تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

   

باور کن دست من نبود . او گرد کعبه گشت . آری ، اشک ریخت . خواست . من فقط بازیگر این نقش بودم. هیچ وقت نگفتم اما او بود که دست  مرا وقتی خیلی کوچک بودم گرفت و به پستوی خرافاتی برد که فرهنگ می نامیدندش. همان سالها بود که به سیاهی افتخار می کردیم . تمام جزو های  روشنفکری های افراطی ِ گذشته از مرز انزوا را مهر شده خوراندنمان . من هم از پله دانایی بالا می رفتم . سخت می خواندم . همیشه در جستجو واژه های بیشتر از شب می گذشتیم و صبح نشده راهی همان خانه قدیمی می شدیم که دیوار هایش در پس عطسه های مدام سرنوشت مان آهسته آهسته تحلیل می رفت . غروب دریغ از سقفی ، تمام جاده را پیاده برمی گشتیم . دود و دم شهر را می خوابیدیم و خنده هایمان را حسرت امروز می کردیم ! حرف زیبایمان تجسم روح بود و شب نوشتن دست خط های که خود را به دارش می آویختیم و نمی دانم در کجای برهنگی تمام کتاب های علوم طبیعی مان را پنهان می کردیم ! دریغ ترانه هایمان را هم سوزاندند . آن هفت دوست را هم در قفسه  دو رنگی های بی نشان خود برچسب طغیان زدند . من اما یاد گرفته بودم هرجا که ترانه هایم بوی هم آغوشی می دهد بوسه خدا را برسانم به تن برهنه صلیب و اینجا بود که من غزل می نوشتم و آنها عرفان می خواندنش . فریاد هایم طرح جلد همان کتاب های شد که بعد ها فهمیدم برگه های کاهی اش را از خزانه شهر می آورند و به اسم دین ترویج  مال خوری می کردند . یک روز همان پیر می فروش مان را هم گفتند کسالت دارد و دهان اش را بستند و گفتند سکوت درمان هر دردی است . او هم خسته تر از ایستادن بر جاده ادراک بود . آخرین کاری که کرد تمام خانه قدیمی را پس گرفت و زرق و برق دلفریب شهر بی فانوس را پیش کش دین نمایان ابله ای کرد که هر روز در خود بیشتر دست و پا بزنند و در خویش اوهام مادی گرایانه خود را بجویند . این روز ها هم که می دانی دیگر نیازی نیست تظاهر کنند برای دانایی می کوشند . درب ورودی شان زده اند :" اگر خفه نمی شوی ، نیا ! " . دیگر همان ورودی های جدید هم همزمان راهی مدارج عالیه نمی شوند . مستقیم ، دربست ، با رول روشنفکری شان راهی بی راه می شوند و هرچه جلو تر می روند سیاهی را بر صورتشان بیشتر می کشند !! .. راستی نگفتم ات ، واعظ شهر را هم دیدم ، زلیخا هم این گونه سرمه سیاه را در چشمانش کور نمی کرد . حالا بگو باز از من سیاست با دیانت می خواهی !؟ مرگ اگر بود ، مرگ اندیشه بود . مرگ همان فریاد های که امروز همه ما را تلخند رساله های غرب می کند و اسیر کوته بینی بی چشم شرق ! ... بگذار نقطه را بگذارم . قرار نبود این هوا مکدر شود . رساله های که خوانده نمی شود ، همان به که در گنجه همان خانه قدیمی که حالا متروک شده است بماند . راستی چقدر هوای بوسه زدن بر دستان پیر نخست ام را دارم ! خداوندا به هر ره که هست سلامت دارش !...

 

 

+ سه شنبه 1385/12/22 .مریم. |

 

              پر فروش ترین کتاب های قرن :

 

                                                                        

                                                                 

 

 

                                                           یک :  انجیل

                                                دو:  سرمایه  ( کتابی است کمونیستی )

                                    سه :  شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری )

 

 

 

 

پینوشت : قرن به کدام سو می رود ؟ !

 

 

 

+ دوشنبه 1385/12/21 .مریم. |

 

 

چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت  داشت

از این سپس من  و  رندی  و  وصف بی خبری

 

 

حافظ نهایتا به رندی می رسد که نقطه مقابل زهد و صوفی وشی است لکن به تجربه در می یابد که آفتاب جمال محبوب ، همیشه در تابیدن نیست و غروب ها و خوف های موقت آن را فرا می گیرد و دچار قبض و بسط می شود . و همین شیدایی دیوانگی می آورد .

 

می فهمد که آن " یار مهربان " با همه مهربانان فرق دارد و " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد " و " زماه رویان این کار کمتر آید " .

 

گرچه در این طریق هم طالب  " شیخی است که خانقاه ندارد " و " در این صوفی وشان دردی " نمی بیند ، لیکن در باب عشق در می یابد که همه چیز به عنایت و اقبال و هدایت محبوب بستگی دارد و جهد ، حاصل چندانی ندارد ....

 

 

قمار عاشقانه

عبدالکریم سروش

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/12/16 .مریم. |

 

من کنار آمده ام با همه ی چیزهایی
که باید بگذرم از کنارشان

                                                      حامد شكوري

 

 چه بی هنگام آمدی ای ترانه دلخواه ، هوای هر آنچه باید باشد و نیست . تا به خود آمدم رنجیده بودی ! دریغ خواب هایم ! رفته ای و همه این است . باز مردی متولد می شود و در گنگ یک شرجی بی مثال گم می شود . من به ضیافت دریا رفته بودم . آب های هرجایی ! گر راست بگویم در لجن نشسته بود صبوری پاییز ! کاش با رفتنت صدایت را و قلم ات را نمی بردی . کاش سر به هوایی ساده کودکم را می پذیرفتی و خلوص اش را در هجای سرگردانی می خواندی ! چقدر چشمانم به دنبال آن سطور گشت و تو شهرت را با خود برده بودی!  سکوت بود و یادش که یادم را بنا کرد . نمی گویم اگر بودی برایت می خواندم . من سایه ات را بر بلندای اندیشه شب های فلسفه و منطق احساس می خواستم . بر نیت های بی اجازه و تدبیر های بی علاقه !  روح های همانندی که تو رهایی شان را نخواستی ! من تمام شب هایم را هم که پرسه بزنم نوری نه ! دریغ ! شعله ای هم از نگاهت را نمیابم ! گفته بودم برایت تفال ات را می نویسم . ده روز ها گذشت و من نیامدم که بگویم : " زان یار دلنوازم شکریست با شکایت ... "

 


 

+ یکشنبه 1385/12/13 .مریم. |

 

 

 

 

شب بود

 

 سکوت نبود

جسارت بود

باران نبود

برف بود

من نبود

توبود

ما نبود

ویلون بود

درد نبود

الهه بود

مرد نبود

پسرک بود

جنون نبود

مرگ بود

خواب نبود

اشک بود

شک نبود

یکی بود

یکی نبود

خدا بود

 

 

 

 

+ سه شنبه 1385/12/08 .مریم. |

 

 

 

اگر نشان خدا را از تو پرسیدند بگو

هیچ گاه نبوده است و نخواهد بود !

بگو از سر آن دار بلند که برمی گشتی

یک نفس بود ، همان نفس ِ بد من بود!

اگر کودکِ احساس رنجید

موهایش را به نسیم نوازش موزون کن

اما هیچ وقت نگو همیشه هست ، اوست !

اگر از سر الا کلنگ دلت یک دگمه برهنگی افتاد

هیچ مگو ، رهایش کن !

باد و باران موسیقی طبیعتند

تو خراب اش مکن

اگر از سر عادت دلدادی

عشق مخوانش ، آفت همراهی است او

اگر همه جا را گشتی و نیافتی هیچ مگو

یک لحظه ، یک آن ، یک تبسم

خیره ! تشنه ! شاد نگاهش کن

او زاده خیال توست

جمله اول دیکته های پر غلط

نام آشنای اول مهر و مکتب

او خدای توست !

 

 

 

پینوشت :         خدا " خوبی " است !

 

 

+ سه شنبه 1385/12/01 .مریم. |