|
اینجا جز خطوط درهم پناهی نیست خنده ام می گیرد . خرسندم . می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ، و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است . همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم و تفائلی برای سکوت این دل ناکجایی زدم . " سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور است / که کام بخشی او را بهانه بی سبب یست " می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو . نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد . من ام هنوز آن طغیان گرم حضور . همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من ترسیم هفت رنگ ، رنگین کمان اش را بارها دیده ام . راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من . قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،تا همیشه رها بمانم . چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود . اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است . حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید، طاقت تردد رویاها را ندارد . راهی می شوم . به راهی که بهترین خودم باشم . تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن . شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم . تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی اگر دیدی شبنمی بر جا مانده یادم کن . من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان به یادت خواهم بود ." به مستان نوید سرودی فرست / بیاران رفته درودی فرست " ما نیز رفته ایم ....
هنوز چند روز به بانگ ربنا مانده بود که آمد ، متین و آرام ،نشست کنار حوضچه دلم . تو انبوه جمعیت و صداها نگاه مون بهم بسته می شد . بهش گفتم : " آمدنش با خودت نیست ، اما وقتی وارد شدی دیگه بیرون آمدنش رو خودت نمی تونی " با لبخند آرومی که داشت بازهم زل زد . نگاهم رو ازش گرفتم ... آخه می دونی وقتی یکی که برام خیلی عزیزه رو می بینم یادم میره چقدر حرف داشتم برای گفتن . سرم رو می اندازم پایین . اون هم مشغول نافله اش می شه . حالا راحت تر می تونم یه دل سیر نگاهش کنم . خودم هم می دونم این اولین و آخرین باره که می بینمش با این حال تلاشی نمی کنم که تو نگاه اش گم نشم . سیب ها رو از تو حوض جمع می کنم .سرخ ترین اش رو می زارم کنار . هنوز بلند نشدم که از اونور حیاط به طرفم میاد و آروم می گه : " اجازه می دید روتون رو ببوسم !" تا به خودم میام دم در با نگاهش ازم دور می شه . من می مانم و لبخندی که حالا روزهاست بدرقه سلوک اش می کنم . برای ماندنش تلاشی نکردم . همیشه این منم که مانم و ماندگاری رو طلب نمی کنم. دعای سحر رو به یادش زمزمه می کنم . برای اویی که همراهش نشدم .... مامان گلاب رو میده دستم ، میگه صورت ات رو باهاش بشور ، اول ماه سبک ات می کنه ....
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنــه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت. احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشمم را برهم می گذارم شصت ثانیه نور را از دست می دهم. هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار میماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم، نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم ... روی ستارگان با رؤیایی ون گوگی شعری بندیتی نقاشی می کردم، و صدای دلنشین سرات ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگهایشان در جانم بخندد. خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند.و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته لحظه ای است که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. گابریل گارسیا مارکز
کودکان ما زاده فکر ما هستند کودکم سالهاست بوی تنهایی غزل های را گرفته است که بهانه خانه بهارش را می گیرد . نیک می دانی و می دانم که شروع سفرت یک آن پلک زدن یاس و شبنم شب های بیقراری است که در نگاه معصوم بهاریمان در پس غبار روزمرگی های همیشه پنهان کردیم . و چه زیبا می تازی و بر ناز چشمانشان لبخند می زنی . هر آن گمشده ای را که در خود می جوییم و آینه اش را به کمال در کودکی مان می یابیم . شده است در چشمانش خیمه زنی و تصویر رویای پاک خویش را بیابی ! من در نگاه تو شاد نگاه آنهایی را دیدم که با قدم هایت شور می یابند و با تبسم ات پرواز . قلم ات پر توان ، قلبت سرشار و تلاشت همیشه . به دیدارت شادم-مریم
و شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید !! « دکتر علی شریعتی »
و شما نه هرگز خدای را عاجز در زمین و آسمان توانید کرد و نه جز خدا نگهبان و یاوری دارید. عنکبوت 22 در انتهای شبم ، در هر نفس روزم ، در هر دم بیدارم ، در آن بی امان ِ جنونم چشمانِ امیدم به "قاف" توست . به آغاز هجرتی که در تو آغاز کردم و خود را به چاه ِ یوسف نشین ات حلقه زدم . دستانم نیامد که بنویسند آنچه را که در قلب هامان جاری است و او گفت تو مشفق به قدوم مسافران خویشی . من راه نمی دانستم و تو جریان خیالم گشتی . من به آهنگ اعراب بر شدم و تو را دگر بار خواندم . عِقاب ام همین پاهای خسته بس که تو را پیاده در نوردیدم و اذن دخولم نگشتی و از آن روز بود که من تقدس مریم را بر دوش می کشیدم و خام خیال ِ زلیخا را بر دل . من حلقه چشمان هجرت دیده آهویی شدم که راه صحرا در پیش گرفته بود . حالا سالهاست تلخ زخم ناجی ام مرا از من دور خواسته بود و شادمانه عیدی که گذشت مرا بخشید . من در آستان اش پروانه گشتم و به شمع اش همه سوختم هر آنچه را که نساخته ، هجو ماهروی خویش نغمه سر داده بودم . حال به دیدار طبیعت بکر و گرم تو می آیم . دستانم را به ضریح خالی ات ،حلقه آسمان نا کجایی ات پیوند می دهم و در محراب ات آیه های آشنایمان یاسین را زمزمه می کنم تا به زمزم ات غسل نفس یابم و به کردارم باکر . مهربان آقایم از هرآنچه در تولد ضعیف بودم هم اکنون تهی تر گشته ام . سکوتم ، مکث ام، تمام مهرم به کمال نور "پاک" تو را می جوید و از تو می خواهم آنی آنم را مستان و کام ام را کامروا گردان و دستانم را تا همیشه حلقه مهر خویش گردان . آمده ام تا تحفه چشمانت ، سبز برویم و بروییم و جاودانه بمانیم و نمانیم ... به نگاهت شکر . "بار خدایا در این آستانه بودن و سخت ماندن نیازمند نگاهی هستم تا راه را از بی راه بشناسم و نیروی که توان پیمودنم دهد جز بارگاه تو مامنی ندارم که همه تویی و باقی منم توان سخت کوشیدن و کوشیدن ام ارزانی فرما دستانم را بگیر و آنی مرا به حال خویش وا مگذار و طعم خوش رسیدن را در پس آزمودن و آزمودن ارزانی وعده های راستین خویش گردان اردیبهشت 1385"
در رویاهایم, فروردین 86
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |