تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا



آینده می­آید

نکند همین فردا صبح زود بیاید!

نمی­شود آمدنش را

به تآخیر انداخت؟

چه خوب می­شد

اگر می­توانستم

در همین امروز و همین­جا بمانم

آن هم فقط با تو!

                                                                             « پاول ما آر»

+ پنجشنبه 1388/05/01 .مریم. |

 

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم.

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏فرسا مي‏شد، و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي شكنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم … و آرام‏آرام به سكون و آرامش مي‏رسيدم.

آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم، آنچه را داشتم به كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم، و از تنهايي به در مي‏آمدم …

اينها را ننوشته‏ام كه بر كسي منت بگذارم، بلكه كاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شكنجه درونم را تقبل كرده‏اند …

 

اينجا، قلب مي‏سوزد، اشك مي‏جوشد، وجود خاكستر مي‏شود، و احساس سخن مي‏گويد.

اينجا، كسي چيزي نمي‏خواهد، انتظاري ندارد، ادعايي نمي‏كند … فرياد ضجه‏اي است كه از سينه‏اي پر درد به آسمان طنين‏ انداخته و سايه‏اي كم‏رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دل‏سوخته و نااميد در نيمه‏شب، فرياد خورشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ،

اعتراض خشونت‏بار مظلومي، زير شمشير ستمگر،

اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دل‏شكسته‏اي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده،

فرياد پرشكوه حق، هز حلقوم از جان گذشته‏اي عليه ستم‏گران روزگار.

چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه‏طلاقه كردن،

از همه قيد و بند اسارت حيات آزادشدن،

بدون بيم و اميد عليه ستم‏گران جنگيدن،

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن،

به همه طاغوت‏ها نه گفتن،

با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن.

جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند، ديگر از كسي واهمه نمي‏كند تاحق را كتمان نمايد …

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‏تابد و همه قدرت‏ها، و حتي قداست‏ها فرو مي‏ريزند، و هيچ‏كس جز خدا  –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم، و از اينكه در دوره‏هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‏ام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبكي و ايثار، و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‏ها به آدمي دست مي‏دهد حسرت مي‏خورم.

خوش دارم كه كوله‏بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه‏چيز و همه‏كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.

خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ‏كس را نشناسد، هيچ‏كس از غم‏ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد، هيچ‏كس از راز و نيازهاي شبانه‏ام نفهمد، هيچ‏كس اشك‏هاي سوزانم را در نيمه‏هاي شب نبيند، هيچ‏كس به من محبت نكند، هيچ‏كس به من توجه نكند، جز خدا كسي را نداشته باشم، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم، و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم، و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‏‎هاي هنرمندش، با تاروپود وجودم بازي كند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند، اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد، عقده‏ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‏كنند بگشايد، غم‏هاي خفه‏كننده را كه حلقومم را مي‏فشرند، و دردهاي كشنده‏اي را كه قلبم را سوراخ‏سوراخ مي‏كنند، با قدرت معجزه‏آساي زيبايي تغيير شكل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد، و من، ديوانه‏وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم، و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‏گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‏ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم.

خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرام‏آرام به عمق كهكشان‏ها صعود نمايم، محو عالم بي‏نهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم.

                                                     منتخبی از کتاب «« بینش و نیایش»»  دکتر چمـــــــــــــــران

+ دوشنبه 1387/12/19 .مریم. |

 

تو با برف مي آيي، با نوزايي خاک خواهي رفت

تو با هراس مي آيي، با گام هايي چونان شاد خواهي رفت

که آدمي از نو عزم زيستن مي کند

اميلي ديکنسون

 

نمی­دونم نوشت: بهار در راه است.

کتاب نوشت: زندگی کوتاه است.

 

+ شنبه 1387/11/26 .مریم. |

 

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی­قرارت باشند.

 

+ دوشنبه 1387/11/14 .مریم. |

 

مجله PARADE از رييس جمهوری منتخب ایلات متحده که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد. 
 
متن نامه اوباما به دخترانش چنین است:

ماليا و ساشا ی عزيز،
می دانم که در دو سال گذشته روزهای خوشی را در کمپين تبليغاتی پشت سر گذاشته ايد، به پيک نيک و اجتماعات مردمی رفته ايد، و هر نوع خوراکی ای که شايد من و مادرتان نبايد اجازه می داده ايم خورده ايد. اما می دانم که هميشه هم برای شما و مادرتان آسان نبوده است، و هرچه قدر هم که برای سگ جديدتان هيجان زده هستيد، جبران تمام زمانی که از هم جدا بوده ايم را نخواهد کرد. می دانم که در اين دو سال چيزهای بسياری را از دست داده ام، و امروز می خواهم به شما کمی بيشتر در اين باره بگويم که چرا تصميم گرفتم خانواده مان را راهی اين سفر کنم.

وقتی مرد جوانی بودم، فکر می کردم تمام زندگی درباره من است – اين که چطور راهم را در دنيا پيدا خواهم کرد، موفق خواهم شد، و چيزهايی را که می خواهم به دست خواهم آورد - اما پس از آن شما دو نفر با تمام کنجکاوي ها و شيطنت هايتان پا به دنيای من گذاشتيد. با آن لبخندهايی که هميشه قلبم را گرم و روزم را روشن کرده اند. و ناگهان، تمام نقشه های بزرگی که برای خودم داشتم ديگر چندان مهم نبودند. به زودی دريافتم که بزرگ ترين لذت زندگيم، لذتی بود که در زندگی شما می ديدم. و فهميدم که زندگی ام ارزش چندانی نخواهد داشت مگر اين که بتوانم مطمئن باشم که شما تمام فرصت های خوشحالی و خرسندی را در زندگی تان داشته ايد. دخترانم، در نهايت اين چيزی بود که به خاطرش نامزد رياست جمهوری شدم: به خاطر چيزهايی که برای شما و تمام کودکان اين ملت می خواهم.

می خواهم تمام کودکانمان به مدرسه هايی بروند که توانايی آموزش آن ها را داشته باشد؛ مدارسی که آن ها را به چالش بخواهد، به آن ها الهام دهد، و حسی از شگفتی درباره ی دنيای اطرافشان به آن ها تزريق کند. می خواهم شانس اين را داشته باشند که به دانشگاه بروند، حتی اگر پدر و مادرشان ثروتمند نيستند. و می خواهم که شغل های خوبی داشته باشند؛ شغل هايی که درآمد خوبی دارند و مزايايی مانند بيمه به آن ها می دهند، شغل هايی که به آن ها اين اجازه را می دهند که با کودکانشان وقت بگذرانند و با وقار بازنشسته شوند.

می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهيم تا شما بتوانيد تکنولوژی و اختراعات جديدی را ببينيد که زندگی مان را بهتر و سياره مان را پاکيزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانيت را گسترش دهيم تا به چيزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسيم که ما را از شناخت بهتر يکديگر باز می دارد.

گاهی بايد مردان و زنان جوانمان را به جنگ و موقعيت های خطرناک بفرستيم تا از سرزمينمان محافظت کنيم، اما وقتی چنين کاری کرديم، می خواهم مطمئن باشم که تنها به دليل خيلی موجهی بوده است، اين که تلاش کنيم تا اختلاف هايمان با ديگران را با آرامش و صلح حل کنيم، و هر آنچه از دستمان بر می آيد انجام دهيم تا از زنان و مردان ارتش مان محافظت کنيم. می خواهم تمام کودکان بدانند که نعمت هايی که اين آمريکايی های شجاع برای آن می جنگند ارزان به دست نيامده است، که امتياز ويژه  شهروندی اين سرزمين مسئوليت فراوانی با خود به همراه دارد.

اين درسی بود که وقتی هم سن و سال شما بودم مادربزرگتان به من آموخت، سطرهای آغازين بيانيه استقلال را برايم خواند و از مردان و زنانی گفت که برای برابری راهپيمايی کردند زيرا باور داشتند که کلماتی که دو قرن پيش در آن بيانيه آمده بايد معنايی داشته باشد.

او به من کمک کرد تا بفهمم که امريکا کشور بزرگی است؛ نه به خاطر بی عيب بودنش بلکه به اين خاطر که هميشه می تواند بهتر شود و اين که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان، به عهده تک تک ماست. اين مسئوليتی است که به فرزندانمان منتقل می کنيم، با هر نسل جديد به آمريکايی که می خواهيم نزديک تر می شويم.

اميدوارم هر دوی شما اين کار را در دست بگيريد، اشتباهاتی را که در من می بينيد درست کنيد و تلاش کنيد فرصت هايی که خود داشته ايد را به ديگران بدهيد. نه فقط به خاطر اين که مجبور هستيد تا چيزی به کشوری برگردانيد که چيزهای فراوانی به خانواده ما داده است- هرچند چنين تعهدی داريد- بلکه به خاطر اين که به خودتان تعهد داريد. زيرا تنها زمانی که خود را به چيزی بزرگتر از خودتان متصل می کنيد، پتانسيل واقعی خود را در می يابيد.

اين چيزهايی است که برای شما می خواهم؛ اين که در جهاتی رشد کنيد که هيچ محدوديتی برای روياهايتان وجود ندارد و چيزی نيست که نتوانيد به آن دست پيدا کنيد، اين که زنانی دلسوز و متعهد باشيد که به ساختن چنين دنيايی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هايی که شما برای يادگيری، روياپردازی و رشد کردن در اختيار داشته ايد، داشته باشند. به اين دليل است که خانواده مان را راهی چنين ماجراجويی بزرگی کردم.

به هر دوی شما افتخار می کنم. بيش از آن چه بدانيد دوستتان دارم. و هر روز به خاطر صبر، وقار، مهربانی و شوخ طبعی تان متشکرم . اینگونه خود را برای شروع زندگی جديدمان در کاخ سفيد آماده می کنيم.

با عشق، پدر

منبع : از اینجا...

 

+ شنبه 1387/11/05 .مریم. |

 

  • خداوند پیش از آن که انسان را بیافریند عشق را آفرید، چرا که می­دانست انسان بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهدکرد و بدون درد روح، بخشی از خداوند را در خویشتن خویش نخواهد­داشت.
     
  • شادماني و خوشبختي در يك نُت تنها نهفته نيست، شادماني آن چيزي است كه در دو نُتي كه با هم تلاقي مي كنند وجود دارد. بدبختي وقتي است كه نُت عوضي نواخته مي شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمي آميزد. خطرناك­ترين جدايي­ها ميان مردم در همين نكته نهفته است نه در جايي ديگر: در ضرب آهنگ­ها!

 

  •  هيچ چيز با گذشت زمان آسان­تر نمي­شود، ما خسته­تر مي­شويم و تنها­تر....؛
    و پذيرش چيزها آسانتر!

 

 

+ یکشنبه 1387/10/15 .مریم. |

 

 

عسل، گل به گونه انداخته، مي­آيد كنار مردش مي­نشيند، سربر شانه­ي مردش مي­نهد و خجلت زده و آذري مي­گويد: گوش از اين آهنگ برمي­داري؟

-          اگر تو بخواهي، البته كه بر­مي­دارم.

-          و به حرف­هايم گوش مي­دهي

-          هيچ آهنگي را بيشتر از آن دوست ندارم

-          پس فرصت بده بگويم تا تمام شود؛ آنوقت جواب بده!

-          اگر نخواهي كه جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد.

-          مي­خواهم ؛ اما حال بشنو گيله­مرد! من دفتري دارم كه تمام شعر گونه­هايي كه برايم گفته­يي، و حتي واژه­ها و جمله­هاي مهرمندانه­ات را در آن نوشته­ام و مي­نويسم. شاعر بزرگي نيستي. نيما­شاملو، سهراب و احمد­رضا احمدي نيستي؛ اما در كلامت، شور يك عاشق شمالي هست – بود. حال، مدتهاست كه در اين دفتر، يك واژه عاشقانه هم ننوشته­ام؛ چرا كه نگفته­اي تا بنويسم. به زبان تو، آياآن قدح لبريز از شراب كلام شاعرانه­ي عاشقانه كه مي­گفتي تا آخرين طلوع و آخرين غروب،لبريز لبريز خواهد ماند، حالي، شب در آغاز، خالي­خالي شده است ؟ زماني اگر شاعر بزرگي نبودي – كه نيستي – لااقل برايم ترانه­هاي دلنشين گيلكي مي­خواندي. ديگر، مدتهاست، كه آن را هم نمي خواني. نه؟ چرا؟

سكوت.

- ..... مدتها،مدتها در اين­باره انديشيده­ام، عسل تا به اينجا رسيده­ام كه نا­دلخواه­ترين نقطه ممكن است:

از شباهت بيزارم عسل! شباهت ميان اين آواز و آن آواز، اين كلام عاشقانه و آن كلام، اين نگاه و آن نگاه، ديروز و امروز. از شباهت، به تكرار مي­رسيم؛ از تكرار، به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت.

چگونه پاسخي بيابم كه به دلت بنشيند، حال آنكه خود، هنوز، به چنين پاسخي نرسيده­ام؟ اما عيب، شايد از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطيان قند پارسي نديده­ي شكر شكن شده. واي بر آن روزي كه چيزي – حتي عشق – عادت­مان شود. عادت، همه چيز را ويران مي­كند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را، عاطفه­ي جوشان را. مشكل من اين است – كه مدتهاست مي­بينم كه از عشق، بسيار بيش از آن مقدار ناچيزي كه به راستي، در جهان مهر از يابرده­ي مانده­ است، سخن مي­گويند، و بيشتر آنها مي­گويند كه اصلا اهل ولايت عشق نيستند .

عاشق، كم است، سخن عاشقانه، فراوان.

محبوبي در كار نيست اما مطربان ولگرد، به آساني،از خوب­ترين محبوبان خويش، و غيبت ايشان، فرياد كشان و مويه­كنان سخن مي­گويند.

عسل بانوي من! روزگارست- چه بد!- كه ديگر كلام عاشقانه دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن.

خلوص حاليا قصه­يي است فرسوده؛ و عشق را تنها - شايد – طبيباني هرزه در دكان­هايشان، به شنيع­ترين شكل ممكن، تجربه كنند.

منو تو عسل، زماني به كشف عشق رسيده­ييم كه كودكان بيخيال بازيگوش هم، سرودهاي عاشقانه را، ياد گرفته­اند كه عاشقانه زمزمه كنند – باچشماني مملو از صداقت صوري عشق. آنها حتي  غم عشق را هم عيناً تقليد مي­كنند.

عزيز من!غم عشق را، باور نمي­كني؟

  در روز گار ما، كساني را مي­بيني مغموم، پريشان، زلف­آشفته، خوي­كرده، بي­كاره، سر در گريبان، باچشمان خمار، عين عين عشاق قديمي قصه­ها – بي­آنكه عطر عشق را، يك بار، از دور هم استشمام كرده باشند.

عسل! نامه­هاي عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول­ترين بازي­هاي مبتذل عصر ما شده­است؛ چرا مه عشق را محك نمي­توان زد، و هيچ معياري در كار نيست.

عشق آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بسته­هاي كاملا متشابه به مشتريان عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم مي­توان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد، و همين عشق را تحقير كرده است.

عزيز من!  توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است.

خوفناك است عسل! اما حتي به قلب هم آموخته­اند كه به تپيدن­هاي عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل!

همه چيز بدل: نگاه ....نگاه...... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق و درمانده­ي آنها هستم نگاه كنم؛ چرا كه چندي پيش در كوه پسر بچه­اي راديدم كه نگاهي بسيار عاشق­تر از نگاه من داشت، و به دختري باهمان نگاه، مي­نگريست و از عشق بي­پايان خويش به او، زيبا و با زمزمه سخن مي­گفت،چندان كه دخترك سرانجام دل­سوخته گفت: عليرقم جميع دشواري­ها، من، زيستن باتو و تماما مشتقاتش­را مي­پذيرم. پس چرا به جاي عاشقانه و پنهان­كارانه نگاه كردن، زندگي مشترك عاشقانه­يي را آغاز نكنيم؟

و پسرك چنان گريخت كه گويي از جهنم مسلم مي­گريزد.

باز مي­گويم عسل: ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن. در روزگاري كه خوب­ترين و لطيف­ترين آهنگ­هاي عاشقانه را، كساني، كاملا حرفه ييو عاشقانه مي­نوازند و به تكرار هم مي­نوازند، اما قلب­هايشان، تهي از هر شكلي از عشق است، من وامانده ام كه زنبورهايت را چگونه خبر كنم ........

راست بگويم عسل! گاهي چنين مي­انگارم كه در قلمرو عشق، ديگر، قلم نخواهد رفت، و در خطه­ي عاشقان ديگر خطي به يادگار نوشته نخواهدشد؛ چرا كه به همت سرسختانه­ي سازندگان سكه­هاي قلب جايي براي سلطه­ي راستين باقي نمانده­است.....

سكوت :

 

برگرفته شده از کتاب یک عاشقانه آرام تالیف نادر ابراهیمی صفحه ۷۰ الی۷۳

 

+ دوشنبه 1387/10/02 .مریم. |

 

 

  •   و چشمانت
    که از سؤال شاعرانه
    سرشارند.

         - نزار قبانی

 

  •   راهی برای پاره‌پاره کردن، برای رخنه‌گشایی در سخن بدون بی‌معنا ساختن آن.
    - فلوبر

 

 

  •   می‌خندَد
    به من
    من، به او فکر می‌کنم

 

  • ·        
    .
    .
    هرچه هستی باش!
    امّا کاش ...

             نه؛ جز اینم آرزویی نیست:
            هرچه هستی، باش؛
            امّا، باش!

             - قیصر امین‌پور

 

  • همین دیروز
    از اینجا گذشت
    و چیزی گفت

 

  •   ناتمام آمدی
    همچون همین هایکو
    -- .

 

  •  سرخوش این تصویرم:
    بازتاب سطرهای نامه‌ام
    در زلالِ چشمانِ تو

 

  •   تسبیح می‌انداختم تا صبح
    خاطراتت را
    دانه... دانه... دانه...

 

  •  میخکوب صلیبم کرد
    نگاهت
    مسیح وار

 

راز- یادداشت های پویان و سیما 

 

+ یکشنبه 1387/09/10 .مریم. |

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خود قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‌ي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‌هاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوري كني
تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي
آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‌ات
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن! 

پابلو نرودا  - ترجمه احمد شاملو

+ شنبه 1387/09/02 .مریم. |

 

تولستوی:

برای کشف اقيانوس­های جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد.

اين جهان، جهان تغير است نه تقدير!

 

 پینوشت:  پر ام از فکـــــــــــــــرهای تازه!

 

+ یکشنبه 1387/07/28 .مریم. |

 

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری در وفادار ماندن
به راهم
   
خودم
   
هدفم
    و
به تو

وفایی که مرا
 
و تو را
به سوی هدف
راه می نماید.

 

مارگوت بیکل

 

 

+ سه شنبه 1387/04/11 .مریم. |

SBP0005822

·         شکل موفق در مسافتی مساوی بین سکون و آشوب یافت می­شود.

                                                                                                           شیللر، شاعر آلمانی

 

·         نقشه­های خدا، همیشه مطابق نیست با آنچه هستیم یا احساس می­کنیم. اما مطمئن باش که او برای همه این­ها دلیلی دارد. گاهی خدا اطاعت می­طلبد، اما گاهی هم مایل است تا اراده ما را بیازماید و ما را به مبارزه بطلبد. تا عشقش را درک کنیم. ما با خدا مبارزه می کنیم، همانگونه که با مردان و زنان محبوب­مان مبارزه می­کنیم. زیرا نبرد با الوهیت است که ما را برکت می­بخشد و رشد می­دهد. ما به فرصت به­دست آمده در یک فاجعه چنگ می­زنیم و وظیفه خود را نسبت به­ان انجام می­دهیم. به او ثابت می­کنیم که می­توانیم از فرمان "حرکت­کن" پیروی کنیم، حتی در بدترین شرایط...

                                                                                                  کتاب کوه­پنجم-پائولو کوئیلیو

  

·         گاهی اوقات

  جایی هست

  که جز تو

  هیچکس نمی تواند آن را پرکند

  وکاری هست

  که جز تو

  کسی قادر به انجامش نیست...

 

                                                                                                          فلورانس اسکاول شین

 

 

پینوشت: امسال جوجه­هایمان را آخر بهار می­شماریم، روزهای نبرد ما و زمان... 

اول و آخر نوشت: به تدبیرات شکر.

+ دوشنبه 1387/03/20 .مریم. |

   شناخت اینها، رهایی از انهاست. 

                                                              

 خداوند به هر طریق ممکن تطهیرت میکند  ،فقط طلا نیست که باید از کوره آتش گذر کند تا خالص شود.انسان نیز...کوره آتش برای انسان همان رنج خلوص عشق الهی است ،ورود به این اتش موهبت است.این اتش میوه نیایش های فراوان و زایش ها ی بی شمار است.شدت گرفتن تشنگی است ،که سرانجام به عشقی بدل میشود.افسوس که عده ی کمی پذیرای این عشق هستند.زیرا  عده ی کمی هستند که می توانند عشق را در جامه رنج بشناسند.عشق سریر نیست.صلیب است.اما کسانی که شادمانه خود را به ان می سپارند بر بالاترین سریر ها تکیه میزنند.خود را رها کن. چرا انسان رنج می کشد؟؟؟انسان به دلیل تمناهایش رنجور است.تمنای مالکیت چیزی است که اساسا به تملک در نمی آید و تمنای نگه داشتن چیزی که اساسا ناپایدار است .بگذار هنگام مرگ بگویی:  من در عشق زیسته ام ، نه در زمان...

                                                                                           مسیحا برزگر  

 

  همینجوری نوشت : ماه می درخشد ، ستاره ها بی تاب می شوند . خورشید می مانم.

+ شنبه 1387/02/07 .مریم. |

 

 «... این روزها که می‌گذرد، شادم
شادم

شادم که می‌گذرد این روزها

شادم، شادم...»

 قیصر امین پور

 

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی رنگ
نمی‌لغزانمت بر خواب‌های مخمل اندیشه‌ای ناچیز
...
احمد شاملو

من به شما وعده‌های دروغین نمی‌دهم، شما را آن‌طور که مادر می‌کرد لای دستمال خیس، فریبِ خاک نمی‌دهم، تا با هزاران امید و آرزو سبز شوید و وقتی همه توشه آذوقه‌تان را از ذوق قد کشیدن تمام کردید، بویناکیِ فریبم را هر روز بترسم و از بشقابتان بشویم. نه، دانه های گندم! من شما را در بستری از خاک می‌گذارم، خاک شما را در آغوشِ مهربانش می‌گیرد و همه قصه‌ها و غصه‌های زندگی را در گوشتان نجوا می‌کند. شما مکث می‌کنید، فکر می‌کنید و این طول می کشد، کمی بیشتر. اما بالاخره وقتی تصمیم خودتان را گرفتید، زندگی شروع می‌شود و وقتی ذرات خاک را کنار زدید و انگشتان ظریفتان را در پاییدنِ هر روزه خاک مرطوب، دیدم، که چه سبز و زیبا از میان سیاهی به سوی نور اشاره می‌کنند، آنوقت ریشه‌های امید در دلم به همراه ریشه‌های نازکتان در خاک می‌دود و می‌دانیم که بهار سر رسیده است.                        

                                                                                                                    نگین معتمد

+ یکشنبه 1387/02/01 .مریم. |

 

                                                 

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.


اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ندارد...

‌                                                                                                             عرفان‌ نظرآهاري‌

 منزل مشترک مهروماه : -->  تو کلبه مون خدا باشه

+ چهارشنبه 1386/11/10 .مریم. |

 

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

بزرگترين دغدغه‌اش؛ عاشقی‌اش بود و آن چنان اين سه حرف را ادا مي كرد كه گويي هزاران سال آنها را بدهكار است.

از تمام رمز و رازهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده‌ي ميان تهي
چيز ديگري سرم نمی‌شود
ولي...
راستي
           دلم
                كه مي شود!

   قيصرادبيات ايران، بي محابا مهربان بود.

اينجا همه هر لحظه می‌پرسند:
-« حالت چطور است؟»

اما كسي يك بار
 از من نپرسيد:
- «بالت ...

براي استادش، دكتر شفيعي كدكني، شعري گفته بود كه با اين بند تمام مي شد:
راستي
روزهاي سه‌شنبه
پايتخت جهان بود!

و در يكي از همين سه‌شنبه كه خودش خوب می‌دانست موعد رفتن است، رفت.

اسفند 79 بود كه سرود:

سه‌شنبه؛
چرا تلخ و بي حوصله؟

سه‌شنبه؛
 چرا اين همه فاصله؟


سه‌شنبه؛
چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه‌شنبه
خدا كوه را آفريد!

قيصر نرفته است. مانده است و سهم ما را از تمام كلمه‌ها و واژه هاي عاشقانه مي دهد....

 

+ سه شنبه 1386/08/08 .مریم. |

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنــه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت. احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشمم را برهم می گذارم شصت ثانیه نور را از دست می دهم. هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می‌ماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!

 

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم، نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم ... روی ستارگان با رؤیایی ون گوگی شعری بندیتی نقاشی می کردم، و صدای دلنشین سرات ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگهایشان در جانم بخندد.

 

خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند.و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.

 

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته لحظه ای است که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

 

من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

 

                                                                                                           

          گابریل گارسیا مارکز

 

+ سه شنبه 1386/06/20 .مریم. |

 

و شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

« دکتر علی شریعتی »

 

+ سه شنبه 1386/06/13 .مریم. |

 

در رویاهایم,
           جهانی را می بینم,
                        که خدایش منم...
          خدایی عاشق...
              عاشقی که عاشق ِ خدایی دیگر شده است...


همان خدایی که مرا آفرید,
       خدایی ست که من او را آفریدم...
                 بندگی اش را می کنم و خود, بهترین بنده ی من است...

از عشق
سرشاریم
ما,
از دوستی
لبریز...
ریشه ی واژگانمان از محبت...
          فرهنگِ لغتهامان همه تفاهم...
هر چه هست, خوب است,
                         خیلی خوب...
                                نه, بلکه عالی...


دلم می گیرد... صدایش می کنم...
                       دلش می گیرد... نامم را فریاد می زند...
                                                                    وَه, چه خدایان عاشقی...


در رویاهایم
جهانی دیگرگونه می بینم...
          عالمی که, بهشتِ من است...
خواستن با همه بی نیازی...

          آآآخ... تو چه می دانی از
                     لذتِ همبستر شدن با خدا,
                               بوسیدنِ پیوسته و پیوسته و پیوسته ی لبانِ بنده
                                              و مست شدن و مست شدن از شرابِ سرخ ِ پاکی ِ وجودش...
       آه...
تو...
  تو چه می فهمی از شور ِ پنهان شدن در روحش، و آرام در دل زمزمه کردن:
« بنده ی عاشقم, نازنینم
    "شوق دیدار خدایت هست؟"
  بیاب مرا,
    که هیجانِ خیره شدن در آن دو چشم ِ سحرآمیز،
                                                             دارد مرا می کُشد، خدا ... »
                                                                                                و اشک ریختن...

فروردین 86

 متن از : دخترک ژولیده

صدا : دخترک ژولیده

 

+ پنجشنبه 1386/06/01 .مریم. |

 

grapes.jpg

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

 و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظرآهاری

 

+ سه شنبه 1386/05/16 .مریم. |

 

I’m not Ok-You’re Ok   

    I’m not Ok-You aren’t Ok

I’m Ok- You aren’t Ok

I’m Ok- you’re Ok

 

By A. Harris

 

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد و پس از آن تنهاییت،نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...اما اگر پیش آمد،بدانی که چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
 برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار...برخی نادوست و برخی دوستدار...که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد وچون زندگی بدین گونه است. برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...نه کم و نه زیاد. درست به اندازه. تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد که تا زیاده به خود غره نشوی.
 ونیز آرزومندم که مفید فایده باشی،نه خیلی غیر ضروری ، تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تورا سرپا نگاه دارد.
 همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند...چون این کار ساده ای است. بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنندو با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
 و امیدوارم اگر جوان هستی،خیلی به تعجیل رسیده نشوی...و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی. چراکه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
 و امیدوارم سگی را نوازش دهی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی آواز سحرگاییش را سر میدهد.چراکه بدین طریق احساس زیبایی خواهی یافت...به رایگان.
 امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی. هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی،تا دریابی که چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 به علاوه امیدوارم که پول داشته باشی،زیرا در عمل به آن نیازمندی...وسالی یکبار پولت را جلویت بگذاری و بگویی: "این مال من است". فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
 ودر پایان اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا ازنو بیآغازید.
 اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم.

....

آنچه در این هفته خواندم :

-          دیوانه بازی -  کریستین بوبن

-          نارتسیس و گلدموندهرمان هسه

-          وضعیت آخرتامس آ.هریس

-          ماندن در وضعیت آخرامی ب.هریس ،تامس آ.هریس

-          ...

+ شنبه 1386/05/06 .مریم. |

 

               

                   " قاف

                    و بازگشت به حتم به سوی ماست "

 

من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطرپيچ كوچه باغ هاي كودكي

 در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان.

 امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.

 

                                                                                كريستين بوبن ، نويسنده ي فرانسوی

 

+ شنبه 1386/03/19 .مریم. |

 

سرگشته محضیم در این وادی حیرت

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

 

از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.

اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.

احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد  تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.

احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.

 

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )

 

+ سه شنبه 1386/03/15 .مریم. |

 

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسـد گـر به ضلالت برود

 

خسته ،از دل واپسی های شب،دل شدگی های روز،آمد و شد،لیل و نهارت 

 

پیاده،تمام جاده ها را طی می کنم،تنهای تنها

 

... دل شده و سرگردان ، واله و حیران ،تنها به سوی قامت تو قامت می بندم

 

چنگ می زنم بر بلندای عظمتت

و فریاد ،

که غریق، آشفته دریای وجود را ،کشتی و ساحلی نیست؟

 

از بلندای تو ،فرسنگ ها دور ،و از نگاه آبی رحمتت ،مهجورم

 

جامه می درم ،مویه می کنم،های های گریه می کنم،فرهاد وار تیشه می زنم

بر سر گور خویش ،ای دوست می گویم ...شاید که به زلال نگاهت ،میهمانم کنی

 

 بر سر چهار راه مهر و صفایت،میان دختران گل فروش،گدایی می کنم ... تو را ،

دست به سوی تو دراز می کنم ،شاید از ره احسان

                                                             نظری به جانب ما کنی .... مس قلب تیره طلا کنی

 

و در همهمه جاری پیاده روهای شهر ،کنار دفتر مشقم ،پشت به آدم ها ،رو به تو

ترازویی می گذارم و روزی هزار بار خودم را ،وزن می کنم 

آدم ها ،بی خبر و بی صدا ،مشق های نانوشته ام را ،برایم خط می زنند!

شب

و من

تا ابد تاریک ... نوری می جویم ،چراغی ،سوسویی

خویش را آتش می زنم ،نوری شاید ...

و تو خدای ابراهیم ،گلستانم می شوی

و از بیکرانه های نورت ، روشنایی بخش جان خسته ام

و نور بر نور

از ناکجای هستی

نه شرقی و نه غربی

در چراغدان کالبد خاکیم ،روشن می شود

می تراود ...* 

و حالا

من

با تو

سو سو

می زنم...

 

.

*خدا نور آسمانها و زمين است، مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشه‏اى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت‏ خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مى‏شود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است‏ خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى‏كند و اين مثلها را خدا براى مردم مى‏زند و خدا به هر چيزى داناست.سوره مبارکه نور.آیه ۳۵

 

دل خوانده

 

 لاشریکستان

دل خوانده های لاشریکستان در حوالی رب،عشق و زندگی 

 

+ پنجشنبه 1386/03/10 .مریم. |

 

 پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت:« نه! هرگز همسری ام را سزاوار نیستی. تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی و خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمانش و پیامش. غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!» پسر نوح گفت: « اما آنکه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن کسی که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای طوفان ها یافتم. در دل مرگ و سهمگینی سیل»

دختر هابیل گفت:« ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو بدان رسیدی، ایمان به اختیار نبود؛ پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست...»

پسر نوح گفت:« آنها که بر کشتی سوارند، امن اند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته  نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.»

دختر هابیل گفت: « باری، تو سرکشی کردی وگناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شدـ»

پسر نوح خندید و خندید وخندید ... و گفت: « شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داده، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد»

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت ... و گفت:« شاید...! شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید و آغشته باشد اما نام عصیان تو، دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نیست...»

پسر نوح گفت: « به این درخت نگاه کن و به شاخه هایش ... پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر است ومطمئن تر...»

پسر نوح این را گفت و رفت...

دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد...

دختر هابیل سالهاست که منتظر است و سال هاست که با خود می گوید:

                                                                « آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!»

                                                        

                                                                                                                  عرفان نظرآهاری

  

+ چهارشنبه 1386/03/09 .مریم. |

 

 

گرچه من خود  ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق  آموخت  مرا شکل دگر  خندیدن

مولانا

 

عصاره ی پيام من ، عشق است .پيامی ساده و بی پيرايه دارم : عشق .در عشق ابهامی وجود ندارد . ابهام ، در ماست . نه تشريفاتی در عشق هست و نه فرضياتی فلسفی . عشق ، رهيافتی ساده و مستقيم به زندگی ست .کلمه ساده و بی پيرايه عشق ، معجزه ای در خود نهفته دارد . مهم نيست که به چه کسی عشق می ورزی ، متعلق عشق موضوعيت ندارد .آنچه مهم است اين است که بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی ، همان طوريکه بيست و چهار ساعت روزهايت ، بی استثنا نفس می کشی . نفس کشيدن هدفی را دنبال نمی کند ، عشق نيز خواهان چيزی جز خود نيست .هرآنچه که موجب بهجت تو می شود ، غذای روح توست .چنان نيست که فقط تن آدمی به غذا نيازمند باشد ، بلکه روح آدمی به غذا نيازمندتر است .همواره جانب بهجت و سرمستی را بگير . از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهيز . به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده .گرچه گاهی دل آدمی می گيرد ، اما اين گرفتگی به آمدن ابرها می ماند ،‌ابرها امروز می آيند اما فردا باز هوا صاف و آفتابی است .انسان آنقدرها که به نظر می آيد ، کوچک و حقير نيست . او تمام آسمان و کائنات را در خويش دارد .آری ، او در ظاهر شبنمی بيش نيست ، اما در دل اقيانوسی بيکرانه را پنهان کرده است .

به درون خويش سفر کن .

به ژرفای خود برو .

خدا در توست .

کشفش کن .

                                                        ( اشو )

 

+ شنبه 1386/02/01 .مریم. |

 

         عید است و یار...

      

 

" تفاوت ها دلیل تمایز ها نیست .

تفاوت است که تو را بر شناخت  می انجامد

و شناخت باب معرفت است و معرفت دلیل محبت .... "

 

 

 

 

خانم دکتر طوبی کرمانی

دوست ، مهربان ، استاد و عزیز سفرهای دور ....

 

 

 

+ جمعه 1386/01/17 .مریم. |

                                                                          

                                                                             

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم داشت.
شمعي که کوچک بود وکم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خــدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خــدا شمع روشن کرد. شمع خــدا ماه بود. شمع خــدا دور بود.
شمع خــدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديک اند.
بال ليلي هر گز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خــدا ماه است. ماه روشن است، اما نمي سوزاند.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.

 

 

                                                                                                             عرفان نظر آهاری

 

+ دوشنبه 1385/11/30 .مریم. |

 

                                                   

 ماريِ خوبم!

هر روز كار مي‌كنم. دلم لبريز از معناست. مي‌دانم زمستانِ پُرباري پيشِ رو دارم. اي‌كاش مي‌توانستم پوسته‌يِ دلم را بشكنم و هر آنچه كه در آن است را يكباره بيرون بريزم. دست‌هاي انسان، احمق‌اند و خجالتي و نادان. دل‌هاي ما سرشارند، اما بينِ دل‌ها و دست‌هاي ما هزاران حجاب هست. وقتي كسي به دلِ خود گوش مي‌سپارد، جاودانه مي‌شود. انسان بايد مدام خود را بيافريند. بينِ ما و ديروز، هزاران سال فاصله است

 

 

 

+ جمعه 1385/11/20 .مریم. |

 

                        

                                                  

 

 

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر درآوردن از جیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی دوست...

...

شاهزاده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهء جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ نمی‌توانم جلوی اشکم را بگیرم.
شاهزاده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم. خودت خواستی که اهلی‌ات کنم.
روباه گفت: همینطور است.
- آخر اشکت دارد سرازیر میشود.
- همین طور است.
- پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
- چرا. گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد موهای تو می‌اندازد و حتی صدای باد را هم که توی گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
بعد گفت: برو یک بار دیگه به باغ گل سرخ نگاهی بینداز تا ببینی که گل سرخ خودت در عالم تک است...

...

روباه گفت: رازی که گفتم خیلی ساده است... جز با دل هیچ چیز را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند... ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای... انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند. اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که برای اهلی کردنش زحمت کشیده‌ای مسئولی...

...

 

 

   برگردان دایی ناصور

  متن کامل:   برگردان احمد شاملو

 

 

 

+ سه شنبه 1385/11/10 .مریم. |

 

هشت روز است که کفشهایم را بر سنگ های راه ها فرسوده ام ....   رمبو

 

     

 

                                          

 

      

 

-          تو برای محاسبه احتمال دیدارهای بشر از چه روشی استفاده می کنی ؟

-          ریاضیات وجودی . فکر درخشانی است .

-          ارزش تصادف مساوی است با میزان نا محتمل بودن آن ...

    

 

                                                                              

 میلان کوندرا

 

 

 

 

+ جمعه 1385/10/15 .مریم. |

 

 

مردمانِ خوبی داريم
خوب می‌دانند کی آسمانِ علاقه صاف وُ
سکوتِ ابرآلودِ ستاره لازم است،
لازم است گاهی اوقات
از سکوتِ ستاره ... صبوری بياموزيم.
در ضمن ... منظور من از شب
حتما همين ظلمت نيست،
شب خودش می‌آيد و می‌رود و اين دايره نيز
روزی به دريا خواهد رسيد.


اگر گفتی کدام شب
طولانی‌تر از تحملِ چراغ و ستاره است!؟
اگر گفتی چرا در کوچه کسی
اصلا از شبِ شکسته سخن نمی‌گويد؟!


شوخی کردم!
تا منزلِ ماه و گفت‌وگویِ روشنِ علاقه راهی نيست.


به گمانم بايد
اول از مسافرانِ صبحِ خدا
خبری به آينه‌های پراکنده‌ی آسمان برسد،
تا بعد ببينيم چه می‌شود ...!

 

 

 

ساده بودم، تو نبودی، باران بود؛

 سيد علی صالحی

 

+ جمعه 1385/10/08 .مریم. |

         

                                       

 

¤ روشنفكري ديني؟
بيداري.

¤ منتظر؟
اهل كار و فعاليت.

¤ عشق؟
قلب مؤمن.

¤ خدا را شناختي؟
هنوز خودم را هم نشناخته ام!


¤ شعر؟
مي خوانم. اما نه به اندازه‌اي كه خيلي‌ها مي‌خوانند.

¤ گلستان سعدي؟
سومين كتابي كه آن را خواندم و حفظ كردم.

¤ ديوان حافظ؟
از دولت قرآن پديد آمده.

¤ «لايكلف الله نفساً الا وسعها»؟
به نظر من براي رسيدن به هدف و پيشرفت، بايد وظيفه خودمان را بيش از تواني كه داريم بدانيم.

 

http://baztab.com/news/54774.php

 

 

+ دوشنبه 1385/09/27 .مریم. |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

 

+ سه شنبه 1385/09/07 .مریم. |

 

وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

 


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
 -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

 فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

 

      --- شازده کوچولو

 

 

+ پنجشنبه 1385/08/25 .مریم. |

 

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

 

.آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...

شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

(عرفان نظر آهاری)

 

+ دوشنبه 1385/08/15 .مریم. |

 

 هدف از تور ماهی گیری  گرفتن ماهی است ،

گر ماهی صید شد ، تور از یاد رود .

هدف از تله ی خرگوش ،  گرفتن خرگوش است ،

گر خرگوش گرفته شد ، تله از یاد رود .

 

هدف از واژه ها رساندن اندیشه هاست.

گر اندیشه دریافت شد ، واژه از یاد رود .

 

کجا می توانم بیابم  کسی را که فراموش کرده  واژه ها را؟

او آنی است که دوست دارمش تا گفت و گو کنم .

 

 

توماس مرتون

 

 

+ چهارشنبه 1385/08/10 .مریم. |

 

 

   

 

 

 

اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏فرسا مي‏شد، و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي شكنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم… و آرام‏آرام به سكون و آرامش مي‏رسيدم. آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم، آنچه را داشتم به كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم، و از تنهايي به در مي‏آمدم…

                                                                                                                           

 

                                                                                                                       ( نیایش های دکتر چمران)

 

 

+ شنبه 1385/07/15 .مریم. |

 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من باقی نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و ی ماند و زندگی  می کرد. سالهای سال شاید...

...

 

 

 

هر بار که مسافری می آید ، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هربار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند و من هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را ، خالی خالی.

...

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شودو قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.

 

                                                                        عرفان نظر آهاری

                                                           از کتاب : "در سینه ات نهنگی می تپد"

 

+ دوشنبه 1385/06/20 .مریم. |

 

پر بودم و سیر بودم و سیرآب

و لذتم تنها اینکه....

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما....

این بس که می فهمم!

خوب است.....

احمق نیستم!



                                              دکتر شریعتی

 

 

+ جمعه 1385/06/03 .مریم. |

 

* انا عرضنا الامانه ... مشتی خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت.

  پس او را بر بساط انبساط  جای داد. .آنگه امانت بر عالم صورت عرض داد. آسمان ها و زمین ها و کوه ها   سروازدند. آدم  مردانه درآمد و دست پیش کرد. گفتند: ای آدم ! بر تو عرضه نمی کنند تو چرا در می گیری ؟

  گفت : زیرا که سوخته منم و سوخته ار جز درگرفتن روی نیست.

  کشف الاسرار

 

===============

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

 

 

+ دوشنبه 1385/05/30 .مریم. |

 

 

آنجا يكي بود و يكي نبود ، غير از من هيچ كس نبود . خدا هم نبود ؟ نمي خواهم همچون مهر بگويم : (( در آن  سوی آفتاب ظلمتي است كه چشمان خدا نيز آن را نمي بيند )) ؛ نمي بيند ، نه كه نمي تواند ديد . آنجا كشوري بود که سلطانش من بودم  ، عالمي بود كه آفريدگارش من بودم . چه بگويم ؟ در (( وهم )) نمي آيد ، با اين کلمات چه می توانم كرد؟

 

 

 

                                                                                          دكتر علي شريعتي-هبوط

 

 

 

+ دوشنبه 1385/04/19 .مریم. |

 

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

 

م آثار ۱۳

+ دوشنبه 1385/03/29 .مریم. |

.
 
 
 
..آنگاه الميترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگريست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صداي بلند گفت :
هنگامي که مهر شما را فرا مي خواند از پي اش برويد،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
وچون بالهايش شما را در بر ميگيرند، وا بدهيد،
اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن مي گويد او را باور کنيد،
اگر چه صداهايش روياهاي شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغها را ويران مي کند.

زيرا که مهر در همان دمي که تاج بر سر شما مي گذارد، شما را مصلوب مي کند.
همچنان که مي پروراند، هرس مي کند.
همچنان که از قامت شما بالا مي رود و نازکترين شاخه هاتان را که در آفتاب مي لرزند، نوازش ميکند، به ريشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند، فرود مي آيد و آنها را تکان مي دهد.
شما را مانند بافه هاي جو در بغل مي گيرد.
شما را مي کوبد تا برهنه کند.
شما را مي بيزد تا از خس جدا سازد.
شما را مي سايد تا سفيد کند.
شما را مي ورزد تا نرم شويد.
و انگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا نان مقدس شويد،
بر خوان مقدس خداوند.
همه اين کارها را مهر با شما مي کند تا رازهاي دل خود را بدانيد،
 و با اين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد.

اما اگر از روي ترس فقط پي آرام مهر و لذت مهر باشيد،
پس آنگاه بهتر آنست که تن برهنه خود را بپوشانيد و از زمين خرمن کوبي مهر دور شويد،
و به آن جهان بي فصلي برويد که
در آن مي خنديد، اما نه خنده تمام را،
و مي گرييد، اما نه تمام اشک را.

مهر چيزي نمي دهد مگر خود را، و چيزي نمي گيرد مگر از خود.
مهر تصرف نمي کند و به تصرف در نمي آيد، زيرا که مهر بر پايه مهر استوار است.

هنگامي که مهر مي ورزيد مگوئيد "خدا در دل من است"، بگوئيد "من در دل خدا هستم".
و گمان مکنيد که مي توانيد مهر را راه ببريد، زيرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشي جز اين ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد که خواهشي داشته باشيد، زنهار، که خواهشها اينها باشند:

آب شدن، چنان جويباري که نغمه اش را از براي شب مي خواند.
آشنا شدن با درد مهرباني بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي که خود از مهر داريد،
و خون دادن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز، و به جا آوردن سپاس يک روز ديگر براي مهرورزي.
آسودن به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسه مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسينگاهان.

و آنگاه به خواب رفتن با دعائي در دل براي کساني که دوستشان مي داريد، با نغمه ستايشي بر لب.

 جبران خليل جبران               


+ جمعه 1385/03/19 .مریم. |

 

 

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم، پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست!

تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.

تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودی ام می شد.

بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بوئید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جای بگیری، اما نشد و نمی شود.

تو گفتی برو آنجا کنار دیوار، من می خواستم دیوار را آنچنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم، اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلوی دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار با ناتوانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لجم گرفته بود. بعد تو چشمهای سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.

بعد من به دستهایت خیره شدم و همة معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند.

بعد من با قلمی سبز تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است

 

 

+ شنبه 1385/03/13 .مریم. |

 

 

صداقت در قبال سیاست

عین حماقت

 

سیاست در قبال صداقت

عین خیانت

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/04 .مریم. |

 

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.


***


لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.


عرفان نظر آهاری

 

+ دوشنبه 1385/03/01 .مریم. |

                                                

                       

                           >  سایت رسمی مسیحا برزگر  <

 

دوست دارم گرسنه‌يِ هميشگيِ عشق باشم. زيرا خوب مي‌دانم آن‌هايي كه مال مي‌اندوزند، بيچاره‌يِ ابدي باقي مي‌مانند. براي من، آهِ عاشقان، دل‌انگيزتر از آهنگِ چنگ است.

گُل‌ها، شباهنگام، گلبرگ‌هاي خود را يكي‌يكي جمع مي‌كنند و در دامانِ عشق به خواب مي‌روند. آن‌ها، در سپيده‌دمان، لب‌هاي خويش را غنچه مي‌كنند و از رخساره‌يِ خورشيد بوسه مي‌چينند. زندگيِ گُل‌ها، حديثِ مهجوري و وِصالِ دايم است؛ اشكي و لبخندي.

خدا، اقيانوسِ بي‌كرانه‌يِ عشق است

 

                            

 

+ دوشنبه 1385/02/18 .مریم. |

 

 

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از اين دوگانگی ست که بس درد می کشم

 

 حمید مصدق

   به زانو در آمديم و
باز از آخرين آواز محرمانه ي ماه
 هيج رازي با پرسندگان پروانه نگفتيم
 پرسيدند
اگر تو از نشاني نهان مانده ي آن پرنده
 بي خبري
پس اين عطر نا به هنگام را
از خواب كدام گل گمنام به خانه آورده اي ؟
 پرسيدند
اگر كه حكمت نور و
 وحي واژه از وزيدن اسم او ميسر نيست
 پس تو خواندن دست دريا و
 نوشتن راز گريه را
 از روي كدام كتاب سوخته آموخته اي ؟
و من هيچ نگفتم
 الا منشوري از غبار غروب
 كه در سايه روشن راه راه دريچه مي تابيد
 برخساتند
 مثل دو سايه سار
 يكيشان آشناي دوره ي دبستان و
 تقسيم سيب و بارش باران بود
پرسيدند
رويا نويس به دريا رفتگان اگر تويي
پس از چه اين همه
 از همهمه ي باد و وزيدن اين واژه ها مي ترسي ؟
 تمام ترانه هاي تو را
 از آفتاب و پرنده پس خواهيم گرفت
به خواب به خانه به رويا راهت نمي دهيم
حالا به ما بگو
استعاره ي غمگين خواب وستاره كدام است
خلاصه ي بي پايان آب و علاقه براي چيست
 تو تكرار مداوم اين همه دريا را كي تمام خواهي كرد ؟
و من هيچ نگفتم هيچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
 بر دريچه ي مه گرفته ي دريا مي نوشت
 او نيز به زانو درآمده بود


سيد علی صالحی

 

 

+ دوشنبه 1385/02/11 .مریم. |

 

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

عرفان نظرآهاری

 

+ پنجشنبه 1385/01/17 .مریم. |