|
بارها از من خواستی صدایش بزنم ، راه را از بیراه اش بشناسم ! من صدایش نکردم ، او سفره اش را پهن کرد ، من نشسته بودم ... ذهنم را درگیر این حوا می کردم او "کسا" اش را خواند ..."بی بی" مهمان نوازی می کرد ، نان اش را نخوردم ، نمک اش را تیمم کردم ، قلم به شب می رسید ،قلب از هوس تهی می شد . ساحل را می شمردم ، شن ها شمارا می شدند ... طوفان می خوابید ... مستور می شدم ... بیش از نیستم هست می ماند ... مجیب هایم رنگین کمان می شدند ، باران تمام شده بود و به آغاز فصل می رسیدیم ... ردپایی از من باقی نمانده بود ... انتهای سفر نامه ات رسید ... چشم خندید ... بخشیده شده بودم ...!
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود. قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز. قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من باقی نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و ی ماند و زندگی می کرد. سالهای سال شاید... ... هر بار که مسافری می آید ، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هربار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است. نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند و من هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را ، خالی خالی. ... و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شودو قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی. عرفان نظر آهاری از کتاب : "در سینه ات نهنگی می تپد"
اگر می دانستی دوریت چه سان بارانم می کند ، هیچ گاه نمی باریدی!
" ق قسم به قدس قدرت ما بنای محکم اساس نهادیم و آن را به زیور ستارگان رخشان آراستیم و باران با برکت را نازل کردیم در اول بار آفرینش را از نیستی به هستی آوردیم ما انسان را خلق کرده ایم و از وساوس و اندیشه های نفس او کاملا آگاهیم که از رگ گردن به او نزدیک تریم و ما زمین و آسمان ها و آنچه بین آنهاست همه را در شش روز آفریدیم پس تو ای رسول صبر کن و به حمد و ستایش خدا تسبیح گو"
نه از رومم ،نه از زنگم ،همان بی رنگ بی رنگم ! سکوت مضراب بودنم بود وقتی کوچه های عبور را در فراق خویش می پیمودم ! به راستی آیا زین سفر انیسی جز خویش یافته ام ؟ سفر مرا به محراب یک شب بارانی برد . می پنداشتم خدایم را گم کرده ام وقتی بی پاسخ از من و آرزوهایم گذشت ! دریغا نمی دانستم مطاعی به از عطا خویش می یابم ! و این گونه بود که بازگشتم ، به سرزمینی که هرچه از" تو" دور تر می شوم ، هرچه "من" را گم می کنم باز به" ما"می رسم ! الها آرامش ام جاودانه گردان !
انا لله و انا الیه راجعون بزرگ بود و بزرگ بود و بزرگ مرد بود و مرد بود و مرد سکوت بود و سکوت بود و سکوت عمو جان هنوز چند ساعت از رفتنت نگذشته است که همه دلتنگ دوریت شده ایم. و چه غریب بودی و چه قریب در سفر شدی ، تنها می رفتی و تنها رفتی ! روز آمدی و با شام رهسپار شدی ، صبح به استقبالت می آییم و آغوش تنومندت را به خاک پای پدر می سپاریم ! آرام باشی و سرشار ! نور باشی و حضور ! دستانت را بر سر نهادی و سر را بر بالین خاک ! شاد باد رفتنت .... چنین آرام ! که چنین متین مرگ را به جان نوشیدی ! پدر عزیزم از خداوند منّان صبر و شکیبایی در غم برادر مسئلت دارم چه چنین صبور بودید و صبور ماندید ! و امروز در ورود به ماه مبارک شعبان در غم کوچ عموی بزرگمان در کنارت سوگوار لحظه های تلخ رجعت خواهیم بود ! و خاک پاکش را شمیم لحظه های عبورمان خواهیم کرد ! یا علی |
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |