تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

 

 هم چنان استوار

               به راه

                      به خود

     به هرآنچه باید باشد و نیست ...

     به تمام باید هایی که باید می بود و

                                         ما آن را ندیدم !!

 

زندگی رسم خوشایندی نیست

   نگاه ...

           حس شاد بودن

 در تار و پود زندگی نباشد که   مانده ایم !

 

 

به خنده هایی که   بی مهابا   بلند   بلند     سر دادیم

به اشک هایی که     بی دل    بی دل  آرام   متین  خاموش    جان دادیم

 

سکوت    هم زبانی ، نه !         هم دلی، نه !          هم " درد" ی ....!!!

   " درد" هر کس منحصر به فرد اوست     هیچ کس معنای دیگری را نمی داند     

                                                                    " هیچ کس " نمی داند !!

 

 

آسمانی برای پرواز ندارم        اما         " ناهید "  ستاره    " آرام "   ام همیشه بوده و هست !

 از اولین خنده    اولین نقاشی      اولین دیکته ، که حتی نوشتن نمی دانست !!

   از اولین لالایی      اولین هدیه     اولین گردش   

       اولین اولین اولین   " رفتن و دیگر باز نگشتن ! "

 

 اما    اما    اما      ....   اگر .....   می بود ..... کاش بود !

این روزها   حروف ربط   بیش از واژه ها   از   " هیچ " می گویند !

 اگر " هیچ " هم نبود    باز نگاه جستجوگر و قلب " آرام "  تو بود...

   که هرچه زخمی تر؛       سرشارتر    غنی تر   رها تر ....

 

 

خاله جونم ،

به بلندای شب تولدت  شادی را و هرآنچه لایق آنی ، برایت آرزو دارم

 

 

+ پنجشنبه 1385/09/30 .مریم. |

         

                                       

 

¤ روشنفكري ديني؟
بيداري.

¤ منتظر؟
اهل كار و فعاليت.

¤ عشق؟
قلب مؤمن.

¤ خدا را شناختي؟
هنوز خودم را هم نشناخته ام!


¤ شعر؟
مي خوانم. اما نه به اندازه‌اي كه خيلي‌ها مي‌خوانند.

¤ گلستان سعدي؟
سومين كتابي كه آن را خواندم و حفظ كردم.

¤ ديوان حافظ؟
از دولت قرآن پديد آمده.

¤ «لايكلف الله نفساً الا وسعها»؟
به نظر من براي رسيدن به هدف و پيشرفت، بايد وظيفه خودمان را بيش از تواني كه داريم بدانيم.

 

http://baztab.com/news/54774.php

 

 

+ دوشنبه 1385/09/27 .مریم. |

 

ای می بترم از تو ،

من باده ترم از تو .

 

 

یکی شادی و طربی است منوط و مسبوق به زوال تعلقات ،

  و دیگری فرح و طرب ِ  ناشی از تملک و فزونی تعلقات .

 

 

باده از ما مست شد نه ما از او

قالب از ما هست شد نه ما از او

 

این قبض و بسط با هم اند .

لذا غم مقدمه طرب آنهاست

  و طرب آنها مسبوق به غم آنهاست ...

این غم ،

           غم دنیا نیست  ...

               غم تنهایی هم نیست ...

غم جدایی است ! 

   این غم با شادی قابل جمع است !!!

 

 

 

()  ما ز می خوشدل تریم ....

 

() غم نه .... درد !!!  ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ جمعه 1385/09/24 .مریم. |

 

" من آرام و متوازنم ، زندگی ام سرشار از نظم الهی است ... "

 

زمزمه های که این هوا را رویاند تا من در نسیم اش سرشار باشم ...

 

برف می بارد ، آرام آرام ، همچنان که خاک وجودم را سفیدی صبوری ثانیه هایم می پوشاند . خواستم  خلاءِ باز نیامدنم تو را به حس همان پائیزی ببرد که نه تویی بود و نه منی ! و این دل چه کودکانه در پی خویش رهسپار شد ، چونان که نه فکری بود و نه رویایی ... باور همیشه نگاه سبزت را رویاندی و من ریشه در دشت بزرگی تو دل به نوای دور سپردم .. تا مگر در بلندترین شب سال  ، کوتاهترین و عمیق ترین حس نگاهت را از نو بنویسم ...

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

انا فتحنا لک فتحا مبينا ()ليغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و يتم نعمته عليک و يهديک صراطا مستقيما ()و ينصرک الله نصرا عزيزا ()هو الذي انزل السکينة في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السماوات و الارض و کان الله عليما حکيما ()ليدخل المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و يکفر عنهم سيئاتهم و کان ذلک عند الله فوزا عظيما ()

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم!... ()تا خداوند گناهان گذشته و آینده‏اى را که به تو نسبت مى‏دادند ببخشد (و حقانیت تو را ثابت نموده) و نعمتش را بر تو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید; ()و پیروزى شکست‏ناپذیرى نصیب تو کند. ()او کسى است که آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل کرد تا ایمانى بر ایمانشان بیفزایند; لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست، و خداوند دانا و حکیم است. ()هدف (دیگر از آن فتح مبین) این بود که مردان و زنان با ایمان را در باغهایى (از بهشت) وارد کند که نهرها از زیر (درختانش) جارى است، در حالى که جاودانه در آن مى‏مانند، و گناهانشان را مى‏بخشد، و این نزد خدا رستگارى بزرگى است! ()

 

 

 

+ سه شنبه 1385/09/21 .مریم. |

 

همسفران :

 

حرف های شکلاتی  ، نزدیکترین شنونده ام بود و چون متفاوت شیطون بود همیشه دلتنگ اش ام... هرچند دور ، بلاگ نویسی رو در یکی از آخرین ضیافت هامون بهم هدیه کرد و من در بهت جدایمون فقط سکوت کردم ...

 

 

فقط کمی برای خودم،  فقط برای خود بودن ، ـ خود ـ بودن ، خود  ـ بودن ـ...

 

مرد بارانی ، خواست مذهب رو تعریف کنه و کج فهمی های  دانشگاه اون رو خاموش کرد ...

 

پیامبر دیوانه ، راوی رو بهانه ای کرد تا حرف هاش رو بزنه و چه عمیق دو واژه پیامبر و دیوانه رو در کنار هم قرار داد ، و من بیشتر از رسالت اش ، بی قراریش رو خوندم ...

 

باران داغ ، همیشه داغ بود و جنون کودکی اش آنقدر رشد کرد که داغی هیچ دلی مامن اش نشد ... دلواپس ِ سکوتش ام ... کج نروی همیشه مغرور....

 

آرمان غریب ، غربت شب های بود که کلام اش تاریک ترین نقطه مبهم سرگردانی رو در دلم روشن کرد ، همیشه منتظر ... همیشه غریب ... همیشه شب .... هیچ گاه نمی آیی و خاطرت همیشه هست ...پاسخی برای سکوتم نیافتم

 

خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم ، متولد ماه مهر ... و خوب باران را و سکوت را می فهمید ... دوری خدا را می فهمید ... و از کودکی دنیای مهر رادر ذهنم رویاند .... مرد ِ مهر همیشه سرشار ...

 

نقد دل ، دین را با عقل در هم آمیختند و همیشه فکر می کردم دین حس است که برای تشرف اجازه نمی گیرد ، پایگاه علمای دیندار که متفرق شد ولی دوستی های نو را سبب شد ... و شمس تابید ...

 

تفکر ، استادی که به یک پست بسنده کرد و راز بین فکر و دیانت را در سطور خالی کتاب های دانشگاه خالی گذاشت و سفر نگاه اش را دور کرد ..

 

 

خدا کیست ، خدای بودا ... خدای مسیحا....... خدای مولانا .... خدای حافظ  ... خدای دین ...خدای ترانه های فارسی .... یا خدایی محکم تر .... به دنبال چه می گردی !؟ ... خدا حس نیکی است...  و قلم سکوت کرد ، دل در تاب ماند و خدا کیست را دگر ننوشت ....!

 

 

حرف هایم با تو ، که از چشمان دو رنگ اش شروع  شد و صمیمت اش شوق عشق بی نگاه را رویاند ، حرف های که به درازای سالهای صبوری ، منزلی را نیافت ...

 

بابا لنگ دراز ، سایه بلند اش همیشه بر سر دخترش بود و راز پیش کشی مرگ اش را هیچ گاه نفهمیدم ...

 

هیچ کس ، با نوازندگی این تار ، هوای فرح بخشی را به نوشته هایم داد ، دستانی که سرشار از مهر است و نمی دانم چرا هرکه بیشتر می فهمد ، غمگین تر است ... درد هدیه نواختن ات ... باشور شادی بنواز...

 

پروکسیما ، به دنبال گمشده اش تمام هجاهای شعر را حفظ بود و نویسنده رویاهایش از او گریخت ....

 

 

وب نگاشت ، یک سیاستمدار هنرمند که  حس اش رو هیچ وقت ویترین نمی کنه ... و موسیقی رو خوب می فهمه ...

 

بهشت گمشده ، گاهی دو دوست اینقدر هم رو می فهمن که از رویارویی با حقیقت هم فرار می کنند ...شاید هم تحمل اش رو ندارن ... من هم گم شدم ، درست مثل بهشت تو ...

 

برگ زیتون  ، مسائل اجتماعی در کنار باورهای قلبی پایگاهی برای اطمینان و درست قدم برداشتن تو زندگی می تونه باشه ...

 

آبی کوچک زندگی ، کسی که زندگی رو زندگی کرد و از کوچکی بزرگ بود ، مسیر همیشه در ذهنم هست ... بهترین هستی و بمانی ...

 

پدر اروند ، درست همونی رو که می نوشتم می فهمیدند و نظرات شون خوشحالم  می کرد ، نمی دونم شاید قراردادهای اجتماعی از رنگ خودنوشتن او را دور کرد و به کویر در سکوت پناه برد....

 

این روزها ، نقل روزهای که خاطره  خواهند شد ، مثل دیروزی که صمیمی گام بر می داشت ...

 

روزها ، کسی که کم حرف می زد و عمیق نگاه می کرد ، نوشته هایم را وقتی در خانه اش دیدم سکوت کردم...

 

فتو بلاگ ، از دریچه دوربین یک چیز را می دیدیم و من نقد اش می کردم ، واقعی بود ...

 

آب پرتقال ، شروع کردن صبح یا  خنک کردن روزهای غربت رو با یک لیوان آب پرتقال میشه تحمل کرد....

 

هذیان در بیداری ، ساده و واقعی ، عمیق و قابل لمس ... اگر می توانستم سکوت را بنویسم من هم هذیان می شدم...

 

سایه روشن ،  دانستن راه می آورد و راه عبور ... من به بیراه می اندیشم ... تو در اندیشه نمانی ...

 

قهوه تلخ ، مثل همون قهوه ای می مونه که هرشب کنار کتاب هام خود نمایی می کنه و تلخی اش آنقدر هست که همه درد های سفر رو محو بکنه ... همسایه ای که در دیوار چین خیمه زد ...

 

 

جویبار ، حس سفر و دیگر برنگشتن ... شاید هم با خاطرات زندگی کردن ... یا دنبال دیروز لابه لای کتاب های پر راز اساطیر چینی گشتن ... نمی دونم ...

 

چشم های منتظر، کاش با انتظار می شد عشق رو در آغوش گرفت ... هرچه سکوت عمیق تر می شد ، ما دور تر می شدیم .... شاید این دوری بود که قلم رو این چنین سرشار جاری کرد و چشم های ما رو نم دار...

 

بهار کویر، از چشمانش و درد هایش می ترسم ... می دانم یک روز با هم بر همه این ها می خندیدیم

 

بهانه ای برای نوشتن ، گاهی بهانه آنقدر نزدیک است که چشمان دور نگر ما آن را نمی بینند ، کاش بیشتر زندگی کنیم ....

 

معبد هستی ،  معبد در بالاترین نقطه تپه کوهی که تمام شهر را از آنجا می توان دید ، کاش به داخل معبد هم سرکی بکشیم ... در پس کلان نگری ها ، درونی ظریف جاری است ...

 

 

قلب آبی ، خوب می داند از خود می تواند بگریزد و به عروسک هایش پناه ببرد اما ایلیا همیشه زنده می ماند در همان قلبی که سعی در فراموشی اش دارد ...

 

 

 شاهد ، سفر را ، دوری را ، سرگشتگی و طغیان را .. و آرامش را و نیاز را و خدا را و همه را و زندگی را می فهمد و بسیار دور است ...

 

دیونه خونه ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم قمار اول را چگونه بردی که دلم را می شنوی؟ آن هم در این روزهای سکووووت.....

 

 

سلام برای خداحافظی ، برای من نیامد و سلامی نکرده دنبال خودش می گشت ! جسارتی که نمی فهممم اش ...

 

عصرها ،  دلم هوای آن بعد از ظهر های داغی را دارد که لب ایوان دل می نشستم و بازی ماهی های خاکستری حوض رانقاشی می کردم ...

 

نوشته های گوشه گیر ، مردی اجتماعی و فعال که در خود گمشده است ، باید نقاب هایش را تعویض کند ، دلدادگی در رهایی است که آرام میابد ...

 

خالی از نقدم ،همیشه خالی می نوشت با جملاتی کوتاه و پر مفهوم که من نقد اش را جاری می کردم ! اینجا بود که قلم به قلم توان می داد .و من می توانستم در نگاهی مردانه ، دنیای ماه ام را ببینم . امیدوارم باز خواننده اش باشم ...

 

یادداشت های یک غریبه ، بیشتر از خودش لینک دوستی داشت ، با پست های کوتاه بلندترین فریاد ها را می نوشت ...

 

عشقولی ، غربال ترانه های که همیشه زمزمه می کنیم ...

 

روزنامه نگار ، مدیریت زندگی اش رو خوب می دونه و داده هاش رو آرشیو می کنه ... جملاتی کوتاه و تاثیر گذار...

 

سکوت دل ، هم خط اما با معنای متفاوت ... من برای خدای خودم می نویسم و او برای خدای خودش ...همنگار ها لزوما همانند نیستند ... و من نا ماندگار...

 

یک سبد آواز نو ، اصالت در موسیقی شکل می گیره و آوا در نوا جان ... سرشار و جاری چون شب..

 

حضور خلوت انس ، اگر خود بودم قلم ام را چون تومی تراشیدم ... در هوای انسان ....

 

من و تنهایی ، در آخرین سطر همیشه خدا را دارد و بزرگان را ... و سخن اش را با دل شروع می کند ....

 

راه بی برگشت ، می خواهم بهترین راه ها را بروی ، و زیبا ترین زندگی کنی ! چون لایق ترینی ...

 

متی لر، نوشت از سر سطر ... در همون خط با رنگی دیگر...

 

سوخته دلان ، به سفر پناه برد و دیگه بر نگشت با کوله  باری که بوی او می داد...

 

حالیته، همیشه در کنار م است وسعی دارد زندگی را حالیم کند ، عجب معادله ای ... من بی دلیل ترین شب ها را نفس می کشم ... کاش فهمیدن رنج آور نبود .. کاش به قدر صداقتمان خوشبخت بودیم ...

 

 

فکر مثبت ،  بهترین هدیه رو به هوای خنک استغنا در شب آرزوها داد و وقتی کوله بار سفر رو بست کسی رو ندید و ...

 

 

ماهان ، در زمانی کوتاه تمام ترانه هایش را خواند و چون مخاطبی نیافت ، سکوت کرد ...

 

بی سرزمین ، بزرگی می گفت موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستشان داریم .... و اهلی شدن تاوان سنگینی دارد اگر به بیراه نرود ....

 

چای تلخ ، مثل چای تلخ که هر روز و روزی چندین بار سرمی کشم ، رویای بازآمدنت و هرگز برنگشتن ات تلخ ام می کند ...

 

حصیری ، لحظه های رفتن در زورقی سیاه ، امان از قصه نا تکرار زندگی ...

 

یادی از آفتاب  ، یاد اوست گرمای جان ... بی تو حسرتم ...آرام ام گردان ...

 

 

بهار ، در جستجوی مرحم ، احساس سرد زمان را چه خوب به سان شکوفه های بهار ، رنگ نو می زند..

 

 

 قمار عشق  ،  قمار را بازی نکرده دم از عشق می زنیم ... بازنده عشق را معنی می کنم .... عجب صبری داری تو ... و عجب آرامی دارد این دل.....

 

 

 

و همسفر....

 

 

                                                                                                   

 

 

+ چهارشنبه 1385/09/15 .مریم. |

 

 

سکوت یعنی " از تو به تو نگفتن !!"

 

 

 به سکوت آنقدر عادت کرده بود که  ؛

رهایی از  عادت صبرچهار ستون بدن اش را می لرزاند !!!
آنها از سکوت می نالیدند و او در سکوت آنقدر گم است که

شکستن حصار تنهایی اش  او را می ترساند !
به حتم با وعده بهار آینده  و تب نچشیده
این سنگ سخت به زلالی حقیقت اش باز نمی گردد
او باید باور کند اگر این سختی را از سینه بیرون آورد
قلبی متعلق به او خواهد بود که شریان باورهایش را
به معراج اصیل ترین شرجی بی مثال خواهد برد...
او سالهایش را به صبوری طی نکرده تا بی دلی خویش را
پیشکش بی بهانه ترین نگاه ها بکند !!
همه آدم ها با هم برابرند اگر یک با یک برابر باشد...
و اگر جذبه قمار نخست در هر نگاهی  دل آخرین باشد
به حتم این سکوت سرانجامی می یابد
یا در خفقان خویش مسکوت همیشه سرنوشت می ماند و
با گذر واژه مهری تکرار روزهای کودکی علاقه و بی قراری انتظار می شود ...
یادر شبی بی مانند تک ستاره سرنوشت ...
آسمان خویش را می یابد!!!
نمی دانم در چرخش شمس تا به حال سیاره ای به نام کسی مانده است یا نه!؟
به حتم ثمر صبر باید جایی ماندگار شود
می خواهم در سکوت رسوای خویش باشم
می خواهم سکوت ام را سکوت باشد ،
می خواهم چون همیشه آنقدر آهسته گام بردارد که نفهمم کی و کجا
شنوای سکوت ام شده است !
به حتم وسعت سکوت را سرخپوستان غار نشین دوری می دانند که
در تنهای خویش تنها نبوده اند

و همیشه سایه هم دلیشان شنوای ثانیه های سکوت بوده است !
می خواهم بگویم بی دلی تا آنجایی خوب است که هم دلی را نیافته باشی

و وقتی به جذبه آرام سکوتی هم فاز شب های خود می رسی

 صبور بودن به مراتب سخت تر از
سکوت بی هم دلی است ....
آری ،  سکوت هم دلی عجب صبری می خواهد ....

 

 

+ پنجشنبه 1385/09/09 .مریم. |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

 

+ سه شنبه 1385/09/07 .مریم. |

 

 

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام

صف نشینان نیک خواه و پیشکاران با ادب

دوستداران صاحب اسرار و حریفان دستکام

 

                                                    

               

                                     

       

 

 کوچک بودیم ، کوچکتر از ترسیم خوشبختی ، و با هم قد کشیدم ! … رنگین کمان را می کشیدیم ،تمام رنگ ها را با هم ترسیم می کردیم .  پسرک  ایمان می کاشت و دخترک معصومیت … باران هنوز شروع نشده بود ، رعد آنها را بزرگترمی کرد . تجربه های که ما را وسعت داد و سالهای که بعد ها صبوری نام گرفت ! من راوی این داستان بودم .. به حتم سرانجام این پاکی باید در چشمان شما می درخشید ! باران در بهار بارید و عشق نام گرفت .دستان شما حلقه همیشگی این پیوند بود …

 

 هم بازی های کودکی من ، دوستانی که در سکوت حرف هایم را می شنیدند ، و به شباهت برق چشمانشان ایمان داشتم  ، امروز دست در دست  راهی سفری تا همیشه می شوند …

 

 

برادر عزیزم حسن

                        و الهام عزیزترین ام …

  بازی ها هنوز بر جاست ، گویا ما به قدر دنیاهایمان بزرگتر شده ایم !

برایتان سالهای مملو از آرامش ، شادی و سرافرازی را آرزو دارم …

                در پناه دادار صبور و استوار باشید  

 

 

+ جمعه 1385/09/03 .مریم. |