|
راهی ام ! راهی شبی از من تا کمی تنهاتر از من .. فراتر از غربتی که هنوز نمی دانم چرا رویید و چه بی حاصل هندسه زمانم را طی کرد ... این روزها دلیل ایستادنم ، هنوز ایستادنم یک درخت است ! درختی که رویش ریشه هایش را هیچ کس ندید جز نجابت خاک و پیوند خوردنش و رویش اش را به دست آسمانی سپرد که اگر اغراق نکنم آبی دید اما کم ! کم تر از تمام طوفانی که می توانست فقط باران موسمی باشد و کم تر از هیاهوی های کودکی در به هوا رفتن ساده بادبادک های سرخ علاقه ... اینجا من در آستانه یک شب ام ، شبی که دارو ندار خویش را در سکوت سفر مرور می کنم و بدور از همسفران به آنالیز تمام سالهای رفته بر تجربه های رنگارنگ بر بلندای منی می ایستم که امروز چهر ه اش را در چشمان تو با رنگ سرخ جنون می بینم ! و چه کسی فکر می کرد هیچ کس هم نفس تمام لحظه هایم شود و تنهای ام را تنها تر کند و مرگ را بیاموزدم و سلام را و حس آرام ِ خدا را ! چه کسی فکر می کرد در شکل نقاب هایم شبیه کودکی شوم که هر روز بیشتر دوست اش می دارم و عکس تلخند های زرد و عریان اش را بر ایوان شمعدانی های روزهای بزرگ فردا قاب کنم ! ... فردا به دیدار مرگ می روم تا به احرام سخت کودکی مردی که تمام زندگی اش تولد من است و دستان تقدیر که عزیزش را به خاک سپرد و بازگشت به حتم به سوی اوست ...
"یا من ارجوه لکل خیر... ای آنکه امید به تو دارم در هرچیزی و ایمن هستم از خشم در هر شری و بدی ای آنکه عطا کننده بسیار در برابر اندک منی ای آنکه عطا کننده ای به هر کس که بخواهی ای آنکه عطا کننده ای به کسیکه نخواهد و کسی که نشناسد رحمت عطا کن از مهر خودبر من تمام خوبی های دنیا و آخرت را و دور گردان بدی ها را... بیفزای از فضل و بخشش ات بر من .." - دعای ماه رجب – شب دارم ! آرزویی ندارم !
باران هیچ گاه به پایان نمی رسد تو در کدام بارش زلال خواب می دیدی اتفاق آبی عبور را ابتدای باران عروسک گلی است و روح باران که او را لیلی آفرید مجنون طریقت لیلی است ، لیلی رطب خیس خیال ! باران در همین کوچه نجیب ، آرام کمین کرده بود در آبی چشمان او ، با آن همه سکوتی که دیشب بارید و کوچه را غرق پاکی کرد هنوز تا فردا یک شب بارانی مانده شاید هم همان چهل شبی که می شمردم تا بیایی و به صبح ، به شبنم مانده از شب پیش بر برگ قامت ببندیم حالا چهل گیس لیلی هم عطر " ضریح بارانی " را می دهد ... … دلهره ای آرام تب دارم کرده بود و دستان بهار - نجیب- مزارم را می رویاند ... پیش از موعد آمد و از ماندن جنون چیزی نخواند . آمده بود تا بی قرارتر شوم ... تمام گرمای روز در منگی تابستان در راه طی شد ... نگاهم سنگین است .همین !
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول برمی گردم ....
" بی تو ، آبی یم ! " "” I am Blue without You چشمان آبی اش نظرم را می گیرد ، زنی روس با گوشوارهای سفید ! سردی نگاهش برایم از سالهای سفر آشناست . به عادت بلوغ از علاقه مندی ترانه های روز می خوانیم ! می گوید: " آبی یعنی فقدان ، یعنی مرگ ، یعنی خلا نبودن ! یعنی التماس رویا !! "می گویم : " آبی آسمان چه ؟ ! وسعت دریا !! ..." تلخ می خندد : " بی او ، دریا ، آسمان ، آبی است ! " یاد سرخی غروب های ساحل میافتم ! باران های که بی تو بارید و روحم را به شرجی ترین ساحل نیاز برد و من -مغرور ، شرقی ، ... دم نزدم ! عکس داغ خورشید در آب های لاجوردی جنون ، تپش گام های مردان بی بدرقه شب و یک آن مکث ! به حرمت تمام روزهای که هنوز استوار کودکم را می پرستیدی و من شانه هایت را نمی دیدم که در هوای باهم بودن جاده های سکوت را قدم می زد ! چون همیشه خودم را سخت در آغوش می گیرم !( تا رسیدن به قلب هر زن ، حسی زنانه لازم است !) خودرا تا حوا بالا می کشم ! سنگ نشان آدم در نظرم می گذرد . به خاک می رسم و دستانم بوی زمین می گیرد ! گیاه من " بی ریشه " در یک فنجان لب شکسته رویید ، من او را به خاک سپردم . این روزها سبزیش مرا تا نگاه تو می برد و رویش هر برگش تولدی نو در تمام من است ... به خودم که می آیم دود اش همه خاکستر شده ، نفس کم می آورم ، بسته سیگار جدیدی را باز می کند ، یک نخ اش را برعکس سرجایش می گذارد به امید روزی که آن تک نخ ، نشانه برآورده شدن رویاهایش باشد ! نخ بعدی را روشن می کند ! زیر لب نام ات را تکرار می کنم ، می دانم که من با تو سبز م !
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |