تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

دل­ام هوای شب­های آرام مدینه را دارد...

 

 

 

«من هيچ شبي چنان بيدار نبوده ام و چنان هشيار به هيچي. زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم، خواندم - به زمزمه اي براي خويش - و هر چه دقيق تر كه توانستم، در خود نگريستم تا سپيده دم و ديدم كه تنها «خسي» است و به«ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعاد»ي و ديدم كه «وقت» ابديت است،  يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه اي. و هر جا. و تنها با خويش.»

 آل احمد

 

پینوشت:  سوره  یاسین با صدای کودکی از بحرین...! (ازاینجا دریافت کنید)

 

+ یکشنبه 1387/09/24 .مریم. |

 

 

تنهایی بی تو

 

مرگ ِغریبی ست

 

فاصله یی ست به وسعت ابدیت

 

و سکوتی با کوله باری از گذشته ی دور

 

 

تنهایی را با تنهایی و تو

 

می توان دید

 

تحمل کرد و لمس کرد و چشید

 

و غریبانه تنها بود

 

تنهایی بی تو

 

مرگ ِ غریبی ست

 

 

 "داریوش روشن"

 

 

 

پاییز نوشت :

-          دوستی می­گفت: "روزهای آخر پاییز همیشه روزهای غریبی اند..." 

-          میای جوجه­های آخر پاییزمون رو بشماریم؟

-          حضور هیچ­کس و هیچ­کس نباید مانع شادی­های آرام ما شود.

-          نمی­دانم چرا هروقت بیشتر درگیر درسم، شوق نوشتن بیشتری دارم!

-          این­روزها دیدار اتفاقی دوستان قدیمی من­را به معصومیت کودکی می­برد.

-          می­دانی که تمام این فصل­ها با تو تعبیر می­شوند. همسفر ِ بهترین­ام !

-          بنام باران سکوت می­کنم.

 

+ دوشنبه 1387/09/18 .مریم. |

 

  • عکس­ات می­نشیند درست روبرویم، زل می­زنی توی چشم­هایم. به این فکر می­کنم که این سکوت مگر شکستنی است؟! صدای شکستن­اش سرم را درد می­آورد، با امروز شش روز است که این گیجی مبهم امانم را برده است. وای به حال روز مبادا...

 

  • می­خواهم در کنار تو آرام بگیرم. می­نشینم دم نگاهت و دل به حرف­هایت می­سپارم. برایم قصه می­گویی. "قصه­گو قصه رو وا داد، همه رو تو قصه جا داد..." وقتی خوب گرم گفتن می­شوی چشمانت راز گشایی می­کنند، در انتهای داستان " یکی بود، یکی هنوز هم هست..."

 

پینوشت:

          -  ماه من سلام.

          - دل من خیلی گرفته:   از اینجا بشنوید

 

+ یکشنبه 1387/09/17 .مریم. |

 

 

  •   و چشمانت
    که از سؤال شاعرانه
    سرشارند.

         - نزار قبانی

 

  •   راهی برای پاره‌پاره کردن، برای رخنه‌گشایی در سخن بدون بی‌معنا ساختن آن.
    - فلوبر

 

 

  •   می‌خندَد
    به من
    من، به او فکر می‌کنم

 

  • ·        
    .
    .
    هرچه هستی باش!
    امّا کاش ...

             نه؛ جز اینم آرزویی نیست:
            هرچه هستی، باش؛
            امّا، باش!

             - قیصر امین‌پور

 

  • همین دیروز
    از اینجا گذشت
    و چیزی گفت

 

  •   ناتمام آمدی
    همچون همین هایکو
    -- .

 

  •  سرخوش این تصویرم:
    بازتاب سطرهای نامه‌ام
    در زلالِ چشمانِ تو

 

  •   تسبیح می‌انداختم تا صبح
    خاطراتت را
    دانه... دانه... دانه...

 

  •  میخکوب صلیبم کرد
    نگاهت
    مسیح وار

 

راز- یادداشت های پویان و سیما 

 

+ یکشنبه 1387/09/10 .مریم. |

 

 

 

      باید می­شکست. نگاه رویایی آرزوهایم را می­گویم. باید می­شکست تا با واقعیت لحظه­هایم عجین شوم. نزدیکی­های صبح بود که از خانه بیرون زدیم. خیابان­های خلوت و باران­زده گرگ و میش مرا به پیش می­خواند. در خود مرور می­شدم. قرارهای شیرین گذشته، پیاده­روی­های طولانی، دلتنگی­های معصوم، تپش قلب در هربار سلام، گریز از هم­آغوشی. و حتی روزهایی که بی­تو این خیابان طویل را گز کردم تا در خود نیاز با تو بودن را سرکوب کنم. نسیم صبح مرا به هوای دوستان علاقه­ام می­برد. به روح خود خیانت می­کردم و چهره افسونگر دختری را می­دیدم که همیشه عاشق بود و از عشق می­گریخت. و جرعه­های شراب­گون و گس تقدیرش را چون خونی نجس از کالبد خویش بیرون می­کشید تا در ضعف بی­رگ جنون­اش عروسک­های رنگین­کمان علاقه­اش را به کل پاک کند. او کودک بود و چشمان قهوه­گون­اش دل هر عابری را گرم و داغ می­کرد و جوانه­های حریم­های تعریف شده را برایش سبد گلی می­کرد که شاخ و برگش سطور ترانه­هایش می­شد و لبخند­اش لطافت گلبرگ­های بهاری بود که در سفرهای خود می­رویاند. او با همه بود و اما گوهر جان خود را از همه می­پوشاند. حریر سینه­اش تکه­های بکر تنهایی بود که به همسفران خویش تقدیم می­کرد و هرکس در ظن خویش تصویر دلخواهش را برآن حک می­کرد. او تنها می­رفت و یاد دوستانش را در خرجین عبوراش کنار نامه­های به مقصد نرسیده­اش پنهان می­کرد. مسیر ادامه داشت و او آنقدر غرق رویاهایش بود که ندید دستانش از همیشه تهی­تر می­شود و داشته­های بی­شمارش­اش به حساب دنیای واقعیت­ جور در نمی­آید. چشمان خیره و منتظر اطرافیانش لرزش مهیبی بر اندام ضعیف­اش می­شد. نقاب سرد چهره­اش با اشک آشنا شده بود و داغی گونه­هایش و سختی صدایش او را به تهی­ای می­رساند که دیگر مطلوب­اش نبود. تب کرده بود و سالهای گذر عمر خویش را چون تلخی سرفه­های چرکین در هوای پاییزی اتاق­اش منتشر می­کرد. ساخته­هایش را می­دید که در ترازوی عمل­اش خالی بود اما حس ناب یک عبور تا ته صبر را گذرانده بود. او از ناکجایی خویش بازگشته بود و خود را شاد روزهای آزمون خویش، گامی فراتر از دیروز می­دید اما دستان خالی­اش چهره سالهای بی­حاصلی بود که نتیجه­اش تا به امروز باید به ثمر می­نشست. حالا به شب رسیده بود. شب­های نجوا و هم­آغوشی. شانه بیداری تا یک جهش به فردای ذهن، به واقعیت خیال. به خواسته­های که کمال را از خاکستر سالهای بی­خبری بیرون می­کشید و امید باز روییدن به اطلسی­های دل­خواه را می­داد. باید پوست می­انداخت و درد تحول را به جان می­خرید. او می­دید که همسفر ترانه­های عبوراش امتداد راهی را می­رود که حالا در مکث ثانیه­های پیونداش آن را فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که مستقل از ما، خودش را زندگی کند. فراموش کرده بود که ایستادن در تجربه روزها، لذت رسیدن را از او می­گیرد. آینه­ای در برابرش گذاشت و تکه­های پنهانی خسته روحش را در جلای چهره­اش حلاجی ­کرد. آدمک­های همیشه­اش را بر زورق اندیشه­اش ­بوسید و ستایش آسمان­ها را قرین لحظه­هایشان آرزو کرد. باید آن­ها را می بخشید تا روح خویش را از بازمانده­های تصاویر حک شده بر سنگینی دل­اش رهایی دهد. امتداد گرمای تصمیم عاقلانه­اش لبخندی بود برای سخت کوشیدن و تازه ماندنش. و اینگونه بود که سرفصل تازه­ای از زندگی را آغاز کرد.

+ دوشنبه 1387/09/04 .مریم. |

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خود قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‌ي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‌هاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوري كني
تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي
آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‌ات
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن! 

پابلو نرودا  - ترجمه احمد شاملو

+ شنبه 1387/09/02 .مریم. |