تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

بارها از من خواستی صدایش بزنم ، راه را از بیراه اش بشناسم ! من صدایش نکردم ، او سفره اش را پهن کرد ، من نشسته بودم ... ذهنم را درگیر این حوا می کردم او "کسا" اش را خواند ..."بی بی" مهمان نوازی می کرد ، نان اش را نخوردم ، نمک اش را تیمم کردم ، قلم به شب می رسید ،قلب از هوس تهی می شد . ساحل را می شمردم ، شن ها شمارا می شدند ... طوفان می خوابید ... مستور می شدم ... بیش از نیستم هست می ماند ... مجیب هایم رنگین کمان می شدند ، باران تمام شده بود و به آغاز فصل می رسیدیم ... ردپایی از من باقی نمانده بود ... انتهای سفر نامه ات رسید ... چشم خندید ... بخشیده شده بودم ...!

 

+ چهارشنبه 1385/06/29 .مریم. |

 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من باقی نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و ی ماند و زندگی  می کرد. سالهای سال شاید...

...

 

 

 

هر بار که مسافری می آید ، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هربار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند و من هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را ، خالی خالی.

...

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شودو قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.

 

                                                                        عرفان نظر آهاری

                                                           از کتاب : "در سینه ات نهنگی می تپد"

 

+ دوشنبه 1385/06/20 .مریم. |

 

namak-abrod

 

 

اگر می دانستی دوریت چه سان بارانم می کند ، هیچ گاه نمی باریدی!

 

 

+ یکشنبه 1385/06/19 .مریم. |

 

" ق

قسم به قدس قدرت

ما بنای محکم اساس نهادیم

و آن را به زیور ستارگان رخشان آراستیم

و باران با برکت را نازل کردیم

در اول بار آفرینش را از نیستی به هستی آوردیم

ما انسان را خلق کرده ایم

و از وساوس و اندیشه های نفس او کاملا آگاهیم

که از رگ گردن به او نزدیک تریم

و ما زمین و آسمان ها و آنچه بین آنهاست

همه را در شش روز آفریدیم

پس تو ای رسول

صبر کن

و به حمد و ستایش خدا تسبیح گو"

 

 

+ چهارشنبه 1385/06/15 .مریم. |

 

نه از رومم ،نه از زنگم ،همان بی رنگ بی رنگم !

 

 

 

سکوت مضراب بودنم بود وقتی کوچه های عبور را در فراق خویش می پیمودم ! به راستی آیا زین سفر انیسی جز خویش یافته ام ؟ سفر مرا به محراب یک شب بارانی برد . می پنداشتم خدایم را گم کرده ام وقتی بی پاسخ از من و آرزوهایم گذشت ! دریغا نمی دانستم مطاعی به از عطا خویش می یابم ! و این گونه بود که بازگشتم ،

 به سرزمینی که هرچه از" تو" دور تر می شوم ، هرچه "من"  را گم می کنم باز به" ما"می رسم !

 

           الها                                       

                  آرامش ام جاودانه گردان !

 

 

+ جمعه 1385/06/10 .مریم. |

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

بزرگ بود و بزرگ بود و بزرگ

 

 

مرد بود و مرد بود و مرد

 

 

 

سکوت بود و سکوت بود و سکوت

 

 

 

 

 

 

عمو جان

 

      هنوز چند ساعت از رفتنت نگذشته است که همه دلتنگ دوریت شده ایم.

و چه غریب بودی و چه قریب در سفر شدی ،

                                                           تنها می رفتی و تنها رفتی !

روز آمدی و با شام رهسپار شدی ، صبح به استقبالت می آییم و آغوش تنومندت را

به  خاک پای پدر می سپاریم !  آرام باشی و سرشار ! نور باشی و حضور !

دستانت را بر سر نهادی و سر را بر بالین خاک ! 

شاد باد رفتنت .... چنین آرام ! که چنین متین مرگ را به جان نوشیدی !

 

 

 

 

پدر عزیزم

        از خداوند منّان صبر و شکیبایی در غم برادر مسئلت دارم

چه چنین صبور بودید و صبور ماندید ! و امروز در ورود به ماه مبارک شعبان

در غم کوچ عموی بزرگمان در کنارت سوگوار لحظه های تلخ رجعت خواهیم بود !

و خاک پاکش را شمیم لحظه های عبورمان خواهیم کرد !

          

                                                                              یا علی

 

 

+ شنبه 1385/06/04 .مریم. |

 

پر بودم و سیر بودم و سیرآب

و لذتم تنها اینکه....

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما....

این بس که می فهمم!

خوب است.....

احمق نیستم!



                                              دکتر شریعتی

 

 

+ جمعه 1385/06/03 .مریم. |