|
فرصتی بخواهید احمدرضا احمدی
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروی یار باید دید شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته گلاب و نبید بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید بهای وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم شبم به روی تو روشن چو روز میگردید به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید باران نام دختر من است . دلتنگی های که بارید و مرا آبستن حس عزیزی کرد که تو عشق نامیدیش و من هرچه خودم را و تو را و باران را مرور کردم باز به نام اول خدایمان رسیدم . همان چشمانی که مرا به ضیافت تو رساند و دستانی که گرمای حضورم بخشید. مگر می شود سرگشته تشنگی بهار شد و دم از سبزی خیال مزرعه های جنون نزد . راست می گوید مترسک ، من این آبی آرام را ، این دریای پر تلاطم زندگی را در داس پر دلهره تو بارها و بارها معنا کرده ام .بهارم ، آسمانم گم شده بود و تو خنکای استغنایش شدی ! من در تو می روییدم و خود نمی دیدم که چه سان در سکوت ام ریشه می کنی و نجیب ، خیره ، درد در مضراب چهار فصل به سماء جان می نشینی و مرا- کودک خیالم را و تو را- آشنای نقطه های مبهم وجودم را به جشن چشمانت راهی من تا من می کنی . عیدانه در نگاهم ماندی و چهل صیام مستی ام را فاطر لحظه های ناب حضورت به جشن آیت های بی نشان خویش جاودانه خواندی . میلادم نه به سال شمار روزهای بی خویشی و طغیان ، بل به قدر شب بیداری ، به مرز لرز هوشیاری ، به تب سرد جنون ، به شادی رویاهای صادقه ، به ذکر کودک گل فروش و به یمن شب های سرد و سوز و سبز تا همیشه تقدیر شاد است . مهر را مهری جز تو نیست . به آرامت شکر . پینوشت یک: بیا این بار پشت به هم بایستیم! و بی بهانه برای آمدن باران دعا کنیم پینوشت دو : من باز دیوانه ام مستم. باز میلرزد دلم دستم پینوشت سه : پایان بزم - "برای مریم... که روزی بچشد خنکی هوای استغنا را ..."
اى كه در پيمانش وفادار است اى كه در وفا كردن به پيمانش نيرومند است اى كه در نيرومنديش بلند مرتبه است اى كه درعين بلند مرتبه اى نزديك است اى كه در عين نزديكى دقيق است اى كه در عين دقت بزرگوار است اى كه در عين بزرگوارى با عزت است اى كه در عين عزت با عظمت است اى كه در عين عظمتش برجسته است اى كه در عين برجستگى ستوده است جوشن کبیر
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد، و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه مي خواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم! و چه سخت بود بي دلي را، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بي تابش. ... .. .
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |