|
می روی سفر ! برو، ولی/ زود برنگرد / مثل آن پرنده باش / آن پرنده اي كه رو به نور كرد / می روی، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ / از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ / راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟ / شاید اسم این سفر که می روی / زندگی ست! ***
درها به طنين هاي تو وا كردم. سهراب سپهری
“ خدا را شناختم در برهم خوردن اراده ای که بر آن استوار بودم” راهی همان سرگردانی ام که سالهاست به آزمون خویش می بازم و باز تهی تر از پیش دستان هدایتگر اش مرا به راه می خواند و من هرچه دورتر می شوم گره ریسمان اسارت خویش را محکم تر می یابم . می خواستم در هوای خویش گم شوم ، در این بیهوده راه نمانم . خالی شدم ، پوسیدم . پیله بستم ،باز درد را به جان خریدم تا سخت روییدم . حال باز در امتداد همان دیوار کوتاه ام که جز هوای گرفته غربت مکث ثانیه های نمی بینم. گویا شمارش نبض من به اعداد اول جدول هنجارهای شهر ،به آن شلوغ پر دروغ ، آن فریاد های خفته در گلو هنوز گریبانگیر است . می خواستم لبخند مبهم سایه ها را محو همیشه خاطرات زمستان بگذشته کنم ، دریغ نفس های که در اراده من نیست ... بیراهه رفته بودم
برای شنیدن واژه های که هیچ گاه به زبان نمی آیند ، در فاصله بین دو هجای عین تا قاف شب سکوت من جاری است و گویا این سفر است که میزان دلدادگی به آسمان و تمام وسعت لاجوردی غروب را به رنگ غرور بر پهنه بی کران دریا ی همین حوالی جنون می گستراند . چندمین موج است یا چندمین شب دریایی که دل را به بی قراری همیشه اش سپردم و دستانم را به اجابت دانه به دانه شن های ساحلی به درگاهش بردم که این دل رسم مستی بیاموزد و مرا و تورا در مسیری بی ابهام آب و آینه به دست نسیم خیال نه ، واقعی تر از جنون برساند .
راهی ام ! راهی شبی از من تا کمی تنهاتر از من .. فراتر از غربتی که هنوز نمی دانم چرا رویید و چه بی حاصل هندسه زمانم را طی کرد ... این روزها دلیل ایستادنم ، هنوز ایستادنم یک درخت است ! درختی که رویش ریشه هایش را هیچ کس ندید جز نجابت خاک و پیوند خوردنش و رویش اش را به دست آسمانی سپرد که اگر اغراق نکنم آبی دید اما کم ! کم تر از تمام طوفانی که می توانست فقط باران موسمی باشد و کم تر از هیاهوی های کودکی در به هوا رفتن ساده بادبادک های سرخ علاقه ... اینجا من در آستانه یک شب ام ، شبی که دارو ندار خویش را در سکوت سفر مرور می کنم و بدور از همسفران به آنالیز تمام سالهای رفته بر تجربه های رنگارنگ بر بلندای منی می ایستم که امروز چهر ه اش را در چشمان تو با رنگ سرخ جنون می بینم ! و چه کسی فکر می کرد هیچ کس هم نفس تمام لحظه هایم شود و تنهای ام را تنها تر کند و مرگ را بیاموزدم و سلام را و حس آرام ِ خدا را ! چه کسی فکر می کرد در شکل نقاب هایم شبیه کودکی شوم که هر روز بیشتر دوست اش می دارم و عکس تلخند های زرد و عریان اش را بر ایوان شمعدانی های روزهای بزرگ فردا قاب کنم ! ... فردا به دیدار مرگ می روم تا به احرام سخت کودکی مردی که تمام زندگی اش تولد من است و دستان تقدیر که عزیزش را به خاک سپرد و بازگشت به حتم به سوی اوست ...
"به شکوفه ها ، به بـــاران برسان سلام ما را " سفر تنها دارایی زخم هایم ، درد آفرین مهربانم ،تو را نه با اشک و نه با آه ، بل با شادی تمام ترک می کنم و معشوقه دیرینه ام را تنگ در آغوش می گیرم و تمام دارایی های پاک تو را تا همیشه در کوله تجربیات خود زینت سال های سازندگی و رشد خود پاس می دارم ! فردا چون همیشه راهی دیار تو می شوم ، با یاد هو و نگاه افسونگر سفید پوش همیشه صبح های ناگزیر تمام جاده را نفس می کشم تا این شوق جدایی را و دیگر نیامدن و همیشه ماندن را به تمام روزهای سخت غربت ارزانی کنم . به معبد شهر می روم و تمام شمع های خاموش بیداری را روشن می کنم و با توان و نیروی بلوغ یافته در مسیری که سالهاست در ذهن و آمال خود پروراندم گام بر می دارم! و خوب می دانم این سالها باید رقم می خورد ! این اسارت باید به کمال می رسید تا امروز خالق لحظه هایم باشم! پروردگارا ! مهربان ترین مهربان م ! نیرو ، نشاط و عنایت از تو می طلبم تا در مسیر خویش ، خویش را بیابم ! راهبر و راهنمایم تو بودی و خواهی بود ! لحظه هایم را به تو می سپارم! مرا " بهترین " ام گردان !
فرصتی باشد در سفر به اندیشیدن خوب اندیشیدن شاید استغنا را دوباره معنا کردم چیزی شبیه پر شدن در سبزی چشمان تو .... پینوشت : - رسالت پیامبران نشان دادن راه است ، می آیند تا ما خوبی را زندگی کنیم ، من و تو ....! استوار ! - پیامبر ، خدا را نشانم داد قدر دان پیام آور می مانم و وفادار به خدا ....!
نیما یوشیج ره توشه سفر آنقدر بود که تهی بازگردم ! تهی ، رها ، بی قید ! آی تویی که دم از عقل می زنی میگساری ما را پایانی نیست ! آنقدر که بلندای دیوار چین را مجال عبور بیگانگان نیست ! ره به کدام سو می جویی ! راه ما بیراه عالم است و خفته هیاهوی غیر ! منع ام کنید ! آری از بی پروایی ! ولی چه سود !؟ من همان بی دل سالیان صبوری ام ! مرا بر تار احساس قصاص می کنید ! آری می توانید ! مگر منجمد دریای وجود جز خیال مامنی می جوید !؟ دریافته ام در تمام این سالهای بی قراری سکوت ؛ آری عشق بر عمل تباهی است ! عشق ترنم ثانیه هاست ! بهانه بودن ها ! آری فقط بهانه است ! خیال سیال وجود که تن هیچ کس آخرش نیست ! من از عشق شما هیچ نمی دانم ! هیچ نمی خواهم ! من جاودانگی یک روح را می خواهم ! آنجا که گذری بهشت اش می شود و چراغی فانوس ره اش .... مرا در من نخوانید !؟ چون قاصدی دل داده بر بازی باد ، در آستانه تباهی رقص کنان می روم ! آنجا که بوسه گندم زار نوازش روح است و اعتلای جان ... از باور های خویش مترسکی ساخته اید و انتظار برکه ام دارید ! ؟ نیلوفری خویش پایان مهر نیست ! ....
روی بنما و مرا گو که زجان برگیر پیش شمع آتش پروانه بجان گو درگیر در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ بر سرکشته خویش آی و زخاکش برگیر سفر ادامه دارد ، آی اگر بدانی تنها سفر کردن عجب شوری دارد ، بر سر آن دشت وسیع ، غروب را که در بر بگیری مگر می شود مجنون نشوی !؟ رفتم ! تا همان جا که آسمان اش ارغوانی است ، و کودک ِ پیر مصراع ناخوانده شعرم شد . می گویی دیوانگی است !؟ آری می دانم ! شنیدن جنون هم یک دل سیر بی دلی می خواهد که فقط چشمانت مدعی اش است و می دانم تو نیز طاقت این همه بی راهه رفتن را نداری ! و چه رهــــــــا می روم !و چه کودکانه چند روزیست یاد گرفته ام بر شکوه هایم اشک بریزم ! آخ اگر بدانی وقتی گنجایش خودت را هم نداری چه درد آور سرشار می شوی ! وچه رنج آور تو شنوایی این طغیان می شوی ! من تهی می شوم و تو در خود بیدار ! حالا که دست در دست آسمان داده ام چه بی پروا می روم ! می روم ! می شنوی ، می روم ! آنقدر که خودم را هم همین جا پیش روزهای با تو بودن جا می گذارم ! حالا صدایش را بهتر می شنوم ! فاصله های که همیشه بوده اند و من نخواستم آنها را ببینم ! حالا همان جایی پرسه می زنم که راه تو از بیراه من جدا می شود! وقد کودکیم آنقدر کوتاه می شود که دستانم را که برای عبور تکان می دهم تو فقط لبخند بزنی ! من پیش از بهانه های رسوای ام ، پیش از نفی دارای ام به دست تو ! خود سرشار می روم !
نه از رومم ،نه از زنگم ،همان بی رنگ بی رنگم ! سکوت مضراب بودنم بود وقتی کوچه های عبور را در فراق خویش می پیمودم ! به راستی آیا زین سفر انیسی جز خویش یافته ام ؟ سفر مرا به محراب یک شب بارانی برد . می پنداشتم خدایم را گم کرده ام وقتی بی پاسخ از من و آرزوهایم گذشت ! دریغا نمی دانستم مطاعی به از عطا خویش می یابم ! و این گونه بود که بازگشتم ، به سرزمینی که هرچه از" تو" دور تر می شوم ، هرچه "من" را گم می کنم باز به" ما"می رسم ! الها آرامش ام جاودانه گردان !
«گل سرخ ای تناقض ناب، ای شوق خواب هیچ کس نبودن در پشت این همه پلک» گور نبشته ی ریلکه اولین روز تابستان را در سفر شروع کردیم ، این قصه ناتکرار تقدیر که این سالهای صبوری را عادت همیشه عبور و عبور ز ده است . هر روز رویشی نو و برگریزانی نو ؛ بارشی نو و آفتابی نو ! و این دلهای پاک مسافران دلداده بر بازی خاک است که در گرما و سرمای این طبیعت هزار رنگ ، همچنان استوار و محکم ،راه خویش را می پیماید .... . راستی ، باز به فتح قله کوهی آمده ام ، تا نام تو را بر بالاترین معبد هستی ام ، حک کنم ... اینجا فراز میعادگاهی است که بازی های کودکی ام را گهواره تقدبر چرخاند و چرخاند ، و در پس سفرهای دراز باز به خویش باز گرداند ! اینجا از سردی دی و برف های برهم نشسته روزهای تجربه دیگر خبری نیست ! در این آفتاب سرخ به مصاف دریاچه کوچک عشق می روم ، به دنبال آفتابگردان های که در کودکی آنها را دیدم و نچیدم ، مگر روزی ، همگام با مانوس ترین به ضیافت شب بیابیم ، و سطوح خالی این دفتر را از نو بنویسم ، نامه ای کوتاه ... به نام تو ...! سلام ؛ پس از روزهای مجادله با خویش ، می خواهم بنویسم ... از سکوت که ملال نبود و سنگ نام گرفت ، مگر روزی در ورای چشمان خیره و خمیازه های انتظار بگویی از راز آن همه باریدن و تشنه ماندن ! ... و حالا بعد از این همه مکث ِ نوشتن ، واژه ها را گم می کنم . حالا که آمده ای دلتنگی های دیروزم را پیدا نمی کنم تا از روزهای بی تو بودن شکوه کنم ... حالا پُر ام ، از لمس آن همه ترانه و حس رسیدن به آنچه مولانا می جست . حالا بوی شمس می آید ، پس از شکست خاطر گریز ...حالا اگر همه مردم شهر هم حلقه زنند و بگویند او زاده خیال بلخی است ، من ایمان دارم به آنچه در ذهن می روید و در واقعیت ، شکل حقیقت می گیرد ! از نو می نویسم ؛ سلام تابستان را با گرمی نگاه شما به ضیافت شمس می آیم ... بوی دلدادگی می آید اما ، تو باز سکوت کن ! همین ! یک / تیر /هشتاد و پنج مریم - آبعلی
مسافر از اتوبوس
سفر ادامه دارد و شب از كناره مي رود م.سرشک
ابتدای سفر وقتی وارد ترن میشی همه چیز برات جذابه همسفرات ، درو دیوار ترن ، پنجره بزرگ و منظره های زیباش که به سرعت سیر ترن تغییر می کنه! ایستگاه های بین راه ، بچه های که صف شدن کنار ریل تا عبور- ترن رنگین کمان- رو ببینن ! آخه هر واگن یه رنگ داره ! خودت هم رنگش رو از قبل انتخاب کردی ، آره!- با رویا های خودت !!- یکشون میشه آبی ، یکی مشکی ، یکی سبز ، قرمز …راستی بنفش رنگ قشنگیه ! قرمز ملتهب یه که با وقار و سنجیده و به قول معروف آبدیده شده ! داشتم می گفتم : ترن با سرعت به جلو میره ! هر کدوم از مسافراش یه هدفی دارن ! بعضی ها توی واگن هاشون همرنگ با هم در می یان !و نزدیک ترین ایستگاه از بقیه جدا میشن ! از اینها بعضی هاشون درست مچ شدن و توی یه دشت بزرگ همخانه میشن!بعضی هاشون هم کنار جاده می مونن و در گرد و غبار گم می شن ! ترن قصه ما ولی همچنان با سرعت به جلو میره ! الان دیگه اکثر واگن ها خالی شدن ! فقط چند نفری هنوز صدای بازو بسته شدن پنجره هاشون به گوش میرسه ! اونایی که تونستن تو این مدت به امید رسیدن خودشون رو سرگرم کاری کنن تا از عبورشون لذت ببرن ! بعضی ها هم مثل دختر قصه ما ، از گرمای زیاد ترن مدتیه سرگیجه گرفتن ! میگن گرمای استوار یست ! ولی خوب کمی دویدن هم چیز خوبیه ! دویدن برای به دست آوردن اون آرزوهای قشنگی که در سر داریم ! هرچند سفر با سختی همراهه یا به نظری امتحان و آزمایش توش موج میزنه !ولی مهم بودن ِ…… مهم نیست همسفر های ما به هر دلیلی از ریل خارج شدن ! مهم اینه که هنوز همسفرانی هستن توی ترن های جلویی ! فقط کافیه یه آب خنک بزنی به صورتت ! پنجره رو باز کنی و با تبسم همیشگیت نفس عمیقی بکشی و رو به همه اونای که دوست دارن و ندارن ، بلند بگی
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |