|
گلی گل منگولی من! سلام ... من ام! خاتون! نمی دونی وقتی سگ های این جا را می بینم چقدر یادت می کنم! می خواهی منو بزنی؟ هیچ اهمیتی ندارد! چون باید اعتراف کنم وقتی می خواهم بروم دستشویی یادت می کنم! لجت درومد؟ اگه بهت بگویم که یلدانامه ات رو توی ذهنم مچاله کردم و سوتش کردم از پنجره بیرون چی؟ چون می خواستم لم بدم و سر حال و کیف برایت وراجی کنم. راستشو بخواهی هنوز هم یادت می کنم. خیلی جاها! وقتی می خواهم از نرده های دانشکده سر بخورم یادت می کنم! وقتی می خواهم یکی را دست بندازم یا دست گل جدید آب بدهم و شر درست کنم ... وقتایی که یک پاستیل بدمزه رو تف می کنم وقتایی که الساندرو ساکسیفون می زند وقتایی که می رم مسجد دانشگاه و نگاه های سنگین 60 جفت چشم را حس می کنم تا برسم به بخش خالی خانم ها وقتایی که از تکیه کلام مراکشی ها سو استفاده می کنم و کاری می کنم که پیرزن های تپلی شان توی مسجد شهر راه به راه بهم بگویند ماشااله ... وقتایی که پیراهن لختی های V&D رو می بینم وقتایی که به بهانه تست یا شاید هم تجدید آرایش، تمام رژلب ها و لوازم آرایش های تستر را امتحان می کنم وقتایی که فحش زشت به زبان های مختلف یاد می گیرم وقتایی که بارون میاد وقتایی که قفسه کتابخونه خونه رو به جای کتاب پر از عطر و نقاشی و شمع و تنگ ماهی و گوش ماهی و چیزای دیگه می کنم وقتایی که لباس عروس های اسلامی این جا را می بینم وقتایی که مرواریدهایم یواشکی می خواهند سر بخورند و بیایند پایین وقت هایی که استادم قربان صدقه ام می رود وقت هایی که به پروژه گه می خورد وقتایی که دختری رو پیدا نمی کنم که بتونه بدون پسرها هم خوش بگذرونه دلم هوای زندگی قبل از قبر و قیامت رو کرده گلی ... بدون رهگذرهای سریش تنگ نظر حسود بدبخت قابل ترحم! از همه شان عق ام می گیرد! چی می شود که آدمی نتواند دو تا آدم دیگر را کنار هم ببیند؟ وقتی سگ های اینجا را می بینم یادت می کنم چون می توانستیم عوض یکی، دوتایی عین جلف ها بلندبلند بخندیم و با دست های باز دنبالشون کنیم و اونا واق واق کنند و از دستمون فرار کنند یا از گنده هاشون بترسیم و جیغ بکشیم و بدویم توی چمن های جنگل ... ببخشید پارک چون می توانستیم به تک تک این ها بخندیم و شیطنت کنیم و خوش باشیم. اون وقت اشک هایمان هم معنی دار تر می شد، بوی زندگی تغییر می کرد و حال و هوای همه چیز عمق بیشتری می گرفت ... شادی به همه چیز عمق می دهد حتی به غم های آدم و از عبور روی سطح بیزارم ... و یادم می آید که بیزار بودیم ... و یادم می آید آن دم آخری که داشتم ازت خداحافظی می کردم عین تکه سنگ هایی که زیر پوتین هایمان توی کوه رد می کردیم چقدر سخت بودم بدون حتی قطره ای اشک ... برای مردن باید سخت بود نه شکننده ... ... .. . یک ساعت بیشتر به سال تحویل باقی نمانده است ... این دم آخری دارم این آهنگی رو گوش می دهم که خیلی دوستش دارم و نمی دانم چرا این را! آهنگ های شیش و هشتی و روحوضی را هر وقت می شود گوش کرد ولی نمی دانم چرا این یکی این جا وسط حرف من و تو پریده است و ... ماهی آبی ام توی تنگ چرخ می خورد و بهم نگاه می کند. یاد همراهانی می افتادم که ادعای اقیانوس داشتند و از ترس یا بهت یا به دروغ از همان حوض خانگی هم هراس داشتند ... ماهی هایی که به تنگ سر طاقچه قانع بودند... ماهی هایی که به بهانه خستگی از سفر سرباز می زدند و آرامش و سکون را تا لحظه مرگ می خواستند ... ماهی های خوش خط و خال و زیبایی را یادم می آید که به وقت تنگی فضا یا گرسنگی همه مان را می دریدند ... ماهی هایی که دلشان به لم دادن و آفتاب گرفتن روی سطح خوش بود ... نهنگ های مجنونی که نه در هوای طوفانی یا قحطی و کم آبی که در یک روز صاف بهاری تصمیم به خودکشی می گرفتند ... ماهی هایی که تنها آرزوی آبشار داشتند ... ماهی هایی که قزل آلاها را مسخره می کردند ... ماهی هایی که ایمان نداشتند و موقعی عزم سفر و همراهی می کردند که دیگر خیلی دیر شده بود ... ماهی هایی که دست جمعی سفر می کردند ... ماهی هایی که با مرجان ها دوست می شدند و ترجیح می دادند بمانند ... ماهی های تنها ... کوسه هایی که هیچ کس در دریا دوستشان نداشت و نمی دانم تنهایی شان را بیشتر دوست داشتند یا کوسه بودن شان را ... ماهی هایی که ادای کوسه ها را در می آوردند ... یاد خودم می افتم ... یاد تو ... شاید یک خرخاکی یا کرم بد قواره بیشتر نباشیم و مامان هایمان از سر ذوق بهمان گفته باشند طاووس ماهی! دور تا دورمان آینه است و ماهی و ماهی و نمی دانیم کدام تصویر مال ماست ... مال من ... مال تو ... شاید لزومی هم نداشته باشد که بخواهیم زل بزنیم به تصویر توی آینه و بهتر باشد بیشتر به دلمان گوش بدهیم ... کاری که همیشه می کردیم و چوبش را هم می خوردیم و باز هم محکم ترین سند است برایمان همیشه ... *********************** دی وی دی های جومانگ را بشین ببین. بدون این که احساس خستگی کنی می خواهی هر شش تایش را ببینی ... عین یک زندگی واقعی و سرشار است ... سوسونو برایت آشنا نیست؟ .... .. . *********************** از زن بودن خودم بعضی وقت ها بیزار می شوم. کی گفته است که باید دنیا را زیبا کرد و زشتی ها را به خوبی ها تبدیل؟ یک توقفگاه را هیچوقت زیبا نمی کنند ... ازش عبور می کنند ... از خود بر آن رد به جا می گذارند ... ولی هیچ کس توی توقفگاه بر خلاف اسمش توقف نمی کند که چیزی را عوض کند. می ایستد تا خودش را پیدا کند. خستگی هایش را دور بریزد و آماده سفر شود. از زن بودن مان بدم می آید. عاشق هدیه های جوششی و انحصاری خدا هستم که به ما زن ها داده است. هیچ ماهی ای مثل یک زن لذت شنا در عمق یک عشق را تاب نمی آورد. حد آستانه ماهی زن برای دریای عشق خیلی بیشتر است. حتی حد آستانه مادری اش ... از این عشق که هر چقدر هم ابر و جلبک جلویش بیاوری باز هم می تابد و نمایان است کفری می شوم بعضی وقت ها ... نمی خواهم دنیا را زیبا کنم ... نمی خواهم چیزی را تغییر بدهم. ما با خاک و گل ها خیلی فرق می کنیم. اگر بهاری می آید و می رود و زمستان می شود و می رود. خاک، خاک می ماند و کک اش هم نمی گزد. آب، آب می ماند و درخت، درخت. یک نفر باید باشد تا گلی بروید و میوه ای برسد. مراقبتی و همه با هم ... ولی جوشش عشق از درون یک آدم فرآیند عجیبی است. اگر میوه آن پژمرده شود زمان می خواهد تا خاک وجودت آماده رویاندن گلی دیگر شود. شاید هم هیچ وقت آماده نشود. شاید فرصت خاک زمین شش ماه باشد یا نهایتا یک سال. اما تو ... در تمام این فرآیند تنها هستی. نه باغبانی، نه آبی و نه درختی و ... تودر تمام این فرآیند تنها هستی. فرآیند رویاندن عشق و این وظیفه توست. چون خدا هدیه اش کرده است به تو. باید آدم ها را دوست داشته باشی. باید مادر باشی و این ها دست ما نیست و صرفا می جوشد و چقدر دلم برای گریه کردن پیش سرچشمه این عشق تنگ است ... ******************************** هجرت مثل تولد دوباره می مونه ... و من تولد را چقدر دوست دارم. ذات یک زن زایش و تولد است ... آسمان اینجا آبی است و همه جا سبز و پر از گل. ماهی آبی قشنگم چرخ می زند و چرخ می زند و سرکیف بالا و پایین می پرد. بعضی وقت ها هم می رود نزدیک قرآن طلایی رنگ کنار تنگ اش و آرام می نشیند. همه چیز خوب است. شاید اگر بوی گند روزمرگی ها این جا هم خفه ام کند از این دریا هم بروم. دلم می خواهد زمان هجرت بزرگ وقتی که خدا می خواهد در توقفگاه دی وی دی زندگی دیوانه ای مثل خاتون را ببیند بی وقفه ببیند و احساس خستگی نکند و همین کافی است تا طاووس ماهی یا خرخاکی یا هر چیزی که اسمش را بگذاری آن قدر لبریز از شوریدگی شود که ترجیح بدهد بعد از آن با نهنگ های مجنون زندگی کند ... بهشت نهنگ دارد یا جهنم؟ ... .. . گلی طاووس ماهی یا خرخاکی یا هر چیزی که اسمت هست! دوست داری این بار کجا و پیش کی باشیم؟ بچه ماهی های حوض خانه مشترکمان را که همه همسایه ها بهش حسودی می کردند را ببوس. بگو دل خاتون برای همه تان تنگ شده است. بهشان بگو با این که یک دریا بین مان فاصله بود ولی توی یک خانه نقلی جا شده بودیم! الان فقط دریاهایمان فرق کرده است ولی مطمئنم که خانه جدید از این یکی هم نقلی تر است ... و دلمان خوش تر ... ... .. . ساعت دوازده سی ام اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت – چهل و سه دقیقه مانده به سال تحویل پینوشت:
بهارم دخترم از خواب برخيز شكر خندي بزن و شوري برانگيز گل اقبال من اي غنچهي ناز بهار آمد تو هم با او بياميز بهارم دخترم آغوش واكن كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا كرد بهارم، دخترم، صحرا هياهوست چمن زير پر و بال پرستوست كبود آسمان همرنگ درياست كبود چشم تو زيبا تر از اوست بهارم، دخترم، نوروز آمد تبسم بر رخ مردم كند گل تماشا كن تبسم هاي او را تبسم كن كه خود را گم كند گل بهارم، دخترم، دست طبيعت اگر از ابرها گوهر ببارد و گر از هر گلش جوشد بهاري بهاری از تو زیباتر نیارد بهارم دخترم چون خنده صبح امیدی می دمد در خنده تو به چشم خویشتن می بینم از دور بهار دلکش آینده تو فریدون مشیری آمین بیست و نهم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در جوار خانه دوست- مشهد مقدس
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |