تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 "راه تازه را

  سوی تازه را

  کار تازه را

  بودن تازه را

     و...

       خود تازه را!

 دکتر شریعتی"

    هر سو، هر جهت، هرنام، هر نگاه رو به سوی اوست. شش وجهی که تمام جهات را داراست، و زیباست برآیند تمام جهات که در آن صفر می­شود. نیست می شود. هیچ می­شود و هیچ، همه میشود. اعتقاد می­شود، ایمان می­شود،  هستی می­شود، قبله می­شود.

    او خدا می­شود و تو در ضیافت اش رسم مهمان­نوازی می­آموزی. می آموزی که می توانی کوچک شوی، آنقدر که بزرگ باشی. می توانی سرمست شوی، آنقدر که سکوت شوی، بهت شوی، شکر شوی. یک­سو، هرسو، هرآن، هست شوی. هستی منتهی به نیست. تو گرداش می­چرخی و به دنبال خویش می­گردی. می­سوزی و باز می­خوانی تمام اسما اش را.

   خاک کمترین­اش، در خانه بهترین­ات را مسح می­کشی، می­بویی، می­بوسی. زن برده سیاه چهره­ای را که در دامان خانه خدا آرمیده است را، جای پای ابراهیم را، زخمه دویدن­های هاجر را. هفت بار، هفت خلسه، هفت، هفت، هفت...

   می روی تا نرسی. تنها میروی تا رسم تنهایی بیاموزی. تنها می­روی تا تنهایی خدایی­ات را باور کنی- زندگی کنی. خدا شوی، خودآیی شوی. ..

+ شنبه 1387/05/26 .مریم. |

 

ش ط ح . . .
 ۱۳۸٧/٥/۱٧

«یا لطیف»

دو هفته آرامش، سکوت، و سپیدی سهم زیادی است برایت. سهم‌ات را دیوانه‌وار سر می‌کشی و تنها چند تا "شکرا للله" کوچک فرو می‌چکد روی دانه‌های بلوری... خدا به هول شدنت می‌خندد!

+

می‌گویی بنویس! از چه باید بگویم؟ آن سرزمین گفتنی نیست. شنیدنی نیست. باید تک تک سلول‌هایت نظر بازی را بیاموزند و به تماشا روند. تماشای عظمت. صادقانه بگویم این روزها بی‌کلمه‌تر از تمام شب‌هایی‌ام که طعم بوسه‌های عاشقانه‌ی خدا را می‌دهد. آخر خدا گاهی عاشق می‌شود. خدا که عاشق می‌شود، به طرز هولناک زیبایی، زلزله می‌آید، طوفان می‌شود و قانون‌ها را به هم می‌ریزد و تو دیوانه‌وار و مستانه دلت می‌خواهد بچرخی. بچرخی و عقل را پرتاب کنی در آسمان بی‌وسعت شهر وحی. بچرخی و غزل شوی در گوش‌های خدا... بچرخی و اشک شوی بر گونه‌های خدا... بچرخی و آب شوی کف دستان داغ خدا... بچرخی و بچرخی و محو شوی...

 

+

 

سکوت را نفس می‌کشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها. من چه گویم که تا نباشی و شب‌ها روبروی گنبد سبزش ننشینی و غزل نخوانی، اشک‌های مریم و فائزه و خلسه‌های عمیق حامد را نبینی نمی‌فهمی شب‌های پر از آرامش مدینه یعنی چه!

من چه گویم که تا نباشی و از زیارت روضه رسول الله رفتن جا نمانی که بعد او دست تو و همسفری‌هایت بگیرد و با نوازش بیاوردتان داخل و برایت چند نفر را بفرستد که دست‌هایشان را حلقه کنند که تو با آرامش در آن حلقه نماز بخوانی، نمی‌فهمی دلجویی‌های محمدی که تاب دیدن اشک‌های مهمانانش را ندارد یعنی چه!

من چه گویم که تا چند ساعت در آفتاب داغ بعد از ظهر عربستان پشت دیوارهای بقیع منتظر نمانی و شاهد سوختن پوست صورت همسفری‌هات نباشی و بعد سرگردان تمام بقیع را در حالی که آن چهار بزرگوار را نمی‌یابی ندوی و برخوردهای اعرابی که هنوز در جاهلیت مانده‌اند را نبینی نمی‌فهمی بقیع یعنی چه!

فقط مانده‌ام چرا روی ضریح رسول حک شده: «نفسی الفداء لقبر  انت ساکنه» و آن‌وقت نمی‌گذارند پیش مزارش اشک بریزیم، جان دادن، پیش کش؟!

تا نباشید و سحرها پشت دیوار مسجدالنبی مناجات حضرت علی را نخوانید و هی اعراب شما را دعوا نکنند و شما را پراکنده نکنند نمی‌فهمید سحرهای مدینه و غربت و بغض علی در مدینه یعنی چه!

باید باشی و یک شب بروی پیش سید محمد عمری، امام شیعه‌ی مدینه که آبرو بخشیده است. شهرک مانندی ساخته با زیبایی تمام، تا بفهمی چه کیفی دارد که در مدینه اذان را در دستگاه آواز ایرانی بشنوی و با مهر نماز بخوانی و بلند بگویی علی ولی خداست.

من چه بگویم که تا یک غروب جمعه در مسجد شجره با لباسی سراسر سفید روی زمین ننشینی و آن الله بالای مناره که در دل آسمان است دل تو را به بازی نگیرد و همه تن واهمه نشوی و نترسی از این که لا لبیک بشنوی و حال دگرگون روحانی را نبینی و بعد شهابی از دل آسمان نیاید و در قلبت ننشیند و دلت را آرام نکند که "هله نومید نباشی که تو را یار براند" و تو را مطمئن نکند که به انتظارت نشسته است و بعد یا ارحم الراحمین خطابش نکنی و با الله اکبر اذان شروع نکنی به گفتن "لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لبیک"نمی‌فهمی حس سرشار و پر شور محرم شدن یعنی چه!

کاش... چقدر غیر ممکن است وصف ماه بالای کعبه، وصف شب‌های عمیق مسجدالحرام، وصف صبح‌های سرشار کعبه، وصف طواف‌های ظهرهای داغ که هی بچرخی و حس کنی باید آنقدر آفتاب بر تو بتابد تا جوانه بزنی و از همه بالاتر وصف لحظاتی که تو پرده خوشبوی خانه خدا را ناز می‌کنی و تنها به او می گویی: "خدای گل گلی من!" و او تو را سفت در آغوش می‌گیرد و آن وقت تو خوب می‌فهمی معنی حرف ویکتور هوگو را که "قرار گرفتن یک بی‌نهایت کوچک در برابر یک بی‌نهایت بزرگ" و تو که آن همه کوچکی فقط در آن لحظه حس می‌کنی که بی نهایت شده‌ای و خدا می‌رود در تو و تو می‌روی در خدا و... کاش نامحرمی نبود اینجا! آن وقت برایت می‌گفتم که چه طور در برابر کعبه همه وردها و دعاها فراموشم می‌شد، که چقدر این شعر نظامی به دادم رسید توی هر دور طواف که می‌چرخیدم و ذکرم نام تو بود... زمزمه‌ام یاد تو بود... تو تا به حال در سکوت شب‌های مسجدالحرام طواف کرده‌ای؟ و بعد روبروی مقام ابراهیم، روبروی در کعبه بنشینی؟ که همسفری مثل حامد برایت آب زمزم بیاورد تا جرعه جرعه به کامت کشی و تمام جانت از آن زلال پاک پر شود؟ ماه درست بالای کعبه و ساکت باشد. در آن لحظات حس می‌کنی ذره ذره‌ات آرام آرام در دورهایی که گرد بیت الله چرخیده‌ای جا مانده و حالا دیگر چیزی از تو نمانده که بخواهی با حرفی سکوت ماه را بشکنی... تنها سکوت و آرامشی خلسه‌وار... چند ساعت می شود؟؟ نمی دانی! آنقدر که مرد عرب با صدای بلند و لحن خشن داد بزند: حاجیه خانم رو! رو! رو! الصلاه... الصلاه... نساء ممنوع! تو دیگر نیستی که بروی....کجا بروی؟؟ وتنها سکوت  و موج خلسه وار بیت الله... سکوت را نفس می کشند سلول سلول قلب و ذهنم این روزها...

 

+

آری خدا گاهی عاشق می‌شود و روزهای عاشقی خدا، روزهای سنگینی است... روزهای عاشقی خدا، خیس اشک است و لبریز درد... روزهای عاشقی خدا را روحم، قلبم و جسمم تاب نمی‌آورد... روزهای عاشقی خدا... بگذریم! بی‌کلمه‌تر از تمام شب هایی‌ام که طعم بوسه‌های عاشقانه‌ی خدا را میدهد... وقتی بخواهی آن لحظه‌های عمیق را توصیف کنی می‌رسی به همین شطحیه‌هایی که عقل دنیای مدرن تسخر می‌زند به آن. اما باور کن گاهی خدا آنقدر می‌بوسدت که دیوانه می‌شوی!

+

 

عکس‌ها را فائزه گرفته، دیدنی‌اند... گوارای وجودتان:

+ و + و + و + و + و + و +

 

 

  نوشته شده توسط: فاطمه l  l  لينک

+ جمعه 1387/05/18 .مریم. |

 

کان الله ولم یکن معه شی ء/ خدا بود و چیزی با او نبود.

-         "الان کما کان/ اکنون نیز چنان است که بود.          صحیح بخاری"

 

باید رفت، باید گریخت. از این همه من، از این همه من بی­ما، از این همه ریسمان، چنگ، وابستگی. وابستگی من به من. سکوت، سکوت، سکوت.

باید رفت، شبی، نگاهی، اشکی... فقط می­توان گریست، گریست، بر تنهایی، بر سکوت. بر "عاشق که همیشه تنهاست." گریست، در من که اصرار بر من بودن دارد. از گم­­شدن در من. در ندیدن، درد وابستگی، رنج پیوستگی. از "پیوستگی که وسوسه­انگیز است." از تلاش برای خاموش بودن، از لجن­ی که افکار سودایی به بار می­آورند. گریز از ظن­های که آشفته­ترت می­کنند، از چرایی این­گونه سخت، محتاج نگاهِ بودن.

باید گریخت، از هیجان بی­حاصل زندگی را زندگی کردن، از دوری که همیشه درمان بوده است. از دوری که بهانه­گیر است. از موطن­ی که بر دل می­نشیند و بر جغرافیا نام می­گیرد. از جنگ برای من بودن، ماندن در بکر تنهایی.

باید گریخت، به سرزمینی، ناحیه­ای، کنجی، گوشه تنهایی، آینه به آینه در خود گریستن، نگریستن و " گسستن" !

باید گریخت، ازمن­ی که زنجیر می­شود، از شبی که تقصیر می­شود، از نگاهی که معنی نمی­شود.

مبهم­ام، در تلاقی من و ما مبهم­ام. جز شانه­­های لرزان و سکوتی که اشک می­شود تبی ندارم، نه نامی، نه نای حرفی، نه...

سفر به شوق رهایی، برای باز نگشتن؛ "سفــــــــرآخــــــــرت".

به بهای دوری و دارایی، به ذکر حق و دعای نیک سرانجامی. امین.

 

-         همیشه فکر می­کردم روزی که عازم چنین سفری باشم، از ماه­ها قبل خودم را، روحم را، دنیایم را در مغناطیس نگاه دوست قرار می­دهم تا با حضور قلب و آگاهی کامل به شهر نور وارد شوم، اما با فرود هواپیما، به این فکر می­کنم که جز سکوت، خلا و فکر توشه­ای ندارم.  " یا رسول الله بی­فکر آمدم، رحمن و الرحیم بی­ادعا برای تماشا آمده ام..."

-         اینجا مدینه است، رویایی که لمس می­شود.

                                                                                                  13 رجب – ورود به مدینه

+ یکشنبه 1387/05/13 .مریم. |