تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

     مهر می ورزیم پس هستیم        

                              

                       

 

+ شنبه 1385/10/30 .مریم. |

 

 

                                               

 

ندیدمت هرگز اما

بوی تلخ قلیان ات

امروز جزوهایم را نم دار کرده بود

تنها چند قطعه عکس سیاه و سفید

مانده از تمام چین پیشانی ات

و آرزوهایی که آنها را ندیده رفتی

امروز من امتداد رویای تو را

ورق می زنم و تو نیستی

 من هنوز فاجعه مرگ مریم را

باور نکرده در سفر تو می مانم

نام من از مرگ یک کودک اتخاذ شد

غربت او سوال تمام من شد

کاش نام مردگان پاکی آنها را

 به ارث می رساند

بانو !

جای تو پیش ما خالی است !

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/10/25 .مریم. |

 

 

                    *  قسم به قلم

                       و ما شما را فکرت آموختیم *

 

 

     -  واژه نیستم تو بخوانی مرا ...!

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/10/20 .مریم. |

 

می خـوردم بـاده با , بت آشفته

خـــو ا بـــم بربود حـــــال دل نـــاگفـتـه

بیدار شدم ز خواب مستی دیدم

دلبر شده , شمع مرده , ساقی خفته

 

 

روزگار غریبی است نازنین !

غریب تر از آن ، خنده های بی تبسم توست ! و یک دل دریا ناگفته باریدنت !  غریبه! غریبه !غربت پایانی ندارد ! می بینی نازنین بر شادیمان هم شک می کنند ! بر سرور تو من هم شک می کنم ! نه تردیدی نیست ! رسوا ی ات را نوشیده ام ! غریبه ، از نگاه نامحرم است که ترسیده ام ! نه ! خوب که فکر می کنم بر سادگی هردومان و صبر توست که مانده ام ! باور کن پیر هم در نگاه ماه مانده بود ! تمام کودکی ام را که پرسه زدم یک تکه از آن همه تابیدن  لحظه ای از شب هایم جا نمانده بود ! حالا همه بگویند و تو هم تصدیق کنی که با غیر رمیده ای ! مگر نان دلهره و مرگ اندیشه رسوایی اش از آن همه لخته های لجن زار برکه همسایه بیشتر است که من شانه خالی کنم...از آن همه سکوت و حجم خالی علاقه ...! اسم احساس آمد ، فردا عید است ! امشب خانه ما برکه شادی بود ! یکی متولد شد و یکی یافت ! من در اندیشه خویش ! تو در  خویش گم ... من شمع را با شور حلقه زدم ! آتش اش تمام آسمان شد ! همه فریاد زدند. من خیره به نگاه ات شدم ! آری تو نبودی ! و تمام داستان گشتن و گشتن همیشه تو بود و ماندن و نقش خیالی رفتن سهم من ....! حالا تا سپیده صبح  هم که شعر عادت را مرور کنم مگر تو می آیی !؟...

 

 

+ دوشنبه 1385/10/18 .مریم. |

 

هشت روز است که کفشهایم را بر سنگ های راه ها فرسوده ام ....   رمبو

 

     

 

                                          

 

      

 

-          تو برای محاسبه احتمال دیدارهای بشر از چه روشی استفاده می کنی ؟

-          ریاضیات وجودی . فکر درخشانی است .

-          ارزش تصادف مساوی است با میزان نا محتمل بودن آن ...

    

 

                                                                              

 میلان کوندرا

 

 

 

 

+ جمعه 1385/10/15 .مریم. |

 

خواهم بر زلف ات هر دم زنم شانه

ترسم پریشان کند ….

 

مستانه مستانه ….

دیوانه دیوانه …

 

***

من از می گفتم   تو از نای ام خواندی !

 من از هوا خواندم تو حوایم راندی !

 من از مرگ خواندم تو حیاتم دادی !

من از گریز گفتم تو پناهم دادی !

.

.

.

من از تو گفتم تو  هجرم دادی !

 

 

***

 

 

 کاملا هذیان : هیچ گاه ندیدم شما آن بالا نشسته ای و در طول یا نمیدانم عرض تقدیر نیش خند می زنی که این بنده باید به دار آزمون بزرگ شود تا شاید برگزیده شود !فقط بی راه رفتم و حالا که جاده ای نیست برای نمی دانم راه یا بی راه فقط می خندم ! شما هم   می توانی در کنار ساحل قدم بزنی و فرو مردن هر روز ه ام را نفس بکشی !

 

 

***

 

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش….

 

 

***

می روم تا از خویشتن بیرون شوم …

۴۰...

 

 ***

 

چشم نرگس >>> محمد رضا شجريان 

 

 

 

+ یکشنبه 1385/10/10 .مریم. |

 

 

مردمانِ خوبی داريم
خوب می‌دانند کی آسمانِ علاقه صاف وُ
سکوتِ ابرآلودِ ستاره لازم است،
لازم است گاهی اوقات
از سکوتِ ستاره ... صبوری بياموزيم.
در ضمن ... منظور من از شب
حتما همين ظلمت نيست،
شب خودش می‌آيد و می‌رود و اين دايره نيز
روزی به دريا خواهد رسيد.


اگر گفتی کدام شب
طولانی‌تر از تحملِ چراغ و ستاره است!؟
اگر گفتی چرا در کوچه کسی
اصلا از شبِ شکسته سخن نمی‌گويد؟!


شوخی کردم!
تا منزلِ ماه و گفت‌وگویِ روشنِ علاقه راهی نيست.


به گمانم بايد
اول از مسافرانِ صبحِ خدا
خبری به آينه‌های پراکنده‌ی آسمان برسد،
تا بعد ببينيم چه می‌شود ...!

 

 

 

ساده بودم، تو نبودی، باران بود؛

 سيد علی صالحی

 

+ جمعه 1385/10/08 .مریم. |

 

کاروان به راه افتاده است

دریغا

   دریغا

من در خویش جا مانده ام

                                         

 

                        

                                           

 

 

هوای رفتن دارد این دل ،جایی که نه من باشد و نه دلی و نه تویی،  دورترین نقطه امن خیال  که نه یادت باشد و نه یادم باشد و نه یادش باشد .جایی که هیچ نخواهم  ،  هیچ نگویم  ... معبودم ، انیس ام ، مهمان پذیرم ... از هوا ها پر گشته ام در هوای تو رام گشته ام،حرم امن تو را خواهم...به آهی که دریغش کردم .به سنگی که نصیب اش کردم.به جویی که زمزم اش کردم.مرا به خویش بخوان ،به آن  خلاء نیاز و ناز و راز و راز...به آنجایی که خودخواهی ام عاشقم نکرده باشد ودریای بی کران تو راهیم کرده باشد.به آنجایی که تو را برای دیگری نخوانم و نخواهم و نرانم...معبودم ، معبودم ...غربی ترین ابهام پرستش در جانم هنوز سرگردان غربت اوست ...

 

هله  یار می آید

هله یار ما با یار می آید

هله یار ما با یاد ما می آید

 

 

 

+ سه شنبه 1385/10/05 .مریم. |

 

                                               

 

سلام بر او، آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مى‏ميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مى‏شود! (15)و در اين كتاب (آسمانى)، مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانواده‏اش جدا شد، و در ناحيه شرقى (بيت المقدس) قرار گرفت; (16)و ميان خود و آنان حجابى افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد). در اين هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستاديم; و او در شكل انسانى بى‏عيب و نقص، بر مريم ظاهر شد! (17)او (سخت ترسيد و) گفت: «من از شر تو، به خداى رحمان پناه مى‏برم اگر پرهيزگارى! (18)گفت: «من فرستاده پروردگار توام; (آمده‏ام) تا پسر پاكيزه‏اى به تو ببخشم!» (19)گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلوده‏اى هم نبوده‏ام!» (20)گفت: «مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مى‏آفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم;) و او را براى مردم نشانه‏اى قرار دهيم; و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد)!» (21) سرانجام (مريم) به او باردار شد; و او را به نقطه دور دستى برد (و خلوت گزيد) (22)درد زايمان او را به كنار تنه درخت خرمايى كشاند; (آنقدر ناراحت شد كه) گفت: «اى كاش پيش از اين مرده بودم، و بكلى فراموش مى‏شدم!» (23)ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد كه: «غمگين مباش! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرار داده است! (24) و اين تنه نخل را به طرف خود تكان ده، رطب تازه‏اى بر تو فرو مى‏ريزد! (25)(از اين غذاى لذيذ) بخور; و (از آن آب گوارا) بنوش; و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار! و هرگاه كسى از انسانها را ديدى، (با اشاره) بگو: من براى خداوند رحمان روزه‏اى نذر كرده‏ام; بنابراين امروز با هيچ انسانى هيچ سخن نمى‏گويم! (و بدان كه اين نوزاد، خودش از تو دفاع خواهد كرد!)» (26)(مريم) در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد; گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! (27)اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كاره‏اى!!» (28)(مريم) به او اشاره كرد; گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!» (29)(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم; او كتاب (آسمانى) به من داده; و مرا پيامبر قرار داده است! (30)و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده; و تا زمانى كه زنده‏ام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است! (31)و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده; و جبار و شقى قرار نداده است! (32)و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!» (33)اين است عيسى پسر مريم; گفتار حقى كه در آن ترديد مى‏كنند! (34)

 

++ سوره مبارکه مریم××

منبع ترجمه سایت شهید آوینی

 

 

+ یکشنبه 1385/10/03 .مریم. |

 

برگ داده است این جام  لب شکسته....می دانی!!؟

 

 

                    

 

     

 

 

 

 

 

فصل ها به بازی بهار رفته اند .... تابستان همه شکوفه بود و

پائیز را نشنیده ، زمستان آمده است ...!

در چشمان من اما ، تویی آن بهار جاودانه هنوز...

 

 

 

 

 

 

 

  () من طرب ام ، نی طرب ام ....

  ()   مرز ِ  یلداااااا.....

 

گفتم کيم دهان و لبت کامران کنند         گفتا بچشم هر چه تو گوئی همان کنند

گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت                   گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه       گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست نشو با صمد نشين       گفتا بکوی عشق هم اين و هم آن کنند

گفتم هوای ميکده غم ميبرد ز دل       گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه آئين مذهب است         گفت اين عمل بمذهب پير مغان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود              گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند

گفتم که خواجه کی سر حجله ميرود       گفتا آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ اســــــت

گفت اين دعا ملا يک هفت آسمان کنند

 

 

+ شنبه 1385/10/02 .مریم. |