|
مهر می ورزیم پس هستیم
ندیدمت هرگز اما بوی تلخ قلیان ات امروز جزوهایم را نم دار کرده بود تنها چند قطعه عکس سیاه و سفید مانده از تمام چین پیشانی ات و آرزوهایی که آنها را ندیده رفتی امروز من امتداد رویای تو را ورق می زنم و تو نیستی من هنوز فاجعه مرگ مریم را باور نکرده در سفر تو می مانم نام من از مرگ یک کودک اتخاذ شد غربت او سوال تمام من شد کاش نام مردگان پاکی آنها را به ارث می رساند بانو ! جای تو پیش ما خالی است !
* قسم به قلم و ما شما را فکرت آموختیم * - واژه نیستم تو بخوانی مرا ...!
می خـوردم بـاده با , بت آشفته خـــو ا بـــم بربود حـــــال دل نـــاگفـتـه دلبر شده , شمع مرده , ساقی خفته روزگار غریبی است نازنین ! غریب تر از آن ، خنده های بی تبسم توست ! و یک دل دریا ناگفته باریدنت ! غریبه! غریبه !غربت پایانی ندارد ! می بینی نازنین بر شادیمان هم شک می کنند ! بر سرور تو من هم شک می کنم ! نه تردیدی نیست ! رسوا ی ات را نوشیده ام ! غریبه ، از نگاه نامحرم است که ترسیده ام ! نه ! خوب که فکر می کنم بر سادگی هردومان و صبر توست که مانده ام ! باور کن پیر هم در نگاه ماه مانده بود ! تمام کودکی ام را که پرسه زدم یک تکه از آن همه تابیدن لحظه ای از شب هایم جا نمانده بود ! حالا همه بگویند و تو هم تصدیق کنی که با غیر رمیده ای ! مگر نان دلهره و مرگ اندیشه رسوایی اش از آن همه لخته های لجن زار برکه همسایه بیشتر است که من شانه خالی کنم...از آن همه سکوت و حجم خالی علاقه ...! اسم احساس آمد ، فردا عید است ! امشب خانه ما برکه شادی بود ! یکی متولد شد و یکی یافت ! من در اندیشه خویش ! تو در خویش گم ... من شمع را با شور حلقه زدم ! آتش اش تمام آسمان شد ! همه فریاد زدند. من خیره به نگاه ات شدم ! آری تو نبودی ! و تمام داستان گشتن و گشتن همیشه تو بود و ماندن و نقش خیالی رفتن سهم من ....! حالا تا سپیده صبح هم که شعر عادت را مرور کنم مگر تو می آیی !؟...
هشت روز است که کفشهایم را بر سنگ های راه ها فرسوده ام .... رمبو - تو برای محاسبه احتمال دیدارهای بشر از چه روشی استفاده می کنی ؟ - ریاضیات وجودی . فکر درخشانی است . - ارزش تصادف مساوی است با میزان نا محتمل بودن آن ... میلان کوندرا
خواهم بر زلف ات هر دم زنم شانه ترسم پریشان کند …. مستانه مستانه …. دیوانه دیوانه … *** من از می گفتم تو از نای ام خواندی ! من از هوا خواندم تو حوایم راندی ! من از مرگ خواندم تو حیاتم دادی ! من از گریز گفتم تو پناهم دادی ! . . . من از تو گفتم تو هجرم دادی ! *** کاملا هذیان : هیچ گاه ندیدم شما آن بالا نشسته ای و در طول یا نمیدانم عرض تقدیر نیش خند می زنی که این بنده باید به دار آزمون بزرگ شود تا شاید برگزیده شود !فقط بی راه رفتم و حالا که جاده ای نیست برای نمی دانم راه یا بی راه فقط می خندم ! شما هم می توانی در کنار ساحل قدم بزنی و فرو مردن هر روز ه ام را نفس بکشی ! *** ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش…. *** می روم تا از خویشتن بیرون شوم … ۴۰... ***
مردمانِ خوبی داريم
کاروان به راه افتاده است دریغا دریغا من در خویش جا مانده ام هوای رفتن دارد این دل ،جایی که نه من باشد و نه دلی و نه تویی، دورترین نقطه امن خیال که نه یادت باشد و نه یادم باشد و نه یادش باشد .جایی که هیچ نخواهم ، هیچ نگویم ... معبودم ، انیس ام ، مهمان پذیرم ... از هوا ها پر گشته ام در هوای تو رام گشته ام،حرم امن تو را خواهم...به آهی که دریغش کردم .به سنگی که نصیب اش کردم.به جویی که زمزم اش کردم.مرا به خویش بخوان ،به آن خلاء نیاز و ناز و راز و راز...به آنجایی که خودخواهی ام عاشقم نکرده باشد ودریای بی کران تو راهیم کرده باشد.به آنجایی که تو را برای دیگری نخوانم و نخواهم و نرانم...معبودم ، معبودم ...غربی ترین ابهام پرستش در جانم هنوز سرگردان غربت اوست ... هله یار می آید هله یار ما با یار می آید هله یار ما با یاد ما می آید
سلام بر او، آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مىشود! (15)و در اين كتاب (آسمانى)، مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانوادهاش جدا شد، و در ناحيه شرقى (بيت المقدس) قرار گرفت; (16)و ميان خود و آنان حجابى افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد). در اين هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستاديم; و او در شكل انسانى بىعيب و نقص، بر مريم ظاهر شد! (17)او (سخت ترسيد و) گفت: «من از شر تو، به خداى رحمان پناه مىبرم اگر پرهيزگارى! (18)گفت: «من فرستاده پروردگار توام; (آمدهام) تا پسر پاكيزهاى به تو ببخشم!» (19)گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلودهاى هم نبودهام!» (20)گفت: «مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مىآفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم;) و او را براى مردم نشانهاى قرار دهيم; و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد)!» (21) سرانجام (مريم) به او باردار شد; و او را به نقطه دور دستى برد (و خلوت گزيد) (22)درد زايمان او را به كنار تنه درخت خرمايى كشاند; (آنقدر ناراحت شد كه) گفت: «اى كاش پيش از اين مرده بودم، و بكلى فراموش مىشدم!» (23)ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد كه: «غمگين مباش! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرار داده است! (24) و اين تنه نخل را به طرف خود تكان ده، رطب تازهاى بر تو فرو مىريزد! (25)(از اين غذاى لذيذ) بخور; و (از آن آب گوارا) بنوش; و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار! و هرگاه كسى از انسانها را ديدى، (با اشاره) بگو: من براى خداوند رحمان روزهاى نذر كردهام; بنابراين امروز با هيچ انسانى هيچ سخن نمىگويم! (و بدان كه اين نوزاد، خودش از تو دفاع خواهد كرد!)» (26)(مريم) در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد; گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! (27)اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كارهاى!!» (28)(مريم) به او اشاره كرد; گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!» (29)(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم; او كتاب (آسمانى) به من داده; و مرا پيامبر قرار داده است! (30)و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده; و تا زمانى كه زندهام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است! (31)و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده; و جبار و شقى قرار نداده است! (32)و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مىميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!» (33)اين است عيسى پسر مريم; گفتار حقى كه در آن ترديد مىكنند! (34)
برگ داده است این جام لب شکسته....می دانی!!؟ فصل ها به بازی بهار رفته اند .... تابستان همه شکوفه بود و پائیز را نشنیده ، زمستان آمده است ...! در چشمان من اما ، تویی آن بهار جاودانه هنوز... () من طرب ام ، نی طرب ام .... () مرز ِ یلداااااا..... گفتم کيم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گوئی همان کنند گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند گفتم صنم پرست نشو با صمد نشين گفتا بکوی عشق هم اين و هم آن کنند گفتم هوای ميکده غم ميبرد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند گفتم شراب و خرقه آئين مذهب است گفت اين عمل بمذهب پير مغان کنند گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند گفتم که خواجه کی سر حجله ميرود گفتا آن زمان که مشتری و مه قران کنند گفتم دعای دولت او ورد حافظ اســــــت گفت اين دعا ملا يک هفت آسمان کنند
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |