|
آینده میآید نکند همین فردا صبح زود بیاید! نمیشود آمدنش را به تآخیر انداخت؟ چه خوب میشد اگر میتوانستم در همین امروز و همینجا بمانم آن هم فقط با تو! « پاول ما آر»
بِسْمِ الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ اينها را به نيت آن ننوشتهام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقتفرسا ميشد، و آتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست ميگرفتم و شرارههاي شكنجه و درد را، ذرهذره از وجودم ميكندم و بر كاغذ سرازير ميكردم … و آرامآرام به سكون و آرامش ميرسيدم. آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز ميكردم، آنچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم، و از تنهايي به در ميآمدم … اينها را ننوشتهام كه بر كسي منت بگذارم، بلكه كاغذ نوشتهها بر من منت گذاشتهاند و درد و شكنجه درونم را تقبل كردهاند … اينجا، قلب ميسوزد، اشك ميجوشد، وجود خاكستر ميشود، و احساس سخن ميگويد. اينجا، كسي چيزي نميخواهد، انتظاري ندارد، ادعايي نميكند … فرياد ضجهاي است كه از سينهاي پر درد به آسمان طنين انداخته و سايهاي كمرنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است. چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمهشب، فرياد خورشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونتبار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دلشكستهاي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده، فرياد پرشكوه حق، هز حلقوم از جان گذشتهاي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سهطلاقه كردن، از همه قيد و بند اسارت حيات آزادشدن، بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن، پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوتها نه گفتن، با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن. جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند، ديگر از كسي واهمه نميكند تاحق را كتمان نمايد … آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد ميتابد و همه قدرتها، و حتي قداستها فرو ميريزند، و هيچكس جز خدا –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت. من آن آزادي را دوست دارم، و از اينكه در دورههاي سخت حيات آن را تجربه كردهام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبكي و ايثار، و لذت روحي و معراج كه در آن تجربهها به آدمي دست ميدهد حسرت ميخورم. خوش دارم كه كولهبار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم. خوش دارم از همهچيز و همهكس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم. خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم. خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم. خوش دارم هيچكس را نشناسد، هيچكس از غمها و دردهايم آگاهي نداشته باشد، هيچكس از راز و نيازهاي شبانهام نفهمد، هيچكس اشكهاي سوزانم را در نيمههاي شب نبيند، هيچكس به من محبت نكند، هيچكس به من توجه نكند، جز خدا كسي را نداشته باشم، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم. خوش دارم آزاد از قيد و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم، و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم، و اين زيبايي سحرانگيز با پنجههاي هنرمندش، با تاروپود وجودم بازي كند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند، اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد، عقدهها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني ميكنند بگشايد، غمهاي خفهكننده را كه حلقومم را ميفشرند، و دردهاي كشندهاي را كه قلبم را سوراخسوراخ ميكنند، با قدرت معجزهآساي زيبايي تغيير شكل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد، و من، ديوانهوار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم، و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» ميگذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشانها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرامآرام به عمق كهكشانها صعود نمايم، محو عالم بينهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطهور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم. منتخبی از کتاب «« بینش و نیایش»» دکتر چمـــــــــــــــران
تو با برف مي آيي، با نوزايي خاک خواهي رفت تو با هراس مي آيي، با گام هايي چونان شاد خواهي رفت که آدمي از نو عزم زيستن مي کند اميلي ديکنسون نمیدونم نوشت: بهار در راه است. کتاب نوشت: زندگی کوتاه است.
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بیقرارت باشند.
مجله PARADE از رييس جمهوری منتخب ایلات متحده که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد.
عسل، گل به گونه انداخته، ميآيد كنار مردش مينشيند، سربر شانهي مردش مينهد و خجلت زده و آذري ميگويد: گوش از اين آهنگ برميداري؟ - اگر تو بخواهي، البته كه برميدارم. - و به حرفهايم گوش ميدهي - هيچ آهنگي را بيشتر از آن دوست ندارم - پس فرصت بده بگويم تا تمام شود؛ آنوقت جواب بده! - اگر نخواهي كه جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد. - ميخواهم ؛ اما حال بشنو گيلهمرد! من دفتري دارم كه تمام شعر گونههايي كه برايم گفتهيي، و حتي واژهها و جملههاي مهرمندانهات را در آن نوشتهام و مينويسم. شاعر بزرگي نيستي. نيماشاملو، سهراب و احمدرضا احمدي نيستي؛ اما در كلامت، شور يك عاشق شمالي هست – بود. حال، مدتهاست كه در اين دفتر، يك واژه عاشقانه هم ننوشتهام؛ چرا كه نگفتهاي تا بنويسم. به زبان تو، آياآن قدح لبريز از شراب كلام شاعرانهي عاشقانه كه ميگفتي تا آخرين طلوع و آخرين غروب،لبريز لبريز خواهد ماند، حالي، شب در آغاز، خاليخالي شده است ؟ زماني اگر شاعر بزرگي نبودي – كه نيستي – لااقل برايم ترانههاي دلنشين گيلكي ميخواندي. ديگر، مدتهاست، كه آن را هم نمي خواني. نه؟ چرا؟ سكوت. - ..... مدتها،مدتها در اينباره انديشيدهام، عسل تا به اينجا رسيدهام كه نادلخواهترين نقطه ممكن است: از شباهت بيزارم عسل! شباهت ميان اين آواز و آن آواز، اين كلام عاشقانه و آن كلام، اين نگاه و آن نگاه، ديروز و امروز. از شباهت، به تكرار ميرسيم؛ از تكرار، به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت. چگونه پاسخي بيابم كه به دلت بنشيند، حال آنكه خود، هنوز، به چنين پاسخي نرسيدهام؟ اما عيب، شايد از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطيان قند پارسي نديدهي شكر شكن شده. واي بر آن روزي كه چيزي – حتي عشق – عادتمان شود. عادت، همه چيز را ويران ميكند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را، عاطفهي جوشان را. مشكل من اين است – كه مدتهاست ميبينم كه از عشق، بسيار بيش از آن مقدار ناچيزي كه به راستي، در جهان مهر از يابردهي مانده است، سخن ميگويند، و بيشتر آنها ميگويند كه اصلا اهل ولايت عشق نيستند . عاشق، كم است، سخن عاشقانه، فراوان. محبوبي در كار نيست اما مطربان ولگرد، به آساني،از خوبترين محبوبان خويش، و غيبت ايشان، فرياد كشان و مويهكنان سخن ميگويند. عسل بانوي من! روزگارست- چه بد!- كه ديگر كلام عاشقانه دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن. خلوص حاليا قصهيي است فرسوده؛ و عشق را تنها - شايد – طبيباني هرزه در دكانهايشان، به شنيعترين شكل ممكن، تجربه كنند. منو تو عسل، زماني به كشف عشق رسيدهييم كه كودكان بيخيال بازيگوش هم، سرودهاي عاشقانه را، ياد گرفتهاند كه عاشقانه زمزمه كنند – باچشماني مملو از صداقت صوري عشق. آنها حتي غم عشق را هم عيناً تقليد ميكنند. عزيز من!غم عشق را، باور نميكني؟ در روز گار ما، كساني را ميبيني مغموم، پريشان، زلفآشفته، خويكرده، بيكاره، سر در گريبان، باچشمان خمار، عين عين عشاق قديمي قصهها – بيآنكه عطر عشق را، يك بار، از دور هم استشمام كرده باشند. عسل! نامههاي عاشقانه پر شور نوشتن، از متداولترين بازيهاي مبتذل عصر ما شدهاست؛ چرا مه عشق را محك نميتوان زد، و هيچ معياري در كار نيست. عشق آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بستههاي كاملا متشابه به مشتريان عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم ميتوان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد، و همين عشق را تحقير كرده است. عزيز من! توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است عسل! اما حتي به قلب هم آموختهاند كه به تپيدنهاي عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل! همه چيز بدل: نگاه ....نگاه...... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق و درماندهي آنها هستم نگاه كنم؛ چرا كه چندي پيش در كوه پسر بچهاي راديدم كه نگاهي بسيار عاشقتر از نگاه من داشت، و به دختري باهمان نگاه، مينگريست و از عشق بيپايان خويش به او، زيبا و با زمزمه سخن ميگفت،چندان كه دخترك سرانجام دلسوخته گفت: عليرقم جميع دشواريها، من، زيستن باتو و تماما مشتقاتشرا ميپذيرم. پس چرا به جاي عاشقانه و پنهانكارانه نگاه كردن، زندگي مشترك عاشقانهيي را آغاز نكنيم؟ و پسرك چنان گريخت كه گويي از جهنم مسلم ميگريزد. باز ميگويم عسل: ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن. در روزگاري كه خوبترين و لطيفترين آهنگهاي عاشقانه را، كساني، كاملا حرفه ييو عاشقانه مينوازند و به تكرار هم مينوازند، اما قلبهايشان، تهي از هر شكلي از عشق است، من وامانده ام كه زنبورهايت را چگونه خبر كنم ........ راست بگويم عسل! گاهي چنين ميانگارم كه در قلمرو عشق، ديگر، قلم نخواهد رفت، و در خطهي عاشقان ديگر خطي به يادگار نوشته نخواهدشد؛ چرا كه به همت سرسختانهي سازندگان سكههاي قلب جايي براي سلطهي راستين باقي نماندهاست..... سكوت : برگرفته شده از کتاب یک عاشقانه آرام تالیف نادر ابراهیمی صفحه ۷۰ الی۷۳
- نزار قبانی نه؛ جز اینم آرزویی نیست: - قیصر امینپور
به آرامي آغاز به مردن ميكني
برای کشف اقيانوسهای جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد. اين جهان، جهان تغير است نه تقدير! پینوشت: پر ام از فکـــــــــــــــرهای تازه!
این همه پیچ و همچنان استواری در وفادار ماندن وفایی که مرا مارگوت بیکل
· شکل موفق در مسافتی مساوی بین سکون و آشوب یافت میشود. شیللر، شاعر آلمانی · گاهی اوقات جایی هست که جز تو هیچکس نمی تواند آن را پرکند وکاری هست که جز تو کسی قادر به انجامش نیست... فلورانس اسکاول شین پینوشت: امسال جوجههایمان را آخر بهار میشماریم، روزهای نبرد ما و زمان...
شناخت اینها، رهایی از انهاست.
«... این روزها که میگذرد، شادم قیصر امین پور نمیرقصانمت چون دودی آبی رنگ من به شما وعدههای دروغین نمیدهم، شما را آنطور که مادر میکرد لای دستمال خیس، فریبِ خاک نمیدهم، تا با هزاران امید و آرزو سبز شوید و وقتی همه توشه آذوقهتان را از ذوق قد کشیدن تمام کردید، بویناکیِ فریبم را هر روز بترسم و از بشقابتان بشویم. نه، دانه های گندم! من شما را در بستری از خاک میگذارم، خاک شما را در آغوشِ مهربانش میگیرد و همه قصهها و غصههای زندگی را در گوشتان نجوا میکند. شما مکث میکنید، فکر میکنید و این طول می کشد، کمی بیشتر. اما بالاخره وقتی تصمیم خودتان را گرفتید، زندگی شروع میشود و وقتی ذرات خاک را کنار زدید و انگشتان ظریفتان را در پاییدنِ هر روزه خاک مرطوب، دیدم، که چه سبز و زیبا از میان سیاهی به سوی نور اشاره میکنند، آنوقت ریشههای امید در دلم به همراه ریشههای نازکتان در خاک میدود و میدانیم که بهار سر رسیده است. نگین معتمد
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟ منزل مشترک مهروماه : --> تو کلبه مون خدا باشه
قطار ميرود و من چقدر سادهام بزرگترين دغدغهاش؛ عاشقیاش بود و آن چنان اين سه حرف را ادا مي كرد كه گويي هزاران سال آنها را بدهكار است. از تمام رمز و رازهاي عشق قيصرادبيات ايران، بي محابا مهربان بود. اينجا همه هر لحظه میپرسند: اما كسي يك بار براي استادش، دكتر شفيعي كدكني، شعري گفته بود كه با اين بند تمام مي شد: و در يكي از همين سهشنبه كه خودش خوب میدانست موعد رفتن است، رفت. اسفند 79 بود كه سرود: سهشنبه؛ سهشنبه؛ سهشنبه قيصر نرفته است. مانده است و سهم ما را از تمام كلمهها و واژه هاي عاشقانه مي دهد....
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنــه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت. احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشمم را برهم می گذارم شصت ثانیه نور را از دست می دهم. هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار میماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم، نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم ... روی ستارگان با رؤیایی ون گوگی شعری بندیتی نقاشی می کردم، و صدای دلنشین سرات ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگهایشان در جانم بخندد. خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند.و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته لحظه ای است که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. گابریل گارسیا مارکز
و شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید !! « دکتر علی شریعتی »
در رویاهایم, فروردین 86
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان. او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را. وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند. و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد. من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی. و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را. *** عرفان نظرآهاری
I’m not Ok-You’re Ok I’m not Ok-You aren’t Ok I’m Ok- you’re Ok By A. Harris آرزوهای ویکتور هوگو اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد و پس از آن تنهاییت،نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...اما اگر پیش آمد،بدانی که چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی. .... آنچه در این هفته خواندم : - - نارتسیس و گلدموند – هرمان هسه - وضعیت آخر – تامس آ.هریس - ماندن در وضعیت آخر – امی ب.هریس ،تامس آ.هریس - ...
" قاف و بازگشت به حتم به سوی ماست " من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطرپيچ كوچه باغ هاي كودكي در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان. امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام. كريستين بوبن ، نويسنده ي فرانسوی
سرگشته محضیم در این وادی حیرت عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد. اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست. احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد. احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد. « دکتر علی شریعتی » (هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست خسته ،از دل واپسی های شب،دل شدگی های روز،آمد و شد،لیل و نهارت پیاده،تمام جاده ها را طی می کنم،تنهای تنها ... دل شده و سرگردان ، واله و حیران ،تنها به سوی قامت تو قامت می بندم چنگ می زنم بر بلندای عظمتت و فریاد ، که غریق، آشفته دریای وجود را ،کشتی و ساحلی نیست؟ از بلندای تو ،فرسنگ ها دور ،و از نگاه آبی رحمتت ،مهجورم جامه می درم ،مویه می کنم،های های گریه می کنم،فرهاد وار تیشه می زنم بر سر گور خویش ،ای دوست می گویم ...شاید که به زلال نگاهت ،میهمانم کنی بر سر چهار راه مهر و صفایت،میان دختران گل فروش،گدایی می کنم ... تو را ، دست به سوی تو دراز می کنم ،شاید از ره احسان نظری به جانب ما کنی .... مس قلب تیره طلا کنی
و در همهمه جاری پیاده روهای شهر ،کنار دفتر مشقم ،پشت به آدم ها ،رو به تو ترازویی می گذارم و روزی هزار بار خودم را ،وزن می کنم آدم ها ،بی خبر و بی صدا ،مشق های نانوشته ام را ،برایم خط می زنند!
شب و من
تا ابد تاریک ... نوری می جویم ،چراغی ،سوسویی
خویش را آتش می زنم ،نوری شاید ...
و تو خدای ابراهیم ،گلستانم می شوی و از بیکرانه های نورت ، روشنایی بخش جان خسته ام
و نور بر نور
از ناکجای هستی نه شرقی و نه غربی در چراغدان کالبد خاکیم ،روشن می شود می تراود ...*
و حالا
من
با تو
سو سو
می زنم... .
*خدا نور آسمانها و زمين است، مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشهاى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مىشود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند و اين مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.سوره مبارکه نور.آیه ۳۵ دل خوانده های لاشریکستان در حوالی رب،عشق و زندگی
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت:« نه! هرگز همسری ام را سزاوار نیستی. تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی و خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمانش و پیامش. غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!» دختر هابیل گفت:« ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو بدان رسیدی، ایمان به اختیار نبود؛ پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست...» پسر نوح گفت:« آنها که بر کشتی سوارند، امن اند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.» دختر هابیل گفت: « باری، تو سرکشی کردی وگناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شدـ» پسر نوح خندید و خندید وخندید ... و گفت: « شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داده، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد» دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت ... و گفت:« شاید...! شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید و آغشته باشد اما نام عصیان تو، دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نیست...» پسر نوح گفت: « به این درخت نگاه کن و به شاخه هایش ... پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر است ومطمئن تر...» پسر نوح این را گفت و رفت... دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد... دختر هابیل سالهاست که منتظر است و سال هاست که با خود می گوید: « آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!» عرفان نظرآهاری
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن مولانا عصاره ی پيام من ، عشق است .پيامی ساده و بی پيرايه دارم : عشق .در عشق ابهامی وجود ندارد . ابهام ، در ماست . نه تشريفاتی در عشق هست و نه فرضياتی فلسفی . عشق ، رهيافتی ساده و مستقيم به زندگی ست .کلمه ساده و بی پيرايه عشق ، معجزه ای در خود نهفته دارد . مهم نيست که به چه کسی عشق می ورزی ، متعلق عشق موضوعيت ندارد .آنچه مهم است اين است که بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی ، همان طوريکه بيست و چهار ساعت روزهايت ، بی استثنا نفس می کشی . نفس کشيدن هدفی را دنبال نمی کند ، عشق نيز خواهان چيزی جز خود نيست .هرآنچه که موجب بهجت تو می شود ، غذای روح توست .چنان نيست که فقط تن آدمی به غذا نيازمند باشد ، بلکه روح آدمی به غذا نيازمندتر است .همواره جانب بهجت و سرمستی را بگير . از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهيز . به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده .گرچه گاهی دل آدمی می گيرد ، اما اين گرفتگی به آمدن ابرها می ماند ،ابرها امروز می آيند اما فردا باز هوا صاف و آفتابی است .انسان آنقدرها که به نظر می آيد ، کوچک و حقير نيست . او تمام آسمان و کائنات را در خويش دارد .آری ، او در ظاهر شبنمی بيش نيست ، اما در دل اقيانوسی بيکرانه را پنهان کرده است . به درون خويش سفر کن . به ژرفای خود برو . خدا در توست . کشفش کن . ( اشو )
عید است و یار... " تفاوت ها دلیل تمایز ها نیست . تفاوت است که تو را بر شناخت می انجامد و شناخت باب معرفت است و معرفت دلیل محبت .... " خانم دکتر طوبی کرمانی دوست ، مهربان ، استاد و عزیز سفرهای دور ....
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم داشت. عرفان نظر آهاری
ماريِ خوبم! هر روز كار ميكنم. دلم لبريز از معناست. ميدانم زمستانِ پُرباري پيشِ رو دارم. ايكاش ميتوانستم پوستهيِ دلم را بشكنم و هر آنچه كه در آن است را يكباره بيرون بريزم. دستهاي انسان، احمقاند و خجالتي و نادان. دلهاي ما سرشارند، اما بينِ دلها و دستهاي ما هزاران حجاب هست. وقتي كسي به دلِ خود گوش ميسپارد، جاودانه ميشود. انسان بايد مدام خود را بيافريند. بينِ ما و ديروز، هزاران سال فاصله است
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر درآوردن از جیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بی دوست... ... شاهزاده کوچولو روباه را اهلی کرد. ... روباه گفت: رازی که گفتم خیلی ساده است... جز با دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند... ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای... انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند. اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که برای اهلی کردنش زحمت کشیدهای مسئولی... ... برگردان دایی ناصور متن کامل: برگردان احمد شاملو
هشت روز است که کفشهایم را بر سنگ های راه ها فرسوده ام .... رمبو - تو برای محاسبه احتمال دیدارهای بشر از چه روشی استفاده می کنی ؟ - ریاضیات وجودی . فکر درخشانی است . - ارزش تصادف مساوی است با میزان نا محتمل بودن آن ... میلان کوندرا
مردمانِ خوبی داريم
¤ روشنفكري ديني؟ ¤ منتظر؟ ¤ عشق؟ ¤ «لايكلف الله نفساً الا وسعها»؟ http://baztab.com/news/54774.php
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود
وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. .آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود. شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت. (عرفان نظر آهاری)
هدف از تور ماهی گیری گرفتن ماهی است ، گر ماهی صید شد ، تور از یاد رود . هدف از تله ی خرگوش ، گرفتن خرگوش است ، گر خرگوش گرفته شد ، تله از یاد رود . هدف از واژه ها رساندن اندیشه هاست. گر اندیشه دریافت شد ، واژه از یاد رود . کجا می توانم بیابم کسی را که فراموش کرده واژه ها را؟ او آنی است که دوست دارمش تا گفت و گو کنم . توماس مرتون
اينها را به نيت آن ننوشتهام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقتفرسا ميشد، و آتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست ميگرفتم و شرارههاي شكنجه و درد را، ذرهذره از وجودم ميكندم و بر كاغذ سرازير ميكردم… و آرامآرام به سكون و آرامش ميرسيدم. آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز ميكردم، آنچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم، و از تنهايي به در ميآمدم… ( نیایش های دکتر چمران)
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود. قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز. قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من باقی نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و ی ماند و زندگی می کرد. سالهای سال شاید... ... هر بار که مسافری می آید ، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هربار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است. نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند و من هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را ، خالی خالی. ... و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شودو قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی. عرفان نظر آهاری از کتاب : "در سینه ات نهنگی می تپد"
پر بودم و سیر بودم و سیرآب
* انا عرضنا الامانه ... مشتی خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت. پس او را بر بساط انبساط جای داد. .آنگه امانت بر عالم صورت عرض داد. آسمان ها و زمین ها و کوه ها سروازدند. آدم مردانه درآمد و دست پیش کرد. گفتند: ای آدم ! بر تو عرضه نمی کنند تو چرا در می گیری ؟ گفت : زیرا که سوخته منم و سوخته ار جز درگرفتن روی نیست. کشف الاسرار =============== زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که عرفان نظرآهاری
آنجا يكي بود و يكي نبود ، غير از من هيچ كس نبود . خدا هم نبود ؟ نمي خواهم همچون مهر بگويم : (( در آن سوی آفتاب ظلمتي است كه چشمان خدا نيز آن را نمي بيند )) ؛ نمي بيند ، نه كه نمي تواند ديد . آنجا كشوري بود که سلطانش من بودم ، عالمي بود كه آفريدگارش من بودم . چه بگويم ؟ در (( وهم )) نمي آيد ، با اين کلمات چه می توانم كرد؟
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! م آثار ۱۳
جبران خليل جبران
وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم، پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست!
صداقت در قبال سیاست عین حماقت سیاست در قبال صداقت عین خیانت
ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد... ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
دوست دارم گرسنهيِ هميشگيِ عشق باشم. زيرا خوب ميدانم آنهايي كه مال مياندوزند، بيچارهيِ ابدي باقي ميمانند. براي من، آهِ عاشقان، دلانگيزتر از آهنگِ چنگ است. گُلها، شباهنگام، گلبرگهاي خود را يكييكي جمع ميكنند و در دامانِ عشق به خواب ميروند. آنها، در سپيدهدمان، لبهاي خويش را غنچه ميكنند و از رخسارهيِ خورشيد بوسه ميچينند. زندگيِ گُلها، حديثِ مهجوري و وِصالِ دايم است؛ اشكي و لبخندي. خدا، اقيانوسِ بيكرانهيِ عشق است
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم از اين دوگانگی ست که بس درد می کشم حمید مصدق به زانو در آمديم و
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود. من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟ عرفان نظرآهاری
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |