|
"الهی بی نشانم به نشانه هایت" الهی آنگاه که دوام را بر دوری بنا نهادم ، دیدم آنچه را نباید می دیدم و آنگاه که لب به خاموشی بستم ،شنیدم آنچه را سکوت کردم ... الهی به شب بیدارم و به سحر هشیار ... که اولین و آخرین دستگیرم تویی ... الهی مه رویان بسان دی ، هر روز می آیند و نسیم وصلم می دهند ... آنکه را مست عطر تو گشت کجا شتاب یابد؟ .. الهی دینداران سیه پوشت ، رسوایان بی علم اند ... به شوق نگاهی خان می بازند و به اشکی ره توبه می پیمایند الهی دیده مهر از نگاه غیر چرکین است ... از منبر نشینان بی خانه ات بس دلگیر است ... الهی به بنده نوازیت از هوای خویش سیرابم کن و چشم امیدم را برمردمان کور گردان ... بینا به حقایقم گردان و زنده به چشمه صراط ات ... الهی شاکرم به راهی که نرفتم و تو دلیلم بودی ... فردایم را دردمند ماندگاری امروز ام نگردان که مرا جز یکتایی ، همه هیچ است ... الهی گزاف گویان صحرای پیرامونم را به نور توفیق خویش رهنما باش ... الهی تنهاییم را سرشار گردان و تنهاییم را مگیر ... کین درد نفهمیدن خستگی سالهای استغنایم را سنگین تر می کند ... الهی گر او را بدین خانه می نوازی ، آسانم کن و چشم دیده ام را بر شب بی انتهای بصیرت خویش روشن گردان ... الهی آرام ام گردان و جوششم کن .... و آن کس را که بر سیاهی خویش نقاب دوستی می زند و شهد مجلس ام می شود خار گردان ... الهی دلم را قوی گردان تا نیاویزم بند محبت بر فریب خویش و قلبم را وسیع گردان تا وابستگی های بی ریشه و نا ماندگار را در خویش بمیرانم .... الهی مهر را مهری جز مهر تو نیست انیس مهر اش را از مهرت سرشار گردان ...
فقیر و خسته به درگاهت آمدم ،رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز هر روز چهره می نمایاند ، بسان تولد ... اولین شیون و ورود به دنیایی نو ... حقیقی تر از واقعیت ... جان می یابد و کوتاه تر از لبخند بدرود می گوید ... سفر را به سرانجام می رساند و ره توشه خویش را آب و آبرو می نماید ... هرروز مسافری می آید و به تولد می گرید ، خوشا به مرگ شاد بودن ... و آغوش خاک را به جان بوسیدن ... خوشا سفر وشوق وصال... ... اولین روزها همیشه به یاد می مونن ! اولین روز دانشگاه چهره متین و آرام <استاد فرازپی >و تواضع خالصانه شون به همه بچه های ورودی جدید روحیه خوبی داد ! استادی زاهد و صبور که مورد احترام همگان بود ... امروز دانشگاه در بهت کوچ یک مرد ، یک بزرگ و یک صبور آرام گریست ... روحشان شاد و روانشان قرین رحمت الهی ... ... ... و هر صبح اشارتی است به حیاتی دیگر و هر سوگ تاملی است به فردایی دیگر آموزگاری که هنر را آموختم و فریادم را ستود ... مرحوم سلیمی .... < روحش شاد >
استاد گرامی ، دکتر نبوی چند ایست در دروی از خویش ، برکه ای یافته ام ، خیمه ای زده ام و جزیره تنهایی خویش را به آهنگ دل فرحبخش نموده ام ... چه زیبا در تنهای سیر می کنم و دوستان دور و دورتر را خاموشم ... کودک بیقرار دل چند صباحی است از معاشرت غیر می گریزد تا مگر در هجر خویش دیدار یار را باز جوید ! رهگذران می آیند و ملامتم می کنند به گوشه نشینی ، به کردار می کوشم در سکوت ساکن نباشم و در تاریکی شب ، روشنای دل ... شور را با شعف در هم آمیخته ام تا دنیای بیدار در بی کران نگاه همیشه سبز دوست برویانم ... و این چنین است که پاهای رهایم در ضیافت دیدار بزرگان اسیر قسم دل شده است ! فرصتی باشد در سکوت و سکوت و سکوت .... ثمر ِ سفر صبر است و منزل آرامش ... تا بدان روز می کوشم! نفس گرمتان جاوید ، روحتان سرشار مریم
دیوانگیست نیست ؟ بیاموزم: - من مهمتر از گرفتاری های خود هستم - من مهمتر از عشق هستم - من مهمتر از مهر ِ دیگری هستم آنقدر وفـــــــــــا آموختم ، که خود را هیچ گاه به نگاه نیاوردم ! و ریشه شکست هایم ، همه ، این بوده است و بس ! " در خرابات بگویید که هشیار کجاست ؟ نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست ؟ ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ؟ دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ؟ فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟ " وادی ایمن – حضرت دوست * فاذکرونی اذکرکم پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم * 152 بقره
اينها را به نيت آن ننوشتهام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقتفرسا ميشد، و آتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست ميگرفتم و شرارههاي شكنجه و درد را، ذرهذره از وجودم ميكندم و بر كاغذ سرازير ميكردم… و آرامآرام به سكون و آرامش ميرسيدم. آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز ميكردم، آنچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم، و از تنهايي به در ميآمدم… ( نیایش های دکتر چمران)
” بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم عقل را راندم و وابسته میخانه شدم ... پیر صاحبدل ما گفت : از این رمز خموش ! دست تقدیر به میخواره نوائئ بدهد ... راز میخوارگیم از همه کس پنهان کن ... ساغر از دست من افتاد دوایی برسان ... که به این می زده در میکده جایی بدهد " دیوان امام ... پینوشت : فرصتی باید ، در دوری از خود ، خویش را می توان دید ! : دور باید شد ، دور ...! : پیران اهل نظر ، دل به نظر سپرده اند ! : از خواندن و خوانده شدن ، خسته ام ! به عادت دل نجوا می کنم ! : به نان و نمک طریقان زنده می شوم! : نوای صبحگاهی کودکی ، این روزها فریادم می کند :" یا نور و یا نور " : از شکستن نقاب هایم سودی نخواهید برد ؛ سالهاست قلم ام را شکسته ام ! : روحی گریزانم ! دل به جاری شدن بسپار ! : آهنگ سفر فردایم می کند ، بوی مرگ می آید ! : من اشک های یک مرد را دیده ام ! : باید بروم ، دل به عبور مسپار !
ذهن اش رو باید مرتب می کرد ... یه خانه دل تکانی حسابی .... آخه مهـــــــر داشت میامد . یاد پاییز های که توشون با ملودی سرد برگ های رنگی پیاده رو ها دویده بود ! هاااا کشیده بود و قدم های محکم اش رو به مصاف دنیای خودش رهسپار کرده بود ... پایئزی که بهش شهامت فریاد داده بود ! آنقدر بلند که بالاخره صداش به گوش خودش رسیده بود ... یه حس خاص ! مثل یه استقلال ... که من با تو مستغنا ام ! در تو گم ام ! تو که باشی از هر نگاهی ، از هر دستی ، از هر امیدی جدام ! ... پاییز رو دوست داشت ... وقتی معصومیت نگاه اش بارون شد و بارید ... وقتی بارون شهر رو شست تا به استقبال قدم های بهار بره ! وقتی پائیز خودِ بهار بود ! رنگی تر ! پاکتر و حتی ساده تر ....! امروز هفت ِ هفت ، هفت ِ مهــــر ، در سکوت و سکوت و سکوت سفره افطار به ذکر چشمای بهار متبسم شد ! سبز ، زرد ، نارنجی ، قرمز ..... بی رنگ ...! ....
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم شب را به سکوت می شناخت و لب را به خاموشی ... به کاروان که رسید رهگذر تر از عطش فاصله ها بود عبور را برگزید و سفر را در پیش گرفت ! باید می رفت تا پایان فصلی که او می خواست از ما و من گذشته بود همه خویش اش آن گشت آن اش در خویش ماند تهی تر از ماندگاری در بهت خویش رفت دگر به هیچ ستاره ای دل نبست ظریف تر از مرگ هجرت کرد در دوری منزل گرفت ماه نامیده شد و درخشید
در هوای دوگانگی، تازگی ها پژمرد آزی عزیزم دوستی واژه نیست تا در غبار زمان فراموش شود ... دوستی اولین سلام توست در آغاز سفر ِ من ! در تمامی نفس ها بودم ، بودی ... بلوغ را زیستیم و نگاه را به ناگاه فروبستیم بازی را شروع کردیم ، اسب های من به ناچار از خطوط سفید و سیاه شطرنج زمان خارج شدند اسب های تو به مصاف سربازهای هویت من یورش آوردند نه تو باید می باختی ؛ نه من شاه را به بازی می گرفتم ... پس بازی را نیمه رها کردیم ، اما جای مهره های خالی ذهن همیشه ماندند .. امروز مهره ها هر کدام به منزل خود رسیدند ، هفت حرکت آخر را در دوری طی کردیم می خواستم در جشن چشمان سبزو آبی ات باشم ، قلعه ای نمانده بود و پیکی نرسید .. من دیگر شطرنج بازی نکردم تو بی خبر رفتی ! شادمانه ترین شادی ها را برایت آرزومندم . سفر دارایی همیشه کودکی ات بود و حالا از گرمای دلت تا شرجی خانه ات فاصله ای نیست ! پیوندتان مبارک
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |