تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

     برای "قاف" عشق چه فرق می کند وقتی حرم نفس هایش من باشم یا نه !  ناب نام عشق همان است که وجود دارد، بی دلیل ، بی مقصد ، جاری ! همین امشب مرا به خاک بسپاری یا نه ، حرمت هرآنچه هست ، به حکم طبیعت وجود خواهد داشت . _ هــــــ ا ی !! من و ذکر عشق !؟؟ _ چند صباحی است که قلم ام را گم کرده ام . آن مجنون شب می گفت :" پیله و تار تنیده از حصار خویش را باید درید ." می ماند گام بعد از استغنا ، که هیچ داشتن هیچ است و بی هیچ دلخوش لحظه دیدار دویدن . حالا همه صراط هایم بی صبح قدم بر می دارد و من در امتداد مسیر سایه نگاهی را می بینم که کمی مایل به کودکم ، شبیه من نیست .  می خواند و می مانم . می ماند و می لرزم : " سفر از هیچ به سوی همه چیز – لنگ لنگان می روم ، همسفری می جویم  " . و منی که بی همراه به محو سکوت جاده خو کرده بودم ، چگونه سبز چشمان تو را تاب آورم . در تو  نماز بی وضو یازده رکعت دلدادگی شب می شوم و نافله بی زمان روز . حالا سجاده ام نفس های تو می شود و سجودم محراب پیشانی تو . و من قاف عشق را در آغوش تو به معراج می برم و سرگشته تر از خویش سلام صلاة ام را با طعم نگاه تو به پایان می برم . حالا مسیح زبان الکن ام  در روزه های سکوت ام شود یا نه ، همین که تو آرام تقدس مریم شده ای مرا بس است تا تمام شب روبرویت بنشینم و هیچ نگویم ... .

+ سه شنبه 1386/11/23 .مریم. |

 

                                                 

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.


اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ندارد...

‌                                                                                                             عرفان‌ نظرآهاري‌

 منزل مشترک مهروماه : -->  تو کلبه مون خدا باشه

+ چهارشنبه 1386/11/10 .مریم. |

  قصه صبر امروز مادر بزرگ ندارد . یکی بود ، یکی نبود حقیقت تمام داستان های مجنون شد . بی بی آیه "معراج" اش را بر سینه گرمای منزل اش با خود برد و سکوت و شیون نبض ثانیه های خانه شد ....

 

 

 

بهشت به دوري همين اتاق كناريست

اگر در آن اتاق

دوستي در انتظار نشسته باشد

چقدر بايد شكيبا باشد اين جان

تا تاب بياورد

صداي پايي كه نزديك مي شود

دري كه باز مي شود !

 

به نقل از كتاب «كيميا  5 »

شعري از اميلي ديكنسن ترجمه ي استاد الهي قمشه اي

+ دوشنبه 1386/11/08 .مریم. |