|
تا اين سخنها را بپوشانيم سخن خود را میشکستم هر روز اما، امروز با سخنم مهری بود نشکستم! ... از: مقالات شمس
"هنگامی که نیستی، صندلی خالیات را لمس میکنم و اشیائی را که از تو سخن میگویند هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو میکنم به صدایت در درون خود گوش میدهم و نشانههای عشق را دوباره کشف میکنم هنگامی که نیستی خود را فقیر میبینم، رنگها کمرنگ میشوند همه چیز در انتظار غرق میشود و ساعتها از تپیدن باز میمانند هنگامی که نیستی، هشیاری را تقویت میکنم برای شناختنِ بخت یاری عظمت عشق و زندگی مشترک! مارگوت بیکل" این خطوط مبهم و جاری، مرا به نامههای نیماییات میبرد، حالا که آمدی تا تمام واژههای شعرمان را زندگی کنیم، دلم تاب نمیآورد، باز بیقرار چشمهایت سجدههای بیامان را صبح میکند و سحرگاه در قامت بلندات باران شدن را نفس میکشد. تو بیدار میشوی و بر تب خواب من میخندی! نمیدانی این باران در هوای هفترنگ آسمان توست که میبارد و آرام ِ دیوانگی لحظههایش را از سبزینهی چشمان تو طلب میکند. تو میآیی و از ماندن چیزی نمیگویی و من در نفسهایت دلتنگ شبهای سفر میشوم. گامهایی که بی ما طی میشود و قرار است آراممان باشد. واژههایی که مبهوت ما بودند، سکوت میشوند تا مبادا ریشهی ایمانمان بلرزد. ایمان به داشتههایمان که ما را در آینههای رنگی غیر، زیبا تصویر میکنند و برای جاودانگیمان، ما را به پاکی پنجره نگاهمان دعوت میکند. دلتنگ لحظههای بیهویت سالهای صبوریمان میشوم و داشتههایمان را در ایوان دل مرور میکنم. خانه دل تکانی داشتهها باور داری که سخت است؟ روزهی سکوت یا صبر یا نمیدانم تلاش برای بهترین ماندن، لختی لحظههایم میشود. به ساعت تحویل سال میرسم، لرزش شانههایم را به یاد میآورم که آرامش به وسعت همه را میخواست و تکنوازی آهنگ بیدل این نگاه را، که به تعبیر شما هوای خنکاش را گم کرده است. مرور میشود، مرور میکنم ....
خودت را، بالا بلند، تماشا کن. "
به یاد میآوری که کهنگی را دوست میداشتیم. هرچه قدیمیتر، جام گواراتر. اما این قلم ملالآور شده است. نگو که تراش این قلم ساخته ذهن من است، سائیدگی سرنوشت در تقابل با واقعیت رویاهایمان او را اینگونه سخت کردهاست. آنقدر که بهار هم جایش را به زمستان ندیده داده است. این بارش پیاپی باید پیامآور سال متفاوتی باشد و من نمیدانم به معجزه منحنی لبخندهایمان هنوز ایمان داری یا نه! اما من که طروات از همین آرام ِ عمیق میگیرم. حتی وقتی ریزش ابر حائل نگاهمان میشود. آی دل! باز به بیراهه رفتی! مگر قرار نبود از بیقراری وصال چیزی نگوی! از یک دنیا خوبی که طاقت کوچکترین مکثهایش را نداری. زیبا بنویس رشته افکار گسسته من. دختری که این بهار را به بهای سالهای متوالی سکوت زندگی کرده است، حال نیز در باراناش تعبیر دلدادگی میکند. آری، دلتنگی جرم شاعر است. نیستم شاعره اما بگذار مجرم در هوای باتو بودن باشم.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |