|
برای کشف اقيانوسهای جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد. اين جهان، جهان تغير است نه تقدير! پینوشت: پر ام از فکـــــــــــــــرهای تازه!
کعبه نزدیک است، سکوت، اندیشه، عشق هر قدم شیفتهتر، هر قدم هراسانتر، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگینتر، جرات نمیکنی که پلک بزنی، میخکوبی، با حالتی سراپا سکوت، حیرت، شوق. همه تن چشم و تو تنها نگاهی دوخته به پیش رویت، چقدر تحمل دیدار سنگین است، دیدار این همه عظمت دشوار است! از هر پیچی که میگذری، دلت فرو میریزد که: اکنون کعبه! و اکنون در چند گامی او! لحظه ای دیگر در برابر او! در پیش نگاه من !در آستانهی مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت، یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دیگر هیچ! ناگهان بر خود میلرزی! حیــــرت، شگفتی! اینجا...هیچکس نیست، ایــــنجا... هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا! یک اطاق خالی، همین! احساست بر روی پلی قرار میگیرد از مو باریکتر، از لبه شمشیر برندهتر! قبلهی ایمان ما، عشق ما، نمـــاز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دیگر هیچ! ناگهان تردید یک سقوط در جانت میدود! اینجا کجا است؟ به کجا آمدهایم؟ قصر را میفهمم: زیبایی یک معماری هنرمندانه! معبد را میفهمم: شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقفهای بلند و پرجلال و سراپا زیبایی و هنر! آرامگاه را میفهمم: مدفن یک شخصیت بزرگ، یک قهرمان، نابغه، پیامبر، امام ...!اما این...؟ در وسط میدانی سرباز، یک اطاق خالی !نه معماری، نه هنر، نه زیبایی... نه حتی ضریح پیامبری، مرقد مطهری، مدفن بزرگی... که زیارت کنم، که او را به یادآورم. که احساسم به نقطهای، چهرهای، واقعیتی، عینیتی، بالاخره کسی، چیزی، جایی، تعلق گیرد. اینجـــا هیچ چیز نیست، هیچ کس نیــــست! ناگهان میفهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیدهای احساست را به خود نمیگیرد. ناگهان احساس میکنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست ناگهان کعبه را رها میکند و در فضا پر میگشاید و آنگاه "مطلق"را حس میکنی !آنچه را که هرگز در زندگی تکهتکهات، در جهان نسبیات، نمیتوانی پیدا کنی، نمیتوانی احساس کنی، فقط میتوانی فلسفه ببافی، اینجاست که میتوانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بیسویی را، "او" را! و کم کم می فهمی که تو به "زیارت" نیامدهای، اینجا سر منزل تو نیست، کعبه آن "سنگ نشانی است که ره گم نشود"، اینجا تنها یک علامت بود، یک "فلش"، فقط به تو جهت را مینمود، تو حج کردهای، آهنگ کردهای، آهنگ مطلق، حرکت به سوی ابدیت، حرکت ابدی، رو به او، نه تا کعبه! کعبه آخر راه نیست، آغاز است !اینجا میعادگاه است: میعادگاه خدا و مردم، که " مردم خانواده خدایند و خدا نسبت به خانوادهاش از هر کسی غیرتمندتر است"! و تو؟ تا "توئی"، اینجا غایبی، مردم شو! "کعبه"، یک "مکعــــــب"! و چرا مکعب؟ و چرا اینچنین ساده؟ خدا "بی شکل" است، بی "جهت" است، بی "رنگ" است و هر طرحی و وضعی که آدم برگزیند، خدا نیست .این است که تو در جهت کعبهای و کعبه جهت ندارد. و اندیشهی آدمی "بیجهتی" را نمیتواند فهمید .نشان دادن بیجهتی تنها بدین گونه میسر است: "تمامی جهات متناقض را با هم جمع کرد"، تا هر جهتی جهت نقیض خود را نفی کند، و مکعب تنها شکلی است که تمام این هر شش جهت را در خود جمع دارد. و رمز عینی کعبه که "به هر سو رو کنی، اینک روی او، سوی او کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان جهت داده است، دیوارهی کوتاهی، هلالی شکل، رو یه کعبه: حجر اسماعیل .حجـــــر یعنی دامن. و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن. یک زن حبشی، یک کنیز، زنی که در نظام های بشری از هر فخری آری بوده است: هاجــــــــــــــــر. هاجر در همین جا نزدیک پایه سوم کعبه دفن است. شگفتــــا!هیچ کس را-حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا خانهی خدا، مدفن یک مــــــــــادر !بیجهتی خدا تنها در دامن او جهت گرفته است! کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی با خانه امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت، اما بی دامن هاجر چرخیدن بر گرد کعبه -رمز توحیـد!- طواف نیست، طواف قبول نیست!و اکنون در حرکت انسان برگرد خدا و مطاف تو: "کعبهی خدا " است و "دامان هاجر" !احساس انسان عصر آزادی و اومانیسم، تاب کشیدن این معنی را ندارد! “خـــدا در خانهی یک کنــــــیز سیاه افریقایی “ دکترعلی شریعتی
می روی سفر ! برو، ولی/ زود برنگرد / مثل آن پرنده باش / آن پرنده اي كه رو به نور كرد / می روی، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ / از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ / راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟ / شاید اسم این سفر که می روی / زندگی ست! ***
ستارهام! می خواستم زودترها برایت بنویسم، از همان شب سفر که در ذهنم پاک متولد شدی، اما باید آرام میگرفتم. باید با خودم و خودت و فردایمان یکی میشدم. باید برای سخن گفتن با تو از بازدارندههای منفی دور میشدم. می خواستم در سرزمینی بزرگ به وسعت نور تولد یابی. اسباب سفر مهیا بود، من رفتم، اما تنها. راستی ستاره آسمانم! پدرت را از خیلی پیشترها، از دم رویش بلوغم "ماه" نام نهادم. اینگونه درخشندهترین به زمین وجودم او خواهد بود. نام "نجما" را هم از مادر ماهام گرفتهام. اینگونه ضیافتمان آسمانی خواهد شد و من رشتههای گسسته ذهنم را در منشور وجود تو به هم میبافم و آرام میگیرم. آرام میگیرم که تو عصاره عشق و ایمان و وجود منی. آرام میگیرم که آرامت میدهم. آرام میگیرم که سکوتام میدهی. این گامهای پیوسته و آهسته مرا بعد از تشویش و عبور به هوای خنک استغنا رساند و حالا برانم تا در کنار تو رویش را و زایش را و شروع را و راههای نرفته زندگیام را تجربه کنم. نجمای من! امشب، شب قدر است. شبی که در آن ماه به پیشواز زمین آمد تا تقدیرمان در نگاه خورشید یکی شود. اکنون یکسال است که دستانم به آسمان دوست کشیده شده است و صبر قامت بلند بیدلیمان در پس گریز از غیر سخت روییده است. در این یکسال تاروپود وجود من درهم شکست، ترسیده بودم. در هراس از شکستنهای مدام ترسیده بودم. شکل طوفان در یکی شدن لحظههایمان، رویایی نبود که تصورش کرده باشم. سخت بود در نگاه مانوس ترین ستارهام انهدام لحظههای غرور را به تماشا بنشینم. و از اینرو بود که قلمام را در هوای خنک گم کرده بودم. هیچچیز شبیه هیچکس نبود. و من فقط به آیه صبر پناه برده بودم. پناه برده بودم از پیچکهای هرزی که مزرعهام را جولانگاه خواستههای خودشان به شکل افکارشان نرویید، پژمرده میکردند. از انتقام تقدیرشان بر تبسم من، که من نقشی در دیروزشان نداشتم. اما باید میایستادم. باید همچون مترسکی مومن میایستادم و از تو محافظت میکردم. از تمام فردایی که با ماه به تماشا نشسته بودم، محافظت میکردم. اینگونه بود که فرصت بودن در کنارت را و لمس معصومیت نگاهات را و نازکی خیالت را نداشتم. نجما، ستاره من! حالا که دیر آمدهام، برایت از تمام لحظههای که در آن جاری بودی، خواهم گفت. از سفر که تنها داریی مادرت بوده و هست، خواهم گفت. از شبهای خلسه مدینه، از هیجان و عجز دیدن کعبه، از سفر شرقی پروازمان، از نگاههای اصیل ماه بعد از سفر تنهاییام. از تمام خواستهام که آرامش هرسه ماست خواهم گفت. و تو را بهانهای خواهم کرد تا آسمان اندیشهام را به درخشش نگاه تو و ماهام زیباتر ببینم. چه در بارانهای موسمی، چه در عطش تشنه خورشید. نجما، دخترم شروع دفترم به نام توست، تا بدان روز که خواننده روزهایم باشی. همچنان که من سعی کردهام وارث دنیای مادرم "زهره" باشم. مادرت مریم
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |