|
تو با برف مي آيي، با نوزايي خاک خواهي رفت تو با هراس مي آيي، با گام هايي چونان شاد خواهي رفت که آدمي از نو عزم زيستن مي کند اميلي ديکنسون نمیدونم نوشت: بهار در راه است. کتاب نوشت: زندگی کوتاه است.
مانیای عزیزم به صداقت کودکیمان دلم هوای نوشتن برایت را کرده است، هرچند میدانم دستنوشتههایم مدتهاست در حجره مالکیت بیتمکین ما مینشیند و غبار خاموشی از دیروز آرامترش میکند. دیدار اتفاقیات مرا به سالهای دوستداشتنهای معصوم دیاری برد که گامهایت در تردید و حجب همآهنگ بیپرواییام میشد. تو آمده بودی تا گامهایم توان ایستادن بیابند. در آن عصر دلخواه قلبام در هجوم ترس و سکوت سنگین مهری بود که تا سالها بعد در فاصلهها رنگ واقعیت دور گرفت. هفت سال زندگی را جور دیگر دیدم، هفت سال بهانههای شادیام را در رویا کنار هم چیدم و بت دلخواهم را رنگ و آب دادم تا به شکل مطلوب شیداییام شود. شبهای بیقراری را در تنهایی خود صبح کردم و از نگاه آینهها گریختم. آنقدر با خودم زندگی را هجی کردم که زندگیکردن را فراموش کردم و به شعر، موسیقی و شاید خنکا پناه بردم. آنقدر که دیگر تاب نگاه را نداشتم و سنگینی واقعیتهای تهی امانم را برده بود. این شد که گریختم. از بدنامی عشق، از تملک عاشق، از دستان معصوم گریختم. سخت! شکل درونم تار میخورد و من در خود نتهای بلوغام را مینواختم. گاهی در خنده اشک میشدم و گاه در آه سبکبال. مثنویهای صبر آرامش گریخته از روحام میشدند و من به خلوت دلخواهی رسیدم که دل را روشنگر راهام میخواستم. اما نمیدانستم چراغهای روشن آنهایی که بادیههای شبام را زیرورو میکردند فانوس تصنعی بود که به قمار زندگیام دلباخته بودنند. زلال دنیام، مه نابینایی بود که چهره واقعیتشان را نمیدید و کودکی من از جرم آنها کوچکتر بود. باید باز میساختم دنیایی را که در نیمه راه در طوفان خویش قصد نواختنم را داشت. اینبار شکل ایستادنم نقاب بیچهرهای بود که درپی هیچ نبود. نه دلخوش عابرانی که شادمانه در طلب میکوشیدند و نه دردمند دوستانی که در بیدلیام گریخته بودنند و قابهای اندیشهام را با خاطرات خویش مزین به "همیشه گذر، همیشه عبور" کرده بودنند. مانیای عزیزم! در پس این سالها آموختم که خود بهانه خود بودن تنها راه رسیدن به خود است. و آنگاه که به خود رسیدی با "خودآی" خویش قرین شدهای. آموختم مسلمانی دلیل بیبند بودن نیست، رستگار آزادهایست که بر راه خویش قدم برمیدارد. آموختم که زندگی کوتاهتر از لبخند صادقانه کودکمان است که بهایش را نباید نادیده گرفت. آموختم زندگی سفر ارزشمندی است که روح را به وسعت عبور پهناور میکند و به کوتاهی خویش بیقرار. برایت از مهرآسمان آرامش و درد روح افزا آرزو دارم. همیشههایت شاد. روزبرفی.
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بیقرارت باشند.
مجله PARADE از رييس جمهوری منتخب ایلات متحده که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |