|
سکانس اول: با تـــــو تنهاتر شدهام. سکانس دوم: تنهاییم را با تو قسمت میکنم. سهم کمی نیست، گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست. سکانس سوم: با تو تنهاتـــــــــــــــــــــــر شدهام.
نمیدونی چقدر لذتبخش است "کرگدنی" رو که یکسال و سهماه انتظارش رو میکشیدی رو بگیری دستت و با تمانینه و دقت کلمه به کلمهاش رو هجی کنی و نخوای حتی به خط بعدی برسی. خوشحال باشی که داری خط به خط یک ” دوست" رو میخونی یا بهت هجرتاش چشمات رو نمدار کنه و دلت رو بلرزونه! سوز زمستون رو بهونه کنی برای جاری شدن بارونی که از صبح بیبهانه داره میباره و نمیدونی چرا سعی میکنی نشون بدی که تو همه سالهای دوستی و راستی آنقدر آبدیده شدی، آنقدر رهگذرها مانوسات شدن که تو پیک صمیمت آهنگ سفر کنن و تو بمونی با سکوت و خلاء بعد از بلند شدن هواپیما. نمیدونی از تنهایی خودت بق میکنی یا از روزهای که میتونستی شریک لحظههای هم باشید و نخواهید بود. دلتنگ سلامهای گهگاهی و رفاقتهای کم و بزرگ که کمتر برات پیش آمده. بشینی کنارش تو صحن یه امامزاده و زل بزنی به آسمون بلوریش. همون آن چشمات رو برگردونی تو شیطنت چشماش و بزنی زیر خنده. آنقدر بگی و بخندی که پیرهای امامزاده نگاهشون سنگین بشه ... راستی امروز همش نگران دستهگلی بودم که قرار بود باهم ببریم و فرصت نشد. "خانم مسافر رسیدی ایستگاه بعدی....! " آره خاتونم! اینبار تو رسیدی ایستگاه بعدی. سه سال کم بود برای همه شیطنتهای این دنیای شلوغی که سعی کردیم و نخواستیم درگیرش باشیم، آنقدر که "مهر" مون رو فراموش کنیم. به قول خاتون قصهگو زمان گذشت تا نرگسی، خاتون شه و مریمی، گلی! زمان گذشت تا یاد گرفتیم پلههای پیش رومون رو زندگی کنیم، استپ بای استپ! و هول رسیدن پیش از چشیدن همه مزههای باغمون رو نداشته باشیم. میتونی بشماری چند بار خیابان شریعتی رو باهم، با چند تا حس متفاوت طی کردیم!؟ چندین بار پشت تلفن به ناهمواریهای طبیعی زندگیمون قه قهه زدیم و حتی یک کلمه درست حرف نزدیم!؟ چند بار موقع خداحافظی سلام کردیم و موقع سلام بلند بلند خندیدم؟! آره خاتون! من گلی بودم که تا قدمهات نزدیک میشد به قول خودت موهای طلایم رو میدادم تو روسریم تا اونایی که به یکرنگی ما شک داشتن بهانه نداشته باشن!؟ شده راز، این همه همرنگی! یادته تا صبح میخندیدم و رویا میبافتیم که من فرداش عروس میشدم! یادته از توی آزمایشگاه چت میکردی و داستان تزت رو به ورروجکانهترین شکل ممکن میخندیدم! تو اولین نفری نبودی که با تو بیشترین لحظهها رو خندیدم! قبل از تو پردیس آخر پرواز و خندهام بود. که اون هم هفت سالی هست که رفته! قبول داری اونایی که درد بزرگتری دارن، خوشرو تر و خندهرو تر هستند!؟ قبول داری که درد لازمه زندگی در مسیر کماله!؟ آی گفتم پردیس! تصور کن هفت سال دیگه رو!!!! تو هم شدی تصویری که فقط تو اورکات و فیسبوک با دیدنات لذت خاطرات ات میشه یه لبخند گوشه لبم! نه عزیزم دور نیست، از دل برود هر آنکه..... باشه ! بقیهاش نمیگم که مشت تو چشمام خالی کنی و پشت پلکم بارونی بشه! مهمتر شاید همین مسیری بود که باهم آمدیم! آنقدر که عابرها به همراهی ما رشک میبردن! آنقدر که ..... بگذریم! بزاز وقتی باز کنار ایستگاه هم رو میبینیم روی "آقای نیپولینان" رو سفید کنیم و با شری تمام تو چشماش زل بزنیم و بزاریم "مسله کولهپشتی کتاب طراحی الگوریتم"اش رو هرجور که میخواد برامون حساب کنه! آنوقت مهم نیست تو کوله من چندتا مدرک و عنوان همسری و .... باشه و تو کوله تو چند تا مدرک و جهش بزرگ برای رسیدن به نقطهای که تصویرش رو از الان نمیخوای پیشبینی کنی، باشه. ولی بدون همین طور که جلو میری، همسفرهای رنگارنگ تو مسیرت قرار میگیرن! مهم اینه که همیشه ”خودت باشی"! البته این منافاتی نداره با اینکه تغییر و تحولی درت ایجاد نشه، اصلا اگه تغییر نکنی، پیشرفتی حاصل نشده! ولی همین که خودت حساب کاردلات دستت باشه کافیه که بهترین خودت باشی! حالا اگر همسفر به قول خودت آروغی تو مسیرت قرار گرفت، بدون که پلهای که روش قرار گرفتی مقصد تو نیست و باید باز جلوتر بری! و این هم یادت باشه اون لحظهای که صدای قلبات رو شنیدی و خواستی مسیرجدیدت رو از اون پله جلو بری، بدون که بازهم خودت هستی و خودت! آره عزیزم، قشنگ برام نوشتی که دنیا بیرحم است! فقط لازمه همون کاسه آبگوشتخوری " صبرو تحمل" خنده دار و بیمعنی رو بریزی تو حلق خودت و خودت تا رو پای خودت بایستی و لذت عبور رو لمس کنی! آونوقته که حتی اگر همسفر آسمون هم شدی، ستاره دلت شاده که خودت بودی و بازهم خودت! تا سلام بعدی، سلام!! ”خواستم بگويم... اگر روزي از تمام "آنها"، آن دم و دستگاهها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم... اگر روزي خواستي خاتون را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگيها و خاليها و خلاءها و خواستي جسد لعنتياش را دفن كني، بيا با هم بدويم ... اگر روزي عاشق شدي و تمام "آنها" را ناغافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آنها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ميوه وجودت با "آنها" تمام آرمانهايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشانات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ... اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست، بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي تنهاي تنها شدهاي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي دستمال گردگيريات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي، آن جا نايست، سوز ميآيد، بيا با هم بدويم ... اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوكهاي دنيا به هم ميخورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گردها باز كني و بهشان بخندي، خواهش ميكنم دستانم را رها كن ... مي خواهم بغضهايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ..."
عاشورا ابتدای عشق است، در پایانه تشنگی با بادبانی برافراشته از خون. عاشورا بی نوایی نیست، جهانی نی است و نوا. جهانی پر از پرنده و میلههای سوخته. عاشورا غریب نیست، در سایه شعلهها. شمشیر افتادهای است ایستاده در انتهای زمان با لبخندی آشنا. عاشورا میدان مرگ نیست، مرد است. و مرد میدان است.میدان سرنوشت، بیسرگذشت. در بیقراری زنجیر و دل. عاشورا تماشا نیست، طاقت است. و قیامت غیرت بر قامت زمین. عاشورا چشم نیست، اشک است، در رقص آبی آزادگان، بیحضور باران سرخ تشنگان. عاشورا شور گل است، شکفته روی شمشیر و شانهها. عاشورا نام نیست، نشان است. عاشورا شناسنامه من است، با نام تو، که در خروش خون تو شمشیر می شود. قربان نام تو - سید علی میربازل
پینوشت : زمزمه این روزهایم را از اینجا بشنوید ...
آنقدر به آیههای ندیدهات مومن شدهام که وعدههای غبار گرفتهات را هم میستایم. دلام به امید لبخند رضایتات خودفراموشی میکند. و هزار بار ظهورت را به لحظهای انتظارت نمیفروشم. جام حیرانی به دست پرسشگران بیطاقت دل میدهم. برفریزان را به شادی تمام دخترکان عشق جشن میگیرم. مسیح را به ستایش تمام سالهای ایستاده برصلیب آب برهنگی مینوشانم. میدانی در پس سالها بیقراری امروز نامههای نانوشتهات را در زلال نگاهت خواندم و غزلگوی سکوت ات در هوای سفر پرسه زدم. آخر میدانی تمام دوستان علاقهام رفتهاند. دیگر هیچ مغازهای چمدان قرمز رنگ رهایی، در پشت ویترینهای غبار گرفته نمیفروشد. اما من اینبار آخرین دخترک را که به ایستگاه عبورش رساندم، دستانم را به دستان سخاوتمندات میدهم و با تو راهی سرنوشت میشوم. قول میدهم دگر از ترانههای دلتنگی دختران شرقی نخوانم، اما تو نیز در پرسههای شبانهام شانههایت را مهمان دلگرمیام کن. من هم بیوابستگیهایم به ضیافت چشمان تو میآیم و برایت از چهار فصلی خواهم گفت که ما را به لمس طبیعت خواهد برد. طبیعت بکری که سبزی را از چشمان تو وام میگیرد. این لحظههای آخر صعود تا قله خود، میدانم که خسته تمام راههای تنهایی خویش هستی. حتی میدانم همیشه گرمای خورشید، مهر ِ سالهای دلدادگیات نبودهاست. سرخی پیشانیات در سوختگی همین روزهای مخملی باهم بودن به بلندای سرنوشتات روشن است. من کمی بالاتر، کلبهای را میبینم که درخت روییده از جان خویش آن را ساخته است و من گهگاهی پای نهال آن را آب میدادم تا پیشکش طراوت فردایمان شود. حالا بیا و هوای دلی تازه کن، لبخند گلهای بنفش، زمزمه دلدادگیهای کودکی با قل قل آب و آتش مهمان امشب ما هستند...
عسل، گل به گونه انداخته، ميآيد كنار مردش مينشيند، سربر شانهي مردش مينهد و خجلت زده و آذري ميگويد: گوش از اين آهنگ برميداري؟ - اگر تو بخواهي، البته كه برميدارم. - و به حرفهايم گوش ميدهي - هيچ آهنگي را بيشتر از آن دوست ندارم - پس فرصت بده بگويم تا تمام شود؛ آنوقت جواب بده! - اگر نخواهي كه جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد. - ميخواهم ؛ اما حال بشنو گيلهمرد! من دفتري دارم كه تمام شعر گونههايي كه برايم گفتهيي، و حتي واژهها و جملههاي مهرمندانهات را در آن نوشتهام و مينويسم. شاعر بزرگي نيستي. نيماشاملو، سهراب و احمدرضا احمدي نيستي؛ اما در كلامت، شور يك عاشق شمالي هست – بود. حال، مدتهاست كه در اين دفتر، يك واژه عاشقانه هم ننوشتهام؛ چرا كه نگفتهاي تا بنويسم. به زبان تو، آياآن قدح لبريز از شراب كلام شاعرانهي عاشقانه كه ميگفتي تا آخرين طلوع و آخرين غروب،لبريز لبريز خواهد ماند، حالي، شب در آغاز، خاليخالي شده است ؟ زماني اگر شاعر بزرگي نبودي – كه نيستي – لااقل برايم ترانههاي دلنشين گيلكي ميخواندي. ديگر، مدتهاست، كه آن را هم نمي خواني. نه؟ چرا؟ سكوت. - ..... مدتها،مدتها در اينباره انديشيدهام، عسل تا به اينجا رسيدهام كه نادلخواهترين نقطه ممكن است: از شباهت بيزارم عسل! شباهت ميان اين آواز و آن آواز، اين كلام عاشقانه و آن كلام، اين نگاه و آن نگاه، ديروز و امروز. از شباهت، به تكرار ميرسيم؛ از تكرار، به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت. چگونه پاسخي بيابم كه به دلت بنشيند، حال آنكه خود، هنوز، به چنين پاسخي نرسيدهام؟ اما عيب، شايد از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطيان قند پارسي نديدهي شكر شكن شده. واي بر آن روزي كه چيزي – حتي عشق – عادتمان شود. عادت، همه چيز را ويران ميكند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را، عاطفهي جوشان را. مشكل من اين است – كه مدتهاست ميبينم كه از عشق، بسيار بيش از آن مقدار ناچيزي كه به راستي، در جهان مهر از يابردهي مانده است، سخن ميگويند، و بيشتر آنها ميگويند كه اصلا اهل ولايت عشق نيستند . عاشق، كم است، سخن عاشقانه، فراوان. محبوبي در كار نيست اما مطربان ولگرد، به آساني،از خوبترين محبوبان خويش، و غيبت ايشان، فرياد كشان و مويهكنان سخن ميگويند. عسل بانوي من! روزگارست- چه بد!- كه ديگر كلام عاشقانه دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن. خلوص حاليا قصهيي است فرسوده؛ و عشق را تنها - شايد – طبيباني هرزه در دكانهايشان، به شنيعترين شكل ممكن، تجربه كنند. منو تو عسل، زماني به كشف عشق رسيدهييم كه كودكان بيخيال بازيگوش هم، سرودهاي عاشقانه را، ياد گرفتهاند كه عاشقانه زمزمه كنند – باچشماني مملو از صداقت صوري عشق. آنها حتي غم عشق را هم عيناً تقليد ميكنند. عزيز من!غم عشق را، باور نميكني؟ در روز گار ما، كساني را ميبيني مغموم، پريشان، زلفآشفته، خويكرده، بيكاره، سر در گريبان، باچشمان خمار، عين عين عشاق قديمي قصهها – بيآنكه عطر عشق را، يك بار، از دور هم استشمام كرده باشند. عسل! نامههاي عاشقانه پر شور نوشتن، از متداولترين بازيهاي مبتذل عصر ما شدهاست؛ چرا مه عشق را محك نميتوان زد، و هيچ معياري در كار نيست. عشق آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بستههاي كاملا متشابه به مشتريان عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم ميتوان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد، و همين عشق را تحقير كرده است. عزيز من! توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است عسل! اما حتي به قلب هم آموختهاند كه به تپيدنهاي عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل! همه چيز بدل: نگاه ....نگاه...... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق و درماندهي آنها هستم نگاه كنم؛ چرا كه چندي پيش در كوه پسر بچهاي راديدم كه نگاهي بسيار عاشقتر از نگاه من داشت، و به دختري باهمان نگاه، مينگريست و از عشق بيپايان خويش به او، زيبا و با زمزمه سخن ميگفت،چندان كه دخترك سرانجام دلسوخته گفت: عليرقم جميع دشواريها، من، زيستن باتو و تماما مشتقاتشرا ميپذيرم. پس چرا به جاي عاشقانه و پنهانكارانه نگاه كردن، زندگي مشترك عاشقانهيي را آغاز نكنيم؟ و پسرك چنان گريخت كه گويي از جهنم مسلم ميگريزد. باز ميگويم عسل: ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن. در روزگاري كه خوبترين و لطيفترين آهنگهاي عاشقانه را، كساني، كاملا حرفه ييو عاشقانه مينوازند و به تكرار هم مينوازند، اما قلبهايشان، تهي از هر شكلي از عشق است، من وامانده ام كه زنبورهايت را چگونه خبر كنم ........ راست بگويم عسل! گاهي چنين ميانگارم كه در قلمرو عشق، ديگر، قلم نخواهد رفت، و در خطهي عاشقان ديگر خطي به يادگار نوشته نخواهدشد؛ چرا كه به همت سرسختانهي سازندگان سكههاي قلب جايي براي سلطهي راستين باقي نماندهاست..... سكوت : برگرفته شده از کتاب یک عاشقانه آرام تالیف نادر ابراهیمی صفحه ۷۰ الی۷۳
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |