تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

من ماندم و ارثیه مادربزرگم/ مادربزرگی که جهازش  /یک جفت کوه سنگلاخی /یک پارچه نیزارهای دور/یک دست /دشت بیکران بود/مهریه اش یک سکه ماه/چندین قواره آسمان بود/دور و برش/فرسنگ فرسنگ/اما برای او/حتی تمام این جهان، تنگ/بیزار از زندان خاک و /قفل این سنگ /یک عمر آن پیراهن خط خط/تنش بود/حتی شب جشن عروسی /منجوق خار و پولک تیغ /گل های روی دامنش بود /مادربزرگم /با آن لباس راه راه از دور /حتی خودش شکل قفس بود /اما چه با ناز /اما چه مغرور /زیرا عروس هیچکس بود

عرفان نظرآهاری

 

پینوشت 1 :

نگاه خسته ات را به من بسپار
که دلاویزترین ترانه های خویش را برای تو می خوانم
آن هنگام که زبری دستان همیشه تنهایت
التیامی برای اشک های همیشه خاموش من است

در کنار تو جان می گیرم
و فراموش می کنم غربتی را که از آن گریخته ام
و مأوا می گیرد سرگشتگی شب های من

برایم بخوان لالایی کودکی ام را که هیچ وقت نشنیده ام
و بگو از رنجی که کشیدی و من ندیدم
از بارانی که بارید و من خواب بودم
و از نگاهی که گریخت و من نچشیدم

در کنارم باش
مأمنی برای گریزم
و بهانه ای برای ماندم

که زیباترین بهار ، مهـــر توست ! مــــادر!

 

 

دوشنبه 26 تیر 1385

 

پینوشت 2: باید از سر نوشت ، تمام سکوت شب را.

پینوشت 3: باختم ، فریب زندگی را. زین پس نمی دانم معنای یکرنگی را ...

   پینوشت 4:---> تنها سکوت است که با حقیقت نسبتی دارد

+ شنبه 1387/02/28 .مریم. |

 

امشب
شعري نخواهم نوشت

بيست و سومين شمع را
براي تولدت روشن ميكنم
و پرهايم را طواف ميدهم
بر گرد آتشي كه تــــو در جانم روشن كرده يي

بيست و سه تكه خاكستر كوچك كافي است
تا پر سوخته حرمت پيدا كند.

جشن تولد توست
و من
بيست و سه بار به دنيا مي آيم و خاكستر مي شوم
تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!


شمس لنگرودي

                    
 

حالا نه دلهره جسارت به تو را دارم ، نه با حرم دستان سردم به جشن چشمان تو می آیم . می آیم و برای روز میلادت شمع های سالهای ساده دلدادگی ات را روشن می کنم . دیگر برای توجیه لحظه های جاری سکوت به صلیب مسیح پناه نمی برم * و آیه های رویش خویش را با هجای استعارات نامانوس بر سردر ترانه هایم نمی کوبم . حالا که آمده ای و رویاهایمان رنگ واقعیت گرفته است ، با تمام آنچه مهر می نامیم اش جام می نوشم و جاودانه نام ات را می خوانم . غزل چشمانت را خنک قمار روزهای گریز و بخشش خویش می کنم و برای لحظه های بارانی عبورت کفش های رهایی جفت می کنم . بی بی را به ضیافت آفتاب خانه ای می برم که همسایه اش دگر در لفظ سیب تنها نمی ماند و برای روشنی شب هایش برق چشمان تو را نمی خواهد . حالا آب و آینه بدرقه امروز تا فردای سفرمان می شود و رویش جرعه نگاهی برای سالهای زنده-گی مان بس خواهد بود . بردر دار قالی گل های سرخ می روید و خانه مان گلستان دستان مادر می شود . لبخند جان می گیرد ، تو آرام سعدی می خوانی و من دلتنگ می شوم . تو راز می گشایی و من آرام می شوم . تولد هر آن در نگاه مان شکل می گیرد و جشن در رقص چشمانت می بارد . .. 

                                                              --- محمد عزیزم تولدت مبارک ---

 

* یکشنبه کلیسا

-   ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب ...

+ یکشنبه 1387/02/15 .مریم. |

   شناخت اینها، رهایی از انهاست. 

                                                              

 خداوند به هر طریق ممکن تطهیرت میکند  ،فقط طلا نیست که باید از کوره آتش گذر کند تا خالص شود.انسان نیز...کوره آتش برای انسان همان رنج خلوص عشق الهی است ،ورود به این اتش موهبت است.این اتش میوه نیایش های فراوان و زایش ها ی بی شمار است.شدت گرفتن تشنگی است ،که سرانجام به عشقی بدل میشود.افسوس که عده ی کمی پذیرای این عشق هستند.زیرا  عده ی کمی هستند که می توانند عشق را در جامه رنج بشناسند.عشق سریر نیست.صلیب است.اما کسانی که شادمانه خود را به ان می سپارند بر بالاترین سریر ها تکیه میزنند.خود را رها کن. چرا انسان رنج می کشد؟؟؟انسان به دلیل تمناهایش رنجور است.تمنای مالکیت چیزی است که اساسا به تملک در نمی آید و تمنای نگه داشتن چیزی که اساسا ناپایدار است .بگذار هنگام مرگ بگویی:  من در عشق زیسته ام ، نه در زمان...

                                                                                           مسیحا برزگر  

 

  همینجوری نوشت : ماه می درخشد ، ستاره ها بی تاب می شوند . خورشید می مانم.

+ شنبه 1387/02/07 .مریم. |

 

·         چشمانم را می بندم ، دل به نگاهت می سپارم. نوا می شوی ، خود ِ صدا . نم می شوی ، خود ِ باران . من  مست می شوم، تو جام . من فرو می ریزم، تو اوج می گیری . خش خش برگ دفترات موسیقی آرام نجوایت می شود . تو بزرگ می شوی .من سکوت می کنم . تو آرام میگیری از این همه واژه ، استعاره ، حرف های خاموش . من فکر می شوم ، آب می شوم ، خام می شوم . تو به خواب می روی، من درگیر ِمن می شوم . تو گرم می شوی، من خنک می اندیشم .  ...

رفتنش دل می رباید ، گفتن اش جان می فزاید

با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری؟

عمر سعدی گر سرآید در حدیث عشق ، شاید

کو نخواهد ماند بی شک ، وین بماند یادگاری

 

·         من طغیان می شوم ، طوفان سرد می شوم . عین بهانه سخت می شوم . در دلم اما نرم تمنا می شوم . تو درد می شوی ، کمی تا قسمتی عین رنج می شوی ... خالی می شوم ، پر از باران تو می شوم . آرام می شوم . تو اما امتداد سنگ می شوی ...

من از تو روی نپیچم ، گرم بیازاری

که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری

بهر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت

حلال کردمت ، الا به تیغ بیزاری

 

·         سرمست می شوم . خنده بی صبر می شوم . شب تا سحر ذکر می شوم . با تو غزل غزل شهد می شوم . ناز می شوی ، عین تمنا می شوی . آیه محکم بیداری می شوی . سجاده یاس می شوی . قامت بسته دلدادگی می شوم . جامه پاک عریانی می شوی . محراب امن حضور می شوی . اشک می شوی ، باران می شوی . سرخوش ِ بندگی می شوم . عین صراط ام می شوی ، آرام ِ  جان می شوی . جرعه هفت بهشت ، لطافت یک چشمه شور می شویم ...

هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذاری

بار دوم ز بار نخست نکوتری

انصاف می دهم که لطیفان و دلبران

بسیار دیده ام ، نه بدین لطف و دلبری

 

 پینوشت:  "شوق جدائی " با صدای محمد .

+ دوشنبه 1387/02/02 .مریم. |

 

 «... این روزها که می‌گذرد، شادم
شادم

شادم که می‌گذرد این روزها

شادم، شادم...»

 قیصر امین پور

 

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی رنگ
نمی‌لغزانمت بر خواب‌های مخمل اندیشه‌ای ناچیز
...
احمد شاملو

من به شما وعده‌های دروغین نمی‌دهم، شما را آن‌طور که مادر می‌کرد لای دستمال خیس، فریبِ خاک نمی‌دهم، تا با هزاران امید و آرزو سبز شوید و وقتی همه توشه آذوقه‌تان را از ذوق قد کشیدن تمام کردید، بویناکیِ فریبم را هر روز بترسم و از بشقابتان بشویم. نه، دانه های گندم! من شما را در بستری از خاک می‌گذارم، خاک شما را در آغوشِ مهربانش می‌گیرد و همه قصه‌ها و غصه‌های زندگی را در گوشتان نجوا می‌کند. شما مکث می‌کنید، فکر می‌کنید و این طول می کشد، کمی بیشتر. اما بالاخره وقتی تصمیم خودتان را گرفتید، زندگی شروع می‌شود و وقتی ذرات خاک را کنار زدید و انگشتان ظریفتان را در پاییدنِ هر روزه خاک مرطوب، دیدم، که چه سبز و زیبا از میان سیاهی به سوی نور اشاره می‌کنند، آنوقت ریشه‌های امید در دلم به همراه ریشه‌های نازکتان در خاک می‌دود و می‌دانیم که بهار سر رسیده است.                        

                                                                                                                    نگین معتمد

+ یکشنبه 1387/02/01 .مریم. |