|
دیشب " فرشته " را دیدم نه اینکه یک فرشته دیدم ، نه ! فرشته را دیدم ! او مانوس همیشه " جان بازی " بود ! او پیش از تولد ما – سکوت – اختیار کرده است و چه خوب همدم اش خط نگاهش را می خواند ! نگاهی که بر آن ام طنین بودن هدیه می کرد ! نگاهی که به من غرورو پاکی می داد تا مرگ واژه هایم را جشن بگیرم! واژه های که شما آن را می خوانید و من زندگی می کنم! غروری که هستند مردانی که با سکوت سی ساله خود رسالت خویش را به معراج می برند ! خدایا ! نشانه هایت را شکر !!
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو هيچ مگو هيچ مگو هيچ مگو هيچ مگو هيچ مگو چشمانت را بازکن ! باید به انتهای سفر رسیده باشیم ! تمام و کمال بی خبری را که طی کردیم باید فردایش را می اندیشیدیم ...طریقت خویش را در مقصدات زندگی کن که مبادا صاحب خبر بی لذت جان ، شمع شوی ... کاش پیرم بود کین ره شدنی است . افسوس صد افسانه نبود و در خویش با خوِیش ماند . ... در فراسوی این برکه پست که بنگری هزار نیلوفر عشق در مرداب خویش غرقه شدند ، مبادا باز مانی ... ره دل جوی و امتداد راه باش !
عید است و یار... " تفاوت ها دلیل تمایز ها نیست . تفاوت است که تو را بر شناخت می انجامد و شناخت باب معرفت است و معرفت دلیل محبت .... " خانم دکتر طوبی کرمانی دوست ، مهربان ، استاد و عزیز سفرهای دور ....
" هیچ کس چون تو نخواهد روئید هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این باغ تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی رعد این صحنه تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد غرید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد جوشید خانه ساکت تر از آن است که میپنداری سایه سنگین تر از آن است که می پنداری داغ دیرین تر از آن است که میپنداری نازنین! سرنگون کردن غم ، حرکت آسانی نیست. لیک آسان تر از آن است که میپنداری. ریشه ها میگویند: " ما توانا تر از آنیم که میپنداری " باز کن پنجره را ، صبح آمده است. در این خانه رخوت بگشای. باز هم منتظری؟ هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز! که صبح است بهار آمده است. هیچ کس جز تو نخواهد آمد هیچ بذری ، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید. از دل خاک نخواهد رویید خوشه ای نیز نخواهد برخاست خرمنی کرت نخواهد گردید هر کجا چرخی بی چرخش تو هر کجا ، چرخی بی جنبش و بی چالش و بی خواهش تو اسب اندیشه خود را زین کن تک سوار سحر جاده تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد بارید و خدا میداند و خدا میخواهد که تو "خدآ "یی باشی بر پهنه این خاک نازنین! داس بی دسته ما سالها خوشه نارسته بذری را بر می چیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت "کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جو یند" خواب وخاموشی تو را در حضور تاریخ-در نگاه فردا هیچ کس بر تو نخواهد بخشید باز هم منتظری؟ هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید که ... بر خیزکه صبح است بهار آمده است . "تو بهاری ، آری ! خویش را باور کن. " مجتبی کاشانی " هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم، سلام ! در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این سومین سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" ، دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " سومین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند . در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد . امروز مسافرم ، و چون همیشه نیستم تا ماهی سرخ دل را در کنار کتاب محبوب ام برایت باز کنم و بشارت همیشه جاودانه اش را خودم برایت بخوانم . از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل ام آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است . تنها می رفتم و کس را مجال هم رهی ام نبود . نرگس ها آزرده ، خاموش شدند ؛ اما من باید می رفتم ، و رفتم . به همان راهی که سالهاست بر گردن تقدیر بیراهگی اش را آویخته بودم . من رفتم تا از سر بگیرم تمام شب نوشته هایی را که به آنالیز روحم هجوم آوردند . پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من که بی تو ، تو را دارم ، بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه . دوستی دور تحفه بهارمان را هدیه تمام روزهایم خواست ، چون همیشه صبور گام بر می داشت و سخت می کوشید . در اندیشه سالهای که بهارش چونین نیکوست راز های نهانی را چون همیشه در گوشه و کنار همان مزرعه قدیمی می کاشت تا تابستان درو حلقه دلهایمان باشد و پاییز را به جشن هزار رنگ برگ های ببرد که امروز و تمام بهار های پیشین روییدند . او می خواند و او نیز ! و من در امتداد راه می رفتم و بهار می رویید ... الهی ، شادم به سلوکم ! معبودم ، بهار را با نوایت آغاز می کنیم و رویش سبزینه حیات خویش را در نگاه تو می جوییم. بهارمان را جاودانه گردان .. آمین
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |