تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

تولستوی:

برای کشف اقيانوس­های جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد.

اين جهان، جهان تغير است نه تقدير!

 

 پینوشت:  پر ام از فکـــــــــــــــرهای تازه!

 

+ یکشنبه 1387/07/28 .مریم. |

 

 کعبه نزدیک است،

سکوت، اندیشه، عشق

هر قدم شیفته­تر، هر قدم هراسان­تر، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین­تر، جرات نمی­کنی که پلک بزنی، میخکوبی، با حالتی سراپا سکوت، حیرت، شوق. همه تن چشم و تو تنها نگاهی دوخته به پیش رویت، چقدر تحمل دیدار سنگین است، دیدار این همه عظمت دشوار است!

از هر پیچی که می­گذری، دلت فرو می­ریزد که: اکنون کعبه! و اکنون در چند گامی او! لحظه ای دیگر در برابر او! در پیش نگاه من !در آستانه­ی مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت، یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دیگر هیچ!

ناگهان بر خود می­لرزی! حیــــرت، شگفتی! اینجا...هیچکس نیست، ایــــنجا... هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا! یک اطاق خالی، همین! احساست بر روی پلی قرار می­گیرد از مو باریکتر، از لبه شمشیر برنده­تر! قبله­ی ایمان ما، عشق ما، نمـــاز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دیگر هیچ!

ناگهان تردید یک سقوط در جانت می­دود! اینجا کجا است؟ به کجا آمده­ایم؟ قصر را می­فهمم: زیبایی یک معماری هنرمندانه! معبد را می­فهمم: شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف­های بلند و پر­جلال و سراپا زیبایی و هنر! آرامگاه را می­فهمم: مدفن یک شخصیت بزرگ، یک قهرمان، نابغه، پیامبر، امام ...!اما این...؟ در وسط میدانی سرباز، یک اطاق خالی !نه معماری، نه هنر، نه زیبایی... نه حتی ضریح پیامبری، مرقد مطهری، مدفن بزرگی... که زیارت کنم، که او را به یاد­آورم. که احساسم به نقطه­ای، چهره­ای، واقعیتی، عینیتی، بالاخره کسی، چیزی، جایی، تعلق گیرد.

اینجـــا هیچ چیز نیست، هیچ کس نیــــست!

ناگهان می­فهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیده­ای احساست را به خود نمی­گیرد. ناگهان احساس می­کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست ناگهان کعبه را رها می­کند و در فضا پر می­گشاید و آنگاه "مطلق"را حس می­کنی !آنچه را که هرگز در زندگی تکه­تکه­ات، در جهان نسبی­ات، نمی­توانی پیدا کنی، نمی­توانی احساس کنی، فقط می­توانی فلسفه ببافی، اینجاست که می­توانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بی­سویی را، "او" را!

و کم کم می فهمی که تو به "زیارت" نیامده­ای، اینجا سر منزل تو نیست، کعبه آن "سنگ نشانی است که ره گم نشود"، اینجا تنها یک علامت بود، یک "فلش"، فقط به تو جهت را می­نمود، تو حج کرده­ای، آهنگ کرده­ای، آهنگ مطلق، حرکت به سوی ابدیت، حرکت ابدی، رو به او، نه تا کعبه! کعبه آخر راه نیست، آغاز است !اینجا میعاد­گاه است: میعادگاه خدا و مردم، که " مردم خانواده خدایند و خدا نسبت به خانواده­اش از هر کسی غیرتمندتر است"! و تو؟ تا "توئی"، اینجا غایبی، مردم شو!

 "کعبه"، یک "مکعــــــب"! و چرا مکعب؟ و چرا اینچنین ساده؟ خدا "بی شکل" است، بی "جهت" است، بی "رنگ" است و هر طرحی و وضعی که آدم برگزیند، خدا نیست .این است که تو در جهت کعبه­ای و کعبه جهت ندارد. و اندیشه­ی آدمی "بی­جهتی" را نمی­تواند فهمید .نشان دادن بی­جهتی تنها بدین گونه میسر است: "تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد"، تا هر جهتی جهت نقیض خود را نفی کند، و مکعب تنها شکلی است که تمام این هر شش جهت را در خود جمع دارد. و رمز عینی کعبه که "به هر سو رو کنی، اینک روی او، سوی او کعبه در قسمت غرب، ضمیمه­ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان جهت داده است، دیواره­ی کوتاهی، هلالی شکل، رو یه کعبه: حجر اسماعیل .حجـــــر یعنی دامن. و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن. یک زن حبشی، یک کنیز، زنی که در نظام های بشری از هر فخری آری بوده است: هاجــــــــــــــــر.

هاجر در همین جا نزدیک پایه سوم کعبه دفن است. شگفتــــا!هیچ کس را-حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا خانه­ی خدا، مدفن یک مــــــــــادر !بی­جهتی خدا تنها در دامن او جهت گرفته است! کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی با خانه امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت، اما بی دامن هاجر چرخیدن بر گرد کعبه -رمز توحیـد!- طواف نیست، طواف قبول نیست!و اکنون در حرکت انسان برگرد خدا و مطاف تو: "کعبه­ی خدا " است و "دامان هاجر" !احساس انسان عصر آزادی و اومانیسم، تاب کشیدن این معنی را ندارد!

“خـــدا در خانه­ی یک کنــــــیز سیاه افریقایی “

 دکترعلی شریعتی

+ یکشنبه 1387/07/21 .مریم. |

 

می روی سفر ! برو، ولی/ زود برنگرد / مثل آن پرنده باش / آن پرنده اي كه رو به نور كرد / می روی، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ / از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ / راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟ / شاید اسم این سفر که می روی / زندگی ست!

***
جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
***
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت
***
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.


عرفان نظر آهاری

 

+ دوشنبه 1387/07/15 .مریم. |

 

ستاره­ام!

 می خواستم زودترها برایت بنویسم، از همان شب سفر که در ذهنم پاک متولد شدی، اما باید آرام می­گرفتم. باید با خودم و خودت و فردایمان یکی می­شدم. باید برای سخن گفتن با تو از بازدارنده­­های منفی دور می­شدم. می خواستم در سرزمینی بزرگ به وسعت نور تولد یابی. اسباب سفر مهیا بود، من رفتم، اما تنها. راستی ستاره آسمانم!  پدرت را از خیلی پیشتر­ها، از دم رویش بلوغم "ماه" نام نهادم. اینگونه درخشنده­ترین به زمین وجودم او خواهد بود. نام "نجما" را هم از مادر ماه­ام گرفته­ام.  اینگونه ضیافتمان آسمانی خواهد شد و من رشته­های گسسته ذهنم را در منشور وجود تو به هم می­بافم و آرام میگیرم. آرام می­گیرم که تو عصاره عشق و ایمان و وجود منی. آرام می­­گیرم که آرامت می­دهم. آرام می­گیرم که سکوت­ام می­دهی. این گام­های پیوسته و آهسته مرا بعد از تشویش و عبور به هوای خنک استغنا رساند و حالا بر­انم تا در کنار تو رویش را و زایش را و شروع را و راه­های نرفته زندگی­ام را تجربه کنم.

 نجمای من!

امشب، شب قدر است. شبی که در آن ماه به پیشواز زمین آمد تا تقدیر­مان در نگاه خورشید یکی شود. اکنون یکسال است که دستانم به آسمان دوست کشیده شده است و صبر قامت بلند بی­دلیمان در پس گریز از غیر سخت روییده است. در این یکسال تاروپود وجود من درهم شکست، ترسیده بودم. در هراس از شکستن­های مدام ترسیده بودم. شکل طوفان در یکی شدن لحظه­هایمان، رویایی نبود که تصورش کرده باشم. سخت بود در نگاه مانوس ترین ستاره­ام انهدام لحظه­های غرور را به تماشا بنشینم. و از این­رو بود که قلم­ام را در هوای خنک گم کرده بودم. هیچ­چیز شبیه هیچ­کس نبود. و من فقط به آیه صبر پناه برده بودم. پناه برده بودم از پیچک­های هرزی که مزرعه­ام را جولانگاه خواسته­های خودشان به شکل افکارشان نرویید، پژمرده می­کردند. از انتقام تقدیرشان بر تبسم من، که من نقشی در دیروزشان نداشتم. اما باید میایستادم. باید همچون مترسکی مومن میایستادم و از تو محافظت می­کردم. از تمام فردایی که با ماه به تماشا نشسته بودم، محافظت می­کردم. اینگونه بود که فرصت بودن در کنارت را و لمس معصومیت نگاه­ات را و نازکی خیالت را نداشتم.

 نجما، ستاره من!

حالا که دیر آمده­ام، برایت از تمام لحظه­های که در آن جاری بودی، خواهم گفت. از سفر که تنها داریی مادرت بوده و هست، خواهم گفت. از شب­­­های خلسه مدینه، از هیجان و عجز دیدن کعبه، از سفر شرقی پروازمان، از نگاه­های اصیل ماه بعد از سفر تنهایی­ام. از تمام خواسته­ام که آرامش هرسه ماست خواهم گفت. و تو را بهانه­ای خواهم کرد تا آسمان اندیشه­ام را به درخشش نگاه تو و ماه­ام زیباتر ببینم. چه در باران­های موسمی، چه در عطش تشنه خورشید.

 نجما، دخترم

شروع دفترم به نام توست، تا بدان روز که خواننده روزهایم باشی. همچنان که من سعی کرده­ام وارث دنیای مادرم "زهره" باشم.

 مادرت مریم

 

+ چهارشنبه 1387/07/03 .مریم. |