|
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم داشت. عرفان نظر آهاری
همه چیز را نوشتی جز کاغذ های چرکنویس را ...! - درس اول : او رحمان و رحیم است ! یعنی دایره لطف اش هم من و هم تو را ، هم گبر هم پارسا را ، هم کوچک هم بزرگ را در بر دارد. - درس دوم : سکوت بی تدبیر ، یعنی غفلت ! یعنی سکوت ات را می ستایم ، سکون ات را گر نشکنم خواهم شکست ! - درس سوم : رنج من ، ایمان توست و ماندگاری تو ، شادی من است . یعنی بقول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه / کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
ماريِ خوبم! هر روز كار ميكنم. دلم لبريز از معناست. ميدانم زمستانِ پُرباري پيشِ رو دارم. ايكاش ميتوانستم پوستهيِ دلم را بشكنم و هر آنچه كه در آن است را يكباره بيرون بريزم. دستهاي انسان، احمقاند و خجالتي و نادان. دلهاي ما سرشارند، اما بينِ دلها و دستهاي ما هزاران حجاب هست. وقتي كسي به دلِ خود گوش ميسپارد، جاودانه ميشود. انسان بايد مدام خود را بيافريند. بينِ ما و ديروز، هزاران سال فاصله است
"به شکوفه ها ، به بـــاران برسان سلام ما را " سفر تنها دارایی زخم هایم ، درد آفرین مهربانم ،تو را نه با اشک و نه با آه ، بل با شادی تمام ترک می کنم و معشوقه دیرینه ام را تنگ در آغوش می گیرم و تمام دارایی های پاک تو را تا همیشه در کوله تجربیات خود زینت سال های سازندگی و رشد خود پاس می دارم ! فردا چون همیشه راهی دیار تو می شوم ، با یاد هو و نگاه افسونگر سفید پوش همیشه صبح های ناگزیر تمام جاده را نفس می کشم تا این شوق جدایی را و دیگر نیامدن و همیشه ماندن را به تمام روزهای سخت غربت ارزانی کنم . به معبد شهر می روم و تمام شمع های خاموش بیداری را روشن می کنم و با توان و نیروی بلوغ یافته در مسیری که سالهاست در ذهن و آمال خود پروراندم گام بر می دارم! و خوب می دانم این سالها باید رقم می خورد ! این اسارت باید به کمال می رسید تا امروز خالق لحظه هایم باشم! پروردگارا ! مهربان ترین مهربان م ! نیرو ، نشاط و عنایت از تو می طلبم تا در مسیر خویش ، خویش را بیابم ! راهبر و راهنمایم تو بودی و خواهی بود ! لحظه هایم را به تو می سپارم! مرا " بهترین " ام گردان !
در بحر مائی و منی افتاده ام بیارمی تا خلاص بخشدم از مائی و منی ساقی بدست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاهدار همین ره که می زنی پینوشت : - قسم به تمام بیداری شب ، به جهد کوشیدم و باز دستانم خالی است ... - اگر پیر مرحمتی کند ، ز بد عهدی ایام باز عهد نشکنم در فرح دلدار .... - عاقبت باید رفت ...
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر درآوردن از جیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بی دوست... ... شاهزاده کوچولو روباه را اهلی کرد. ... روباه گفت: رازی که گفتم خیلی ساده است... جز با دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند... ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای... انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند. اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که برای اهلی کردنش زحمت کشیدهای مسئولی... ... برگردان دایی ناصور متن کامل: برگردان احمد شاملو
انا مجنون الحسین-علیه السلام فصل را گذراندیم بی آنکه بیندیشیم شبی بی مهر یار ، یارای مهر مان هست یا نه ! می گویم خوب بود ! خوب !!تمام بیداری شب و آشفتگی روز ... تمام التهاب هر آنچه باید می بود و توان به کمال به یارای آن شتافت ! تمام مهری که تو هدیه ام کردی و لبخندی که بر سرخی چشمم نشاندی ! این روزها تمام زمزمه ام شکر دلدار است ! همان داستان دوست ! "خدا لباس دوست بر تن کرد ، دوست راه را نشانم داد " … سجاده تنها فراقت دل بود و انیس مانوس تمام ! باورت هست ، اولین ارجاع ! اولین " تو منی و من تو" ! دستان خوشه چین هنوز تشنه آن دشت وسیع است که هر غروب برای دیدنش دلم لک می زند ! عریان از خویش و تهی از منت ارادت ، تمام آفتابگران های طلایی مزرعه را می بوسم و باز تشنه و گرم به بالین نیاز تو می نشینم ! آخر استغنا از هر دری شاید ، تویی که سزاوارترینی به حاجتم ، مگر می شود بی تو بیندیشم ! تویی که غافل ام کردی ، تا تو را جویم ! دردم دادی تا دردمندات باشم ! مرگم دادی تا زنده ات باشم ! روزهای سبز ، روزهای علم ! روزهای خیمه های برافراشته ! روزهای مرور ! روزهای "" آزاده باش"" ، رها باش ، خودت باش ، نیکی باش ، …. روزهای نوحه های کودک ؛ گهواره و سفید قامت تشنه.. هنوز نیامده و نخوانده نشان هایت تمام نور می شود ، کودک می گرید ! نه به غم ! نه !! به شادی این شبها ! به زنده نام ات در پس هزاران سال تاریخ ! به اشک شفاعت و شب شمع ! به شادی پیوند دو نگاه و سرافرازی حق ! قسم به جنون ! به صبر ! به انتظار ! به شفاعت ! به هر آنچه نام تو منشا و شان آن است ، آرام ِ آرام ام را آرام گردان و حرم آزادگی \ حسین \ را زینت دل هایمان گردان ! |
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |