|
سلام سلام حال شما خوبه؟ مرسی خوبه خوبم! خوش به حال واژه ها پس! ::براي چشمهايش:: ؟ .... شما عاشقید ! فقط عاشق ها هستند که رنگ چشم ها رو می بینند!.... من از عشق دورم!! بدون عشق واژه اي متولد نمي شه چرا دور؟ شايد براي همينه خواستم به " استغنا " برسم عشق ويران کننده است هفت مرحله کم نيست ...ويراني هم ندارد هفت کمال ِ ...کمال عشق هم سکوت ِ شور مي خواهد... هرچند نهان سرشارم شرحه شرحه از فراق فراق يعني خودِ اشتياق ولي دل است ... اشتياق هم يعني اميد وصل دلي نمونده....هرکسي آمده يه تيکه اش رو برده پس سبکبارترو سبکبالتر بارم همه جنون از بزرگي اش چيزي کم نشده...کي سالمه؟...افتاده تر شده... ولي سرو همچنان سروه سروهاي آزاد...رها...در تندباد زندگي... رها... رها...رها ريشه در زمين.... مادر رويشی سبز حمايت وابستگي؟! هرآنچه بايد باشد و نيست...هرآنچه هست و نيکوست به همه چيزش شکري واجب است رهاتر بهتر... اما به قاعده... به اصل زندگي نه بر قاعده دلخواست به قاعده زيباست قمار؟ رنگ بي رنگي از آن ماست قمار چشم هايش؟ پاکبازيه ظرف خالي ست هست ما از نيست ماست شک مجال خوبي ست شک يعني رسيدن به شناخت شناخت باب معرفت و معرفت دليل محبت پس دور نيستي از عشق ادعاي ازعشق ندارم... عاشقي کار بزرگانه...حال اهل دلان است حد نداره عاشق گم است کوچکش نکنيد...سربلنده محدود اش به خودم نمي کنم فقط! درياي وسيعی است آن را که خبرشد خبري بازنيامد خسته اي کوه ها مي خندند گندم ها رويش دشت اند سوخته آفتاب طراوت سبزينه اي نيست توان رويش دارند حتي ميان آسفالت همه از خاکيم به خاک برمي گرديم يقين است و برانگيخته خواهيم شد روزگار وصل خويش . تو چشماش خودتون رو مي بينيد يا خودش رو؟ از ميان کلمه ها معلوم است نگاه ما حس چشم ها رو مي سازه و چشم ها؟ همه دنبال بهانه اي هستيم براي عاشق ماندن چشم ها در جذبه ما گم ميشن و پيدا وگم و پيدا تهي از تمام بودن ها مست در نبودن ها ملزومات حرکت است سفر به شوق رهايي به شوق همسفر سوغات سفر يکي شدن است لطف است پاکي است اين نگاه زيباست زيب انديشان به زيبايي رسند قدر واژه هايتان را بدانيد مثل بهارند واژه يعني عرياني روح مي تونم محاوره مون رو پست کنم؟ لايق هست؟ واژه اي نداشتم براي تازه نوشتن ضيافت خوبي بود... ممنون اين کلمه ها خوب بود من هم ممنونم
بهارم ! کودکم !! خاموش !!!
کاش جای آن " شش گمنام " آرمیده در انبوه نگاه های گم بودم . تمام عصر را خیره به دردی بودم هر روز و هر روز اعتبار بودنم را از همه ام کم می کند ... " بهانه های احمقانه ام حوصله ات را سر برده اند " !! می دانم جای مرگ خوابیدن درد خستگانی است که برای این دو روز هیچ نمی خواهند جز همین ترانه های هرجایی ! فریاد درویش در نگاه مامور شهر ، درست بالای سر " گمنامان آرمیده " .... به چه چیز می توانستم برسم جز خفقان باور هایی که با آنها سالهاست زندگی کرده ام ! عزیزم من یک احمق ام ! احمقی که در حیاط یک ضیافت آنقدر خیمه می زند و نگاهش را به رز های خیس آنهایی می دهد که فقط سنگ " گمنام" یشان را برایم دارند و یک صندلی خاطره دور ! ... صبح همین جمعه بود که دلم هوای حوض حیاط کودکی ام را کرده بود ، حالا من بودم و همان حوض بزرگی که رهگذران را غسل نفس می داد . همان خاک خیسی را که بوی نم باران می داد و نسیم خنکی را که غروب مهمانم بود ... می بینی عزیزم ! خدا همیشه همین جا بوده است و به حتم طلوع جمعه و اشک های دخترک را دید و غروب مهمانی اش کرد ... می خواهم بگویم تمام دیشب را هم که نخوابیدم و به چشمان روشن تو خیره بودم هم ، هم من را دید و هم تو را ! من را که باید بزرگ شوم ، آنقدر که سرگشتگی های کودکانه ام روح تو را نیازارد ! و تویی را که دلم هیچ نمی خواهد جز تمام شادیت را ! منو رها کن از این فکر تنهایی ...
وقتی جای یک شعر ، باید یک مثنوی سکوت نوشت ،وقتی جام عطش ِ باران را یک عطسه در فضا می شکند ،چه می توان گفت جز همین همخوابگی های موقت تردید؟اینجا هوای یک صبح دم گرفته آدینه است ، از صدای کلاغ های سیاه بی هویت می توان به امتداد روزی رسید که مثل هر روز جولانگاه خیال های بی مرز کودکی را به کاغذهای ترسیم شده از فرمول های قانونمندی می دهند . اینجا از هوای هر آنچه باید باشد و نیست که بگذریم صدا ها خاموش اند . صدای ماشین های سنگین مهیب جاده را می شکنند و خروسخوان دیروز را صدای بلند ساعت همسایه پر می کند . اینجا دلم هوای حوض کوچک خانمان را کرده است که پاهای سنگین ام را سردی بهارش شستشو می داد. خنکای نسیمی را می خواهم که روحم را از حماقت هایم جدا کند . شاید مرشدی هم آمد و ساز باران را زد و من بی آنکه به نگاهش دل بسپارم از او اسطوره یک صبح آدینه بهاری را بسازم . این روز ها بی آنکه قصدی کنم صدای همان قطار نخست در گوشم می پیچد . خود را در ایستگاه یک گریز می بینم که باز سفر را بهانه کرده ام تا خود را جا بگذارم . آخر می دانی تحمل جنون سخت است و اگر زیاد آن را ببینی رسوایی به بار می آورد . در شیشه های مشبک و رنگی آن خانه خیالی هم که زیاد به فراسویت زل برنی به ناچار آسمان را تو هم درسه رنگ آبی و قرمز و زرد خلاصه می کنی . باید به گل هایم آب بدهم و خاک ِ نشسته بر ایوان دلم راتیمم نماز های شکسته این روزهام کنم ، شاید که یکی از همین جمعه های بی طاقت آمدی و به شهر خود بازگشتیم ...
خودت را نه اندیشه هایت را چون تمام یکشنبه های پاک بر صلیب تسلیم عریان پاک می خواهم . خودت را هم که با خویش ببری بر دار هیچ نمی ماند همه ام جز همین هم ترانگی های پیر پدر با قامت کشیده روحم را سلاخی می کند مادر تقدس مریم را برایم امر می کند من کلیسا را با عطر نفس های تو می خوانم به شب خیره می شوم تصویر روحانی شهر را برپیشانی ماه ترسیم می کنم از هجوم باور های بی ترید به فرشتگان مبرا از گناه ایمان می آورم آنها از عطر سیب هیچ نمی دانند و پاک اند من درخت اندیشه های تو را آب می دهم و دستانم بوی خدا می گیرد پدر و پسر در عطش چشمانم سکوت می کنند ترانه ای برای گوش های سنگین هنجارهای شهر ندارم اعترافاتم را در برزخ خود می کارم ریشه هایش را آب ،حلقه چشمان خود می دهم من به رویش خویش ایمان دارم کودک نو یافته ام را در طبیعت سبزخود پرورش می دهم می خواهم ما سه اندیشه را در عید پاک قربانی رهایی ام کنم منگی سکوت و عبوری کوتاه . آمین .
خواهر کوچکم برای دیدن طلاقی نگاه ها و طنین همیشه سکوت خانه وضو می گیرد .... روشن دلی میانسال در انبوه کودکان صف اول همخوانی فریاد می زند .... رنگ های هفت رنگ فرهنگ همین شهر یکصدا ترانه " یاس " را درخواست می کنند.... پاهایم در گِل فرو می رود و خار دستانم را ... این روزها برخلاف سالهای همیشه به میان جمع می روم ؛ خود را در انبوه مردم گم می کنم . به نگاه ها خیره می شوم و صدا ها را می نویسم . در پی کشف یک رازم . رازی که بعد از ده سال ما را بر سر یک سفره نشاند و هیچ یک اعتراضی از غیبت هم نداشتیم . رازی که رنگ های متضاد ما را می ترسانند . راز تک رنگی که بعد تمام سالهای اسارت و خموشی باز تک رنگ است . راز ترانه های که با هم زمزمه می کنیم هریک به رنگ خود . راز انتظار در پس انتظار و گویا تمام غروب ها هم که به انتهای ترین جمعه می رسند باز دلتنگ اولین غروبیم . راز هر آنچه نگاهی که خواستم و خیره شد ...! راز همبازی کودکی ام که بر قاعده دلخواه من بازی نکرد و هنوز چشمانش جذبه سالهای بلوغ را داشت . مردی که باد همه اش را برد و هنوز تشنه سراب است . و راز تو که باید نیست شوم تا بگویی هستم ... هنوز چند سطر ناتمام دارم که همین روزها آن ها را می بینم ... پاهای رنجه ام تحمل سرگردانی روحم را ندارند ولی آسمان را چه دیدی شاید یکی از همین روزهای پرسه در باران رفتم و دیگر بازنگشتم ..
قمار عاشقانه - http://www.qoqnus.org/tarabestan/shams.swf - باران ترانه سکوت من است ...
چرا وقتی تو شب بارون میاد رنگین کمون به چشم هیچکس نمیاد ؟!
چشمانم را که می بندم سقف همان خانه متروک ِ حوالی بی نامی هم آبی می شود، اگر نامی جز هویت تهی سرگشتگی بر تمام قدم های تو بگذرام ! آمدی تا مرا از سرابی به خراباتی ببری که لحظه به لحظه اش طعم گس بی قراری نام داشت . آمدی تا شب هیچ گاه تکرار نشود و پنجره آن خیابان خاموش در مهتابی عمیق کابوس سالهای به استخوان ساییده تقدیر شود . هفتم یکی از همین ماه های سبز بود که در جنون چند روزه خود رفتی . رفتی تا تنها یادگارت تمام زندگی من شود . رفتی تا من ، من شوم و سکوت لحظه هایم طنین تمام نفس های بی عبور آنهایی شود که معنای هیچ را هم نمی دانند چه رسد به همه !! در سالگرد مرگ صدایت شادمانه ترین حس رویش را جشن می گیرم ! باور کن دست من اگر بود خیال تو را هم به دار خودت می آویختم تا هیچ گاه چنین بی پروا جام جنون را سرنکشی ! قلاف مستی ات را که می کشی در بهت صدای بلوری آن تصور چشمانت را ببین و بر تمام خود بخند که چه بی دلیل خود را به پوچ رساندی ! حالا پس از این همه سال و درد شادمانه ترین ترانه های مستی خویش را به جام جاودانه دوست می سپارم و بر تمام وعده های راستین حق ایمان می آورم ...
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن مولانا عصاره ی پيام من ، عشق است .پيامی ساده و بی پيرايه دارم : عشق .در عشق ابهامی وجود ندارد . ابهام ، در ماست . نه تشريفاتی در عشق هست و نه فرضياتی فلسفی . عشق ، رهيافتی ساده و مستقيم به زندگی ست .کلمه ساده و بی پيرايه عشق ، معجزه ای در خود نهفته دارد . مهم نيست که به چه کسی عشق می ورزی ، متعلق عشق موضوعيت ندارد .آنچه مهم است اين است که بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی ، همان طوريکه بيست و چهار ساعت روزهايت ، بی استثنا نفس می کشی . نفس کشيدن هدفی را دنبال نمی کند ، عشق نيز خواهان چيزی جز خود نيست .هرآنچه که موجب بهجت تو می شود ، غذای روح توست .چنان نيست که فقط تن آدمی به غذا نيازمند باشد ، بلکه روح آدمی به غذا نيازمندتر است .همواره جانب بهجت و سرمستی را بگير . از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهيز . به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده .گرچه گاهی دل آدمی می گيرد ، اما اين گرفتگی به آمدن ابرها می ماند ،ابرها امروز می آيند اما فردا باز هوا صاف و آفتابی است .انسان آنقدرها که به نظر می آيد ، کوچک و حقير نيست . او تمام آسمان و کائنات را در خويش دارد .آری ، او در ظاهر شبنمی بيش نيست ، اما در دل اقيانوسی بيکرانه را پنهان کرده است . به درون خويش سفر کن . به ژرفای خود برو . خدا در توست . کشفش کن . ( اشو )
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |