|
باور کن دست من نبود . او گرد کعبه گشت . آری ، اشک ریخت . خواست . من فقط بازیگر این نقش بودم. هیچ وقت نگفتم اما او بود که دست مرا وقتی خیلی کوچک بودم گرفت و به پستوی خرافاتی برد که فرهنگ می نامیدندش. همان سالها بود که به سیاهی افتخار می کردیم . تمام جزو های روشنفکری های افراطی ِ گذشته از مرز انزوا را مهر شده خوراندنمان . من هم از پله دانایی بالا می رفتم . سخت می خواندم . همیشه در جستجو واژه های بیشتر از شب می گذشتیم و صبح نشده راهی همان خانه قدیمی می شدیم که دیوار هایش در پس عطسه های مدام سرنوشت مان آهسته آهسته تحلیل می رفت . غروب دریغ از سقفی ، تمام جاده را پیاده برمی گشتیم . دود و دم شهر را می خوابیدیم و خنده هایمان را حسرت امروز می کردیم ! حرف زیبایمان تجسم روح بود و شب نوشتن دست خط های که خود را به دارش می آویختیم و نمی دانم در کجای برهنگی تمام کتاب های علوم طبیعی مان را پنهان می کردیم ! دریغ ترانه هایمان را هم سوزاندند . آن هفت دوست را هم در قفسه دو رنگی های بی نشان خود برچسب طغیان زدند . من اما یاد گرفته بودم هرجا که ترانه هایم بوی هم آغوشی می دهد بوسه خدا را برسانم به تن برهنه صلیب و اینجا بود که من غزل می نوشتم و آنها عرفان می خواندنش . فریاد هایم طرح جلد همان کتاب های شد که بعد ها فهمیدم برگه های کاهی اش را از خزانه شهر می آورند و به اسم دین ترویج مال خوری می کردند . یک روز همان پیر می فروش مان را هم گفتند کسالت دارد و دهان اش را بستند و گفتند سکوت درمان هر دردی است . او هم خسته تر از ایستادن بر جاده ادراک بود . آخرین کاری که کرد تمام خانه قدیمی را پس گرفت و زرق و برق دلفریب شهر بی فانوس را پیش کش دین نمایان ابله ای کرد که هر روز در خود بیشتر دست و پا بزنند و در خویش اوهام مادی گرایانه خود را بجویند . این روز ها هم که می دانی دیگر نیازی نیست تظاهر کنند برای دانایی می کوشند . درب ورودی شان زده اند :" اگر خفه نمی شوی ، نیا ! " . دیگر همان ورودی های جدید هم همزمان راهی مدارج عالیه نمی شوند . مستقیم ، دربست ، با رول روشنفکری شان راهی بی راه می شوند و هرچه جلو تر می روند سیاهی را بر صورتشان بیشتر می کشند !! .. راستی نگفتم ات ، واعظ شهر را هم دیدم ، زلیخا هم این گونه سرمه سیاه را در چشمانش کور نمی کرد . حالا بگو باز از من سیاست با دیانت می خواهی !؟ مرگ اگر بود ، مرگ اندیشه بود . مرگ همان فریاد های که امروز همه ما را تلخند رساله های غرب می کند و اسیر کوته بینی بی چشم شرق ! ... بگذار نقطه را بگذارم . قرار نبود این هوا مکدر شود . رساله های که خوانده نمی شود ، همان به که در گنجه همان خانه قدیمی که حالا متروک شده است بماند . راستی چقدر هوای بوسه زدن بر دستان پیر نخست ام را دارم ! خداوندا به هر ره که هست سلامت دارش !...
پر فروش ترین کتاب های قرن : یک : انجیل دو: سرمایه ( کتابی است کمونیستی ) سه : شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهری )
چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت از این سپس من و رندی و وصف بی خبری حافظ نهایتا به رندی می رسد که نقطه مقابل زهد و صوفی وشی است لکن به تجربه در می یابد که آفتاب جمال محبوب ، همیشه در تابیدن نیست و غروب ها و خوف های موقت آن را فرا می گیرد و دچار قبض و بسط می شود . و همین شیدایی دیوانگی می آورد . می فهمد که آن " یار مهربان " با همه مهربانان فرق دارد و " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد " و " زماه رویان این کار کمتر آید " . گرچه در این طریق هم طالب " شیخی است که خانقاه ندارد " و " در این صوفی وشان دردی " نمی بیند ، لیکن در باب عشق در می یابد که همه چیز به عنایت و اقبال و هدایت محبوب بستگی دارد و جهد ، حاصل چندانی ندارد .... قمار عاشقانه عبدالکریم سروش
من کنار آمده ام با همه ی چیزهایی
حامد شكوري چه بی هنگام آمدی ای ترانه دلخواه ، هوای هر آنچه باید باشد و نیست . تا به خود آمدم رنجیده بودی ! دریغ خواب هایم ! رفته ای و همه این است . باز مردی متولد می شود و در گنگ یک شرجی بی مثال گم می شود . من به ضیافت دریا رفته بودم . آب های هرجایی ! گر راست بگویم در لجن نشسته بود صبوری پاییز ! کاش با رفتنت صدایت را و قلم ات را نمی بردی . کاش سر به هوایی ساده کودکم را می پذیرفتی و خلوص اش را در هجای سرگردانی می خواندی ! چقدر چشمانم به دنبال آن سطور گشت و تو شهرت را با خود برده بودی! سکوت بود و یادش که یادم را بنا کرد . نمی گویم اگر بودی برایت می خواندم . من سایه ات را بر بلندای اندیشه شب های فلسفه و منطق احساس می خواستم . بر نیت های بی اجازه و تدبیر های بی علاقه ! روح های همانندی که تو رهایی شان را نخواستی ! من تمام شب هایم را هم که پرسه بزنم نوری نه ! دریغ ! شعله ای هم از نگاهت را نمیابم ! گفته بودم برایت تفال ات را می نویسم . ده روز ها گذشت و من نیامدم که بگویم : " زان یار دلنوازم شکریست با شکایت ... "
شب بود جسارت بود باران نبود برف بود من نبود توبود ما نبود ویلون بود درد نبود الهه بود مرد نبود پسرک بود جنون نبود مرگ بود خواب نبود اشک بود شک نبود یکی بود یکی نبود خدا بود
اگر نشان خدا را از تو پرسیدند بگو هیچ گاه نبوده است و نخواهد بود ! بگو از سر آن دار بلند که برمی گشتی یک نفس بود ، همان نفس ِ بد من بود! اگر کودکِ احساس رنجید موهایش را به نسیم نوازش موزون کن اما هیچ وقت نگو همیشه هست ، اوست ! اگر از سر الا کلنگ دلت یک دگمه برهنگی افتاد هیچ مگو ، رهایش کن ! باد و باران موسیقی طبیعتند تو خراب اش مکن اگر از سر عادت دلدادی عشق مخوانش ، آفت همراهی است او اگر همه جا را گشتی و نیافتی هیچ مگو یک لحظه ، یک آن ، یک تبسم خیره ! تشنه ! شاد نگاهش کن او زاده خیال توست جمله اول دیکته های پر غلط نام آشنای اول مهر و مکتب او خدای توست ! پینوشت : خدا " خوبی " است !
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |