تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

هوای بارونی،  چشم­های بارونی...

صدای مادرم، شعرهای مادرم، آرامش­ مادرم...

صدای مادرم را از ×اینجا×  بشنوید.         حجم فایل صوتی:  ۲۹.۹۷۸  کیلوبایت

....

قفل سهمگین در بشکست

من رها گشتم، از پشت میله­های زندان خیال

باردیگر به زیبایی­های عالم هستی نگریستم

شور و بی قراری عهد کودکی زنده گشت

دسترسی به زیبایی­های طبیعت، مرا از زندانم جدا ساخت

هنگامی که فصل جدید کتاب زندگانی­ام آغاز گردید

قلم برداشتم و سرود صبحگاهی را نگاشتم

***

تنها و خسته در دل دشت خموش  و سرد فریاد می­زنم

سر  را ز سوز و چهره تب دار را زسوز بر باد می­زنم

فریاد می­زنم که جزاین سنگ­های سخت و  این کوه­ها که می­شنود صدای من

آخر میان این همه سرسختی و سکوت

بیهوده محو می­شود این ناله­های من

فریاد می­زنم که چه تنها و خسته­ام،  پس آشنا کجاست

گفتند دست­های نوازش کننده هست، آن دست­ها کجاست

گفتند نوش­ها  زپی نیش­ها رسد، من نیش­ها چشیده­ام، آن نوش­ها چه شد

انگشت سرد یاس، بسی اشک من سترد

مهر و امید و گرمی آغوش­ها چه شد

فریاد می­زنم که مرا همزبان که بود

کو یار و همدمی

کو همدمی  که گفت و شنود اش، دل مرا تسکین دهد دمی

کو همدمی که در دل این دشت بی پناه، آشفته حال جوید و سرگشته بیندم

خندان و اشکبار میان سکوت و رنج،  یک دم مرا شناسد ودر بر کشیددم

ای وای،  ای وای،  کس ندیم دل زار من نشد

 نشناخت کس مرا

من از میان خلق گذشتم غریب وار،

 این درد بس مرا

***

زندگی در چشم من شب­های بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی­باران اندوه­ام

خار خشک سینه کوه­ام

سال­ها رفته است که از هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم،  آه

حالیا خاموشِ خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل می­شکفد بر فراز کوه

عصر پرپر می­شود این شکوفه در سکوت دشت

روزها این گونه  پرپر گشت

لحظه­های بی­شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان  را چشم حسرت باز

اینک اینجا شعر و ساز وباده آماده است

من که جام هستی ام از اشک  لبریز است، می پرسم

در پناه باده،  باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

با فریب شعر،  باید زندگانی را رنگ دگر داد؟

در نوای ساز،  باید ناله­های روح را گم کرد؟

ناله های من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

همزبانی نسیت تا گویم به رازی،  ای دریغ

دگرم مستی نمی­بخشد شراب

جام من خالی شد از شعر ناب

ساز من فریادهای بی جواب

 نرم نرم از راه دور دور، روز چو گل می شکفد بر فراز کوه

روشنی می رود از آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور لبریز است

اما من همچنان در ظلمت شب های مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز از اندوه می پرسم

جام اگر بشکست؟

ساز اگر بشکست؟

شعر اگر دگر به دل ننشست؟

 

+ پنجشنبه 1388/04/18 .مریم. |