|
دلام هوای شبهای آرام مدینه را دارد... «من هيچ شبي چنان بيدار نبوده ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم، خواندم - به زمزمه اي براي خويش - و هر چه دقيق تر كه توانستم، در خود نگريستم تا سپيده دم و ديدم كه تنها «خسي» است و به«ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعاد»ي و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه اي. و هر جا. و تنها با خويش.» آل احمد پینوشت: سوره یاسین با صدای کودکی از بحرین...! (ازاینجا دریافت کنید)
تنهایی بی تو مرگ ِغریبی ست فاصله یی ست به وسعت ابدیت و سکوتی با کوله باری از گذشته ی دور تنهایی را با تنهایی و تو می توان دید تحمل کرد و لمس کرد و چشید و غریبانه تنها بود تنهایی بی تو مرگ ِ غریبی ست "داریوش روشن" پاییز نوشت : - دوستی میگفت: "روزهای آخر پاییز همیشه روزهای غریبی اند..." - میای جوجههای آخر پاییزمون رو بشماریم؟ - حضور هیچکس و هیچکس نباید مانع شادیهای آرام ما شود. - نمیدانم چرا هروقت بیشتر درگیر درسم، شوق نوشتن بیشتری دارم! - اینروزها دیدار اتفاقی دوستان قدیمی منرا به معصومیت کودکی میبرد. - میدانی که تمام این فصلها با تو تعبیر میشوند. همسفر ِ بهترینام ! - بنام باران سکوت میکنم.
پینوشت: - ماه من سلام. - دل من خیلی گرفته: از اینجا بشنوید
- نزار قبانی نه؛ جز اینم آرزویی نیست: - قیصر امینپور
باید میشکست. نگاه رویایی آرزوهایم را میگویم. باید میشکست تا با واقعیت لحظههایم عجین شوم. نزدیکیهای صبح بود که از خانه بیرون زدیم. خیابانهای خلوت و بارانزده گرگ و میش مرا به پیش میخواند. در خود مرور میشدم. قرارهای شیرین گذشته، پیادهرویهای طولانی، دلتنگیهای معصوم، تپش قلب در هربار سلام، گریز از همآغوشی. و حتی روزهایی که بیتو این خیابان طویل را گز کردم تا در خود نیاز با تو بودن را سرکوب کنم. نسیم صبح مرا به هوای دوستان علاقهام میبرد. به روح خود خیانت میکردم و چهره افسونگر دختری را میدیدم که همیشه عاشق بود و از عشق میگریخت. و جرعههای شرابگون و گس تقدیرش را چون خونی نجس از کالبد خویش بیرون میکشید تا در ضعف بیرگ جنوناش عروسکهای رنگینکمان علاقهاش را به کل پاک کند. او کودک بود و چشمان قهوهگوناش دل هر عابری را گرم و داغ میکرد و جوانههای حریمهای تعریف شده را برایش سبد گلی میکرد که شاخ و برگش سطور ترانههایش میشد و لبخنداش لطافت گلبرگهای بهاری بود که در سفرهای خود میرویاند. او با همه بود و اما گوهر جان خود را از همه میپوشاند. حریر سینهاش تکههای بکر تنهایی بود که به همسفران خویش تقدیم میکرد و هرکس در ظن خویش تصویر دلخواهش را برآن حک میکرد. او تنها میرفت و یاد دوستانش را در خرجین عبوراش کنار نامههای به مقصد نرسیدهاش پنهان میکرد. مسیر ادامه داشت و او آنقدر غرق رویاهایش بود که ندید دستانش از همیشه تهیتر میشود و داشتههای بیشمارشاش به حساب دنیای واقعیت جور در نمیآید. چشمان خیره و منتظر اطرافیانش لرزش مهیبی بر اندام ضعیفاش میشد. نقاب سرد چهرهاش با اشک آشنا شده بود و داغی گونههایش و سختی صدایش او را به تهیای میرساند که دیگر مطلوباش نبود. تب کرده بود و سالهای گذر عمر خویش را چون تلخی سرفههای چرکین در هوای پاییزی اتاقاش منتشر میکرد. ساختههایش را میدید که در ترازوی عملاش خالی بود اما حس ناب یک عبور تا ته صبر را گذرانده بود. او از ناکجایی خویش بازگشته بود و خود را شاد روزهای آزمون خویش، گامی فراتر از دیروز میدید اما دستان خالیاش چهره سالهای بیحاصلی بود که نتیجهاش تا به امروز باید به ثمر مینشست. حالا به شب رسیده بود. شبهای نجوا و همآغوشی. شانه بیداری تا یک جهش به فردای ذهن، به واقعیت خیال. به خواستههای که کمال را از خاکستر سالهای بیخبری بیرون میکشید و امید باز روییدن به اطلسیهای دلخواه را میداد. باید پوست میانداخت و درد تحول را به جان میخرید. او میدید که همسفر ترانههای عبوراش امتداد راهی را میرود که حالا در مکث ثانیههای پیونداش آن را فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که مستقل از ما، خودش را زندگی کند. فراموش کرده بود که ایستادن در تجربه روزها، لذت رسیدن را از او میگیرد. آینهای در برابرش گذاشت و تکههای پنهانی خسته روحش را در جلای چهرهاش حلاجی کرد. آدمکهای همیشهاش را بر زورق اندیشهاش بوسید و ستایش آسمانها را قرین لحظههایشان آرزو کرد. باید آنها را می بخشید تا روح خویش را از بازماندههای تصاویر حک شده بر سنگینی دلاش رهایی دهد. امتداد گرمای تصمیم عاقلانهاش لبخندی بود برای سخت کوشیدن و تازه ماندنش. و اینگونه بود که سرفصل تازهای از زندگی را آغاز کرد.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |