غم جدایی است ! 

   این غم با شادی قابل جمع است !!!

 

 

 

()  ما ز می خوشدل تریم ....

 

() غم نه .... درد !!!  ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ جمعه 1385/09/24 .مریم. |

 

" من آرام و متوازنم ، زندگی ام سرشار از نظم الهی است ... "

 

زمزمه های که این هوا را رویاند تا من در نسیم اش سرشار باشم ...

 

برف می بارد ، آرام آرام ، همچنان که خاک وجودم را سفیدی صبوری ثانیه هایم می پوشاند . خواستم  خلاءِ باز نیامدنم تو را به حس همان پائیزی ببرد که نه تویی بود و نه منی ! و این دل چه کودکانه در پی خویش رهسپار شد ، چونان که نه فکری بود و نه رویایی ... باور همیشه نگاه سبزت را رویاندی و من ریشه در دشت بزرگی تو دل به نوای دور سپردم .. تا مگر در بلندترین شب سال  ، کوتاهترین و عمیق ترین حس نگاهت را از نو بنویسم ...

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

انا فتحنا لک فتحا مبينا ()ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و يتم نعمته عليک و يهديک صراطا مستقيما ()و ينصرک الله نصرا عزيزا ()هو الذي انزل السکينة في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السماوات و الارض و کان الله عليما حکيما ()ليدخل المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و يکفر عنهم سيئاتهم و کان ذلک عند الله فوزا عظيما ()

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم!... ()تا خداوند گناهان گذشته و آینده‏اى را که به تو نسبت مى‏دادند ببخشد (و حقانیت تو را ثابت نموده) و نعمتش را بر تو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید; ()و پیروزى شکست‏ناپذیرى نصیب تو کند. ()او کسى است که آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل کرد تا ایمانى بر ایمانشان بیفزایند; لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست، و خداوند دانا و حکیم است. ()هدف (دیگر از آن فتح مبین) این بود که مردان و زنان با ایمان را در باغهایى (از بهشت) وارد کند که نهرها از زیر (درختانش) جارى است، در حالى که جاودانه در آن مى‏مانند، و گناهانشان را مى‏بخشد، و این نزد خدا رستگارى بزرگى است! ()

 

 

 

+ سه شنبه 1385/09/21 .مریم. |

 

از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود ، خط سیری شگرف ، پرخطر و صعبناک بود...

 

 

سکوتی پر آشوب در پی این رهگذر غریبه روی داد ، در نظر او هرچه مایه سکوت سائل می شد تردیدی را که در دل او خانه کرده بود برطرف نمی کرد ...

 هیچ کس با سوالی چنین جسارت آمیز در دل مولانا  مجال نفوذ نیافته بود ، سالها بود که مولانا با رسم معمول به سوالات مستعمان پاسخ داده بود...

مولانا از این سوال مست شد و شمس هم ، چنانچه خود او بعد ها نقل می کرد، از مستی مولانا ذوق مستی یافت..

چشمانش را پایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشم هایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیش حاضران فاش نماید در نگاه خود به بیان نیارد.

شمس به او آموخت که خود را از قید علم فقیهان برهاند ، قیل و قال خاطر پریش طالب علمان را دردرون خود خاموش سازد ...

خلوت با شمس ، خلوت با این غریبه از راه رسیده ، نقطه آغاز این زندگی بود. این خلوت نه زاهدانه بود ، نه خلوت اهل علم و اندیشه . خلوتی روحانی بود که مولانا  را در صحبت این درویش غریبه ، از دور دستیها و دل نوازی ای که مانع از خود رهایی بود ، رهایی می بخشید .

شمس او را به دنیای خود کشانده بود . دنیای شور و بیقراری . از گذشته این غریبه رهگذر هیچ کس چیزی نمی دانست .گذشته یک روح بیقرار و نا آرام که در همه عمر هیچ چیز او را خرسند نکرده بود و در همه عمر به هیچ کس تعلق خاطری نیافته بود...

قوم همچنان صید او مانده بودند اما خود او دیگرصید شمس بود و به صید دیگران نمی اندیشید ...

 

 

برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا"

دکتر عبدالحسن زرین کوب

 

 

+ یکشنبه 1385/08/07 .مریم. |

 

 

دیوانگیست

              نیست ؟

 

بیاموزم:

-          من مهمتر از گرفتاری های خود هستم

-          من مهمتر از عشق هستم

-          من مهمتر از مهر ِ دیگری هستم

 

آنقدر وفـــــــــــا آموختم ، که خود را هیچ گاه به نگاه نیاوردم !

و ریشه شکست هایم ، همه ، این بوده است و بس !

 

 

 

 

" در خرابات بگویید که هشیار کجاست ؟

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست ؟

ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ؟

دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ؟

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟ "

 

                                             وادی ایمن – حضرت دوست

 

 

 

                                       

* فاذکرونی اذکرکم

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم *

 

 

152 بقره

 

 

 

 

 

+ سه شنبه 1385/07/18 .مریم. |

 

 

ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم

پوشيده چه گوييم
همينيم كه هستيم

دوشينه شكستيم
به يك توبه دو صد جام

امروز به يك جام
دو صد توبه شكستيم

 

 

                                                                          

                                                                               

 

 

                         

 

شب را به سکوت می شناخت و لب را به خاموشی ...

به کاروان که رسید رهگذر تر از عطش فاصله ها بود

عبور را برگزید و سفر را در پیش گرفت !

باید می رفت تا پایان فصلی که او می خواست

از ما و من گذشته بود

همه خویش اش آن گشت

آن اش در خویش ماند

تهی تر از ماندگاری در بهت خویش رفت

دگر به هیچ ستاره ای دل نبست

ظریف تر از مرگ هجرت کرد

در دوری منزل گرفت

ماه نامیده شد

و درخشید

 

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/07/03 .مریم. |

 

 

مجال با خویش بودن یافته ام و یادی که یادگار توست !

یاد مرگ !

سرمنزل ، سرآغاز یا سرانجام  !

انرژی ها پایستار اند !

انرژی ها قابل تبدیل اند !

من ِ ماده ! روزی انرژی می شوم ! ...!

و برای همیشه هستم !

انرژی ها از بین نمی روند فقط از شکلی به شکل دیگر در می آیند !

ارزش هر قضیه تنها به مقدار احتمال نیست !!! به مقدار محتمل هم هست !

باور مرگ ، نزدیک تر از باور خدا!!!

فرافکنی مرگ ، رفع خطر احتمالی ؛

مرگ را باید در آغوش گرفت ! نفس کشید و آرامید !

 

 

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/30 .مریم. |

 

 

                               

 

 

                                        

 

                               بیکرانم سلام

 

                        این روزها حال و هوای دگر دارم ، دائم به شکرم و لبخند...

                         در جشن سرور "پیر" رادیدم ، آیت " پیروزی " ام داد ...

                            به تفال تفسیر نظرم کرد، شبِ ماه و اشکِ مهر...

                               "که حافظ تو خود این لحظه گفت : بسم الله "

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/05/18 .مریم. |

 

                                              

 

 

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

برآمد خنده یی خوش بر غرور کامگاران زد

 

از آن ساعت که جام می به  دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد

                                          

 

هجر ، رنج می آفریند و مطلوب رنج ، درد است و درد باب کمال !!

درد بود بی چشمان بهار جام مستی نوشیدن و

تبسم غرور را هدیه بی دلی خویش نمودن !

شمس ماراست و بندگی غیر نشاید !

این طرفه نگارِ کودک دل است و دلگد خورده گِل وجود !

 

 

 

 

زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

 

ساحت مقدس نور ، حرم آفتاب مشرقی دور ، در جشن سکوت شکست ...

دگر دلی نماند و تاجی و غروری .......

همه صفا و جوی و لعل جانان بود و سماء بر سر سفره صبر خویش ...

 

 

 

هوا مسیح گشت و باد نافه گشای

 

که چنین بود عهد لایزالی ، به نجابت کوشیدن و به عشق هماره تشنه بودن

و جام را در جرعه جرعه سکوت نفس کشیدن که آنجا

نوا اوست و طرب اوست و همه اوست

و زبان را یارای ابراز نیست ، مگر شبی  به نگاهی ، آهی ... همه آن شود ....

 

 

                                                                                 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/09 .مریم. |

 

الهی      همه از حیرت بفریادند و من از حیرت شادم.

 

       الهی       پیوسته در گفت و گویم ، تا واننمایی در جست و جویم

 

از بیقراری در میدان بی طاقتی می پویم ،  درمیان کارم اما نمی پویم

 

 الهی   همه را تشنگی از نایافت آب       مرید را از سیرابی !

 

الهی

             یافته می جویم

             بادیده ور می گویم

             چه جویم که دارم

             که بینم

             چه گویم

 

             شیفته این جست و جویم

             گرفتار این گفت و گویم     

 

 

خواجه عبدالله انصاری

 

 

 

 

 

هوس سفر نداری

ز غبار اين بيابان

 همه آرزويم

 اما
چه کنم که بسته پايم

                              

 

سفر امتداد بودنم بود ، تولدی به مرگ ! به نیاز با تو بودن ! کودک دل چه بی پروا می خواند ترانه های جوانه زدنش را ! تو نبودی ، هیچ گاه نبودی ! و من تو را در خیال خویش پروراندم ! تو زاده ذهن من بودی !

و چه سخت خیال کودکی ام را باد برد ! به قیمت آب و آبرو ! من گریختم و رخ زیبای تو را بتی ساختم ، معبد بیداری ام ! و از از آن روز ، سالهاست با طلوع تو در وسعت کوتاه نفس های ممتد ام ، زندگی می یابم !

 

 

 

من تو را آنگونه که خواستم دیدم ! و تو مرا بهترین ِ من ساختی ! در درد هجران دوست !

امیدم را فراتر از وصال ، لذت گفتگو خواندی !

 و من سجاده ام را در سبزی بی کران حضورت گستراندم !

آنقدر وسیع که عابران را به جستجو فرا خواند ، غافل ز دل و کودکی خیال !

 

من تو را رب خواندم و تو انیس ترینم شدی ،

 آنقدر قرین که مرا مجال سرگردانی نبود

و دیگران انتهای آرامش مرا سنگینی سرد خواندند ،

 که من تو را داشتم و تو مرا ناظر بودی !

                                                                            

 

الهی ، شادم به سلوکم ! این جام را تهی باز گردان تا همیشه تشنه درگاهت بمانم!

 

الهی ، دل عزم حضور دارد ، به عبادت کوتاهم ! دانایی به احوال دلم ، سکوتم را مناجات گردان !

 

الهی ، در این بازار مشوش تقدیر ، دل را به قیمت زر می خرند ، تو نگهدار بهای دلم باش !

 

الهی ، در آستان توام ، سرشارم .محراب امن شب هایت را از من دریغ مدار !

 

الهی ، همه مسافریم ،طمع به ماندنی ندارم  ، بودنمان را رهایی گردان !

 

الهی ، وجود مهر سراپا نیاز با تو بودن دارد

      گرمی نگاهت را در لحظه لحظه های ماندگار روح ام ، جاودان گردان !

 

 

 

 

+ سه شنبه 1385/04/20 .مریم. |

 

 

 

          لذت ِ هستی  نمودی – نیست – را

                                                  عاشق ِ خود کرده بودی – نیست – را

 

                                                                                                                                                                        دفتر اول مثنوی شریف

 

 

از ما و منی که گذشتی ،  امروز نغمه عشق می نهی !؟  دریغ !  در بودنم ،  شکستی چرخ میناگریم را ! حال که خالیم از خیال خامت ، فریب می دی ،  شعر جنونم را !؟ من بی تو رفتم ؛  آن همه راه سفر را !  تو ، خود ، کجا بودی؟  خزانم را ! ؟   این بهار ، مال من است ، بذر برگریزان ِ عمر من است ! دور شو از من و این شادی امروز من !    این سبزی باغ  و این رویای شیرین  من! من همه امروز عشقم و شوق ِوصال ، جای نا کسان نیست   این عیش مدام ! گر برنجی ،شادم می کنی ! خنجر دیرینه را ، نشانم می کنی ! صحبت ِ انتقام و قیام نیست ! مرگ آرزو است و دیدار فنا !این منم امروز !  چشم بگشا ومستی ام بنگر !

                   این منم ،                                                 

                               زیبا چهره ای در هوای استغنــــــــــا !

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/03/31 .مریم. |

 

 

رها رهـــــــــــــــــــا من

 

 

 

+ جمعه 1385/03/12 .مریم. |

 

 

 

آنانکه آفتاب را

                      به زندگی دیگران می بخشند

نمی توانند

                           خود از آن بی بهره باشند

                 

 

        آنان عاقلانه دین می ورزند و عاشقان بی می ،جان می طلبند !

 

عشق سودای مستی شبانی است که از سیاهی گرگ روح ، هراسی ندارد و

چشمان مسخ شد گوسفندی است که سبزی بهار را می جود و نوشخوار روح می کند !

چه توان بیش پیمودنش باشد و چه بی مهابا در دام نفس غوطه ور شود

 و دشت پر رونق خویش را فراموش کند !

 

 عاقلان چه مدهوشند وقتی آنان تا خویش فربه می شوند و در آخر شکار شبان ِ عمر خویش !

مرگ رسوایشان می کند که هرچه اندوخته تر ، زودتر طمع پیر می شوند و طعام ضیافت دلباختگان !

 

خنک ریز نقش کم جو ، که در فراق خویش و خیال رسیدن به "چراگاه بی چرا "یش راهی است و سبزی

هیچ علفزار با شکوهی فریب چشمان همیشه منتظرش نمی شود ! می پیماید و می ماند و ساز و طرب

خویش می شود و نی بازار و ساقی مجلس می پرستان... و باز با امیدی در دل سخت می ماند !

 

تا به دانجا که به گفته مولانا آب ِ آب بیند و خورشید ِ خورشید و دریای دریا ...       

 

و در آن دم است که دو " مردن " را تجربه کند  تا پا بر سریر وصال نهند :

                                                                           " رهایی از تن " و "رستن از خیال "

شخصی که از مرتبه تن رهایی یابد ، هنوز محبوس و محجوب خیال است و همچنان حاجب و محبس!

 

                                                

                                                 من شدم عریان ز تن

                          او از خیال

می خرامم در نهایت

                             الوصـــال

 

 

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/04 .مریم. |

 

گرزمسجد به خرابات شدم

خرده مگیر

مجلس وعظ درازست و

زمان خواهد شد ...

 

 

***

 

پیله ابریشم حجاب نبود

رشد کرد

ترک برداشت

شکست

جدا شد

و پرواز را آغاز نمود

و حال آبی آسمان را همسفر شده است

در فکر جایی به سبزی محل تولداش !

جستجو و سرگردانی او

در پس رفتن ها و رفتن ها

به آرامش خواهد رسید !

 

مبادا در خود بمانی ...

 

 

***

 

من اگر رندم

و گر شیخ

چه کارم با کس

 

حافظ راز ِ خود و

عارف ِ وقت خویشم !

 

 

+ سه شنبه 1385/02/05 .مریم. |

 

دوستان گویند :

سعدی

خیمه در گلزار زن !

 

من گلی را

دوست  می دارم

که در گلزار نیست !

 

 

 

آنجا که طلب کرشمه دلدار می شود ، نیم نگاهی در پس مضراب های بی تفاوتی هم فرصتی می شود ، برای نوشیدن شهد چشمان بهاری که سبزی وجودت است و ریشه های سر بر افراشته بر کالبد جانت !

 

 در پس پرهیز و گریز می آموزی ، در دوری است که عزیز می شوی و صفای وصال پس از شب های بلند فراق .... سکوت می کنی و دل به شکوفه های صورتی باغ مجاور می بندی  !... آنقدر دور که عکس خیالت را هم کسی نمی بیند و در تشویش تنهای تو ، نجوا ها می کنند و تو که چهار فصل را در او دیدی و صفای روح پاکش را ، با شیطنت های شیدایش در هر نگاه جشن گرفتی ، در هوای او هیچ را نمی بینی !

 

گویا همه او شده ای ... آینه ای در برابر آینه اش .... ترنم بهار ....

 

در دنیای دیگر ی سیر می کنی ! هیچ کس را نمی بینی و غافلی که همه تو را می بینند !

و قصه هجرت را از بر می خوانند ....

 

/ ....

 

دیری نمی پاید که شمع مجلس شده ای و خاموش خویش !

 

لعل یمانی نگاهش آنقدر جاذب است که در نگاهش هم می شکنی و نفس هایت به شمارش می افتد ، یک ، دو ، سه .... هفت ، هفت ، هفت .... .بالاتر نمی روی ... که همین دوری و دیدار برای جنون یک عمر کافی است ...

 

 

+ دوست گر با ما بسازد

                                دولتی باشد عظیم

ور نسازد دمی

                   بباید ساختن

                                      با خوی دوست +

 

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/01/31 .مریم. |

 

حلقه پیر مغانم ز ازل در گوشست

برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود   

 

 

                            

 

هجرت  از خویشم آرزوست ...

حلقه تکرار ناپذیر رفتن ها و رفتن ها و به پایان نیاندیشیدن ها ...

باز دیوانه ام ، مستم !

بی جام ، چنین شیدا نشسته ام ...

شب طویل بهاری ...

چشمان سرخ بهار ، کبودی الهام روح ، ناز ابروی یار ...

سیاهی پشت سیاهی

من ، رهـــــــا ، دیوانه ، مست ..

مست ِ  استغنا

و باز تنها جاده های بی همسفر را در سکوت شمردن

شب چهارده ، مـــــاه در جام ما افتاد

نقش خود را در چشمان ما دید و گریخت

چنین سرخ ، لعل فام               

برق شیدایی!

 

نیستم

هست ما ز نیست ماست

فلسفه فاطی شبستان و مهره بی فرجام فال

خرابات نشینی و پرسه زدن در عبور دلدار

 

چنین سیاه می خواهیم ای یار؟

مرا بی من بخواه !

 

به نجابت یاس ها

به سپیده

به پگاه

به پاکی مریم ها

"برهمانیم که بودیم

و همان خواهد بود"

...

..

.

 

 

+ چهارشنبه 1385/01/23 .مریم. |

دیده دل

 

در بازگشت از خویشم  ، همه آن آمد . دمی به باده نام سپردن و لبی بر کام دل خویش ، هیچ نساختن . شرح بد نامی ما خلوت گزینی بود و حجاب بر سر جانان . که آنچه دل می خواست آن می کرد و من و مای یاد نمی آورد . چو به سیاهی شب رسید قصه دراز خویش آغاز نمود . به گفت نبی : « اِِبدأ بنَفسِکَ »  همه از خویش اش آغاز نمود و پایانی را نیندیشید که هدف وصال جانان بود و خماری طول عمر . به چهار حجاب به نبرد بر خاست : نخست دنیا حجاب عقبا . نفس حجاب حق . خلق حجاب طاعت . و شیطان حجاب دین (6. شرح تعرف:1/26.) .

 

 

دنیا حجاب عقبا

دنیا و عقبا را به معامله دو گس شراب سرخ و باده ناب و چهار تخت و جاه و مال فروخت و در پناه صدق و صداقت ، در نوازش یتیمی و صدقه جان و مال به بزرگ شهرتی نامید و بر حق شمشیر زد و اصحاب را انصار گشت و نزدیکان را قریب . خلق را در خدمت به حق دوست دید و به سر طاعت هیچ جز معبود به تعظیم نستود و شیطان را سیاه رو معرکه از خط دین و دنیایش کوتاه گرداند . به فکر طاعت بی چون و چرا و پاکی طول عمر به درازا  قدم بر می داشت و شکر طاعت می نمود . جدا از حکم ازلی که به صعب اندیشی و پایداری بر عقیده هر روز و هر آن دست تقدیر رقم می خورد تا در آزمایشی سخت تر ، و راهی صعب تر گام برداری تا بهترین ات رخ بنماید و خویش را ببینی و چهره بنمایی که آری منم آیا همه آنچه که می پندارم . حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم. شبی گرم حضور سجاده به نام بودن خویش می آلایی . در دل هزار باده که کجا چون منی ، من راهی است . صخره به سنگ می نالد و سنگ به گام های محکم .  سرود هستی نغمه شب ها می شود و تاج خورشید گرمی روزها ! کائنات  آیت هدایت اش می شوند و زمزمه باران معراج راهش ! در این ریزش ممتد رنگی نمی ماند تا سیاهی آسمان دنیایش شود ! افلاک مقدم نگاهش می شود در گذر از اولین حجاب ! که دنیا ، خوش طاووس ِ هزار رنگ ، رنگ می بازد و در طاعت نفس سر تعظیم فرو می آورد که این است روح پاکی که از جنس رب خویش ، والاترین خلق است و شایسته کرامات بشری !

 

نفس حجاب حق

 من و خویشم در نبردیم ! مگر منی ماند و راه دل گیرد و یا نه خویشی که خود را به معراج یک شب بهاری بنشاند . به سیر چله نشینی و سماء بر سر جانان ؛که عبد و عابد در رکوع به یک کعبه اند و معبود پرده محراب را به غسل انفاس خوش سحری ثنا گویان خاموش و ذاکران رفته از هوش- در ضیافت جان و تن -میزبان دل های مسافر کرده است ! سفر از من و مایی که زنجیر اعطاء بر وابستگی های وخواست های پیشین و حال است و شستشو نفس بر زمزم دل و مائده های آسمانی! می ناب و ساغر مدام و شباب اهل حرم به شیرینی رطب نخلستان های سرزمین شمس،کام دل ِ هجرت گزیدگان از شهر و دیار دور ، خویش را باز جسته و جامه سفید به تن کرده و صحرا صحرا نام یگانه هستی بخش خویش را فریاد زده اند !

صدا ها ، هجاها  ، زمزمه شده و تسبیح ها در چرخشی پیوسته و آرام در صفوف در بند خویش همچنان اسیر من و ما.... داغی صحرا ضیافت را به سکوت نزدیک و نزدیکتر می کند . هیاهوی بیرون با نفس حق دوست به شکوه درون راه می یابد ! فریادها خاموش که نه ، در سلول به سلول جان طنین می اندازد ، عریان قامت زخمی به جلو می تازد و می نازد و می بازد . چشم ، پهلو به پهلو خویش را نمی بیند ، گام ها تند و تند تر می شود ، گذشتن از من خاکی ، تیمم خویش در بطن خود ! جبین عرق می خواری می نشاند و نشانه ای از من نمی گیرد . حجاب ها دریده ، پرده ها گشوده ! خویشم در جستجو ست تا خودی را باز یابد در بازگشت به اصل خویش .... و دوم حجاب ، در شکست نفس و رسیدن به ذات حق ، منشور نیکی ها می شود و دلیل باقی مسیر !

 

خلق حجاب طاعت

در پیوستن به خویش و بریدن از من ، حکم به مشایعت هم کیشان است و دعوت به نیکی غیر ، که اینک تویی پرچم دار نبوت خویش و رسالت زیبا رویان خلوت گزیده ، باقی صراط است و نفس کشیدن در هوای که نشان از  حیات نور است و شب های بی قراری را به ذکر دادار  ِ حق مزین نگاه خویش گرداندند ! در جهاد با نفس و در جمع آینه داران سیمای فردوس رقم زدن . زير ديوار وجود تو، تويى گنج گهر گنج ظاهر شود از تو ز ميان برخيزى . در هم آغوشی با خلق و  گفت و شنود حق . به نیکی اندیشیدن و به پاکی عمل کردن و ثنا گو ی  سرچشمه و مدبر کائنات  ، شاکر نعمات و طالب صراط ، در آرامش شب های انس ، نام معبود زمزمه کردن و دل را به صفای جانان تا صبح بیداری ، هم نواز عابدان درگاه اش زلال نمودن ! که گوشه گیری و سکوت پلی در رسیدن به خویش است و باقی راه هم کلامی با دگر مخلوقات . به تذهیب نفس و طاعت یگانه روشنی بخش دیدگان ! ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست -تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز-   و در حریم حرم اش به سماء آی !

 

شیطان حجاب دین

 شیطان ،آتش خویش اش گشت و داغ مذاب نافرمانی . از عشق روی گردانید و سجده بر من خاکی ننمود . قسم به خاک ، عریانی خیالم جای او نیست . چو جامی بلورین آفریده شده ام . در خویش در نوردم و آینه جمال الهی ام و در غیر ، سیاه پیاله ای دود اندود ، در دوری از خویش ام . شیطان ، فرشته ایست در من و دوری از خویشم . آنجا که آدم به شوق حوا ، طعم گس سیب را فریب خروج اش کرد ، من ِ عبد ، لبیک می گویم که باز گردم ! به سرایی که همه سرایم از اوست ! ستون بر افراشته معراج است و شاهراه آفرینش ام ! در پیروی از پیام آور درون ام ، وجدان . و پیامبر رحمت ام محمد ( ص ) -  که این سرا نه جایی من ِ چنین  خوش حالی است !

 

 

و آنجا که حجاب ظلمانی بر داشته شوند و شب ِ خویش را صبح سماء دوست یافتی ، حجاب های نور را در هم زن ! با دريدن حجابهاى نور، انسان به معدن عظمت مى‏رسد و روحش معلق و وابسته به مقام قدس عزت او مى‏گردد (فتصل الى معدن العظمة وتصير ارواحنا معلقة بعز قدسك . ) شاید که این حجاب نور ، تویی ! خود ِ  نورانی  و رحمانی خویش ! از پاى تا سرت همه نور خدا شود گر در ره خداى تو بى پا و سر شوى  .عابدان یک نوا می خوانند و طول باقی راه را به نور ذات هستی بخش مزین می کنند .

ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصارالقلوب حجب النور.

«ديده دلهايمان را به پرتو نگريستن به ذاتت روشن فرماى، تا ديده دلها حجابهاى نور را پاره كند»

 

+ یکشنبه 1385/01/06 .مریم. |

 

 

  چو  آفتاب  مــــی  از  مشرق  پیاله  بر آید     

  ز باغ  عارض  ساقــــی  هزار  لاله    بر آید

 گرت چو نوح نبی صبــر هست در غم طوفان    

 بـــلا   بگردد  و  کـــام  هزار  ســـاله   بر آید

  نسیم  وصل  تو  گر  بگذرد  بر  تربت  حافظ          

   ز خاک   کالبدش  صد  هزار   لاله     بر آید

 

  

تو را من آفریدم !

در آن دم سکوت که ندا می آمد : " هر آنکس که رویایی می پروراند ، می یابد "

روح دمیده شد و سیـــــــر ِ نگاه ،جان گرفت ...

شب ، سپیده را ورق زد و هزار بادی بی طلب دلدار  رقم خورد !

از من و مایی گذشت و همه اش هیچ شد !

 

نیست

نیست

نیست

همه هست ما شد !

و بودن در نبودن شکل گرفت !

 

آفتاب ، دلیل ِ صبح !

پیاله ،خالی ز می !

ساقی، سرشـــار !

صبـــــر، دلیل راه !

طوفان ، مرگ !

وصل ، تولد !

 

من ، تـهـی !

 

...

..

.

 

 

 

+ جمعه 1384/12/26 .مریم. |

 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماد هیچش الا هــــوس قمـــــار دیگـــر

 

مولانا جلال الدین

 

 

 

قمار چشمان تو را من باختم .

آری ، باختن در حریم تو    خود ساختن است .

دیدم همه رفتند ، دوستان دور و دور و دورتـــــــــر !

 همه به بهانه عشق گریختند و

منی که هیچ ندیدم و سوختم ،چرا بگریزم ! ؟ 

بودم ، همیشه تلخ نوش دارویت !

در سفر ، تنها !

تب ، نرسیده به جنون !

چشمانم را بسته بودم ،

 گهگاه صدای می شنیدم ! شبیه نام کودکی ام !

می شناختمش ! یوسف هم به چاه افتاد تا به سرا رسید !

 آخر ِ عشق نبود ! اسارت نفس هم بود !

صدای مرگ هم می آمد ولی کس نمی مرد !

همه با چشمان خیره ... مبهوت خرابات ِ دوست بودند !

او که دور بود ! دور ...!

 

استاد صدایش را رسا تر کرد :

 

«  در این دنیای پیچ در پیچ           به هیچ نپیچ !

 

حافظ  ، محافظ عرف نیست !

نمره بد نامی می آورد !

نه در مسجد راهش می دهند نه در میخانه !

چرا که بر خطوط دیگران راه نمی رود !

من بسته تائید هیچ کس نیست !

 

حضوری گر خواهی ، از او غائب مشو !

می آیم  یعنی ، برای شما خودم را کوتاه کرده ام !

وقتی رسیدی ، آن وقت ترک ما کن ،

                    در این صورت است که – بی نیازی  -را تجربه می کنی !  »

 

+ پنجشنبه 1384/12/04 .مریم. |

 

صد بار تو را گفتم کم خور، دو سه پیمانه

 

 

وقتی به آنجا رسید قلمرو فردیت بود

و در آن تنهایی احساس عظمت می کرد .

تنهایی که کثرت نمی پذیرفت و سکوت بر آن حاکم بود .

و هیچ هجایی و قلمی توان ابراز آن را نداشت .

 آری ، عشق تنهایی آدم است و سکوت .

و از حیث منحصر فردی در هیچ خاطری جز هیچ نمی گنجد .

و خوش تلخ می ِ مرد افکن که مستی آورد و هوشیاری ببرد

 که پیمودن این راه عاقل را توان نیست .

 واگذاری خویش در راه فدا است ،

 از من و ما گذشتن و خویش را هیچ پنداشتن

 که همه طلب است و حکم غیر .

همه باختن است و هیچ نساختن

و در این رهایی است که همه ، هیچ شده است

و کمال را به جام وصال می نوشد .

رنج ،کمال عشق است

و آنچه که می جوید در نافه خویش می یابد .

 از نیاز تا سراب راهی است

و گرچه مقصد دور است اما حرم عشق بی نیازی است

 و فقط به نگاهی گذرا همه را می بازد

و تهی دست از خویش و خویش می گریزد

مگر صحرا با همه عطش اش فریاد بر آورد

و رنج تشنه لبی اش راباز گوید

 که خود نمی بیند و راهی است .

 

زیبایی معنا می شود و

 بی دلیل باده چشمان خمار نوشیدن ،حضور می شود،

 در فقری که همه زاده خواستن است

و مراد بی حاصل .

 عقل مجالی نمی یابد

و گستاخی حرارتی در مسیر می شود

 و عاشق بی پروا همه هستی خویش را در طلب فریاد می زند

 و حاکمیت مطلق می یابد

 به رنج بیداری و خرابه نشینی شب های دراز .

 

نفرت معشوق کرشمه عاشق می شود

و انس را در وجود خویش می نالد

 و ظاهر را سخت مغلوب غرور می کند

که تنها دارایی بی تمکین عشق است و هرز ِ نشاط .

از شادی و دیدار غیر می گریزد که

 مگر نگاهی جز یار او را توان می دهد ! ؟

 

 

در نوشتن - صدمین پست -به مرور روزهای آبی باهم بودن نشستم ،

قمار عشق را شور دیدم

در خراباتی که همچنان حرم « هوای خنک استغنا » را فریاد می زند !

 

 

 

+ یکشنبه 1384/11/09 .مریم. |

 

 

از پرده و میخانه گریختم من ، می دانی ؟ از این هجر ، از این نـــــام ، از این نشان ِ بی حاصل گریختم من ، می دانی؟ چله نشینی و شب فرغت خویش به پایان می رود ، می دانی؟ با چنین خسته دلی ، بی نشان ، شبی می مانی؟ صوفی رندان در طلب آمد ، قصه از  بی کسی و هجرم خواند ، گوش نسپردم ! می دانی؟ من همه شب ، همه آن ،با تو ام ، چنین سلسله در طلب ِ لعل ِ لبت ، می مانی ؟ من از این شور ، از این شــــــــــر ، از این دیـــــــــــــــر  نگارم نیست ، می دانی ؟ با من و خویشم همه حاصل تو ای ، تو ! پیرم آیت « رستگـــــــــــــــــــاری » خواند ، می دانی ؟ رنــــــد  عافیت سوزم ، با این سوخته ِ دل می مانی ؟ - آن نیست که حافظ را رندی شود از خاطر -  با چنین مجنون ِ بی تابـــــــــی   می مانی ؟

 

 

+ شنبه 1384/11/01 .مریم. |

سرمایه درویشی

بی خویشی و خرسندی است

 

 

رند در بست...

 

در این سر پر شور اندیشه چه بود؟

رندی که در کشمکش بین عقل و قلب انسانی به هیچ چیز اطمینان کامل ندارد ،

البته باطن خود را به آسانی پیش هرکس  کشف نمی کند ،

اما کسی که به جرم و یقین " حافظ " خلوت نشین ساده دل قانع نیست ، پیداست که باطن اش باید به نوعی شک آلود هم باشد . شک یک عارف که عقل را به خاطر عجزی که در ادراک ایمان دارد در خور تحقیر می یابد . بدین گونه اگر در کشمکش بین عقل و وجدان و در مقابل فضولی و پر ادعایی عقل ، شاعر وجود خویش را تسلیم شک می بیند .آنچه را نیز از دریچه قلب خود احساس می کند در خور شک می یابد

و آنجا که در قلمرو عقل راه خویش را پایان یافته حس می کند : در قلمرو عشق  امتداد بی پایانیها را دنبال میکند – در فراز و نشیب وجدان عرفانی .

 

و حافوقتی درست در خویش می نگرد  ، در می یابد که این مشتی غبار تیره که " تن " نام دارد ، « چهره جانش » را فرو می پوشاند و در حجاب می افکند . آیا با این حال حق ندارد که در آرزوی نیل به بیخودی نهایی گه گاه مشتاقانه بسوزد  و عارفانه بانگ بر آورد :« خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم ؟ »

 

کسی خودی را حجاب راه وصال می یابد و می کوشد تابا رهایی از این قفس در فضایی آزادتر ، فضایی پاک تر ، پـــــــــــــرواز کند !

 

 زرین ااز کوچه رندان - دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

د

ک

+ سه شنبه 1384/10/13 .مریم. |

                    بنام یگانه عالم . یکتای بی همتا .خدای رهایی ها و پروازها.

ربی که رحمن است و رحیم ، دامنه لطفش قرین لحظه های بیدار دل و نگاه های مشتاق است و همه به تقدیر در سیر حکم ازلی راهی اویند ،  بندگانی که همگام انفاس خوش ِ خورشید عالم تاب   ، بهترین را برگزیدند که سعادتی ماوراء اندیشه بشری را سبب است و آرامشی که همدم لحظه های حضور بر روحِ ِ رهای عابدان و شاکران طریق  جلوه می نمایاند ، چهره های متبسم و نگاه های مشتاق هرچند در سختی ها غوطه ور ، ولی باز به نورِ توکل و اراده خویش پایبند !

شعاعی که  حرمش  محرم مهاجران جلوه شمس است و روشنی بخش عبور راهیان جمال !  رهایی و بی نگاهی که همه را او می بیند و از من و ما می گذرد تا مگر جلوه ای از چشمان دوست گردد ، آفریدگار بی همتا و رحیمی که از – روح خود – بر آدم ، اشرف مخلوقات دمید و در راه سعادتش مشعل های هدایت قرار داد ، تا ببیند آنچه را که کودکی تولدش حائل آن است . مهربانی که  در طلب نزدیکترین مخلوق به خویش  - حی – است ، نه فقط در رسالت پیام آوران پیش و کتاب حمید ، بلکه در طبیعتی که مملو از نشانه های بارگاه حق است و گر  گوش فرادهی می شنوی ندای – انا الحق – دوست را ، در حکم عقل و نظمِ نظام افلاک و امکان !  او که منعم است . و   به  ارض رفیعش و آسمان وسیعش نعمت بی حد  نصیب بندگانش کرده ! و چشم امید به سعادت و سعی  نفوس طاهره بندگان  خویش دارد ، و شادباش والاترین موهبات خود را بر صابران و عابدان رهش داده است و باز باب اختیار را گشوده تا معنای اصیل آزادی را بر اهل فکرت به فرصت اندیشه  و  اختیار جلوه بنمایاند و با  سلیس ترین واژه های آشنای روح بیدار به دیدار فطرت رفته تا به حکم عقل و روشنی راه و مدد رهروان ، خویش را باز یابد . جایی که نه خود است و نه دیگری ، همه او هست و ندای طنین انگیز " لا اکراه فی دین ..." . و مگر در خلق خسران و بد فرجامی تردیدی هست که بازبه هوای خویش غرق نشانه هایی که در سر انگشت مانده اند گم شوند. و  فراتری را نبینند  که رو به پرواز است و سفربه خویش که همه ایوان ِ  یار است و جلوه حضور انیس سکوت  . او که از رگ گردن نزدیکتر است و باز ما گرد خود ، سرگردان ِ خاموشی ای  هستیم  که نبودش خلا عمیق تنهایی است . و او هست ، در لحظه لحظه های خلوت و مکثی که بی کسی می نامیمش جدا از وابستگی های سببی و نسبی !  هجرت از خود به خویش را می طلبد و  جهاد با نفس ! نفسی که گرچه نکوست سرکش حبِ مسیر است و دلگرم عبوری که فردا را در پس صعود به فراموشی سپرده ! هدفی که منشاء حیات است ،جدا از آفرینش روزمرگی های بشری .و در خط کمال خاص عبودیت و سیر به بهترینی که بهشت آرزو ها نامش نهادیم جدا از خسران و سرگشتگی و عقوبیت ِ  دار ِ  اعمال نا شکیبا ! و در پرتو دور اندیشی حکم عقل و راه نجات ملموس است  ! فطرت بیدار و پاک ِ  نیک جویان چون زلالی آب در آتش ِ دل، روشنی صراطی است که از بین بی نهایت مسیر ،مستقیم نامش نهادیم در وحدت ِ  سفید رویان  و زلال اندیشان  هم طریق دلدادگی ! و تو آزادی موهبت حیات خویش را به رنگ دل مزین ِ  دار ِ  قرار گردانی ،  آجر به آجر خانه برزخ اعمال خویش  . که همانا نیکخواهی ها و نیت های ما سرای ابدی ما هستند به وسعت انعام  منعم ترینی که دوست نامش نهادیم و حب نگار را بر لذت های زود انجام ِ دنیوی بر گزیدیم تا مگر مهر جانان صفای خاطرمان گردد و سعه صدر خستگی ها و کاستی های این سرایمان !

و به فاصله خود و خویشتن  برزخی است به  وسعت انتخاب مقصد . راه روشن است و سر انجام معلوم ! آزادی در  بهترین بودن یا غرق در خود و  منجلاب رسوایی  های نا آگاه ِاختیار خویش !  رهایی از وابستگی های  حیوانی و غرایز سرکش عام بشری و رسیدن بر محب ی که مامن و آرامش روح است و مبدا و معاد ذات هستی ! فرصت انتخاب در سایه اندیشه و فکر که سرچشمه ایمان است و لبیک به آموزگاری که نانوشته های روح را می داند و طریق سعادت را می شناسد. و ایمان ،  آزادی در  اعتقاد و اعتماد به دادار یگانه است و پرستش مبدا روح و مقصد ِ کمال و حکم نیک فرجامی !

جهانی گرد آمد و مارا بر شهر افسونگری ها نشاند ، هر رنگ و هر نوایی ساز اوست .و کشش ، اشتیاق رسیدن به اوست . اگر زیبایی دلباختنی است او جمال است و عبد جمیل و هرکه را نزدیک تر او  مهر تقرب بر پیشانی دارد و سیمای رحمانی ! جمال در دنیا و کمال در مسیر و تمام در آخرت ! تمام آنچه در وهم نمی گنجد و عالیترین قرب الهی است ! یگانه ناظر لحظه های حضور ! در اشک ها و آه ها ! در خنده ها و شادی ها ! در هجرت ها و ماندن ها ! در انتخاب ها و تردید ها ! و اگر تردیدی هست ترس از دوری از حبیب است دیر رسیدن بر دیـــــر جانان و آرامش جاودانگی است ! در پس هر گام ، تردیدی قبل از آگاهی و یقین نهفته است ، و این آزادی است در اراده  شعور و شور !  به سکوتی که شیره عمر را به جان می گیرد و قالب مال و یار و دیار می شود و نگاه نگار ما همواره به تعالی است و کشش گیاه دل به شعله های درخشان دلدادگی و قد کشیدن در هوای  اویی که مجیب است و مشتاق  شهادت دل بر سعادت خویش !

 

 

+ شنبه 1384/07/09 .مریم. |

رهایم کنید

 

 

ای باور من ، بتو محتاجم

 

رهایم کنید . من به شوق پرواز زنده ام . قفس نه جای هر زنده دلیست . وابستگی هایتان را برای شب های بی خاطره بگذارید . کنون فصل هجرت است .

 

تو زندگی امروزی ما آدمها کجا می شه پرواز رو دید ؟! کنج قفس ؟ بی همنفس ؟ جای که از اینجا خیلی دور هم نیست . اونها رهان ، بی پروا .... آخه می دونی پرنده های امروز ی وقتی بهم می رسن می خوان از عشقشون برای هم قفس بسازند ، آخ که اگر بدونی اونها وقتی بهم می رسند ، باهم اوج رو انتخاب می کنند  و راهی سفر می شن !

انقدر بی پروا که از هر بندی رها می شن و تعلقاتشون رو به دست باد می سپرند تا نسیم دوست جانشون روتازه کنه !

می خوام رها باشم ، آزاد ،  می خوام لبخند بزنم ، بخندم ، اصلا قهقهه بزنم . اگر هم خواستم مسکوت باشم ، نه محزون ! چشمام مال خودم باشه ، خواست از شوق اشک بریزن و خواست تو نگاه محبوب بباره ! می خوام تو دلم باهاش حرف بزنم . اصلا می خوام فریاد بزنم . می خوام به گوش خودم هم برسه ، «من بنده توام !!!».... باز صحبت از پروازه ، خوش بحال پرنده های خانه یار ! اونای که رو گنبد زرد و یا آبی اش آشیونه کردن و چشماشون رو به هوای وصال باز کردن ! اگر هم رازی هست از نیاز نیست و به دعوت محبوب راهی سفر شدن . و هر روز به طلب دل شوق رو انتخاب می کنند .

آخه می دونی وقتی چشمات رو باز می کنی و می بینی فقط یک قدم تا قدمگاه اش فاصله داری ، دیگه خودت نیستی ، دلت نیست ، روزمرگی ها و خاکستر ی ها نیستند ! فقط به یک چیز فکر می کنی ! او هست و من  هم هستم ! شمس هست و خاک هم  هست ! منم بنده و توام منعم ! منم راهی و توام  راهبر ! کجا می شه از این ضیافت آزاد تر بود !؟ انقدر مهر هست که دوست داری تا هستی ، باشی ! میشه قبله ات ! نمازت ! نیازت ! رازت ! همه آدم ها از اون روز می رن تو نگاه یارت ! نه اینکه اونا رو غربال کنی ، نه !! هرکی به یارت نزدیک تر باشه ، به تو نزدیکتر می شه ! هر کجای آسمان و فلک هم می خوای باشی ، چه اون ور مرزهای استغنا ، چه همین نزدیکی ها ! به وحدت می رسی ! اینجا دیگه از هر قید و بندی آزادی ، جامه سفید به تن می کنی و گرد دوست می چرخی ! قلب و دل و حرف و عملت می شه یــــــــــــــــار ، همونی که می دونی و بارها دیدی اگر تنها ترین تنها بشی ، باز هم هست ! همه جا ، همیشه ! از رگ گردن هم به تو نزدیکتر ! آخ که محبوب قرین است و من گرد خود ؟؟!!!  خودی که نشانی دیگه از خود نداره و هرچه هست ، اوست !  همونی که رحمان است و رحیم ! و دامنه لطفش شامل همه می شود ، حتی اونی که فکر می کنه ، نیست و هست ! هم اونی که شهادت داده بزرگیش رو ! وسعتی که هیچ نمی خواهد « آدم » در این عرصه تنها بماند و به شوق سعادتمندی اشرف مخلوقات ندای -انا الحق -می زند ! همو که می خواند : « لا اکراه فی دین ، ....»  ولی باز مگر از خالق جز لطف می شود نگاهی داشت ! ؟نمی خواهد سختی و سرگشتگی نزدیکترین اش را ببیند ! که از- روح خود-بر او دمیده !!! و باز اختیار داده تا به حکم عقل و آرمان خواهی خویش مسیر را برگزیند ! ! او- حی- است ، نه فقط در رسالت پیام آوران پیش و کتاب حمید !! اگر گوش فرا دهی می شنوی هنوز نوای دل نوازش را ! در طبیعتی که همه از نظم و تدبیر بخشنده ایست ! که بهترین ها و رفاه ها  را برای بندگان شاکر و برگزیده خویش خواسته و در کنارش رهنمود ی بر اراده تو داده که چون دوست بخشنده باشی ، راهبر باشی ، آنهای را که در سبیل مانده اند و چشم به پاسخ تو دارند !!! می بینی رسالت همچنان برجاست !!! هجرت به خویش و جهاد با نفس ! ! رهایی و آزادی که خاص توست و انتخاب باتوست ، ماندن و راکد گشتن و به خاک باز گشتن ؟؟یا سفر ، پرواز ؛ رسیدن و آرمیدن در هوای دوست .....؟؟؟  و اگر با خویش در نبردی  و تا لبیک راهی هست و هیچ نباش فقط -آزاده باش- ، از هر چه هست ، جز خود . که تو خود آینه جمال الهی هستی و باب گشوده  عروج !! در تمام عمر اگر نبودی ، یک دم باش ، به راه خود ، بهترین !!!! هیچ اجباری در انتخاب مسیر نیست ، همه اوست ، مقصد و آغاز و پایان اوست ! مگر همه رود ها در جریان دریا ها نیستند ؟ تو نیز جاری باش و سرشار !!!  خود به بی کران خواهی رسید ، تو  فقط باش !!!!

 

 

+ دوشنبه 1384/07/04 .مریم. |

 

 

ابرها می رقصند ، در ضیافت امواج و حلقه بر شمس می بندند !

 بوی مولانا می آید

باز صحبت از هجر و دیوانگیست

 

دیگر نشانی از خورشید نیست ، و ابرها به رنگ دریا کبود ،

از داغ شمس تا غروب راهی نیست ،

 و من به طلوع چشم دارم!

 

به رنج نمی اندیشم ،

 که درد نوش دارویی بود که مرا به فراخوانی قابله ای برد تا خویش را بیافریند !

جدا از من و ما !

 

صدای مرد سوار مرا به خویش می خواند !

: دخترک ، اسب ِ نجیبی است !

و من به نسیم می اندیشم که بی حضور شمس هنوز هست !

 نوازشگر و مواج به وسعت دریا!

 

کودک می پرسد :

 چرا آسمان سرخ است ؟ خورشید به کجا رفت؟

و من سکوت می کنم ....!

 

+ چهارشنبه 1384/06/30 .مریم. |

 

شعله هایش بسان نور در دل تاریکیست ، مجذوب کننده و حیران ! شاید هم شعاع عطشش چشمات رو ببنده و اشک ات رو سرازیز کنه ! اما نـــــور ، روشنایی یه ! رحمته ! آره ، رنــــــــــج رو می گم ! دردی که لذت بودن رو در تو چندین برابر می کنه و موجب میشه اطراف ات رو مشتاق تر ببینی! موجب می شه خودت رو ملاقات کنی ! و به ضیافت دل ، نگاهت رو شستشو بدی ! و دیدت رو نسبت به همه چیز عوض کنی ! اصلا می شی یک نفر دیگه ! آخ که چه لذتی داره تنها تو خیابون های طویل شهر قدم بزنی و بارون بشه همنفست ! و رنگ های کدر خستگیت رو بشوره و به خاک بر گردونه ! وقتی می رسی می بینی خیس ِ خیسی ، سبک !

خورشید طلوع می کنه و به خودت میایی ! وسط جاده ای ! هر چه نزدیک تر می شی ، نفست سخت تر بالا میاد ، شوق ِ یا شعور ؟ نمی دونم! جای رو پیدا می کنی تا آب خنکی به صورتت بزنی ! توی آینه ، دخترکی رو می بینی ، که دیگه خام کودکی نیست ! ولی هنوز هم دوسش داری ! از صبح گوش راستش چندین بار جملاتی رو شنیده  که زیبایش رو تحسین می کنن !، کاش دل زیبای داشته باشه ! از پله ها پایین می ری و درو باز می کنی! نسیم روحبخشی صورتت رو خنک می کنه ! خیلی وقت بود که صورتت شادی واقعی رو لمس نکرده بود ، چند قدم به عقب بر می داری و می پری وسط حیاط ، دوست داری داد بزنی و به همه بگی چقدر خوشحالی ! ...

 

 

+ یکشنبه 1384/06/13 .مریم. |

 

نقطه

سر خط

 

_ سفید !؟

_ نه ! بی رنگ !

 

موضوع : آغاز

پیوست : اراده

 

هدف : تکامل

مقصد : رسیدن

 

شرح : …. ! (سکوت ، نه سکون !)

نتیجه : آرامش ؟!

 

+ دوشنبه 1384/05/31 .مریم. |

        

 

  مژده وصل تو کو کز سر جان بر خیزم        

                طایر قدسم و از دام جهان بر خیزم

                       به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی       

                            از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی          

       پیشتر زانکه چو گردی ز میان بر خیزم

 

 

  

درست همون موقعی که به « حوا» پشت می کنی ، در ی به روت بازمیشه که فردوس رو تو ذهنت متجلی می کنه !! جالب اینجاست که معرفت میشه یه سید !!

 

چشمات رو باز کن ، دلیل و منطق نیار ! فقظ خودت باش ، اون چیزی باش که دلتنگشی !!!

 

یاد حرف استاد می افتی ، وقتی عازم سفر بودی و برات استخاره نگرفت ! فقط گفت :« صبر پیشه کن !! تجربه های جدید زندگیت رو بپذیر !! ولی باز می گردی !!» ....  اون روز دلم شکست ، حتی استاد هم نخواست من بمونم و من رفتم ! شش سال می گذره ! و امروز با چشم خودم بازگشتم رو دیدم ! می گن یافتن باب سعادت مهم نیست ، استمرار ملاکه !!

سارا نامی می گفت : شب قدر آقا امضا کردن که تو اینجایی و خانه ، خانه رضا ست !

 

در طلب حق رضایم به رضایش ! و لبیک می گوییم ندای معصومیتی را که چندی بود از آن فارغ بودم !

 

+ دوشنبه 1384/03/09 .مریم. |

 

فانوس ها خاموش! برای دیدن، نور لازم نیست .

امواج خود رسیدن است و تلاطم بی امان دل ترانه بی کلام زندگی است.

چهل روز می اندیشم ، مجالی برای زمینی بودن ، در جزیره ای از ابهامات ریاضی گونه !

فرمول های قانونمندی ، حس دیدن در پیوند با کائنات....

تو مپندار که خاموشی من

                         هست برهان فراموشی من

  

+ پنجشنبه 1384/02/15 .مریم. |