|
"راه تازه را سوی تازه را کار تازه را بودن تازه را و... خود تازه را! دکتر شریعتی" هر سو، هر جهت، هرنام، هر نگاه رو به سوی اوست. شش وجهی که تمام جهات را داراست، و زیباست برآیند تمام جهات که در آن صفر میشود. نیست می شود. هیچ میشود و هیچ، همه میشود. اعتقاد میشود، ایمان میشود، هستی میشود، قبله میشود. او خدا میشود و تو در ضیافت اش رسم مهماننوازی میآموزی. می آموزی که می توانی کوچک شوی، آنقدر که بزرگ باشی. می توانی سرمست شوی، آنقدر که سکوت شوی، بهت شوی، شکر شوی. یکسو، هرسو، هرآن، هست شوی. هستی منتهی به نیست. تو گرداش میچرخی و به دنبال خویش میگردی. میسوزی و باز میخوانی تمام اسما اش را. خاک کمتریناش، در خانه بهترینات را مسح میکشی، میبویی، میبوسی. زن برده سیاه چهرهای را که در دامان خانه خدا آرمیده است را، جای پای ابراهیم را، زخمه دویدنهای هاجر را. هفت بار، هفت خلسه، هفت، هفت، هفت... می روی تا نرسی. تنها میروی تا رسم تنهایی بیاموزی. تنها میروی تا تنهایی خداییات را باور کنی- زندگی کنی. خدا شوی، خودآیی شوی. ..
«یا لطیف» دو هفته آرامش، سکوت، و سپیدی سهم زیادی است برایت. سهمات را دیوانهوار سر میکشی و تنها چند تا "شکرا للله" کوچک فرو میچکد روی دانههای بلوری... خدا به هول شدنت میخندد! + میگویی بنویس! از چه باید بگویم؟ آن سرزمین گفتنی نیست. شنیدنی نیست. باید تک تک سلولهایت نظر بازی را بیاموزند و به تماشا روند. تماشای عظمت. صادقانه بگویم این روزها بیکلمهتر از تمام شبهاییام که طعم بوسههای عاشقانهی خدا را میدهد. آخر خدا گاهی عاشق میشود. خدا که عاشق میشود، به طرز هولناک زیبایی، زلزله میآید، طوفان میشود و قانونها را به هم میریزد و تو دیوانهوار و مستانه دلت میخواهد بچرخی. بچرخی و عقل را پرتاب کنی در آسمان بیوسعت شهر وحی. بچرخی و غزل شوی در گوشهای خدا... بچرخی و اشک شوی بر گونههای خدا... بچرخی و آب شوی کف دستان داغ خدا... بچرخی و بچرخی و محو شوی... + سکوت را نفس میکشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها. من چه گویم که تا نباشی و شبها روبروی گنبد سبزش ننشینی و غزل نخوانی، اشکهای مریم و فائزه و خلسههای عمیق حامد را نبینی نمیفهمی شبهای پر از آرامش مدینه یعنی چه! من چه گویم که تا نباشی و از زیارت روضه رسول الله رفتن جا نمانی که بعد او دست تو و همسفریهایت بگیرد و با نوازش بیاوردتان داخل و برایت چند نفر را بفرستد که دستهایشان را حلقه کنند که تو با آرامش در آن حلقه نماز بخوانی، نمیفهمی دلجوییهای محمدی که تاب دیدن اشکهای مهمانانش را ندارد یعنی چه! من چه گویم که تا چند ساعت در آفتاب داغ بعد از ظهر عربستان پشت دیوارهای بقیع منتظر نمانی و شاهد سوختن پوست صورت همسفریهات نباشی و بعد سرگردان تمام بقیع را در حالی که آن چهار بزرگوار را نمییابی ندوی و برخوردهای اعرابی که هنوز در جاهلیت ماندهاند را نبینی نمیفهمی بقیع یعنی چه! فقط ماندهام چرا روی ضریح رسول حک شده: «نفسی الفداء لقبر انت ساکنه» و آنوقت نمیگذارند پیش مزارش اشک بریزیم، جان دادن، پیش کش؟! تا نباشید و سحرها پشت دیوار مسجدالنبی مناجات حضرت علی را نخوانید و هی اعراب شما را دعوا نکنند و شما را پراکنده نکنند نمیفهمید سحرهای مدینه و غربت و بغض علی در مدینه یعنی چه! باید باشی و یک شب بروی پیش سید محمد عمری، امام شیعهی مدینه که آبرو بخشیده است. شهرک مانندی ساخته با زیبایی تمام، تا بفهمی چه کیفی دارد که در مدینه اذان را در دستگاه آواز ایرانی بشنوی و با مهر نماز بخوانی و بلند بگویی علی ولی خداست. من چه بگویم که تا یک غروب جمعه در مسجد شجره با لباسی سراسر سفید روی زمین ننشینی و آن الله بالای مناره که در دل آسمان است دل تو را به بازی نگیرد و همه تن واهمه نشوی و نترسی از این که لا لبیک بشنوی و حال دگرگون روحانی را نبینی و بعد شهابی از دل آسمان نیاید و در قلبت ننشیند و دلت را آرام نکند که "هله نومید نباشی که تو را یار براند" و تو را مطمئن نکند که به انتظارت نشسته است و بعد یا ارحم الراحمین خطابش نکنی و با الله اکبر اذان شروع نکنی به گفتن "لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لبیک"نمیفهمی حس سرشار و پر شور محرم شدن یعنی چه! کاش... چقدر غیر ممکن است وصف ماه بالای کعبه، وصف شبهای عمیق مسجدالحرام، وصف صبحهای سرشار کعبه، وصف طوافهای ظهرهای داغ که هی بچرخی و حس کنی باید آنقدر آفتاب بر تو بتابد تا جوانه بزنی و از همه بالاتر وصف لحظاتی که تو پرده خوشبوی خانه خدا را ناز میکنی و تنها به او می گویی: "خدای گل گلی من!" و او تو را سفت در آغوش میگیرد و آن وقت تو خوب میفهمی معنی حرف ویکتور هوگو را که "قرار گرفتن یک بینهایت کوچک در برابر یک بینهایت بزرگ" و تو که آن همه کوچکی فقط در آن لحظه حس میکنی که بی نهایت شدهای و خدا میرود در تو و تو میروی در خدا و... کاش نامحرمی نبود اینجا! آن وقت برایت میگفتم که چه طور در برابر کعبه همه وردها و دعاها فراموشم میشد، که چقدر این شعر نظامی به دادم رسید توی هر دور طواف که میچرخیدم و ذکرم نام تو بود... زمزمهام یاد تو بود... تو تا به حال در سکوت شبهای مسجدالحرام طواف کردهای؟ و بعد روبروی مقام ابراهیم، روبروی در کعبه بنشینی؟ که همسفری مثل حامد برایت آب زمزم بیاورد تا جرعه جرعه به کامت کشی و تمام جانت از آن زلال پاک پر شود؟ ماه درست بالای کعبه و ساکت باشد. در آن لحظات حس میکنی ذره ذرهات آرام آرام در دورهایی که گرد بیت الله چرخیدهای جا مانده و حالا دیگر چیزی از تو نمانده که بخواهی با حرفی سکوت ماه را بشکنی... تنها سکوت و آرامشی خلسهوار... چند ساعت می شود؟؟ نمی دانی! آنقدر که مرد عرب با صدای بلند و لحن خشن داد بزند: حاجیه خانم رو! رو! رو! الصلاه... الصلاه... نساء ممنوع! تو دیگر نیستی که بروی....کجا بروی؟؟ وتنها سکوت و موج خلسه وار بیت الله... سکوت را نفس می کشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها... + آری خدا گاهی عاشق میشود و روزهای عاشقی خدا، روزهای سنگینی است... روزهای عاشقی خدا، خیس اشک است و لبریز درد... روزهای عاشقی خدا را روحم، قلبم و جسمم تاب نمیآورد... روزهای عاشقی خدا... بگذریم! بیکلمهتر از تمام شب هاییام که طعم بوسههای عاشقانهی خدا را میدهد... وقتی بخواهی آن لحظههای عمیق را توصیف کنی میرسی به همین شطحیههایی که عقل دنیای مدرن تسخر میزند به آن. اما باور کن گاهی خدا آنقدر میبوسدت که دیوانه میشوی! + عکسها را فائزه گرفته، دیدنیاند... گوارای وجودتان: نوشته شده توسط: فاطمه l l لينک
کان الله ولم یکن معه شی ء/ خدا بود و چیزی با او نبود. - "الان کما کان/ اکنون نیز چنان است که بود. صحیح بخاری" باید رفت، باید گریخت. از این همه من، از این همه من بیما، از این همه ریسمان، چنگ، وابستگی. وابستگی من به من. سکوت، سکوت، سکوت. باید رفت، شبی، نگاهی، اشکی... فقط میتوان گریست، گریست، بر تنهایی، بر سکوت. بر "عاشق که همیشه تنهاست." گریست، در من که اصرار بر من بودن دارد. از گمشدن در من. در ندیدن، درد وابستگی، رنج پیوستگی. از "پیوستگی که وسوسهانگیز است." از تلاش برای خاموش بودن، از لجنی که افکار سودایی به بار میآورند. گریز از ظنهای که آشفتهترت میکنند، از چرایی اینگونه سخت، محتاج نگاهِ بودن. باید گریخت، از هیجان بیحاصل زندگی را زندگی کردن، از دوری که همیشه درمان بوده است. از دوری که بهانهگیر است. از موطنی که بر دل مینشیند و بر جغرافیا نام میگیرد. از جنگ برای من بودن، ماندن در بکر تنهایی. باید گریخت، به سرزمینی، ناحیهای، کنجی، گوشه تنهایی، آینه به آینه در خود گریستن، نگریستن و " گسستن" ! باید گریخت، ازمنی که زنجیر میشود، از شبی که تقصیر میشود، از نگاهی که معنی نمیشود. مبهمام، در تلاقی من و ما مبهمام. جز شانههای لرزان و سکوتی که اشک میشود تبی ندارم، نه نامی، نه نای حرفی، نه... سفر به شوق رهایی، برای باز نگشتن؛ "سفــــــــرآخــــــــرت". به بهای دوری و دارایی، به ذکر حق و دعای نیک سرانجامی. امین. - همیشه فکر میکردم روزی که عازم چنین سفری باشم، از ماهها قبل خودم را، روحم را، دنیایم را در مغناطیس نگاه دوست قرار میدهم تا با حضور قلب و آگاهی کامل به شهر نور وارد شوم، اما با فرود هواپیما، به این فکر میکنم که جز سکوت، خلا و فکر توشهای ندارم. " یا رسول الله بیفکر آمدم، رحمن و الرحیم بیادعا برای تماشا آمده ام..." - اینجا مدینه است، رویایی که لمس میشود.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد | |||||||||||