تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

سکانس اول:  با تـــــو تنهاتر شده­ام.

سکانس دوم: تنهاییم را با تو قسمت میکنم. سهم کمی نیست، گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست.

سکانس سوم: با تو تنهاتـــــــــــــــــــــــر شده­ام.

 

+ دوشنبه 1387/10/30 .مریم. |

 

نمی­دونی چقدر لذت­بخش است "کرگدنی" رو که یک­سال و سه­ماه انتظارش رو می­کشیدی رو بگیری دستت و با تمانینه و دقت کلمه به کلمه­اش رو هجی کنی و نخوای حتی به خط بعدی برسی. خوشحال باشی که داری خط به خط یک ” دوست" رو می­خونی یا بهت هجرت­اش چشمات رو نم­دار کنه و دلت رو بلرزونه!  سوز زمستون رو بهونه کنی برای جاری شدن بارونی که از صبح بی­بهانه داره می­باره و نمی­دونی چرا سعی می­کنی نشون بدی که تو همه سال­های دوستی و راستی­ آنقدر آب­دیده شدی، آنقدر رهگذرها مانوس­ات شدن که تو پیک صمیمت­ آهنگ سفر کنن و تو بمونی با سکوت و خلاء بعد از بلند شدن هواپیما. نمی­دونی از تنهایی خودت بق می­کنی یا از روزهای که می­تونستی شریک لحظه­های هم باشید و نخواهید بود. دلتنگ سلام­های گه­گاهی و رفاقت­های کم و بزرگ که کمتر برات پیش آمده. بشینی کنارش تو صحن یه امامزاده و زل بزنی به آسمون بلوریش. همون آن چشمات رو برگردونی تو شیطنت چشماش و بزنی زیر خنده. آنقدر بگی و بخندی که پیرهای امامزاده نگاهشون سنگین بشه ... راستی امروز همش نگران دسته­گلی بودم که قرار بود باهم ببریم و فرصت نشد.  

"خانم مسافر

      رسیدی ایستگاه بعدی....! "

آره خاتونم! این­­بار تو رسیدی ایستگاه بعدی. سه سال کم بود برای همه شیطنت­های این دنیای شلوغی که سعی کردیم و نخواستیم درگیرش باشیم، آنقدر که "مهر" مون رو فراموش کنیم. به قول خاتون قصه­گو زمان گذشت تا نرگسی، خاتون شه و مریمی، گلی! زمان گذشت تا یاد گرفتیم پله­های پیش رومون رو زندگی کنیم، استپ بای استپ! و هول رسیدن پیش از چشیدن همه مزه­های باغ­مون رو نداشته باشیم. می­تونی بشماری چند بار خیابان شریعتی رو باهم، با چند تا حس متفاوت طی کردیم!؟ چندین بار پشت تلفن به ناهمواری­های طبیعی زندگی­مون قه قهه زدیم و حتی یک کلمه درست حرف نزدیم!؟ چند بار موقع خداحافظی سلام کردیم و موقع سلام بلند بلند خندیدم؟! آره خاتون! من گلی بودم که تا قدم­هات نزدیک می­شد به قول خودت موهای طلایم رو می­دادم تو روسریم تا اونایی که به یک­رنگی ما شک داشتن بهانه نداشته باشن!؟ شده راز، این همه هم­رنگی! یادته تا صبح می­خندیدم و رویا می­بافتیم که من فرداش عروس می­شدم! یادته از توی آزمایشگاه چت می­کردی و داستان تزت رو به ورروجکانه­ترین شکل ممکن می­خندیدم! تو اولین نفری نبودی که با تو بیشترین لحظه­ها رو خندیدم! قبل از تو پردیس آخر پرواز و خنده­ام بود. که اون هم هفت سالی هست که رفته! قبول داری اونایی که درد بزرگ­تری دارن، خوش­رو تر و خنده­رو تر هستند!؟ قبول داری که درد لازمه زندگی در مسیر کماله!؟ آی گفتم پردیس! تصور کن هفت سال دیگه رو!!!! تو هم شدی تصویری که فقط تو اورکات و فیس­بوک با دیدن­ات لذت خاطرات ات میشه یه لبخند گوشه لبم! نه عزیزم دور نیست، از دل برود هر آنکه..... باشه ! بقیه­اش نمی­گم که مشت تو چشمام خالی کنی و پشت پلکم بارونی بشه! مهم­تر شاید همین مسیری بود که باهم آمدیم! آنقدر که عابرها به همراهی ما رشک می­بردن! آنقدر که ..... بگذریم!

بزاز وقتی باز کنار ایستگاه هم رو می­بینیم روی "آقای نیپولینان" رو سفید کنیم و با شری تمام تو چشماش زل بزنیم و بزاریم "مسله کوله­پشتی کتاب طراحی الگوریتم"­اش رو هرجور که می­خواد برامون حساب کنه! آن­وقت مهم نیست تو کوله من چندتا مدرک و عنوان همسری و .... باشه و تو کوله تو چند تا مدرک و جهش بزرگ برای رسیدن به نقطه­ای که تصویرش رو از الان نمی­خوای پیش­بینی کنی، باشه. ولی بدون همین طور که جلو میری، همسفرهای رنگارنگ تو مسیرت قرار میگیرن! مهم اینه که همیشه ”خودت باشی"! البته این منافاتی نداره با اینکه تغییر و تحولی درت ایجاد نشه، اصلا اگه تغییر نکنی، پیشرفتی حاصل نشده! ولی همین که خودت حساب کاردل­ات دستت باشه کافیه که بهترین خودت باشی! حالا اگر همسفر به قول خودت آروغی تو مسیرت قرار گرفت، بدون که پله­ای که روش قرار گرفتی مقصد تو نیست و باید باز جلوتر بری! و این هم یادت باشه اون لحظه­ای که صدای قلب­ات رو شنیدی و خواستی مسیرجدیدت رو از اون پله جلو بری، بدون که بازهم خودت هستی و خودت! آره عزیزم، قشنگ برام نوشتی که دنیا بی­رحم است! فقط لازمه همون کاسه آبگوشت­خوری " صبرو تحمل" خنده دار و بی­معنی رو بریزی تو حلق خودت و خودت تا رو پای خودت بایستی و لذت عبور رو لمس کنی! آونوقته که حتی اگر همسفر آسمون هم شدی، ستاره دلت شاده که خودت بودی و بازهم خودت!

تا سلام بعدی، سلام!!

”خواستم بگويم...

اگر روزي از تمام "آن­ها"، آن دم و دستگاه­ها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم...

اگر روزي خواستي خاتون را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگي­ها و خالي­ها و خلاء­ها و خواستي جسد لعنتي­اش را دفن كني، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي عاشق شدي و تمام "آن­ها" را ناغافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آن­ها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي ميوه وجودت با "آن­ها" تمام آرمان­هايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ...

اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشان­ات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست،‌ بيا با هم بدويم ...

اگر حس كردي تنهاي تنها شده­اي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي خواستي دستمال گردگيري­ات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي،‌ آن جا نايست، سوز مي­آيد، بيا با هم بدويم ...

اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوك­هاي دنيا به هم مي­خورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گرد­ها باز كني و بهشان بخندي، خواهش مي­كنم دستانم را رها كن ...

مي خواهم بغض­هايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ..."

 

+ یکشنبه 1387/10/29 .مریم. |


                                                     

 


عاشورا غنیمت نیست، قیمت است. قیمت آب و آبرو در پریشانی پرنده و سنگباران سایه­ها.

عاشورا ابتدای عشق است، در پایانه تشنگی با بادبانی برافراشته از خون.

عاشورا بی نوایی نیست، جهانی نی است و نوا. جهانی پر از پرنده و میله­های سوخته.

عاشورا غریب نیست، در سایه شعله­ها. شمشیر افتاده­ای است ایستاده در انتهای زمان با لبخندی آشنا.

عاشورا میدان مرگ نیست، مرد است. و مرد میدان است.میدان سرنوشت، بی­سرگذشت. در بی­قراری زنجیر و دل.

عاشورا تماشا نیست، طاقت است. و قیامت غیرت بر قامت زمین.

عاشورا چشم نیست، اشک است، در رقص آبی آزادگان، بی­حضور باران سرخ تشنگان.

عاشورا شور گل است، شکفته روی شمشیر و شانه­ها.

عاشورا نام نیست، نشان است.

عاشورا شناسنامه من است، با نام تو، که در خروش خون تو شمشیر می شود.

 

                                                                                     قربان نام تو - سید علی میربازل

پینوشت : زمزمه این روزهایم را از اینجا بشنوید ...

 

+ یکشنبه 1387/10/15 .مریم. |

 

  • خداوند پیش از آن که انسان را بیافریند عشق را آفرید، چرا که می­دانست انسان بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهدکرد و بدون درد روح، بخشی از خداوند را در خویشتن خویش نخواهد­داشت.
     
  • شادماني و خوشبختي در يك نُت تنها نهفته نيست، شادماني آن چيزي است كه در دو نُتي كه با هم تلاقي مي كنند وجود دارد. بدبختي وقتي است كه نُت عوضي نواخته مي شود، چون نُت شما با نُت همسفرتان در هم نمي آميزد. خطرناك­ترين جدايي­ها ميان مردم در همين نكته نهفته است نه در جايي ديگر: در ضرب آهنگ­ها!

 

  •  هيچ چيز با گذشت زمان آسان­تر نمي­شود، ما خسته­تر مي­شويم و تنها­تر....؛
    و پذيرش چيزها آسانتر!

 

 

+ یکشنبه 1387/10/15 .مریم. |

 

آنقدر به آیه­های ندیده­ات مومن شده­ام که وعده­های غبار گرفته­ات را هم می­ستایم. دل­ام به امید لبخند رضایت­ات خودفراموشی می­کند. و هزار بار ظهورت را به لحظه­ای انتظارت نمی­فروشم. جام حیرانی به دست پرسش­گران بی­طاقت دل می­دهم. برف­ریزان را به شادی تمام دخترک­ان عشق جشن می­گیرم. مسیح را به ستایش تمام سال­های ایستاده برصلیب آب برهنگی می­نوشانم.

می­دانی در پس سال­ها بی­قراری امروز نامه­های نانوشته­ات را در زلال نگاهت خواندم و غزل­گوی سکوت ات در هوای سفر پرسه زدم. آخر می­دانی تمام دوستان علاقه­ام رفته­اند. دیگر هیچ مغازه­ای چمدان قرمز رنگ رهایی، در پشت ویترین­های غبار گرفته نمی­فروشد. اما من این­بار آخرین دخترک را که به ایستگاه عبورش رساندم، دستانم را به دستان سخاوتمندات می­دهم و با تو راهی سرنوشت می­شوم. قول می­دهم دگر از ترانه­های دلتنگی دختر­ان شرقی نخوانم، اما تو نیز در پرسه­های شبانه­ام شانه­هایت را مهمان دل­گرمی­ام کن. من هم بی­وابستگی­هایم به ضیافت چشمان تو می­آیم و برایت از چهار فصلی خواهم گفت که ما را به لمس طبیعت خواهد برد. طبیعت بکری که سبزی را از چشمان تو وام می­گیرد.

این لحظه­های آخر صعود تا قله خود، می­دانم که خسته تمام راه­های تنهایی خویش هستی. حتی می­دانم همیشه گرمای خورشید، مهر ِ سال­های دلدادگی­ات نبوده­است. سرخی پیشانی­ات در سوختگی همین روزهای مخملی باهم بودن به بلندای سرنوشت­ات روشن است. من کمی بالاتر، کلبه­ای را می­بینم که درخت روییده از جان خویش آن را ساخته است و من گه­گاهی پای نهال آن را آب می­دادم تا پیش­کش طراوت فردایمان شود.

حالا بیا و هوای دلی تازه کن، لبخند گل­­های بنفش،  زمزمه دل­دادگی­های کودکی با قل قل  آب و آتش مهمان امشب ما هستند...

 

+ دوشنبه 1387/10/09 .مریم. |

 

 

عسل، گل به گونه انداخته، مي­آيد كنار مردش مي­نشيند، سربر شانه­ي مردش مي­نهد و خجلت زده و آذري مي­گويد: گوش از اين آهنگ برمي­داري؟

-          اگر تو بخواهي، البته كه بر­مي­دارم.

-          و به حرف­هايم گوش مي­دهي

-          هيچ آهنگي را بيشتر از آن دوست ندارم

-          پس فرصت بده بگويم تا تمام شود؛ آنوقت جواب بده!

-          اگر نخواهي كه جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد.

-          مي­خواهم ؛ اما حال بشنو گيله­مرد! من دفتري دارم كه تمام شعر گونه­هايي كه برايم گفته­يي، و حتي واژه­ها و جمله­هاي مهرمندانه­ات را در آن نوشته­ام و مي­نويسم. شاعر بزرگي نيستي. نيما­شاملو، سهراب و احمد­رضا احمدي نيستي؛ اما در كلامت، شور يك عاشق شمالي هست – بود. حال، مدتهاست كه در اين دفتر، يك واژه عاشقانه هم ننوشته­ام؛ چرا كه نگفته­اي تا بنويسم. به زبان تو، آياآن قدح لبريز از شراب كلام شاعرانه­ي عاشقانه كه مي­گفتي تا آخرين طلوع و آخرين غروب،لبريز لبريز خواهد ماند، حالي، شب در آغاز، خالي­خالي شده است ؟ زماني اگر شاعر بزرگي نبودي – كه نيستي – لااقل برايم ترانه­هاي دلنشين گيلكي مي­خواندي. ديگر، مدتهاست، كه آن را هم نمي خواني. نه؟ چرا؟

سكوت.

- ..... مدتها،مدتها در اين­باره انديشيده­ام، عسل تا به اينجا رسيده­ام كه نا­دلخواه­ترين نقطه ممكن است:

از شباهت بيزارم عسل! شباهت ميان اين آواز و آن آواز، اين كلام عاشقانه و آن كلام، اين نگاه و آن نگاه، ديروز و امروز. از شباهت، به تكرار مي­رسيم؛ از تكرار، به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت.

چگونه پاسخي بيابم كه به دلت بنشيند، حال آنكه خود، هنوز، به چنين پاسخي نرسيده­ام؟ اما عيب، شايد از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطيان قند پارسي نديده­ي شكر شكن شده. واي بر آن روزي كه چيزي – حتي عشق – عادت­مان شود. عادت، همه چيز را ويران مي­كند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را، عاطفه­ي جوشان را. مشكل من اين است – كه مدتهاست مي­بينم كه از عشق، بسيار بيش از آن مقدار ناچيزي كه به راستي، در جهان مهر از يابرده­ي مانده­ است، سخن مي­گويند، و بيشتر آنها مي­گويند كه اصلا اهل ولايت عشق نيستند .

عاشق، كم است، سخن عاشقانه، فراوان.

محبوبي در كار نيست اما مطربان ولگرد، به آساني،از خوب­ترين محبوبان خويش، و غيبت ايشان، فرياد كشان و مويه­كنان سخن مي­گويند.

عسل بانوي من! روزگارست- چه بد!- كه ديگر كلام عاشقانه دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن.

خلوص حاليا قصه­يي است فرسوده؛ و عشق را تنها - شايد – طبيباني هرزه در دكان­هايشان، به شنيع­ترين شكل ممكن، تجربه كنند.

منو تو عسل، زماني به كشف عشق رسيده­ييم كه كودكان بيخيال بازيگوش هم، سرودهاي عاشقانه را، ياد گرفته­اند كه عاشقانه زمزمه كنند – باچشماني مملو از صداقت صوري عشق. آنها حتي  غم عشق را هم عيناً تقليد مي­كنند.

عزيز من!غم عشق را، باور نمي­كني؟

  در روز گار ما، كساني را مي­بيني مغموم، پريشان، زلف­آشفته، خوي­كرده، بي­كاره، سر در گريبان، باچشمان خمار، عين عين عشاق قديمي قصه­ها – بي­آنكه عطر عشق را، يك بار، از دور هم استشمام كرده باشند.

عسل! نامه­هاي عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول­ترين بازي­هاي مبتذل عصر ما شده­است؛ چرا مه عشق را محك نمي­توان زد، و هيچ معياري در كار نيست.

عشق آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بسته­هاي كاملا متشابه به مشتريان عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم مي­توان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد، و همين عشق را تحقير كرده است.

عزيز من!  توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است.

خوفناك است عسل! اما حتي به قلب هم آموخته­اند كه به تپيدن­هاي عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل!

همه چيز بدل: نگاه ....نگاه...... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق و درمانده­ي آنها هستم نگاه كنم؛ چرا كه چندي پيش در كوه پسر بچه­اي راديدم كه نگاهي بسيار عاشق­تر از نگاه من داشت، و به دختري باهمان نگاه، مي­نگريست و از عشق بي­پايان خويش به او، زيبا و با زمزمه سخن مي­گفت،چندان كه دخترك سرانجام دل­سوخته گفت: عليرقم جميع دشواري­ها، من، زيستن باتو و تماما مشتقاتش­را مي­پذيرم. پس چرا به جاي عاشقانه و پنهان­كارانه نگاه كردن، زندگي مشترك عاشقانه­يي را آغاز نكنيم؟

و پسرك چنان گريخت كه گويي از جهنم مسلم مي­گريزد.

باز مي­گويم عسل: ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن. در روزگاري كه خوب­ترين و لطيف­ترين آهنگ­هاي عاشقانه را، كساني، كاملا حرفه ييو عاشقانه مي­نوازند و به تكرار هم مي­نوازند، اما قلب­هايشان، تهي از هر شكلي از عشق است، من وامانده ام كه زنبورهايت را چگونه خبر كنم ........

راست بگويم عسل! گاهي چنين مي­انگارم كه در قلمرو عشق، ديگر، قلم نخواهد رفت، و در خطه­ي عاشقان ديگر خطي به يادگار نوشته نخواهدشد؛ چرا كه به همت سرسختانه­ي سازندگان سكه­هاي قلب جايي براي سلطه­ي راستين باقي نمانده­است.....

سكوت :

 

برگرفته شده از کتاب یک عاشقانه آرام تالیف نادر ابراهیمی صفحه ۷۰ الی۷۳

 

+ دوشنبه 1387/10/02 .مریم. |