|
فرصتی باشد در سفر به اندیشیدن خوب اندیشیدن شاید استغنا را دوباره معنا کردم چیزی شبیه پر شدن در سبزی چشمان تو .... پینوشت : - رسالت پیامبران نشان دادن راه است ، می آیند تا ما خوبی را زندگی کنیم ، من و تو ....! استوار ! - پیامبر ، خدا را نشانم داد قدر دان پیام آور می مانم و وفادار به خدا ....!
نیما یوشیج ره توشه سفر آنقدر بود که تهی بازگردم ! تهی ، رها ، بی قید ! آی تویی که دم از عقل می زنی میگساری ما را پایانی نیست ! آنقدر که بلندای دیوار چین را مجال عبور بیگانگان نیست ! ره به کدام سو می جویی ! راه ما بیراه عالم است و خفته هیاهوی غیر ! منع ام کنید ! آری از بی پروایی ! ولی چه سود !؟ من همان بی دل سالیان صبوری ام ! مرا بر تار احساس قصاص می کنید ! آری می توانید ! مگر منجمد دریای وجود جز خیال مامنی می جوید !؟ دریافته ام در تمام این سالهای بی قراری سکوت ؛ آری عشق بر عمل تباهی است ! عشق ترنم ثانیه هاست ! بهانه بودن ها ! آری فقط بهانه است ! خیال سیال وجود که تن هیچ کس آخرش نیست ! من از عشق شما هیچ نمی دانم ! هیچ نمی خواهم ! من جاودانگی یک روح را می خواهم ! آنجا که گذری بهشت اش می شود و چراغی فانوس ره اش .... مرا در من نخوانید !؟ چون قاصدی دل داده بر بازی باد ، در آستانه تباهی رقص کنان می روم ! آنجا که بوسه گندم زار نوازش روح است و اعتلای جان ... از باور های خویش مترسکی ساخته اید و انتظار برکه ام دارید ! ؟ نیلوفری خویش پایان مهر نیست ! ....
به هیبت کوه در می آیم و سنگ را می خندم …
وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
Nemidunestam vaghti kado am ro mibini che hesi peida mikoni, Gozashtamesh poshte dar . baresh dar goli e kam taqat ;)) baraye maryam ... ke roozi becheshad khonakie havaye esteghna ra... اتاقم را تي بكش! اصلا فكر نمي كردم كار به جايي برسد كه دورتادورم پر از كاغذهاي مچاله شده شود و سر مدادهاي HB ام گاز گاز. با خودم گفتم حالا كه مثل پر رو ها جلويم دست به كمر ايستاده و سرش را داده بالا و زيرچشمي نگاهم مي كند انگار بايد قيد آن آينه نقره اي و آبي مرصع كاري شده را كه دو ماه قبل از مهر با چه ذوقي برايش خريده بودم را بزنم و بهش بگويم باشد. هر چي تو بگويي. كلمات تو را راضي تر مي كردند از تصاوير انگار. خب باشد. هر چي تو بخواهي. مهم شادي توست. اما اصلا فكر نمي كردم كار به اين جا برسد. كاش جلوي چشم اين و آن باز نمي كردند هديه ها را. آن وقت اين طور دور تا دورم پر از كاغذهاي مچاله شده نمي شد. كرم سوررئال نويسي هم كه داشته باشي و عاشق كسي باشي كه بخواهي با حرارت تمام هديه ات را بگيري جلوي صورتش تا دگرگوني لحظه اي چهره اش را ببيني و لبخند متفاوت با روزهاي هميشگي اش را .... اي خدا ! مريم گلي! صبر كن تمام اين ها بگذرد... بگذار لذت تمام نشدني ام از ديدن لبخندت تمام شود تا ببيني كه چطور دستت جارو و تي مي دهم و مثل پر رو ها جلويت دست به كمر مي ايستم و سرم را مي گيرم بالا و زيرچشمي نگاهت مي كنم و بهت مي گويم حالا قناري عزيزم! كاغذ مچاله ها را جمع كن و اتاقم را تي بكش. هواي گرفته استسقا گلي كوچيكه... سخت نمي گيرم. باور كن اين جنگولك بازي ها انگار كه رفته باشند در مغز استخوانم با من همراه اند. ژنتيكي شده اند. استسقاي ديدن لبخند متفاوت كساني كه دوستشان دارم از چند ماه مانده به تولدشان نا آرام ام مي كند. طوري كه به محض آن كه سر و كله اش پيدا مي شود شال و كلاه مي كنم و راه مي افتم و كل شهر را زير پا مي گذارم. در جستجوي وسواس گونه بهانه اي گرانبها كه تمام آن دگرديسي ها و لبخندهاي متفاوت را در لحظه اي به من هديه بدهد براي فرونشاندن اين استسقا... براي بلعيدن خنكاي استثغناي پس از آن از تمام دنيا... خنده دار است؟ نه! به نظرم گريه دار است. خيلي ها اصلا گردوغبارهاي اين مسير طاقت فرساي چندماهه ام را براي جستجو روي هديه شان نمي بينند و بوهاي عجيب نمي شنوند. خوشحال مي شوند و مودبانه مي خندند و تشكر مي كنند و من از سرخوشي شان شاد مي شوم و به روي خودم نمي آورم و با "دل" ام ريز ريز مي خنديم كه چه سلوك دلچسبي بود اين مدت و چه بزرگ شديم من و تو. بگذار نفهمد بهش چي داديم و در جشن اين سلوك من و دل تنها مي مانيم و رويمان را مي كنيم آن طرف كه چشم مان نيفتد به چشم استسقاي بي تاب بزرگ. اعتراف مي كنم كه سلوك هاي موفق كم نداشته ام. سلوك بابا و خواهرم از به ترين سلوك هاي عمرم است. بعدش مادرم و بعدش چند نفر ديگر. با اين حال الان پر از دل شوره ام. آخرين بار يكي از همان سلوك هاي پربغض بود. مرداد بود و هوا به شدت گرم. حس ام گواهي بدي مي داد. گواهي يك پايان بندي غير قابل تحمل. اما دل، سركش و لجوج، مصمم و در سكوت به راه افتاد ... مي داني بعدش چه شد؟ خوشحالي و خنده مودبانه و تشكر و يك ماه گذشت و بعد يك جمله حكيمانه و اكتشافي درباره كرگدن اهدايي من به او كافي بود تا نشان بدهد آن آدم "آب" را نمي فهمد! گريه دار است! كاش كسي صحنه نفهميدن كساني را كه دوستشان دارد را نبيند. كاش آدم هديه اش را بگذارد پشت در خانه و از ترس فرار كند. كاش كمي فحش بلد بودم براي دادن به خودم كه اين استسقاي كوفتي باعث نشود كه كرگدن هايم را دستم بگيرم و بخواهم بدهم شان براي رسيدن به آب. گلي! سلوك اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و حالا اولين سلوك من براي رسيدن به هديه توست. سلوك اول بدترين قمار است و حالا كه دارم كرگدن اي كه در اين مدت با زحمت زياد پيدايش كرده ام را با كاغذ سفيد و مداد HB گاز گاز شده برايت مي شويم و به سر و گوش اش گل مي زنم دل توي دل ام نيست كه كاش بوهاي عجيب اش را نفهمند اما زخمي برش نگردانند. باورت نمي شود. نفس ام بالا نمي آيد. پر بغض شده ام. گلي! ديدار اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و يادت مي آيد اولين بارمان را؟ قانون مي گويد اولين قمار مهم ترين قمار است. تاس اول را يادت مي آيد كه چطور سمت همديگر پرت كرديم؟ و بازي مان شروع شد... كاش يكي از همان چرتكه هاي چوبي اي را كه در شمال ديده بودم را براي "هواي خنك استغنا" ات مي خريدم تا مي شمرد اتهام هايي را كه به "هوا" ي "خنك" " استغنا"ي تو زده بودند. يكي شان من بودم. خنك اي سكون و آرامش مي آورد و اين نوشتن ها و اين دويدن ها و اين بي تابي هايت حرارت استسقا بودند و مي ديدم كه تو خنك تر از مني ... يا دست كم بازيگر بهتري از من هستي ... گلي! كسي اين روزها كرگدن لازم ندارد. همه هديه هايشان را گردگيري مي كنند و مي گذارند توي كمد تاريك! اصلا اين جلف بازي ها توجيه ندارد. حكما خنگ شده ايم. شايد هم عقده اي. با اين حال نمي داني چه لذتي دارد توانايي شاد كردن آدم هايي كه حتي بلد نيستند "تو"ي جلف را بخندانند چه برسد به خودشان را. توانايي زنده نگه داشتن شان را... اووووووه كلاه ات را بينداز آسمان بابا ... عقاب هايي كه با من دويده اند... كاري ندارم كه چند سال بعد چرتكه چوبي اتهام هواي خنك استغنا چند تا مهره كم آورده است يا چند بار تو و دل ات از عطش ديدني ها روي گردانديد و چندبار گل ها و كرگدن هايت گردگيري شدند و چند بار شامه ات چيزي را حس كرد كه كسي نمي كرد. خواستم بگويم... اگر روزي از تمام "آن ها"، آن چرتكه و بقيه دم و دستگاه ها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم... اگر روزي خواستي مريم گلي را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگي ها و خالي ها و خلاء ها و خواستي جسد لعنتي اش را دفن اش كني، بيا با هم بدويم ... اگر روزي عاشق شدي و تمام "آن ها" را نا غافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آن ها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ميوه وجودت با "آن ها" تمام آرمان هايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشان ات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ... اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست، بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي تنهاي تنها شده اي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي دستمال گردگيري ات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي، آن جا نايست، سوز مي آيد، بيا با هم بدويم ... اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوك هاي دنيا به هم مي خورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گرد ها باز كني و بهشان بخندي، خواهش مي كنم دستانم را رها كن ... مي خواهم بغض هايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ... تفال كتابي برايم نمانده است براي گشودن. تمام شان را بخشيده ام به كساني كه دوستشان داشته ام و پايان بندي هاي متفاوت سلوك هاي زندگي ام بوده اند. چشم هايم براي تو! بازشان كن و هر چيزي كه به تو زندگي مي دهد را بخوان. در سكوت و لبخند تماشايت مي كنم... همين كافي است ... سرشار باشي از مهر تا ابد... اين بود كرگدن خاك آلود و بوگندوي من! تمام ... ... ---> پینوشت
روی بنما و مرا گو که زجان برگیر پیش شمع آتش پروانه بجان گو درگیر در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ بر سرکشته خویش آی و زخاکش برگیر سفر ادامه دارد ، آی اگر بدانی تنها سفر کردن عجب شوری دارد ، بر سر آن دشت وسیع ، غروب را که در بر بگیری مگر می شود مجنون نشوی !؟ رفتم ! تا همان جا که آسمان اش ارغوانی است ، و کودک ِ پیر مصراع ناخوانده شعرم شد . می گویی دیوانگی است !؟ آری می دانم ! شنیدن جنون هم یک دل سیر بی دلی می خواهد که فقط چشمانت مدعی اش است و می دانم تو نیز طاقت این همه بی راهه رفتن را نداری ! و چه رهــــــــا می روم !و چه کودکانه چند روزیست یاد گرفته ام بر شکوه هایم اشک بریزم ! آخ اگر بدانی وقتی گنجایش خودت را هم نداری چه درد آور سرشار می شوی ! وچه رنج آور تو شنوایی این طغیان می شوی ! من تهی می شوم و تو در خود بیدار ! حالا که دست در دست آسمان داده ام چه بی پروا می روم ! می روم ! می شنوی ، می روم ! آنقدر که خودم را هم همین جا پیش روزهای با تو بودن جا می گذارم ! حالا صدایش را بهتر می شنوم ! فاصله های که همیشه بوده اند و من نخواستم آنها را ببینم ! حالا همان جایی پرسه می زنم که راه تو از بیراه من جدا می شود! وقد کودکیم آنقدر کوتاه می شود که دستانم را که برای عبور تکان می دهم تو فقط لبخند بزنی ! من پیش از بهانه های رسوای ام ، پیش از نفی دارای ام به دست تو ! خود سرشار می روم !
به او می گویم آرام گیرد ، هیچ نگوید ... باز می لغزد ... بر سفیدی کاغذ ... سیاه نمی نویسد ، اما بی رنگ هم که بنویسد مخاطبی را نمی یابد .. فقط می نویسد ... سنگینی را که نفس می کشد و سکوتی را که در سطور مستور باقی می گذارد ... از خود نمی نویسد .... به خود می نویسد ...و من فقط او را می خوانم ... تنها" همراهی" است که او را در این سفر یاری می دهد ... او باید برود تا همان "نقطه ؛سر خط "... من فقط چهره او یم ... او قلم و فکر و روح من است ....
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. .آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود. شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت. (عرفان نظر آهاری)
هدف از تور ماهی گیری گرفتن ماهی است ، گر ماهی صید شد ، تور از یاد رود . هدف از تله ی خرگوش ، گرفتن خرگوش است ، گر خرگوش گرفته شد ، تله از یاد رود . هدف از واژه ها رساندن اندیشه هاست. گر اندیشه دریافت شد ، واژه از یاد رود . کجا می توانم بیابم کسی را که فراموش کرده واژه ها را؟ او آنی است که دوست دارمش تا گفت و گو کنم . توماس مرتون
از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود ، خط سیری شگرف ، پرخطر و صعبناک بود... سکوتی پر آشوب در پی این رهگذر غریبه روی داد ، در نظر او هرچه مایه سکوت سائل می شد تردیدی را که در دل او خانه کرده بود برطرف نمی کرد ... هیچ کس با سوالی چنین جسارت آمیز در دل مولانا مجال نفوذ نیافته بود ، سالها بود که مولانا با رسم معمول به سوالات مستعمان پاسخ داده بود... مولانا از این سوال مست شد و شمس هم ، چنانچه خود او بعد ها نقل می کرد، از مستی مولانا ذوق مستی یافت.. چشمانش را پایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشم هایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیش حاضران فاش نماید در نگاه خود به بیان نیارد. شمس به او آموخت که خود را از قید علم فقیهان برهاند ، قیل و قال خاطر پریش طالب علمان را دردرون خود خاموش سازد ... خلوت با شمس ، خلوت با این غریبه از راه رسیده ، نقطه آغاز این زندگی بود. این خلوت نه زاهدانه بود ، نه خلوت اهل علم و اندیشه . خلوتی روحانی بود که مولانا را در صحبت این درویش غریبه ، از دور دستیها و دل نوازی ای که مانع از خود رهایی بود ، رهایی می بخشید . شمس او را به دنیای خود کشانده بود . دنیای شور و بیقراری . از گذشته این غریبه رهگذر هیچ کس چیزی نمی دانست .گذشته یک روح بیقرار و نا آرام که در همه عمر هیچ چیز او را خرسند نکرده بود و در همه عمر به هیچ کس تعلق خاطری نیافته بود... قوم همچنان صید او مانده بودند اما خود او دیگرصید شمس بود و به صید دیگران نمی اندیشید ... برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" دکتر عبدالحسن زرین کوب
کتابی است بی هیچ شک برای هدایت پرهیزکاران اما من تو این دوسالی که از مرگ بابا بزرگم می گذره ، فهمیدم "رفتن و نبودن " آدم های مثل اون که با دل های پاک و مومن شون عافیت طلبی رو رها می کنند و مثل یه مومن واقعی به قرآن عمل می کنند ، بین ما ها و تو شهر هامون یه جور عذابه. آدم ها ی که تا هستند خدا به خاطرحضورشون بلا ها رو از مردم دور می کنه ... خدایا کمکمون کن این آدم ها رو بشناسیم و قدرشون رو بین خودمون بدونیم ...
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |