تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

...مشقم کن!

وقتی که ع ش ق را

                      زیبا بنویسی

فرقی‌نمیکند که قلم

از ساقه‌های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر.

منزوی

 

 

 

پی نوشت :

-         شادم .

-         باریدم سخت، بر سکوت ام .

-         حواست که به آسمان بود ، به دریا نشانت دادم . او هم مشتاق دیدارمان بود.

-         کمی گیجم ، قلم یارایم نیست .

-         من چندمین آن چند نفرم؟!

-         در شهری که رفتگان به پیشواز می آیند ، بر مردگان نباید گریست .

-         رویاهایت را ایده ال تصور کن ، چراکه واقعیت زندگی تو را رویاها می سازند.

 

+ دوشنبه 1387/01/19 .مریم. |

 

                                               

زندگی فرصت بس کوتاهیست...

تا بدانیم که مرگ...

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ ...

که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...

 نفس سبزبهاری جاریست...

 

مهربان دورم سلام

دستانم و دلم می لرزد . غروب جمعه است و خانه سکوت تو را فریاد می زند. به یمن بهار دلق لعل بر دیده نهاده ام ، جانم اما آتشین است . به کدام نگاه حاضری و دیدگان سخت دلم یارای دیدارت نیست . می گفتی :" در سازگاری دم مبارکی می زنند "، امان از یادگار تو که صبر را به منجلاب رو سیاهی ام می برد . عزیز دورم ، سخت خسته ام . بارانِ نگاه حوصله ام نمی دهد تا با تو بگویم چه اندازه تشنه شیرینی کلامت هستم . در “هم-ساده- گی “ ما سفر مبهمی جاری است . به کدام حادثه دلی را در بی قراری خویش همراه ساختم، نمی دانم. اما این روزها ، بهای بی دلی ام را به آزمون تقدیر آرام آرام در خویش می بینم . آشنایان ِ دور ، از خود ، خویشم می خوانند و گویا من در بهاری دگر ، جامی دگر را اسیر چشمان نادیده گوهری می یابم که در طلب اش آرام ندارم . سجاده ام محراب خیالی قامتی می شود که به تسبیح هرآنچه تویی نمی چرخد . گویا طوفانی دگر در راه است و گم شدنی و نیست یابی . و گام مرا ناقوس حقیقت تا بیداری روح هنوز فاصله است و من مسیر را زندگی می کنم بی آنکه مقصد تو  را داشته باشم. ...

 

"من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم             چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم           همچو منصور خريدار سردار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم شرری                که به جان آمدم شهره بازارشدم 

درميخانه گشاييد به رويم شب و روز             که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم 

جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم                خرقه پير خراباتی و هوشيار شدم 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                   به دم رند می آلوده مددکار شدم 

بگذاريد که از ميکده يادی بکنم                  من که از دست بت ميکده بيدار شدم

 

دیوان امام"

 

+ جمعه 1387/01/09 .مریم. |