|
لذت ِ هستی نمودی – نیست – را عاشق ِ خود کرده بودی – نیست – را دفتر اول مثنوی شریف از ما و منی که گذشتی ، امروز نغمه عشق می نهی !؟ دریغ ! در بودنم ، شکستی چرخ میناگریم را ! حال که خالیم از خیال خامت ، فریب می دی ، شعر جنونم را !؟ من بی تو رفتم ؛ آن همه راه سفر را ! تو ، خود ، کجا بودی؟ خزانم را ! ؟ این بهار ، مال من است ، بذر برگریزان ِ عمر من است ! دور شو از من و این شادی امروز من ! این سبزی باغ و این رویای شیرین من! من همه امروز عشقم و شوق ِوصال ، جای نا کسان نیست این عیش مدام ! گر برنجی ،شادم می کنی ! خنجر دیرینه را ، نشانم می کنی ! صحبت ِ انتقام و قیام نیست ! مرگ آرزو است و دیدار فنا !این منم امروز ! چشم بگشا ومستی ام بنگر ! این منم ، زیبا چهره ای در هوای استغنــــــــــا !
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! م آثار ۱۳
...و اصطنعتك لنفسي* .... لنفسي ...تو را براي خود پروردم ...تو را براي خود برگزيدم .... براي خود ...براي خود ساختم *طه -41
جبران خليل جبران
من فقط کم رو بودم !!!ـــــــــــــ چرا کنار اسمم ستــــــــاره زدید؟!؟ـــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدها ...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــ بی پروایی را آموختم ــــــــــــــــــــــ و خود ستــــــــــــــــــــــــاره شدم !!!ـــــــــ
وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم، پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست!
رها رهـــــــــــــــــــا من
آسمان ام نیست جای پرواز دور باشی یا نزدیک ! رسوای مهر ورزیدن !
آنانکه آفتاب را به زندگی دیگران می بخشند نمی توانند خود از آن بی بهره باشند آنان عاقلانه دین می ورزند و عاشقان بی می ،جان می طلبند ! عشق سودای مستی شبانی است که از سیاهی گرگ روح ، هراسی ندارد و چشمان مسخ شد گوسفندی است که سبزی بهار را می جود و نوشخوار روح می کند ! چه توان بیش پیمودنش باشد و چه بی مهابا در دام نفس غوطه ور شود و دشت پر رونق خویش را فراموش کند ! عاقلان چه مدهوشند وقتی آنان تا خویش فربه می شوند و در آخر شکار شبان ِ عمر خویش ! مرگ رسوایشان می کند که هرچه اندوخته تر ، زودتر طمع پیر می شوند و طعام ضیافت دلباختگان ! خنک ریز نقش کم جو ، که در فراق خویش و خیال رسیدن به "چراگاه بی چرا "یش راهی است و سبزی هیچ علفزار با شکوهی فریب چشمان همیشه منتظرش نمی شود ! می پیماید و می ماند و ساز و طرب خویش می شود و نی بازار و ساقی مجلس می پرستان... و باز با امیدی در دل سخت می ماند ! تا به دانجا که به گفته مولانا آب ِ آب بیند و خورشید ِ خورشید و دریای دریا ... و در آن دم است که دو " مردن " را تجربه کند تا پا بر سریر وصال نهند : " رهایی از تن " و "رستن از خیال " شخصی که از مرتبه تن رهایی یابد ، هنوز محبوس و محجوب خیال است و همچنان حاجب و محبس! من شدم عریان ز تن او از خیال می خرامم در نهایت الوصـــال
صداقت در قبال سیاست عین حماقت سیاست در قبال صداقت عین خیانت
ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد... ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |