|
باید از رود گذشت باید از رود -اگر چند گل آلود- گذشت بال افشانی آن جفت کبوتر را در افق میبینی، که چنان بالابال، دشتها را با ابر، آشتی دادند؟ راستی آیا، میتوان رفت و نماند؟ راستی آیا، میتوان شعری در مدح شقایقها خواند؟ استاد شفیعی کدکنی عزیزدلم نامه قشنگات به دستم رسید. میدانم که نوشتن برایت راحت نیست، از این روست که لغت به لغت نامهات را دوست دارم و کلماتات را در افق خط زیبایت بارها دنبال کردم. دفعه قبل که برات نوشته بودم دست دلم لرزیده بود، ترسیده بودم که مبادا حادثهای همه مارا پریشان کند، و گویا به مانند معصومیت رویاهای کودکیام دلم گواه این را داده بود. حالا در جواب نامهات آنقدر فکر کردهام که مژههایم نم پاییزی را گرفته است که تو از نزدیک لمساش میکنی و من از دور سوزش را میلرزم. آنقدر که خوابهای پریشان دستانم را سخت در هم میفشارد و دم صبح به تمنای رحمت بخشایشگراش از خواب برمیخیزم تا شاید مناجات غریبی تنهامانده را بشنود و ساعتها قبل از روشنشدن صبح تو رایحه صبوری را به هوای تو ببخشد. عزیز دل کاش نرفته بودم. کاش با همه سختیهای که میدانی، میماندم و از ماندنیهایمان محافظت میکردم. شاید اگر نرفته بودم امروز در قاب عکس یادگاریمان لبخند معنای شادتری داشت و از نگاه آنهای که دوستشان داریم نمیگریختیم. مهربانم، ازخدا میخواهم چون همیشه متانت و صبرات سرآمد همه ما باشد و تلاشات پایدار. تا خودت با نگاه بزرگات راه را از بیراه بشناسی و پایههای محکمی را برای فردهای خوبات پیریزی کنی. این را بدان که همیشه "سیسی" هست که با همه شیطنتهایش تو را دوست دارد و برای شاددلیات از هیچ تلاشی دریغ نمیکند. همه را دوست داشته باش و مهر بورز حتی او را که تو را میرنجاند، چرا که طبیعت آینه رفتار ماست. نگران بیقراریهای من نباش. شاید باید بیشتر تنهایی را با فکر بیامیزم تا حکمت هر آنچه سخت به نام زندگی رقم میخورد را بدانم. من نیز خوب میدانم که روزی باهم به دلتنگیهایمان خواهیم خندید. آرزومند آرزوهای زیبایت مریم
می بینی دوست من
هوای بارونی، چشمهای بارونی... صدای مادرم، شعرهای مادرم، آرامش مادرم... صدای مادرم را از ×اینجا× بشنوید. حجم فایل صوتی: ۲۹.۹۷۸ کیلوبایت .... قفل سهمگین در بشکست من رها گشتم، از پشت میلههای زندان خیال باردیگر به زیباییهای عالم هستی نگریستم شور و بی قراری عهد کودکی زنده گشت دسترسی به زیباییهای طبیعت، مرا از زندانم جدا ساخت هنگامی که فصل جدید کتاب زندگانیام آغاز گردید قلم برداشتم و سرود صبحگاهی را نگاشتم *** تنها و خسته در دل دشت خموش و سرد فریاد میزنم سر را ز سوز و چهره تب دار را زسوز بر باد میزنم فریاد میزنم که جزاین سنگهای سخت و این کوهها که میشنود صدای من آخر میان این همه سرسختی و سکوت بیهوده محو میشود این نالههای من فریاد میزنم که چه تنها و خستهام، پس آشنا کجاست گفتند دستهای نوازش کننده هست، آن دستها کجاست گفتند نوشها زپی نیشها رسد، من نیشها چشیدهام، آن نوشها چه شد انگشت سرد یاس، بسی اشک من سترد مهر و امید و گرمی آغوشها چه شد فریاد میزنم که مرا همزبان که بود کو یار و همدمی کو همدمی که گفت و شنود اش، دل مرا تسکین دهد دمی کو همدمی که در دل این دشت بی پناه، آشفته حال جوید و سرگشته بیندم خندان و اشکبار میان سکوت و رنج، یک دم مرا شناسد ودر بر کشیددم ای وای، ای وای، کس ندیم دل زار من نشد نشناخت کس مرا من از میان خلق گذشتم غریب وار، این درد بس مرا *** زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بیباران اندوهام خار خشک سینه کوهام سالها رفته است که از هر آرزو خالی است آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم، آه حالیا خاموشِ خاموشم یاد از خاطر فراموشم روز چون گل میشکفد بر فراز کوه عصر پرپر میشود این شکوفه در سکوت دشت روزها این گونه پرپر گشت لحظههای بیشکیب عمر چون پرستوهای بی آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز اینک اینجا شعر و ساز وباده آماده است من که جام هستی ام از اشک لبریز است، می پرسم در پناه باده، باید رنج دوران را ز خاطر برد؟ با فریب شعر، باید زندگانی را رنگ دگر داد؟ در نوای ساز، باید نالههای روح را گم کرد؟ ناله های من می تراود از در و دیوار آسمان اما سراپا گوش و خاموش است همزبانی نسیت تا گویم به رازی، ای دریغ دگرم مستی نمیبخشد شراب جام من خالی شد از شعر ناب ساز من فریادهای بی جواب نرم نرم از راه دور دور، روز چو گل می شکفد بر فراز کوه روشنی می رود از آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور لبریز است اما من همچنان در ظلمت شب های مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب همچنان لبریز از اندوه می پرسم جام اگر بشکست؟ ساز اگر بشکست؟ شعر اگر دگر به دل ننشست؟
نذر لبخندات کردهام شوق ِ پرواز ِ پرندگان ِ این شهر خاموش را
مانیای عزیزم به صداقت کودکیمان دلم هوای نوشتن برایت را کرده است، هرچند میدانم دستنوشتههایم مدتهاست در حجره مالکیت بیتمکین ما مینشیند و غبار خاموشی از دیروز آرامترش میکند. دیدار اتفاقیات مرا به سالهای دوستداشتنهای معصوم دیاری برد که گامهایت در تردید و حجب همآهنگ بیپرواییام میشد. تو آمده بودی تا گامهایم توان ایستادن بیابند. در آن عصر دلخواه قلبام در هجوم ترس و سکوت سنگین مهری بود که تا سالها بعد در فاصلهها رنگ واقعیت دور گرفت. هفت سال زندگی را جور دیگر دیدم، هفت سال بهانههای شادیام را در رویا کنار هم چیدم و بت دلخواهم را رنگ و آب دادم تا به شکل مطلوب شیداییام شود. شبهای بیقراری را در تنهایی خود صبح کردم و از نگاه آینهها گریختم. آنقدر با خودم زندگی را هجی کردم که زندگیکردن را فراموش کردم و به شعر، موسیقی و شاید خنکا پناه بردم. آنقدر که دیگر تاب نگاه را نداشتم و سنگینی واقعیتهای تهی امانم را برده بود. این شد که گریختم. از بدنامی عشق، از تملک عاشق، از دستان معصوم گریختم. سخت! شکل درونم تار میخورد و من در خود نتهای بلوغام را مینواختم. گاهی در خنده اشک میشدم و گاه در آه سبکبال. مثنویهای صبر آرامش گریخته از روحام میشدند و من به خلوت دلخواهی رسیدم که دل را روشنگر راهام میخواستم. اما نمیدانستم چراغهای روشن آنهایی که بادیههای شبام را زیرورو میکردند فانوس تصنعی بود که به قمار زندگیام دلباخته بودنند. زلال دنیام، مه نابینایی بود که چهره واقعیتشان را نمیدید و کودکی من از جرم آنها کوچکتر بود. باید باز میساختم دنیایی را که در نیمه راه در طوفان خویش قصد نواختنم را داشت. اینبار شکل ایستادنم نقاب بیچهرهای بود که درپی هیچ نبود. نه دلخوش عابرانی که شادمانه در طلب میکوشیدند و نه دردمند دوستانی که در بیدلیام گریخته بودنند و قابهای اندیشهام را با خاطرات خویش مزین به "همیشه گذر، همیشه عبور" کرده بودنند. مانیای عزیزم! در پس این سالها آموختم که خود بهانه خود بودن تنها راه رسیدن به خود است. و آنگاه که به خود رسیدی با "خودآی" خویش قرین شدهای. آموختم مسلمانی دلیل بیبند بودن نیست، رستگار آزادهایست که بر راه خویش قدم برمیدارد. آموختم که زندگی کوتاهتر از لبخند صادقانه کودکمان است که بهایش را نباید نادیده گرفت. آموختم زندگی سفر ارزشمندی است که روح را به وسعت عبور پهناور میکند و به کوتاهی خویش بیقرار. برایت از مهرآسمان آرامش و درد روح افزا آرزو دارم. همیشههایت شاد. روزبرفی.
حسن و الهام عزیزم تولد فرشته کوچکتان را تبریک میگویم و شادمانهترین شادیها را تقدیم خانه دل گرمتان میکنم.
برایت آسمان میخواهم، آبی دل میخواهم، بزرگ صبـــــر میخواهم، شاد. آزی عزیزم شهادت "ایمان" ات را آرام سکوت میکنم و برای تو و "نگار" ات زندگی با آرامش را آرزو دارم. پینوشت: - <نقص فني و سقوط يك هواپيماي نظامي در خوزستان...> - < چه کوتاه عشق را زیستند...> - واژه ای ندارم تا از بغض بگویم، از داستان عشق که بیعشق تعبیر میشود و تو که با چشمانی سرخ میخندی. - خدا به تعطیلات رفته، ما به خانهاش میرویم. - شب آرزوها... - مبهمام!
بهشت به دوري همين اتاق كناريست اگر در آن اتاق دوستي در انتظار نشسته باشد چقدر بايد شكيبا باشد اين جان تا تاب بياورد صداي پايي كه نزديك مي شود دري كه باز مي شود ! به نقل از كتاب «كيميا 5 » شعري از اميلي ديكنسن ترجمه ي استاد الهي قمشه اي
حال من شکل درد توست ...
کودکان ما زاده فکر ما هستند کودکم سالهاست بوی تنهایی غزل های را گرفته است که بهانه خانه بهارش را می گیرد . نیک می دانی و می دانم که شروع سفرت یک آن پلک زدن یاس و شبنم شب های بیقراری است که در نگاه معصوم بهاریمان در پس غبار روزمرگی های همیشه پنهان کردیم . و چه زیبا می تازی و بر ناز چشمانشان لبخند می زنی . هر آن گمشده ای را که در خود می جوییم و آینه اش را به کمال در کودکی مان می یابیم . شده است در چشمانش خیمه زنی و تصویر رویای پاک خویش را بیابی ! من در نگاه تو شاد نگاه آنهایی را دیدم که با قدم هایت شور می یابند و با تبسم ات پرواز . قلم ات پر توان ، قلبت سرشار و تلاشت همیشه . به دیدارت شادم-مریم
باور کن دست من نبود . او گرد کعبه گشت . آری ، اشک ریخت . خواست . من فقط بازیگر این نقش بودم. هیچ وقت نگفتم اما او بود که دست مرا وقتی خیلی کوچک بودم گرفت و به پستوی خرافاتی برد که فرهنگ می نامیدندش. همان سالها بود که به سیاهی افتخار می کردیم . تمام جزو های روشنفکری های افراطی ِ گذشته از مرز انزوا را مهر شده خوراندنمان . من هم از پله دانایی بالا می رفتم . سخت می خواندم . همیشه در جستجو واژه های بیشتر از شب می گذشتیم و صبح نشده راهی همان خانه قدیمی می شدیم که دیوار هایش در پس عطسه های مدام سرنوشت مان آهسته آهسته تحلیل می رفت . غروب دریغ از سقفی ، تمام جاده را پیاده برمی گشتیم . دود و دم شهر را می خوابیدیم و خنده هایمان را حسرت امروز می کردیم ! حرف زیبایمان تجسم روح بود و شب نوشتن دست خط های که خود را به دارش می آویختیم و نمی دانم در کجای برهنگی تمام کتاب های علوم طبیعی مان را پنهان می کردیم ! دریغ ترانه هایمان را هم سوزاندند . آن هفت دوست را هم در قفسه دو رنگی های بی نشان خود برچسب طغیان زدند . من اما یاد گرفته بودم هرجا که ترانه هایم بوی هم آغوشی می دهد بوسه خدا را برسانم به تن برهنه صلیب و اینجا بود که من غزل می نوشتم و آنها عرفان می خواندنش . فریاد هایم طرح جلد همان کتاب های شد که بعد ها فهمیدم برگه های کاهی اش را از خزانه شهر می آورند و به اسم دین ترویج مال خوری می کردند . یک روز همان پیر می فروش مان را هم گفتند کسالت دارد و دهان اش را بستند و گفتند سکوت درمان هر دردی است . او هم خسته تر از ایستادن بر جاده ادراک بود . آخرین کاری که کرد تمام خانه قدیمی را پس گرفت و زرق و برق دلفریب شهر بی فانوس را پیش کش دین نمایان ابله ای کرد که هر روز در خود بیشتر دست و پا بزنند و در خویش اوهام مادی گرایانه خود را بجویند . این روز ها هم که می دانی دیگر نیازی نیست تظاهر کنند برای دانایی می کوشند . درب ورودی شان زده اند :" اگر خفه نمی شوی ، نیا ! " . دیگر همان ورودی های جدید هم همزمان راهی مدارج عالیه نمی شوند . مستقیم ، دربست ، با رول روشنفکری شان راهی بی راه می شوند و هرچه جلو تر می روند سیاهی را بر صورتشان بیشتر می کشند !! .. راستی نگفتم ات ، واعظ شهر را هم دیدم ، زلیخا هم این گونه سرمه سیاه را در چشمانش کور نمی کرد . حالا بگو باز از من سیاست با دیانت می خواهی !؟ مرگ اگر بود ، مرگ اندیشه بود . مرگ همان فریاد های که امروز همه ما را تلخند رساله های غرب می کند و اسیر کوته بینی بی چشم شرق ! ... بگذار نقطه را بگذارم . قرار نبود این هوا مکدر شود . رساله های که خوانده نمی شود ، همان به که در گنجه همان خانه قدیمی که حالا متروک شده است بماند . راستی چقدر هوای بوسه زدن بر دستان پیر نخست ام را دارم ! خداوندا به هر ره که هست سلامت دارش !...
ندیدمت هرگز اما بوی تلخ قلیان ات امروز جزوهایم را نم دار کرده بود تنها چند قطعه عکس سیاه و سفید مانده از تمام چین پیشانی ات و آرزوهایی که آنها را ندیده رفتی امروز من امتداد رویای تو را ورق می زنم و تو نیستی من هنوز فاجعه مرگ مریم را باور نکرده در سفر تو می مانم نام من از مرگ یک کودک اتخاذ شد غربت او سوال تمام من شد کاش نام مردگان پاکی آنها را به ارث می رساند بانو ! جای تو پیش ما خالی است !
به راه به خود به هرآنچه باید باشد و نیست ... به تمام باید هایی که باید می بود و ما آن را ندیدم !! زندگی رسم خوشایندی نیست نگاه ... حس شاد بودن در تار و پود زندگی نباشد که مانده ایم ! به خنده هایی که بی مهابا بلند بلند سر دادیم به اشک هایی که بی دل بی دل آرام متین خاموش جان دادیم سکوت هم زبانی ، نه ! هم دلی، نه ! هم " درد" ی ....!!! " درد" هر کس منحصر به فرد اوست هیچ کس معنای دیگری را نمی داند " هیچ کس " نمی داند !! آسمانی برای پرواز ندارم اما " ناهید " ستاره " آرام " ام همیشه بوده و هست ! از اولین خنده اولین نقاشی اولین دیکته ، که حتی نوشتن نمی دانست !! از اولین لالایی اولین هدیه اولین گردش اولین اولین اولین " رفتن و دیگر باز نگشتن ! " اما اما اما .... اگر ..... می بود ..... کاش بود ! این روزها حروف ربط بیش از واژه ها از " هیچ " می گویند ! اگر " هیچ " هم نبود باز نگاه جستجوگر و قلب " آرام " تو بود... که هرچه زخمی تر؛ سرشارتر غنی تر رها تر .... خاله جونم ، به بلندای شب تولدت شادی را و هرآنچه لایق آنی ، برایت آرزو دارم
همسفران : حرف های شکلاتی ، نزدیکترین شنونده ام بود و چون متفاوت شیطون بود همیشه دلتنگ اش ام... هرچند دور ، بلاگ نویسی رو در یکی از آخرین ضیافت هامون بهم هدیه کرد و من در بهت جدایمون فقط سکوت کردم ... فقط کمی برای خودم، فقط برای خود بودن ، ـ خود ـ بودن ، خود ـ بودن ـ... مرد بارانی ، خواست مذهب رو تعریف کنه و کج فهمی های دانشگاه اون رو خاموش کرد ... پیامبر دیوانه ، راوی رو بهانه ای کرد تا حرف هاش رو بزنه و چه عمیق دو واژه پیامبر و دیوانه رو در کنار هم قرار داد ، و من بیشتر از رسالت اش ، بی قراریش رو خوندم ... باران داغ ، همیشه داغ بود و جنون کودکی اش آنقدر رشد کرد که داغی هیچ دلی مامن اش نشد ... دلواپس ِ سکوتش ام ... کج نروی همیشه مغرور.... آرمان غریب ، غربت شب های بود که کلام اش تاریک ترین نقطه مبهم سرگردانی رو در دلم روشن کرد ، همیشه منتظر ... همیشه غریب ... همیشه شب .... هیچ گاه نمی آیی و خاطرت همیشه هست ...پاسخی برای سکوتم نیافتم خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم ، متولد ماه مهر ... و خوب باران را و سکوت را می فهمید ... دوری خدا را می فهمید ... و از کودکی دنیای مهر رادر ذهنم رویاند .... مرد ِ مهر همیشه سرشار ... نقد دل ، دین را با عقل در هم آمیختند و همیشه فکر می کردم دین حس است که برای تشرف اجازه نمی گیرد ، پایگاه علمای دیندار که متفرق شد ولی دوستی های نو را سبب شد ... و شمس تابید ... تفکر ، استادی که به یک پست بسنده کرد و راز بین فکر و دیانت را در سطور خالی کتاب های دانشگاه خالی گذاشت و سفر نگاه اش را دور کرد .. خدا کیست ، خدای بودا ... خدای مسیحا....... خدای مولانا .... خدای حافظ ... خدای دین ...خدای ترانه های فارسی .... یا خدایی محکم تر .... به دنبال چه می گردی !؟ ... خدا حس نیکی است... و قلم سکوت کرد ، دل در تاب ماند و خدا کیست را دگر ننوشت ....! حرف هایم با تو ، که از چشمان دو رنگ اش شروع شد و صمیمت اش شوق عشق بی نگاه را رویاند ، حرف های که به درازای سالهای صبوری ، منزلی را نیافت ... بابا لنگ دراز ، سایه بلند اش همیشه بر سر دخترش بود و راز پیش کشی مرگ اش را هیچ گاه نفهمیدم ... هیچ کس ، با نوازندگی این تار ، هوای فرح بخشی را به نوشته هایم داد ، دستانی که سرشار از مهر است و نمی دانم چرا هرکه بیشتر می فهمد ، غمگین تر است ... درد هدیه نواختن ات ... باشور شادی بنواز... پروکسیما ، به دنبال گمشده اش تمام هجاهای شعر را حفظ بود و نویسنده رویاهایش از او گریخت .... وب نگاشت ، یک سیاستمدار هنرمند که حس اش رو هیچ وقت ویترین نمی کنه ... و موسیقی رو خوب می فهمه ... بهشت گمشده ، گاهی دو دوست اینقدر هم رو می فهمن که از رویارویی با حقیقت هم فرار می کنند ...شاید هم تحمل اش رو ندارن ... من هم گم شدم ، درست مثل بهشت تو ... برگ زیتون ، مسائل اجتماعی در کنار باورهای قلبی پایگاهی برای اطمینان و درست قدم برداشتن تو زندگی می تونه باشه ... آبی کوچک زندگی ، کسی که زندگی رو زندگی کرد و از کوچکی بزرگ بود ، مسیر همیشه در ذهنم هست ... بهترین هستی و بمانی ... پدر اروند ، درست همونی رو که می نوشتم می فهمیدند و نظرات شون خوشحالم می کرد ، نمی دونم شاید قراردادهای اجتماعی از رنگ خودنوشتن او را دور کرد و به کویر در سکوت پناه برد.... این روزها ، نقل روزهای که خاطره خواهند شد ، مثل دیروزی که صمیمی گام بر می داشت ... روزها ، کسی که کم حرف می زد و عمیق نگاه می کرد ، نوشته هایم را وقتی در خانه اش دیدم سکوت کردم... فتو بلاگ ، از دریچه دوربین یک چیز را می دیدیم و من نقد اش می کردم ، واقعی بود ... آب پرتقال ، شروع کردن صبح یا خنک کردن روزهای غربت رو با یک لیوان آب پرتقال میشه تحمل کرد.... هذیان در بیداری ، ساده و واقعی ، عمیق و قابل لمس ... اگر می توانستم سکوت را بنویسم من هم هذیان می شدم... سایه روشن ، دانستن راه می آورد و راه عبور ... من به بیراه می اندیشم ... تو در اندیشه نمانی ... قهوه تلخ ، مثل همون قهوه ای می مونه که هرشب کنار کتاب هام خود نمایی می کنه و تلخی اش آنقدر هست که همه درد های سفر رو محو بکنه ... همسایه ای که در دیوار چین خیمه زد ... جویبار ، حس سفر و دیگر برنگشتن ... شاید هم با خاطرات زندگی کردن ... یا دنبال دیروز لابه لای کتاب های پر راز اساطیر چینی گشتن ... نمی دونم ... چشم های منتظر، کاش با انتظار می شد عشق رو در آغوش گرفت ... هرچه سکوت عمیق تر می شد ، ما دور تر می شدیم .... شاید این دوری بود که قلم رو این چنین سرشار جاری کرد و چشم های ما رو نم دار... بهار کویر، از چشمانش و درد هایش می ترسم ... می دانم یک روز با هم بر همه این ها می خندیدیم بهانه ای برای نوشتن ، گاهی بهانه آنقدر نزدیک است که چشمان دور نگر ما آن را نمی بینند ، کاش بیشتر زندگی کنیم .... معبد هستی ، معبد در بالاترین نقطه تپه کوهی که تمام شهر را از آنجا می توان دید ، کاش به داخل معبد هم سرکی بکشیم ... در پس کلان نگری ها ، درونی ظریف جاری است ... قلب آبی ، خوب می داند از خود می تواند بگریزد و به عروسک هایش پناه ببرد اما ایلیا همیشه زنده می ماند در همان قلبی که سعی در فراموشی اش دارد ... شاهد ، سفر را ، دوری را ، سرگشتگی و طغیان را .. و آرامش را و نیاز را و خدا را و همه را و زندگی را می فهمد و بسیار دور است ... دیونه خونه ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم قمار اول را چگونه بردی که دلم را می شنوی؟ آن هم در این روزهای سکووووت..... سلام برای خداحافظی ، برای من نیامد و سلامی نکرده دنبال خودش می گشت ! جسارتی که نمی فهممم اش ... عصرها ، دلم هوای آن بعد از ظهر های داغی را دارد که لب ایوان دل می نشستم و بازی ماهی های خاکستری حوض رانقاشی می کردم ... نوشته های گوشه گیر ، مردی اجتماعی و فعال که در خود گمشده است ، باید نقاب هایش را تعویض کند ، دلدادگی در رهایی است که آرام میابد ... خالی از نقدم ،همیشه خالی می نوشت با جملاتی کوتاه و پر مفهوم که من نقد اش را جاری می کردم ! اینجا بود که قلم به قلم توان می داد .و من می توانستم در نگاهی مردانه ، دنیای ماه ام را ببینم . امیدوارم باز خواننده اش باشم ... یادداشت های یک غریبه ، بیشتر از خودش لینک دوستی داشت ، با پست های کوتاه بلندترین فریاد ها را می نوشت ... عشقولی ، غربال ترانه های که همیشه زمزمه می کنیم ... روزنامه نگار ، مدیریت زندگی اش رو خوب می دونه و داده هاش رو آرشیو می کنه ... جملاتی کوتاه و تاثیر گذار... سکوت دل ، هم خط اما با معنای متفاوت ... من برای خدای خودم می نویسم و او برای خدای خودش ...همنگار ها لزوما همانند نیستند ... و من نا ماندگار... یک سبد آواز نو ، اصالت در موسیقی شکل می گیره و آوا در نوا جان ... سرشار و جاری چون شب.. حضور خلوت انس ، اگر خود بودم قلم ام را چون تومی تراشیدم ... در هوای انسان .... من و تنهایی ، در آخرین سطر همیشه خدا را دارد و بزرگان را ... و سخن اش را با دل شروع می کند .... راه بی برگشت ، می خواهم بهترین راه ها را بروی ، و زیبا ترین زندگی کنی ! چون لایق ترینی ... متی لر، نوشت از سر سطر ... در همون خط با رنگی دیگر... سوخته دلان ، به سفر پناه برد و دیگه بر نگشت با کوله باری که بوی او می داد... حالیته، همیشه در کنار م است وسعی دارد زندگی را حالیم کند ، عجب معادله ای ... من بی دلیل ترین شب ها را نفس می کشم ... کاش فهمیدن رنج آور نبود .. کاش به قدر صداقتمان خوشبخت بودیم ... فکر مثبت ، بهترین هدیه رو به هوای خنک استغنا در شب آرزوها داد و وقتی کوله بار سفر رو بست کسی رو ندید و ... ماهان ، در زمانی کوتاه تمام ترانه هایش را خواند و چون مخاطبی نیافت ، سکوت کرد ... بی سرزمین ، بزرگی می گفت موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستشان داریم .... و اهلی شدن تاوان سنگینی دارد اگر به بیراه نرود .... چای تلخ ، مثل چای تلخ که هر روز و روزی چندین بار سرمی کشم ، رویای بازآمدنت و هرگز برنگشتن ات تلخ ام می کند ... حصیری ، لحظه های رفتن در زورقی سیاه ، امان از قصه نا تکرار زندگی ... بهار ، در جستجوی مرحم ، احساس سرد زمان را چه خوب به سان شکوفه های بهار ، رنگ نو می زند.. و همسفر....
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام صف نشینان نیک خواه و پیشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دستکام کوچک بودیم ، کوچکتر از ترسیم خوشبختی ، و با هم قد کشیدم ! … رنگین کمان را می کشیدیم ،تمام رنگ ها را با هم ترسیم می کردیم . پسرک ایمان می کاشت و دخترک معصومیت … باران هنوز شروع نشده بود ، رعد آنها را بزرگترمی کرد . تجربه های که ما را وسعت داد و سالهای که بعد ها صبوری نام گرفت ! من راوی این داستان بودم .. به حتم سرانجام این پاکی باید در چشمان شما می درخشید ! باران در بهار بارید و عشق نام گرفت .دستان شما حلقه همیشگی این پیوند بود … هم بازی های کودکی من ، دوستانی که در سکوت حرف هایم را می شنیدند ، و به شباهت برق چشمانشان ایمان داشتم ، امروز دست در دست راهی سفری تا همیشه می شوند … برادر عزیزم حسن و الهام عزیزترین ام … بازی ها هنوز بر جاست ، گویا ما به قدر دنیاهایمان بزرگتر شده ایم ! برایتان سالهای مملو از آرامش ، شادی و سرافرازی را آرزو دارم … در پناه دادار صبور و استوار باشید
فقیر و خسته به درگاهت آمدم ،رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز هر روز چهره می نمایاند ، بسان تولد ... اولین شیون و ورود به دنیایی نو ... حقیقی تر از واقعیت ... جان می یابد و کوتاه تر از لبخند بدرود می گوید ... سفر را به سرانجام می رساند و ره توشه خویش را آب و آبرو می نماید ... هرروز مسافری می آید و به تولد می گرید ، خوشا به مرگ شاد بودن ... و آغوش خاک را به جان بوسیدن ... خوشا سفر وشوق وصال... ... اولین روزها همیشه به یاد می مونن ! اولین روز دانشگاه چهره متین و آرام <استاد فرازپی >و تواضع خالصانه شون به همه بچه های ورودی جدید روحیه خوبی داد ! استادی زاهد و صبور که مورد احترام همگان بود ... امروز دانشگاه در بهت کوچ یک مرد ، یک بزرگ و یک صبور آرام گریست ... روحشان شاد و روانشان قرین رحمت الهی ... ... ... و هر صبح اشارتی است به حیاتی دیگر و هر سوگ تاملی است به فردایی دیگر آموزگاری که هنر را آموختم و فریادم را ستود ... مرحوم سلیمی .... < روحش شاد >
استاد گرامی ، دکتر نبوی چند ایست در دروی از خویش ، برکه ای یافته ام ، خیمه ای زده ام و جزیره تنهایی خویش را به آهنگ دل فرحبخش نموده ام ... چه زیبا در تنهای سیر می کنم و دوستان دور و دورتر را خاموشم ... کودک بیقرار دل چند صباحی است از معاشرت غیر می گریزد تا مگر در هجر خویش دیدار یار را باز جوید ! رهگذران می آیند و ملامتم می کنند به گوشه نشینی ، به کردار می کوشم در سکوت ساکن نباشم و در تاریکی شب ، روشنای دل ... شور را با شعف در هم آمیخته ام تا دنیای بیدار در بی کران نگاه همیشه سبز دوست برویانم ... و این چنین است که پاهای رهایم در ضیافت دیدار بزرگان اسیر قسم دل شده است ! فرصتی باشد در سکوت و سکوت و سکوت .... ثمر ِ سفر صبر است و منزل آرامش ... تا بدان روز می کوشم! نفس گرمتان جاوید ، روحتان سرشار مریم
در هوای دوگانگی، تازگی ها پژمرد آزی عزیزم دوستی واژه نیست تا در غبار زمان فراموش شود ... دوستی اولین سلام توست در آغاز سفر ِ من ! در تمامی نفس ها بودم ، بودی ... بلوغ را زیستیم و نگاه را به ناگاه فروبستیم بازی را شروع کردیم ، اسب های من به ناچار از خطوط سفید و سیاه شطرنج زمان خارج شدند اسب های تو به مصاف سربازهای هویت من یورش آوردند نه تو باید می باختی ؛ نه من شاه را به بازی می گرفتم ... پس بازی را نیمه رها کردیم ، اما جای مهره های خالی ذهن همیشه ماندند .. امروز مهره ها هر کدام به منزل خود رسیدند ، هفت حرکت آخر را در دوری طی کردیم می خواستم در جشن چشمان سبزو آبی ات باشم ، قلعه ای نمانده بود و پیکی نرسید .. من دیگر شطرنج بازی نکردم تو بی خبر رفتی ! شادمانه ترین شادی ها را برایت آرزومندم . سفر دارایی همیشه کودکی ات بود و حالا از گرمای دلت تا شرجی خانه ات فاصله ای نیست ! پیوندتان مبارک
انا لله و انا الیه راجعون بزرگ بود و بزرگ بود و بزرگ مرد بود و مرد بود و مرد سکوت بود و سکوت بود و سکوت عمو جان هنوز چند ساعت از رفتنت نگذشته است که همه دلتنگ دوریت شده ایم. و چه غریب بودی و چه قریب در سفر شدی ، تنها می رفتی و تنها رفتی ! روز آمدی و با شام رهسپار شدی ، صبح به استقبالت می آییم و آغوش تنومندت را به خاک پای پدر می سپاریم ! آرام باشی و سرشار ! نور باشی و حضور ! دستانت را بر سر نهادی و سر را بر بالین خاک ! شاد باد رفتنت .... چنین آرام ! که چنین متین مرگ را به جان نوشیدی ! پدر عزیزم از خداوند منّان صبر و شکیبایی در غم برادر مسئلت دارم چه چنین صبور بودید و صبور ماندید ! و امروز در ورود به ماه مبارک شعبان در غم کوچ عموی بزرگمان در کنارت سوگوار لحظه های تلخ رجعت خواهیم بود ! و خاک پاکش را شمیم لحظه های عبورمان خواهیم کرد ! یا علی
دوست سلام ! نامه ات به دستم رسید ، باد خبر یاد تو را به شب رساند . و چه خوشبخت است کودک دل ، در سکوت اش مضراب ها است و آهنگ دل طنین لحظه هاست . من خاموشم و دوستان نادیده ، نوایش می شوند ! همیشه همین طور بوده است پیران طریقت بر قله های خویش استوار ایستاده اند و طی کاروان در راه را می نگرند و با نوایی ، اشاره ای راه را به بیراه و انجام را به سرانجام می رسانند . و من امروز شاکرم ، به لطف داداری که در دوری ، همزبان های مرحم خویش را به رسالت توفیق می رساند . دوستانی چون غریب ، چون شاهد ، چون... دوران دوری که هماره ناظر هم کیش خویش بوده اند ! دوست ! می خواستم بگویم ، صوفی و ساغر نیستم . نمایی از کودکی ام جز فراموشی ندارم . بلوغم را در سفر شناختم و درد را به جان مخمر گشتم . من فقط مستم ! هستی ندارم که همه از نیست ام ! بگذار بگویم - هوای خنک استغنا – ادامه شب نوشتار های بود که از کودکی بر ایوان خاطرات نشسته بود . بزرگانی چون ... پیش از قلم ، اندیشیدن را به من آواز کردند . و قلم در سکوت شب سرشار شد . از اشک های که تو می ریزی و من در خود حبس می کنم ! آه ، چقدر از این واژه " من " گریزانم ! " من ِ او " بود که مرا هجرت داد ، تلخی داد و سردی به خنکای استغنا ! راستی شنیده ای دین می گوید ، دچار باید بود ، دچار زمین باشی زمان را درک می کنی ! عشق ، عشق مجازی ، انسانی ، باب الوهیت ! می گوید در جستجوی خود هستم ، آری ، درست می گوید ! آخر کتاب می گفت خود را شناختی ، او را می شناسی ! و چه رسالتی است شناخت خود ! و یافتن بهای وجود ! آنجاست که در تواضع خاک می شوی و در سروری کمال ! دوست ! مرا با دین چه پیمانی می تواند باشد !؟ خیلی فکر کردم ولی نغمه اولین اذان را در گوشم به یاد نیاوردم ! شاید من در رهایی ، رها آفریده شدم . به درهای بی درمان زیادی سرزدم . بی راه ها رفتم . آری ، ترد شدم ، رنجه شدم ... سخره کودکان کوی بودم .... اما رها بودم ! در تسلسل خویش سالها دویدم . در جو انی جوانی کردم و حال کودکی ! اما به آینه بیدار بودم ، و نسبی بودن خوبی و بدی را تجربه کردم ! اگر می گویی زخمی می نویسم ، فقط می توانم بگویم مستم ! مست ! دیوانه ای که شوق رهایی دارد ! از خود ، در خود ...! راستی نامه ات را چند بار خواندم و هر بار تکرار کردم ، تکرار کردم ، تکرار کردم : رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا شادباشید و سرشار مریم
تا طلوع فردا، چند قدمی بیشتر نمانده خوابی آشفته ، بیداریم را بهم زد مادر ، من کودک ِ اندیشه تو ام کاش مرا بی فکر می آفریدی داشتم فکر می کردم اگر دارایی های ساده ام بیشتر از این سفال های نیم پخت تقدیر بود ، چه سان شاداب تر بودم ! مادر ، من این روزها در پایکوبی ترانه هایم مرز خنده هایم را گم کرده ام اگر از مرز جنون به بیراه کشیده شدم اگر از عطش ثانیه ها به سیرابی گریختم باز هم کودک ِ بی قرار ِ توام لطف کن و به دیدارم بیا مادر ، نگاهت جاوید ! خنده هایت روز افزون! اگر از تمام دنیا فقط تو را هم داشته باشم دارا ترین ام ! مادر، برایم از "زمزم "ی که آوردی یک غرل ناب بیاور من در جوانی ره پیری زده ا م کاش در جوانه زدنم یک شمعدانی نذر می کردی مادر ، حالا سالهاست خواب شب و بیداری روز بر من حرام است چه سان شب را به رجعت می گذرانم و روز را در سیاهی مردمان به خلسه می روم تا نگاه نا دوستان و نا اهلان را دوام آورم مادر، دلم هیچ نمی خواهد حتی عروسک های که در کودکی ام در انبار حبس کردی تا خوب درس بخوانم کاش امروز خود بازیچه تقدیر نباشم مادر، چرا صبح اینقدر مرا تمرین صبوری می دهد می خواهم در آن ساحل دور که در کودکی نقاشی اش را کشیده بودم یک دریا" آرامش" و اگر اجازه دهی یک سبد "عشق" برایت بیاورم مادر ، اشک هایت نور! صبوریت تاوان بودن من ! خواهشی داشتم در لحظه لحظه های مبهم عبورم لبخند بزن ! مادر ، در منظومه کوچک عشقم تو زیباترین ستاره ، "زهره " من هستی روزت مبارک مادر !
سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
من فقط کم رو بودم !!!ـــــــــــــ چرا کنار اسمم ستــــــــاره زدید؟!؟ـــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدها ...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــ بی پروایی را آموختم ــــــــــــــــــــــ و خود ستــــــــــــــــــــــــاره شدم !!!ـــــــــ
http://www.shimarafibakhsh.blogsky.com/?PostID=23 من اما همین جا می مانم زیر همین سقفی که آرام آرام با نگاه دوست آن را ساختم ! من لذت می برم ، مرا دیوانه یا عاصی بنامند و بر کودکی احساسم نیش خند بزنند که این کودک در خوابی دور ، رویای آرزوهای نیافته اش را می بیند ! من پرواز خواهم کرد، اگر مرا به شهر دیوانگان ِزنجیر زدهِ تاوانِ عشق ببرند ! من با همه مردم این شهر با همه نفهمیدنشان و شانه بالا زدنشان و عبور شان بودن خویش را چون نوش دارویی گس هر روز و هر روز جشن می گیرم ! من روح زندگی را در چشمان خیره مردی می بینم که سالها و سالها طناب ضمخت تقدیر هر چه تنگ تر شد ، هر چه روزهایش سخت تر گذشت ، محکم تر گام برداشت ! و درجواب تلنگر خشک احساس همسایگان ، فقط سکوت کرد و راه خویش را پیمود ! من می مانم و درد را به جان می نوشم و زخم را نمک سرسختی غرور خویش می زنم تا به استخوان بالغ شوم! من اینجا با همه می خندم ! به همه چیز می خندم! به نابودی هم می خندم ! به مرگ هم می خندم ! من به او که می گوید : عاشق است هم می خندم ! آخر می دانی ؟ عاشق هیچ گاه نمی داند ، نمی فهمد که عاشق است ! او فقط عاشق است و هیچ گاه زردی رویش را سرخی شرم اش را تپش قلب اش را نمی بیند ! او عاشق است و در دیگری گم ! چگونه خود را ببیند و بفهمد که عاشق است ؟ او که می گوید :عاشق است ! دوستدار موی دلکش و زلف برین است و رنگ یار .. من براو که می گوید عاشق است ! می خندم ! من علم را شناخت می دانم و شناخت ِحکمت را فرزانگی ! و حقیقت تویی و نگاه تو به فرزانگی ! من فلک مکتب و داغی چوب استاد را دلیل فرزانگی می دانم ! من خوشحالم که اینجا کسی نمی فهمد ، بودن را ، زیستن را ،حتی مرگ را این طور رها تر بی هیچ مزاحمی ، راه خود را می روم ! و کسی مرا نمی فهمد ! و من در شهر رسوایی ، ناسپاسی و ارواح پاک به خود نزدیک ترم ! که اگر همه چیز بر قاعده دلخواه بود من دردی نداشتم برای درمان نزد دوست ! من از فرط بودن به دادگاه می روم و فریاد می زنم : هستــــــــــــــــــــــــم ! وتا همیشه نیستم را بنای هستم خواهم کرد ! مرا محکوم می کنند و به جزیزه ای دور تبعید !! و من در نهایت با آرامش می رسم ! جایی که فقط من هستم و طرح خیال دوست ! هجران و دوری که مرا ، من می سازد و نقطه شروع سرشاری ! من خودم هستم !
سکوت را از تو آموختم وقتی سینه پر بود از قصه های تلخ شکایه از هفت رنگ افسونگر زندگی آموختم در سیاهی است که می توان همه رنگ ها را هضم کرد و به این سان بود که به شب رسیدم ماه نام گرفتی و ستاره ای دور دست شدم تا بزرگی تو را به رخ زمینی یان کشم! در این بی کران سکوت راه شیری نگاهت را بر شب نوشته های بی بهانه ام بتابان و درس های بودن را در این خلا خواستن فریاد کن !
فقط برگ های تمیز می ماند بر روی آن چیزی بنویس هرچیزی را که آرزو داری آن چیزی را که دوست داری فقط تو .... ! در تمامی این سالها در جشن خداحافظ ی دوستی شرکت نکرده ام ، مگر در جدایی از خود ، که تمام شهر را پیاده بر روی آسفالت های داغ آهسته گام برداشته ام ... تجربه ای را به روشنی آخرین دیدار لمس نکرده ام که همه رفته اند ... و من در مکث خود فقط سکوت کردم. خاطراتی که اگر آنها هم می رفتند گذشته ای نداشتم تا امروز باشم ... غربت آنقدر سنگین بود که مروری بر دیروز نداشته باشم ... و حالا با رفتن تو شب های سخت تری بر من خواهد گذشت ... نازی جان زندگی در ایران آسان نبود سهم من از سکوت تو ، دنیای بود که با تو در آن نفس کشیدم می دانم سیـــــاه ... امیدوارم روزی با مرور خاطرات گذشته ات ، دخترکی را به یاد بیاری که روس نبود ، ولی شایعه ها را خندید و تو را همانی دید که هستی ! باران که می آمد در کنار تو خودم بودم و شب های خوابگاه برایم بی فکر گذشت ترانه هایت را برایم به یادگار بگذار ... .. . . .. ... به امید دیدار
بگذار همه بدانند چگونه دچار چشمان تب دارت هستم ! بگذار همه بدانند معصومیت تو را می پرستم! نمی دانم همه هستی ام را باد های ویرانگر تقدیر با خود بردند ! تو که می دانی اولین سفر کودکی ام را به تارج برد ! دومین سفر معصومیت ام را شکست ! و از آن پس عهد بستم هیچ وقت نباشم تا نبینم سومین سفر با نیستم چه می کند ! … دوستان زیادی دورمان را گرفته اند ! یا نا چاریم یا نیازمند ! همیشه حلقه دوستی ها و خنده ها و خنده ها و شکست ها و اشک ها و اشک ها ….حس های عزیز دوستی اند ! نرگس من ! زیبای من ! من دچارم ! دچار به دیوانه بودن ! تو که درد را در هر نگاه می نوشی صفایم باش ! می دانی دل عاشق صبور نیست ! از آن است که در کنار هم می خروشیم ! هم نام ها همدیگر را دفع می کنند !می دانی؟ من دیوانه سالهاست از همه و همه گریخته ام ! و چه لحظه های تنهای را دوست دارم وقتی تنها می روم و تنها باز می گردم ! و از این تسلسل ثانیه ها لذت می برم ! کاش این تکرار …. نرگس من ! زیبای من ! نمی دانم سفر از جان بی رمق من چه می خواهد که چنین پریشان ام می کند !! و خوشحالم که هنوز دوستانی داری که من خیالم راحت باشد در تنهایم ، تنها نیستی ! غم مرا نخور ! من اینگونه شاد ترم ! نرگس من ! زیبای من ! من دیوانه ! بودن هیچ دلی جر بی دل خود برایم مهم نیست ! از مرده روح من توقع زیادی نداشته باش ! باز هم می گویم ! تو برو و بخوان ! می رسی ! به نگاهی که از حادثه عشق تر است ! و من تهی از تمام بودن هایم ! نرگس من ! زیبای من ! مرا ببخش ! و برای جنون ام دعا کن ! و بدان عطر نگاهت را هنوز می پرستم ! می پرستم ! با من باشی یا نه! هر کجا که باشی ! عطر نگاهت را می پرستم ! نرگس من ! زیبای من ! سلام ! مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
روزي آمده بودي كه من تمام نشاني ها را نوشتم . با خط بد نوشتم و تو تمام خانه ها را گم كردي **** هفتاد و هفت ! سراب سبز سلام گویند سیزده عدد نجیبی نیست ... مرد شرقی ، شباهت غربی ! هفت هفت.. هفت... هفت سال !... هفت سال گذشت ! تو امروز آمدی ! من ! ... بی تو عاشقانه زیستم ! در سبزی چشمان بــــهــــار ... بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت زجهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما رانه بس، این سود وزیان مارا بس یاربا ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس **** من بسيار گريسته ام. هنگام كه آسمان ابري است. مرا نيت آن است
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت جون عشقی که در جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد نی به اتش گفت کین اشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم زان که میگوفتی نییم با صد و مود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است مجذوب علیشاه .......................... با گرمی نگاه ِ شما به استقبال بهار می رویم شاید این آتش بسوزاند دلتنگی گذشته مان را
خاتون عزیز سلام ماهاست که می خواهم برایت بنویسم اما نشانی از تو را نداشتم . خواستم در دفتر – باران – برایت پیغامی بگذارم ، دیدم او می رنجد ! حال در همین – هوای خنک استغنا – هم می توان نشست و صبور به نگاهی رسید که نباید ببارد و من نمی خواهم قدم فراتر از حرمت بودن ها بگذارم ! کاش تو را آن روز گرم تابستان می دیدم ، آن روز که من از طنین خنده تو و برق چشمان – باران – پنداشتم شاید در کوچه پس کوچه های این سیاه شهر ، هنوز قلب های هست که برای هم می تپند ، خنده های هست که مهمان بی قراری روح های مشتاق شود و چه خوشحال بودم دوست دیرینه ام را در نگاه مردی می بینم که شادی را قرین لحظه های معصومیت کرده است ! آن روز رفتم تا مانع رویش لبخندی ، نگاهی ... نشوم . گفتم روزی که برای همیشه میایی و آسمان دلت سقف همیشگی باران شود ، فرصت دیدار هست ... حال ... حال میان دو دیدار خیمه زده ام ، تبریک بگویم که امروز رفتی و بعد از روزهای بلند خاطره او را رها نکردی و حلقه عشق بر دستان نگار رویی زده ای که شاید همیشه ، در یک زمان، در کنا ر باران ، هم نواز ساز زندگی ات بوده است ... شاکی باشم که چر ا نماندی و با اولین سنگ شکستی ! بگذار مرور کنم که در آزمون باخته ای ، اگر می ماندی و باز می خوانی ، باز می شنید ی و باز می ماندی، باز می شکستی و باز می ماندی . امروز بودی ! افسوس حوصله احساست کم طاقت بود ، و اگر دم از عشق نمی زدی حال نمی نوشتم تا بدانی ... عصر ، عصر سیب و فریب – رنگ و نیرنگ ... کاش به احترام خود هم که شده آسان نمی گذشتیم ، می دانم آسان نبود این همه علاقه گم شود . و ایمان دارم نگاه های هستند که تا همیشه ماندگار اند ! می دانم برای بودنت طوفان ها بود ، شاید آنقدر زخمی می شدید که لبخندی نماند و .... مرز عقل و احساس را خوب پیمودی... روزگار غریبی است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد پس نهان باش ، بگذار این جنون در سینه حبس بماند ! بخاطر عشق ! بخاطر باران ! بخاطر خودت ! مگذار حلقه دستانت ، برنجد ... مگذار داغی باران به جنون بکشد ! مگذار بیش از این ویران شود ! مگذار همه و همه را فراموش کند ، جز تو ! مگذار فردایش را ، مذهب اش را ، عشق اش را ، بودن اش را به پاسخ کوتاه تو ببازد ! مگذار ... مگذار... این دو راهی را تو ساخته ای ، شهامت آن را داشته باش تا بر تصمیم خویش زندگی کنی ! اما هیچ گاه فراموش نکن ، کسی را که با او گریستی ، خندیدی ، زیستی و در آخر گریختی ! شاید این شعر ، این سطر هیچ گاه تکرار نشود ، آب رفته را اگر توان باز گرداندن داری ، به عشق بکوش ! اگر نه ، تنهایش بگذار ! مطمئن ام روزی او به نگاهی خواهد رسید ! به ستاره ای که تمام ماه رویش را در آغوش بگیرد و از جاودانگی باز بخواند ! که ما همه ازیک درد مشترک می گوییم ! کاش می دانستیم درمان ، در نگاه خود ماست ! و تو ای باران عزیز: زمان حلقه تکرار ای است ، ما پیش از این هم آموختیم چگونه در طوفان ها خود باشیم ! تجربه ها از ما بهتری ساخت تا به امروز خود برسیم! آن روز کودکی هم تو خواندی و من در اشکت تحمل سکوتم نبود ! و تو و همه حلقه بازی های کودکیمان گم شد ! از آن روز بود که آموختم باید راهی باشم و سفر بهانه ای شد تا دیوار دورویی ها را بشکنم و در تکه تکه های تقدیر سخت ترین سنگ را نقاب بودنم انتخاب کردم ! و از آن روز در سفرم! بیا تا پایانی را در راهمان تعریف نکنیم تا سرگردانی هیچ عابری مارا با خود نبرد ! تا نام شکست را هیچ گاه بر زبان نیاوریم ! تا برای بودن به دنبال بهانه ای نباشیم ! حال بعد سالها آشنایی باز چهره جدیدی را در نگاهت می بینم ! کاش کودک می ماندیم ! هنوز هم هر چند قدم می ایستم تا بند کفش هایم را محکم کنم ! و یاد خنده های تو می افتم که در حیاط مدرسه ، محکم آنها را می بستی و می گفتی هیچ وقت بزرگ نمی شوم ! ... حالا من همان کودکم و تو داری بزرگ می شوی بازخمه های عشق ! مگذار نگاهت را ببندند ! مگذار قدم هایت سست شود ! ما بهم قول داده بودیم این سفر را تا آخر با هم باشیم ....
از سر دلتنگي هواي تهران هيچگاه چنين آلوده نبود. آسمان نارنجي تيره شده بود . آنقدر بد كه روي كلام من هم اثر گذاشت و شعر زير را نوشتم . آنرا تقديم مي كنم به دختر نازنين دوستم ، خانم مريم بان و نمام مريم هاي جهان خون سرخه غروبم سرخه پس : خون = غروب *** بهار سبزه مانتو تو هم سبزه پس : بهار = مانتو تو *** دلم تنگه ، تنگ تر از هميشه بزرگراه همت هم تنگه وختي حواسم نيست و تو اتوبان همت مي افته ماشينم خيلي دير به اداره مي رسم پس : دلم = اتوبان همت پس دوس دارم همه تو اتوبان دلم باشن بيان و برن و گاهي برام دس تكون بدن 17/9/1384
مقالات چاپ شده دوست عزیزم سمانه در روزنامه همشهری 17مهر نكته ها در جستجوي حقيقت او را نگاه كردم. جز خستگي طولاني چيزي نيافتم. تصميم گرفتم بروم و كنارش بنشينم. همين كار را كردم. يك كيف و چند ورق روزنامه لوله شده در دستش تنها چيزهاي همراهش بود. ................................................................................................ 22 شهریور نكته ها عشق بادبادكي دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود. سمانه تورانی - وبلاگ باران داغ
و در پایان در پایان پایانها آنچه فنا ناپذیر است باقی می ماند آنچه سبک تر از آن است که بمیرد لطیف تر از آن است که بسوزد گرد آن ما یکدیگر را باز خواهیم یافت شما و ما با هم ...! -کریستین بوبین
پدر ِ من قصه سفـــــــــــر است هدیه های رنگارنگ عروسک های دیار دور شکلات های اصیل مداد رنگی های بلند لباس های چین دار و شاد عکس های یادگاری سمبوسه و آبگوشت ناب و پیش تر لبو های داغ و سرخ کوچه های گرم جنوب کتاب های امانتی نور چراغ بلند خیابان و خواندن و خواندن رتبه های ممتاز غرور من داستان های طویل شاهنامه مثنوی شعرهای حافظ و پیچ و خم های جاده سفر زمزمه های دلنشین روزهای تعطیل + بهارم ، دخترم .....+ پارک های روز جمعه آتش بزرگ و کباب داغ تبسم دور بوسه های گرم بر دستان من اقتدار تصمیم و پذیرش بی شک معلم معادلات سخت سرنوشت حامی عبور مشوق رسیدن سکوت ِ گریه های های های من دلواپسی او احوالپرسی انتظار زنگ تلفن خوش و بش های انگلیسی خواننده مستمر وبلاگ من نقاد شب نوشته های بی دلیل اطمینان و اعتماد بخشش و حضور همه و همه پــــــــــــــــــــدر ِ من!
A glimmer of hope, an array of light, Omied Nasir Ibrahim Copyright ©2005 Omied Nasir Ibrahim امید عزیز: کسب مقام چهارم مسابقات شعر رو بهت تبریک می گویم وامیدوارم همواره قلب پاکت روشنای راهت باشد !!
خدايا به هر آنکه دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن برتر است و به آنانکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است پيوند دلهايتان را شادباش میگويم
.... نه! بگذار بگویم من تنها نیستم دوستانی دارم هریک دور ...
مــــــــادر زیبا ترین حضور در بی کران هستیم... اشک های چو مروارید بر گونه های عزیز ترینت یعنی شکستن خاطری خسته که از همه می گریزد تا خود را نبیند. مــــــــــادر ، همدم سکوتی است که تمام دلتنگی خویش را در نگاهش از یاد می بری . روحی شاداب که درد را با خند ه های شیرین خود پنهان می کند و تو سنگینی آن را در نم چشمانش می بینی ! شانه های که بی حضور واژه ای مامن تمام خستگی های توست ! صدایش دلاویزترین لالایی است که بیداری را هدیه تجربه های زندگی ات می کند ! امشب در ایوان دل، مــــــــا به جشن ستاره ها رفتیم . مــــادر سکوت بود و خیره به کهکشانی که راه را نشان می داد و او نگران بی راهه های سرنوشت بود ! زهـــــــره ، مشتری را نشان حلقه ای زحل بود و او باز سکوت بود و سکوت ! و مرا به دروازه شهری رساند که من بودم و فردایی که آسمانش همه جا آبی است ! دور یا نزدیک ! در دل کسانی که عاشقانه در کنارت همدم لحظه های شاد و گاهی طوفانی تو خواهند بود ! و مــــــــادر ، بزرگترین ستاره در آسمان زندگیت را خورشید نام نهادیم ! تا همیشه و در همه جا روشنی بخش محفلمان باشد و امید ی برای بهترین بودن ! |
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |