|
سال ما، سال پر بارانی بود. که سوسوی نگاهت از آغاز باران بود و به حرمت سالهای دلدادگی آرام، همچون تمام نامههای خیسمان، در جشن نگاهمان باران آمد. آنقدر که سفیدی دامن پرچینم را باران به تبرک چشمان آسمان جنونبار رنگین کرد. تجسم خوشبختیمان، شنیدن تپش گامهایت و لبخند سخت واقعیتات تصویر پیش روی دنیایی بود، که ما با رویاهایمان میخواستیم بسازیم. میخواستیم در تنهایی، رها باشیم. میخواستیم ستونهای یک خانه، مستقل، با هم باشیم. میخواستیم چنان یکی باشیم که هم را، خود ببینیم. میخواستیم شادی عروسکهای تقدیرمان بر رفاه خودمان مقدم بدانیم. میخواستیم متفاوت دوست داشتن را زندگی کنیم. میخواستیم باور عاشقی را در هم برویانیم. میخواستیم سکوت را معنا کنیم. میخواستیم فانتزی ذهن هم را زندگی خود بدانیم. میخواستیم ناز هم و نیاز هم باشیم. میخواستیم شادی هم و دلآرام هم باشیم. ما یاد گرفتیم میتوان با هم بود، ولی از هم بند نساخت. ما یاد گرفتیم شادیهایمان را در جمع دوستان و نزدیکانمان جستجو کنیم. ما یاد گرفتیم رازهای ناگفتهی ما، پایههای خانهی دل مشترک ما هستند. ما یاد گرفتیم توجه به شادیهای کوچکمان موجب رضایت قلبی بزرگ ما خواهد شد. ما یاد گرفتیم میتوان بیکلام در حرم نگاهمان، آرام شویم. ما یاد گرفتیم به شنیدن هم و به سکوت هم احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم شاد کردن هم، خودمان را سرشار از آرامش خواهد کرد. ما یاد گرفتیم خودمان را در نگاه هم ببینیم، نه در آینهی چشم دیگران. ما یاد گرفتیم زندگی سخت ساده است، اگر فقط خودمان را نبینیم. ما یاد گرفتیم بحث و گفتگو، جزیی از روابط سالم انسانی است. ما یاد گرفتیم در قاب خاطراتمان، روزهای خاکستری را پر رنگ نکنیم. ما یاد گرفتیم انتظار آرامش، بیقراری میآورد. ما یاد گرفتیم میتوان گاهی بیبندوبار عاشق بود. ما یاد گرفتیم فرصت تنهایی، مجال مرور دنیایمان را به هم بدهیم. ما یاد گرفتیم باهم بیبهانه میتوان گریست و بیمهابا قهقه سر داد. ما یاد گرفتیم بر پایهی شناخت و اعتماد هیچگاه به خود شک نکنیم. ما یاد گرفتیم شرایط ما دنیای ما را میسازند، نه ایدهالهای ذهنمان. ما یاد گرفتیم هیچگاه تسلیم بازی زندگی نشویم. ما یاد گرفتیم توان هم برای پیمودن مسیر دلخواهمان باشیم. ما یاد گرفتیم به تصمیمات هم احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم شریک مرزهای جغرافیای احساس و منطق هم باشیم. ما یاد گرفتیم همیشه رویایی در سر داشته باشیم و هر روز آن را در دنیای هم برویانیم. ما یاد گرفتیم در حال زندگی کنیم و نگذاریم غم دیروز و فردا لذت امروز را از ما بگیرد. ما یاد گرفتیم خودمان مهمتر از گرفتاریهایمان هستیم. ما یاد گرفتیم زندگی را در بهانههای کوچک حس کنیم. ما یاد گرفتیم سفر داشتهی ارزشمند ماست. ما یاد گرفتیم دوری و فراق، لذت حضور را بیشتر میکند. ما یاد گرفتیم دوری همیشه درمان بوده است. ما یاد گرفتیم چون کودکان، بی چشمداشت بهم محبت کنیم. من دیدم تعبیر تمام غزلهای بیقراریام را در نگاه تو. من دیدم آرامشم را در شهد سبز چشمانت. من دیدم تمام سکوت و صبر یک مرد را در قاب نقاب تو و در بهت تو شیدایت گشتم. من دیدم امنیت و پناه شانههای تو را و لذت همآغوشیات را نفس کشیدم. من دیدم پاکی دل ساده تو را، که از فرط سادگی پیچیده میپنداشتمش. من دیدم صدای شعر تو را، طنین بیقراریت را و دنیای حریرگونت را. و حال در سالگرد جشن یکیشدنمان آرزوی آرامش برای کلبهی دنج تنهاییمان دارم. همیشه همراهت مریم میلاد امام رضا(ع) - به رضایش رضا -
حسن و الهام عزیزم تولد فرشته کوچکتان را تبریک میگویم و شادمانهترین شادیها را تقدیم خانه دل گرمتان میکنم.
دلم بهانهات را میگیرد، میدانی چشمان انسان حریصاند، نداشتههایشان را میچینند دم ایوان تا برقشان نگذارد خوشیهای کوچکشان را ببینند. آنوقت قصه غصههایشان با سردی پاییز، معجون ِ تنهایشان میشود. یادشان میرود نقشه یک روز زندگی بهتر همه فکرشان بودهاست. تسلیم میشوند به تقدیر و فالگوش نظر مردم، سعی میکنند راهشان را پیدا کنند. کاش بومی برمیداشتیم و رویاهایمان را بر آن میکشیدیم تا فراموش نکنیم میتوانیم در سختترین شرایط بهترین قدمها را برداریم. آنگاه میشد در برق نگاه هم جان تازه بگیریم و باقی رویاهایمان را زندگی کنیم. اینگونه حتم دارم تقدیر هم سر تسلیم میآورد. مگر نبود که بودن ما کنار هم عاقلانه نبود، اما ما دنیایمان را با آجرهای احساس منطقی برهم نهادیم تا بیکران قصر رویاهایمان را پی بریزیم. هرگز از یاد مبر که ما آمدهایم تا متفاوت بهترین هم باشیم. من تلاش خود را میکنم تا دلسرد طوفانهای طبیعی زندگی نشوم، تو نیز لطف کن و بهترین خودت را زندگی کن.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |