تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

تو با برف مي آيي، با نوزايي خاک خواهي رفت

تو با هراس مي آيي، با گام هايي چونان شاد خواهي رفت

که آدمي از نو عزم زيستن مي کند

اميلي ديکنسون

 

نمی­دونم نوشت: بهار در راه است.

کتاب نوشت: زندگی کوتاه است.

 

+ شنبه 1387/11/26 .مریم. |

 


عاشقم اما ندانم بر کیم --- نه مسلمانم نه کافر، پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی --- هم دلی پرعشق دارم هم تهی

 

مانیای عزیزم

  به صداقت کودکیمان دلم هوای نوشتن برایت را کرده است، هرچند می­دانم دست­نوشته­هایم مدت­هاست در حجره مالکیت بی­تمکین ما می­نشیند و غبار خاموشی از دیروز آرام­ترش می­کند. دیدار اتفاقی­ات مرا به سال­های دوست­داشتن­های معصوم دیاری برد که گام­هایت در تردید و حجب هم­آهنگ بی­پروایی­ام می­شد. تو آمده بودی تا گام­هایم توان ایستادن بیابند. در آن عصر دل­خواه قلب­ام در هجوم ترس و سکوت سنگین مهری بود که تا سال­ها بعد در فاصله­ها رنگ واقعیت دور گرفت. هفت سال زندگی را جور دیگر دیدم، هفت سال بهانه­های شادی­ام را در رویا کنار هم چیدم و بت دل­خواهم را رنگ و آب دادم تا به شکل مطلوب شیدایی­ام شود. شب­های بی­قراری را در تنهایی خود صبح کردم و از نگاه آینه­ها گریختم. آن­قدر با خودم زندگی را هجی کردم که زندگی‌کردن را فراموش کردم و به شعر، موسیقی و شاید خنکا پناه بردم.  آنقدر که دیگر تاب نگاه را نداشتم و سنگینی واقعیت­های تهی امانم را برده بود. این شد که گریختم. از بدنامی عشق، از تملک عاشق، از دستان معصوم گریختم. سخت!

شکل درونم تار می­خورد و من در خود نت­های بلوغ­ام را می­نواختم. گاهی در خنده اشک می­شدم و گاه در آه سبکبال. مثنوی­های صبر آرامش گریخته از روح­ام می­شدند و من به خلوت دل­خواهی رسیدم که دل­ را روشنگر راه­ام می­خواستم. اما نمی­دانستم چراغ­های روشن آن­هایی که بادیه­های شب­ام را زیرورو می­کردند فانوس تصنعی بود که به قمار زندگی­ام دل­باخته بودنند. زلال دنیام، مه نابینایی بود که چهره واقعیت­شان را نمی­دید و کودکی­ من از جرم آن­ها کوچک­تر بود. باید باز می­ساختم دنیایی را که در نیمه راه در طوفان خویش قصد نواختنم را داشت. اینبار شکل ایستادنم نقاب بی­چهره­ای بود که درپی هیچ نبود. نه دل­خوش عابرانی که شادمانه در طلب می­کوشیدند و نه دردمند دوستانی که در بی­دلی­ام گریخته بودنند و قاب­های اندیشه­ام را با خاطرات خویش مزین به "همیشه گذر، همیشه عبور" کرده بودنند.

مانیای عزیزم! در پس این سال­ها آموختم که خود بهانه خود بودن تنها راه رسیدن به خود است. و آن­گاه که به خود رسیدی با  "خودآی" خویش قرین شده­ای. آموختم مسلمانی دلیل بی­بند بودن نیست، رستگار آزاده­ایست که بر راه خویش قدم برمی­دارد. آموختم که زندگی کوتاه­تر از لبخند صادقانه کودک­مان است که بهایش را نباید نادیده گرفت.

آموختم زندگی سفر ارزشمندی است که روح را به وسعت عبور پهناور می­کند و به کوتاهی خویش بی­قرار.

برایت از مهرآسمان آرامش و درد روح افزا آرزو دارم.

همیشه­هایت شاد.

روزبرفی.

 

+ چهارشنبه 1387/11/16 .مریم. |

 

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی­قرارت باشند.

 

+ دوشنبه 1387/11/14 .مریم. |

 

مجله PARADE از رييس جمهوری منتخب ایلات متحده که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنويسد. 
 
متن نامه اوباما به دخترانش چنین است:

ماليا و ساشا ی عزيز،
می دانم که در دو سال گذشته روزهای خوشی را در کمپين تبليغاتی پشت سر گذاشته ايد، به پيک نيک و اجتماعات مردمی رفته ايد، و هر نوع خوراکی ای که شايد من و مادرتان نبايد اجازه می داده ايم خورده ايد. اما می دانم که هميشه هم برای شما و مادرتان آسان نبوده است، و هرچه قدر هم که برای سگ جديدتان هيجان زده هستيد، جبران تمام زمانی که از هم جدا بوده ايم را نخواهد کرد. می دانم که در اين دو سال چيزهای بسياری را از دست داده ام، و امروز می خواهم به شما کمی بيشتر در اين باره بگويم که چرا تصميم گرفتم خانواده مان را راهی اين سفر کنم.

وقتی مرد جوانی بودم، فکر می کردم تمام زندگی درباره من است – اين که چطور راهم را در دنيا پيدا خواهم کرد، موفق خواهم شد، و چيزهايی را که می خواهم به دست خواهم آورد - اما پس از آن شما دو نفر با تمام کنجکاوي ها و شيطنت هايتان پا به دنيای من گذاشتيد. با آن لبخندهايی که هميشه قلبم را گرم و روزم را روشن کرده اند. و ناگهان، تمام نقشه های بزرگی که برای خودم داشتم ديگر چندان مهم نبودند. به زودی دريافتم که بزرگ ترين لذت زندگيم، لذتی بود که در زندگی شما می ديدم. و فهميدم که زندگی ام ارزش چندانی نخواهد داشت مگر اين که بتوانم مطمئن باشم که شما تمام فرصت های خوشحالی و خرسندی را در زندگی تان داشته ايد. دخترانم، در نهايت اين چيزی بود که به خاطرش نامزد رياست جمهوری شدم: به خاطر چيزهايی که برای شما و تمام کودکان اين ملت می خواهم.

می خواهم تمام کودکانمان به مدرسه هايی بروند که توانايی آموزش آن ها را داشته باشد؛ مدارسی که آن ها را به چالش بخواهد، به آن ها الهام دهد، و حسی از شگفتی درباره ی دنيای اطرافشان به آن ها تزريق کند. می خواهم شانس اين را داشته باشند که به دانشگاه بروند، حتی اگر پدر و مادرشان ثروتمند نيستند. و می خواهم که شغل های خوبی داشته باشند؛ شغل هايی که درآمد خوبی دارند و مزايايی مانند بيمه به آن ها می دهند، شغل هايی که به آن ها اين اجازه را می دهند که با کودکانشان وقت بگذرانند و با وقار بازنشسته شوند.

می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهيم تا شما بتوانيد تکنولوژی و اختراعات جديدی را ببينيد که زندگی مان را بهتر و سياره مان را پاکيزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانيت را گسترش دهيم تا به چيزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسيم که ما را از شناخت بهتر يکديگر باز می دارد.

گاهی بايد مردان و زنان جوانمان را به جنگ و موقعيت های خطرناک بفرستيم تا از سرزمينمان محافظت کنيم، اما وقتی چنين کاری کرديم، می خواهم مطمئن باشم که تنها به دليل خيلی موجهی بوده است، اين که تلاش کنيم تا اختلاف هايمان با ديگران را با آرامش و صلح حل کنيم، و هر آنچه از دستمان بر می آيد انجام دهيم تا از زنان و مردان ارتش مان محافظت کنيم. می خواهم تمام کودکان بدانند که نعمت هايی که اين آمريکايی های شجاع برای آن می جنگند ارزان به دست نيامده است، که امتياز ويژه  شهروندی اين سرزمين مسئوليت فراوانی با خود به همراه دارد.

اين درسی بود که وقتی هم سن و سال شما بودم مادربزرگتان به من آموخت، سطرهای آغازين بيانيه استقلال را برايم خواند و از مردان و زنانی گفت که برای برابری راهپيمايی کردند زيرا باور داشتند که کلماتی که دو قرن پيش در آن بيانيه آمده بايد معنايی داشته باشد.

او به من کمک کرد تا بفهمم که امريکا کشور بزرگی است؛ نه به خاطر بی عيب بودنش بلکه به اين خاطر که هميشه می تواند بهتر شود و اين که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان، به عهده تک تک ماست. اين مسئوليتی است که به فرزندانمان منتقل می کنيم، با هر نسل جديد به آمريکايی که می خواهيم نزديک تر می شويم.

اميدوارم هر دوی شما اين کار را در دست بگيريد، اشتباهاتی را که در من می بينيد درست کنيد و تلاش کنيد فرصت هايی که خود داشته ايد را به ديگران بدهيد. نه فقط به خاطر اين که مجبور هستيد تا چيزی به کشوری برگردانيد که چيزهای فراوانی به خانواده ما داده است- هرچند چنين تعهدی داريد- بلکه به خاطر اين که به خودتان تعهد داريد. زيرا تنها زمانی که خود را به چيزی بزرگتر از خودتان متصل می کنيد، پتانسيل واقعی خود را در می يابيد.

اين چيزهايی است که برای شما می خواهم؛ اين که در جهاتی رشد کنيد که هيچ محدوديتی برای روياهايتان وجود ندارد و چيزی نيست که نتوانيد به آن دست پيدا کنيد، اين که زنانی دلسوز و متعهد باشيد که به ساختن چنين دنيايی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هايی که شما برای يادگيری، روياپردازی و رشد کردن در اختيار داشته ايد، داشته باشند. به اين دليل است که خانواده مان را راهی چنين ماجراجويی بزرگی کردم.

به هر دوی شما افتخار می کنم. بيش از آن چه بدانيد دوستتان دارم. و هر روز به خاطر صبر، وقار، مهربانی و شوخ طبعی تان متشکرم . اینگونه خود را برای شروع زندگی جديدمان در کاخ سفيد آماده می کنيم.

با عشق، پدر

منبع : از اینجا...

 

+ شنبه 1387/11/05 .مریم. |