تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

دیشب  " فرشته " را دیدم

نه اینکه یک فرشته دیدم ،

 نه !

   فرشته را دیدم !

 

او مانوس همیشه   " جان بازی " بود !

 

 او پیش از تولد ما – سکوت – اختیار کرده است

و چه خوب همدم اش خط نگاهش را می خواند !

 

نگاهی که بر  آن ام  طنین بودن  هدیه می کرد !

نگاهی که به من غرورو پاکی می داد تا مرگ واژه هایم را جشن بگیرم!

واژه های که شما آن را می خوانید و من زندگی می کنم!

غروری که هستند مردانی که با سکوت سی ساله خود رسالت خویش را به معراج می برند !

 

خدایا !

         نشانه هایت را شکر !!

 

 

+ سه شنبه 1386/01/28 .مریم. |

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

 

هيچ مگو

                              هيچ مگو

 

 

                              هيچ مگو          

  

                                              هيچ مگو

             هيچ مگو

                             هيچ مگو

 

 

چشمانت را بازکن ! باید به انتهای سفر رسیده باشیم ! تمام و کمال بی خبری را که طی کردیم باید فردایش را می اندیشیدیم ...طریقت خویش را در مقصدات زندگی کن که مبادا صاحب خبر بی لذت جان ، شمع شوی ... کاش پیرم بود کین ره شدنی است . افسوس  صد افسانه نبود و در خویش با خوِیش ماند . ...  در فراسوی این برکه پست که بنگری هزار نیلوفر عشق در مرداب خویش غرقه شدند ، مبادا باز مانی ... ره دل جوی و امتداد راه باش !

 

   نی من منم ....

 

 

 

 

+ شنبه 1386/01/25 .مریم. |

 

         عید است و یار...

      

 

" تفاوت ها دلیل تمایز ها نیست .

تفاوت است که تو را بر شناخت  می انجامد

و شناخت باب معرفت است و معرفت دلیل محبت .... "

 

 

 

 

خانم دکتر طوبی کرمانی

دوست ، مهربان ، استاد و عزیز سفرهای دور ....

 

 

 

+ جمعه 1386/01/17 .مریم. |

 

                                
                                                      
    
"فإن لم يصبها وابل فطل"*
تو زمين باش تا او آسمان باشد،
گاه بارانش بر تو مي بارد
و گاه آفتابش بر تو مي تابد،
گاه ابرش ترا در سايه ي خود مي پروراند
وگاه نفحات لطف او بر تو مي وزد
تاپخته گردي.
اگر از دولتياني همه راست گردد
و اگر از بي دولتاني کس چيز نتواند کرد.
 
 
* سوره ي بقره آيه 265
-> آن یار مهربان که زما دل برید و رفت ...                                   
 

+ سه شنبه 1386/01/14 .مریم. |

 

 

 

 

" هیچ کس چون تو نخواهد روئید

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این باغ تو باید باشی                                        

هیچ کس جز تو نخواهد تابید

 

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

 

خانه ساکت تر از آن است که میپنداری

سایه سنگین تر از آن است که می پنداری

داغ دیرین تر از آن است که میپنداری

 

نازنین!

سرنگون کردن غم ،  حرکت آسانی نیست.

لیک آسان تر از آن است که میپنداری.

 

ریشه ها میگویند:

" ما توانا تر از آنیم که میپنداری "

 

باز کن پنجره  را ، صبح آمده است.

در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز!

    که صبح است بهار آمده است.

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

 

هیچ بذری  ، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.      

از دل خاک نخواهد رویید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی کرت نخواهد گردید

 

هر کجا چرخی بی چرخش تو

هر کجا ، چرخی بی جنبش و بی چالش و بی خواهش تو

 

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد بارید

و خدا میداند و خدا میخواهد

که تو "خدآ "یی باشی بر پهنه این خاک

 

نازنین!

داس بی دسته ما

سالها خوشه نارسته بذری را بر می چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

"کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می جو یند"

 

خواب وخاموشی تو را

در حضور تاریخ-در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید     

 

باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید که ...

 بر خیزکه صبح است بهار آمده است .

 

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن. "

                                                      مجتبی کاشانی                 "

 

 

 

 

 

 

 

هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم،  سلام !   

 

در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این سومین  سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" ، دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " سومین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم  ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند .  در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد .

 

    امروز مسافرم ، و چون همیشه نیستم تا ماهی سرخ دل را در کنار کتاب محبوب ام برایت باز کنم و بشارت همیشه جاودانه اش را خودم برایت بخوانم . از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل ام آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است . تنها می رفتم و کس را مجال هم رهی ام نبود . نرگس ها آزرده ، خاموش شدند ؛ اما من باید می رفتم ، و رفتم . به همان راهی که سالهاست بر گردن تقدیر بیراهگی اش را آویخته بودم . من رفتم تا  از سر بگیرم تمام شب نوشته هایی را که به آنالیز روحم هجوم آوردند .  

 

    پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من که بی تو ، تو را دارم ، بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه .

 

  دوستی دور تحفه بهارمان را هدیه تمام روزهایم خواست ، چون همیشه صبور گام بر می داشت و سخت می کوشید . در اندیشه سالهای که بهارش چونین نیکوست راز های نهانی را چون همیشه در گوشه و کنار همان مزرعه قدیمی می کاشت تا تابستان درو  حلقه دلهایمان باشد و پاییز را به جشن هزار رنگ برگ های ببرد که امروز و تمام بهار های پیشین روییدند . او می خواند و او نیز ! و من در امتداد راه می رفتم و بهار می رویید ...

 

     

 

الهی ، شادم به سلوکم !
این جام را تهی باز گردان تا همیشه تشنه درگاهت بمانم!

الهی ، دل عزم حضور دارد ، به عبادت کوتاهم !
دانایی به احوال دلم ،
"سکوتم را مناجات گردان" !

الهی ، در این بازار مشوش تقدیر ، دل را به قیمت زر می خرند ، تو نگهدار بهای دلم باش !

الهی ، در آستان توام ، سرشارم .
محراب امن شب هایت را از من دریغ مدار !

الهی ، همه مسافریم ،طمع به ماندنی ندارم ،
"بودنمان را رهایی گردان" !

الهی ، وجود مهر سراپا نیاز با تو بودن دارد


گرمی نگاهت را در لحظه لحظه های ماندگار روح ام ، جاودان گردان !

 

 

                              

 

 

 

معبودم ، بهار را با نوایت آغاز می کنیم و

رویش سبزینه حیات خویش را

در نگاه تو می جوییم.

بهارمان را جاودانه گردان ..

 آمین

 

 

 ( عکس های نوروزی)

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1386/01/01 .مریم. |