تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

                                                            

        "مادر"م شاعره ی شادی بود ، و نشاط اش همین بس که آزادی بر در خانه دوست بنشاند و غبار اسارت از دل بروباید . او  رها بود و به فصل نو ، ایمان داشت . قد احساس اش مردانگی سختی بود که همه را به قیام می خواند و طنین صدایش شهد شور مردانی بود که در راه آرمان های خویش ، از جان خویش می گذشتند و پرچم استقلال خویش را برفراز اصالت غرور  می نشاندند .

       " کودک"  ام روح سرشاری بود ،  شیطنت معصوم اش جولانگاه عواطف و تفکری بود که آنِ مرا در خود نزدیکتر می یافت . نهال بکری که در تابش شوق و طنش فصل آغازش می رویید و دستان بهاریش رابه چهار مضراب خزان و کران ، کران و خزان می سپرد . در پس هر ناز ، نیازش به تمنا می نشست هر آن تشنه تر از پیش به شوق می باخت . و اندیشه را جز در سبزینه گیاه دوست نمی رویاند . او سرگشتگی ای جز دلدادگی نبود.

     " بالغ " ام مخمر طعم گس دوری و دارایی بود . در توازن تب لازم و ملزوم به آراستگی گام بر می داشت و شب را به سلوک آدینه به طلوع می نشست و از داغی جنون لحظه هایش دم نمی زد . می خواند و می ماند و سخت می خندید . نقاب سنگین سالهای گریز و پرهیز از او ظاهری آرام با درونی ملتهب ساخته بود که فرازهای کمال اش را سخت – آسان در پس هم می گذراند و به جویبار خنک آب می پیوست . هماره در راه بود و خود بیراه . نشانی از لعل یمانی اش نمی خواست جز ماهی های خیال در  وسعت آبی آسمان . او رساترین سکوت کودکم بود.

 

 و " من "  این گیاه سبز روییده در حوای استغنا ، سرخی سیب را قلم " تا رهایی " خویش ، رستگاری مزین به فریب آدم ، امروز فریاد می زنم و ریشه های رویش فصل را رقم خواهم زد ....

 

 پینوشت : سرگشتگی

 

+ دوشنبه 1386/05/29 .مریم. |

 

می طراود آفتاب ، نیمروز صحن های آرام ، مملو از راهیان ِ دلداده بر کاروانی همه ، کبوتر های سر به مهر و من ، خاموش – مسکوت ، نگاهی خیره ... نه دل به شکایه باز می شود ، نه داغی به درخواست . فقط آمده ام ، آمده ام که نگویم ، آمده ام که نخواهم ، نجوا نکنم ، شکوه نگویم ؛ به عهدی که بستیم و رنجی که کشیدیم .  قهوه ای چشمانم را خواب مشکی می پوشاند و جامه هایم که روزهاست به همسانی حضورت سیاه تر از غزل های بی مقصد  تو شده است و من که این روزها میشی ، سبز و آبی چشمان شما را همه سیاه می بینم و در آینه رنگی  جز هلال فرو خورده زیر چشمانم مجذوب خیره ای نمی شوم. آمدم و مهمان نوازم بودی ، طعم خوش هوایم بودی ، دیدار چهره آشنایم بود ، حلقه فیروزه دستانِ سردم بودی ، سرخی گونه های سوخته ام بودی ، اما دریغ تمدید خاطرات تلخ پروازم بودی . ( گفته بودم سر به مهر بماند این تقدیر ، چه نگویم رنجی را که فقط قلم انتهای فریادش است و مامن آرام اش ...) . به میان جمع می روم ، سر بر معبر زائران ات می سایم ، سلام می خواندم ، یس می گویم ، قاف می میرم ، قل می شکنم . همه را سر به زیر ، آرام سکوت می کنم . گوشه ای می نشینم و خود را به نشنیدن آرزوهای همه امیدوار می کنم ، چون دختر اعرابی راه می روم ، با اعراب دست می دهم و خود را در خود گم می کنم . با نوای اعزا  به شوق می آیم و در بعثت تو می مانم . می مانم در رنجی که می بری و غربتی که به خاک ماندی و تمام سرزمین ام را مهد   زادگان خویش رویاندی. به ضریحی و سبز جامه ای که همه از آن دم می زنیم و در  بی دری  خویش در می زنم . می دانم سخت اهریمن آیه های سنت های بی ریشه شده ام . تلخ در خود قربانی چشمان همیشه غایب تو می شوم . نمی گردم ، نمی مانم بی اذن خروج  به بیراهی خویش می گریزم... به تنهای شب سفر پناه می آورم ، صدایی از تو نمی شنوم ، خلاء و مکث – و مرور تمام لحظه های حضور . آرزو می کنم بالهایمان بسوزد و زمینی نیابیم . بیدار می شوم ، نشانی ز خانه ام نیست...

 " به شهر بازگردیم ، به این دیار نیاز – نیازمند امید – نیازمند رهایی ..  .  - حمید مصدق"

 

+ دوشنبه 1386/05/22 .مریم. |

 

grapes.jpg

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

 و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظرآهاری

 

+ سه شنبه 1386/05/16 .مریم. |

 

     در آستان توام ، شادم

                                                               

          ریشه هایش را از خاک گرفتم ، گلدان خیال دیروزهایم دگر جای روییدن شکوفه  امید های کهنه نبود و او را که تمام سبزی روزهای تولدم بود به آب ، این شفاف وسیع ، این طغیان ِ منشعب شده در تن موج سپردم . و بالندگی رویش را در نگاهش باز به تماشا نشستم .  شور و شعور را حلقه شادی دستان نجیب اش رهسپار همان سفر های همیشه " تا رهایی" بدرقه دلتنگی و دلهره آراممان کردم . حالا صدای شستن ظرف های  آیدا و چکه چکه های آب لب حوض تمام شادی روزهای من است . ماهی های سرخ و هندوانه های در بسته صد دانه ترد ، قل قل سماور عزیز و خیس حیاط آقا جان ، و انتظار گام های مسافری که هنوز در سفر است ...

 

+ دوشنبه 1386/05/15 .مریم. |

 

اگر 60 ثانیه وقت داشتم برای دیدنت می گفتم :

 دنيا كوچيكه و مجال موندن توش كوتاه تر ... از اين كه جستجوگر خوش قلب و مهربوني مثل تو رو ديدم خوشحالم و آرزو مي كنم كه توي اين زمان كوتاه هم همچنان شاد باشي و پرنشاط، بخشنده باشي و مهربون، فرشته هات رو روي شونه هات حس كني و گرمي آغوش خدا رو، درك كني نعمت هايي رو كه توي زندگي بهت داده و شكر كني اونا رو با حركت و جنبش ات و خسته نشي و تسليم محض!

توجهي نكني به آدمايي كه در شنل نياز به سمتت ميان و فقط ازت به حيله و مكر مي خوان و چيزي در ازا نمي دهن... آدمايي كه بدبينت مي كنن به بخشنده بودن و مهربوني  و نشاط و جنبش رو ازت مي گيرن و ازت تسليم شده محض مي سازن و بچشي طعم عشق را و طعم تمام شيريني ها را و رها شوي از تمام وابستگي هاي قائم به ذات بين تو و شيريني ها. رها شوي از وجودها و پايبند شوي به نعمت هاي جاودانه به نمودهاي حقيقي خدا روي زمين به خانواده ات. وقتمان دارد تمام مي شود. دلم برايت تنگ مي شود وعده ما در بهشت در كنار گل هاي سرخ...

                                                                                       خاتون

 

+ شنبه 1386/05/13 .مریم. |

 

" چه بگویم ؟

چیزهای واقعی ...

دیگری !

اهمیت حیاتش

با او سخن گفتن ..."

                           مهدا

 

"میرا"

میرای من ، میرا ! کجاست جای رهایی !!؟

    میرا مرگم دادی ، زهرم دادی ! زنده ام کردی ! دستان خالی ام را چه کنم !؟ شوق جستجویت را ! خلاء سایه هایت را ! میرا سخت خسته ام ! هرروز به شکلی نو ، به تصویری همه ، می میرانیم و باز می رویانیم ! میرا اشکم را گرفتی ! مهرم را خاک نمودی! کودکم را بالغ نمودی ! مرا چه سرد ، چه داغ ، چه تب ، چه تنش به استخوان زلال ، ضعیف  ، خار  نمودی ! میرا نگاهی ندارم ! آهی نمانده ! تلخ سنگین ام! سنگین از نفاب های این سالیان دور ! از تولد تو و منگی خود بودن ِ من ! میرا بمیرانم! باز بمیرانم !ا بسوزانم ! شعله ام کن ! تهی ام گردان ! امــــــــــــــا در مـــن رهـــــــــــــــــایم کن !!!!!!!!!

 

 

....

  تولدنام " میرا " در ذهنم ... نمی دانم از کجا آمد !!!؟ دنبال معنای لغوی اش می گشتم که به × اینجا × رسیدم ! برایم جالب بود کتابی به این نام هست ! و البته زیبا ! اما هنوز معنایش را نمی دانم! شاید به زودی این کتاب را خواندم ....

 

میرای کریستوفر فرانک را خواندم ...

 

+ چهارشنبه 1386/05/10 .مریم. |

 

I’m not Ok-You’re Ok   

    I’m not Ok-You aren’t Ok

I’m Ok- You aren’t Ok

I’m Ok- you’re Ok

 

By A. Harris

 

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد و پس از آن تنهاییت،نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...اما اگر پیش آمد،بدانی که چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
 برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار...برخی نادوست و برخی دوستدار...که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد وچون زندگی بدین گونه است. برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...نه کم و نه زیاد. درست به اندازه. تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد که تا زیاده به خود غره نشوی.
 ونیز آرزومندم که مفید فایده باشی،نه خیلی غیر ضروری ، تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تورا سرپا نگاه دارد.
 همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند...چون این کار ساده ای است. بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنندو با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
 و امیدوارم اگر جوان هستی،خیلی به تعجیل رسیده نشوی...و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی. چراکه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
 و امیدوارم سگی را نوازش دهی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی آواز سحرگاییش را سر میدهد.چراکه بدین طریق احساس زیبایی خواهی یافت...به رایگان.
 امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی. هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی،تا دریابی که چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 به علاوه امیدوارم که پول داشته باشی،زیرا در عمل به آن نیازمندی...وسالی یکبار پولت را جلویت بگذاری و بگویی: "این مال من است". فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
 ودر پایان اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا ازنو بیآغازید.
 اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم.

....

آنچه در این هفته خواندم :

-          دیوانه بازی -  کریستین بوبن

-          نارتسیس و گلدموندهرمان هسه

-          وضعیت آخرتامس آ.هریس

-          ماندن در وضعیت آخرامی ب.هریس ،تامس آ.هریس

-          ...

+ شنبه 1386/05/06 .مریم. |

 

برای شنیدن واژه های که هیچ گاه به زبان نمی آیند ، در فاصله بین دو هجای عین تا قاف شب سکوت من جاری است و گویا این سفر است که میزان دلدادگی به آسمان و تمام وسعت لاجوردی غروب را به رنگ غرور بر پهنه بی کران دریا ی همین حوالی جنون می گستراند . چندمین موج است یا چندمین شب دریایی که دل را به بی قراری همیشه اش سپردم و دستانم را به اجابت دانه به دانه شن های ساحلی به درگاهش بردم که این دل رسم مستی بیاموزد و مرا و تورا در مسیری بی ابهام آب و آینه به دست نسیم خیال نه ، واقعی تر از جنون برساند . 
 آسمان اینجا در مکث رعد و ریزش باران مانده است ، گویا برق چشمان تو را می خواهد تا رنگین کمان را بهانه هفت رنگ تمام آسمان خود و نگاه منتظر مسافران دریایی خویش سازد . می خواستم گرمای شوق ات در تب ماندگار لحظه هایم طراوت تابستان مان باشد ، گویا شروع این شرجی متروک هر روز بیشتر می خواندم بر صبری که تا رسیدن به شروع فصل لازم است .
   من چشمانم را به بازی سنگ های رنگی ساحل سپرده ام در تلاقی موج های بلند تقدیر ، و در پی گم شدنی آنی تمام بود و نبودم را خیس خیال به دار باید ها و نباید ها می یابم . چشمان بهاریت را به خاطر می آورم وقتی ضریح جمعه های انتظارش را می بوسی و همه را در نظر داری جز چشمان خودت را که در انتهای شوق سفر و مکث در هم می آمیزند و ترانه های را که من با زمزم تو زندگی می کنم . راست می گویی هوای اینجا هوای بی دلی است ، خنکای استغنا و امواج مسکوت و ترانه های بی نیازی . آخر می دانی همه ام یکی شود و آن یکی بی نیازیم ز غیر ،خود ابتدای استغنا است و دلیل شب های آرام. بگذار نم خاطرات ات را اشک دیدگان مجنون کنم و نام لیلی را در دیوان دل حک کنم .  هنوز  آسمان اینجا گرفته یک شب بارانی است و ماه که از روز اول  همسفر عبورم بود و حال به نیمه خود هلال اش را پشت سر گذاشته است . می دانم واژه های عریان را نباید به سلاخی روح فرستاد ، اما این شب ، این شرجی از من تا غیبت تو ، این دریای آرام ، این امواج تسلیم سنگ ، این شن های روشن  ، همراهی شانه های تو را می خواهند در دم دمی که به طلوع مانده است .تا به زلال اذان صبح چند قدم باقی است ،یک قدم از من تا سر آمد چهار چوب آزمون خویش و یک قدم تا  سکوت سخت تو  ....

 

+ دوشنبه 1386/05/01 .مریم. |