تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

تا اين سخن‌ها را بپوشانيم

سخن خود را می‌شکستم هر روز

اما،

امروز با سخنم مهری بود

نشکستم! ...

 

 

از: مقالات شمس

 

+ پنجشنبه 1388/02/24 .مریم. |

 

 

"هنگامی که نیستی،

صندلی خالی­ات را لمس می­کنم

و اشیائی را که از تو سخن می­گویند

 

هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو می­کنم

به صدایت در درون خود گوش می­دهم

و نشانه­های عشق را دوباره کشف می­کنم

 

هنگامی که نیستی

خود را فقیر می­بینم، رنگ­ها کمرنگ می­شوند

همه چیز در انتظار غرق می­شود

و ساعت­ها از تپیدن باز می­مانند

 

هنگامی که نیستی، هشیاری را تقویت می­کنم

برای شناختنِ بخت یاری عظمت عشق

و زندگی مشترک!

 

مارگوت بیکل"

 

 این خطوط مبهم و جاری، مرا به نامه­های نیمایی­ات می­برد، حالا که آمدی تا تمام واژه­های شعرمان را زندگی کنیم، دلم تاب نمی­آورد، باز بی­قرار چشمهایت سجده­های بی­امان را صبح می­کند و سحرگاه در قامت بلندات باران شدن را نفس می­کشد. تو بیدار می­شوی و بر تب خواب من می­خندی! نمی­دانی این باران در هوای هفت­رنگ آسمان توست که می­بارد و آرام ِ دیوانگی لحظه­هایش را از سبزینه­ی چشمان تو طلب می­کند.

 تو می­آیی و از ماندن چیزی نمی­گویی و من در نفس­هایت دلتنگ شب­های سفر می­شوم. گام­هایی که بی ما طی می­شود و قرار است آرام­مان باشد. واژه­هایی که مبهوت ما بودند، سکوت می­شوند تا مبادا ریشه­ی ایمان­مان بلرزد. ایمان به داشته­هایمان که ما را در آینه­های رنگی غیر، زیبا تصویر می­کنند و برای جاودانگی­مان، ما را به پاکی پنجره نگاه­مان دعوت می­کند.

دلتنگ لحظه­های بی­هویت سال­های صبوریمان می­شوم و داشته­هایمان را در ایوان دل مرور می­کنم. خانه دل تکانی داشته­ها باور داری که سخت است؟ روزه­ی سکوت یا صبر یا نمی­دانم تلاش برای بهترین ماندن، لختی لحظه­هایم می­شود. به ساعت تحویل سال می­رسم، لرزش شانه­هایم را به یاد می­آورم که آرامش به وسعت همه را می­خواست و تک­نوازی آهنگ بی­دل این نگاه را، که به تعبیر شما هوای خنک­اش را گم کرده­ است.

مرور می­شود، مرور می­کنم ....

 

"اصالت سکوت
اين کلمات کهنه‌اند؟
مکرر و ملال‌آورند؟
سياه و سالوس‌بازند؟
می‌دانم.
بيا! بيا!
تنها بيا و بنشين ميانه‌ی سکوت‌،

خودت را، بالا بلند، تماشا کن. "

 

  به یاد می­آوری که کهنگی را دوست می­داشتیم. هرچه قدیمی­تر، جام گواراتر. اما این قلم ملال­آور شده است. نگو که تراش این قلم ساخته ذهن من است، سائیدگی سرنوشت در تقابل با واقعیت رویاهایمان او را این­گونه سخت کرده­است. آن­قدر که بهار هم جایش را به زمستان ندیده داده است. این بارش پیاپی باید پیام­آور سال متفاوتی باشد و من نمی­دانم به معجزه منحنی لبخندهایمان هنوز ایمان داری یا نه! اما من که طروات از همین آرام ِ عمیق می­گیرم. حتی وقتی ریزش ابر حائل نگاه­مان می­شود.

 

 آی دل! باز به بیراهه رفتی! مگر قرار نبود از بی­قراری وصال چیزی نگوی! از یک دنیا خوبی که طاقت کوچک­ترین مکث­هایش را نداری. زیبا بنویس رشته افکار گسسته من. دختری که این بهار را به بهای سال­های متوالی سکوت زندگی کرده است، حال نیز در باران­اش تعبیر دلدادگی می­کند. آری، دلتنگی جرم شاعر است. نیستم شاعره اما بگذار مجرم در هوای باتو بودن باشم.

 

+ سه شنبه 1388/02/01 .مریم. |