تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

بهارم گریه نکن، می­دانم زمستان متفاوتی را پشت­سر گذاشتی، اما آمدنت که تاخیر نمی­کند. می­آیی و باهم هفت ­نشان ِ سکوت را در سفره دست­دوز مادر می­چینیم، شعرهایش را از بر می­خوانیم و برای صبرش مکث می­کنیم. یاد آن نامه دو کودک ِ معصوم در سفر سال­های دور می­افتم؛ بند آخرش پسرک نوشته بود: " در دلم بود که آدم بشوم، اما نشدم". یادم هست هردو­مان­ خندیدم. نمی­دانم از خنده زیاد اشک در چشمان­مان آمد و یا چون ساده گریستیم، خندیدم. این روزها تقویم­های کهنه پر از پند شده­اند. کافی است دم­های ظهر که می­شود و خانه را آفتاب به خواب می­برد، بشینی دم حوضچه خیال. آنوقت او هی قصه می­گوید و تو هی می­خندی. می­خندی که پوست انداخته­ای. می­خندی که با لج­بازی هم که شده مدادرنگی­هایت را فقط خودت در مخمصه کودکی و خیال به دریا زدی تا جوهر زندگی­ات را آن­طور که قد احساست می­رسید، ترسیم کنی. و حال سی­ساله خواهی شد، بر بام اندیشه­های کودکی­ات. عصر که می­شود هی جارو بزن ایوان دلت را، برای پیش­واز مهمانانی که تو را در نقاب­های بلوغ­ات تصور می­کنی که دوست دارند.

 "دوست داشتن"! دلت ورق می­خورد. سکانس­های زن چهل ساله، نه پنجاه ساله، شاید هم بیشتر که می­کوشید تو را بی بذر عشق برویاند تا تکرار سرنوشت او نشوی. و تو چه کودک­وار فکر می­کردی می­دانی که این راه را هیچ کناره نیست. حالا در دم روزهای سپید، روزهایت نه که موهایت سفید می­زند. و فکر می­کنی که آبی آسمان اگر همه جا یک­رنگ نشد، لاجوردی لاجرم به تن­ات می­آید.

بهارم شکایه نکن که خط­هایت را این­روزها کمتر می­خوانم. آخر با جوهر اشک که بنویسی شفاف­تر از فهم من می­شود. چقدر غربت به چشمایت می­آید. پیش­ترها شنیده بودیم که "در غربت سخن­ها عاشقانه­ است". نمی­دانستیم سهراب هم در غربت بود که چینی تنهایش را سرود.

می ایستی درست در چهار چوب در، و از سیاست می­گویی. از این که این­روزها خانه­مان هم نقش بی­هویت خصم است. چشم­مانم به باران این هوای سرد هم عادت می­کند اگر خاک­ام غرورم را فراموش کند. از سه رنگ پرچم، نام حسین اش را فریاد می­کنیم، سفیدیش را به روی آنان می­بخشیم و سرخی­اش را در خون برادران­مان می­بینیم. پنجاه روز بیشتر است که از "ساحل سلامت" ام دورم. دلم برای خواندن دست­نوشته­هایش روزشماری می­کند. جای می­خوانم که از " تبار سپیدهاست". برای آزادیش دعا کنیم.

 

+ چهارشنبه 1388/05/28 .مریم. |

 

تو پناه منی

وقتی راه­ها

با همه وسعت­شان

تنگ می­شود.

 

دعای عرفه

 

+ سه شنبه 1388/05/20 .مریم. |



آینده می­آید

نکند همین فردا صبح زود بیاید!

نمی­شود آمدنش را

به تآخیر انداخت؟

چه خوب می­شد

اگر می­توانستم

در همین امروز و همین­جا بمانم

آن هم فقط با تو!

                                                                             « پاول ما آر»

+ پنجشنبه 1388/05/01 .مریم. |