تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

 

          لذت ِ هستی  نمودی – نیست – را

                                                  عاشق ِ خود کرده بودی – نیست – را

 

                                                                                                                                                                        دفتر اول مثنوی شریف

 

 

از ما و منی که گذشتی ،  امروز نغمه عشق می نهی !؟  دریغ !  در بودنم ،  شکستی چرخ میناگریم را ! حال که خالیم از خیال خامت ، فریب می دی ،  شعر جنونم را !؟ من بی تو رفتم ؛  آن همه راه سفر را !  تو ، خود ، کجا بودی؟  خزانم را ! ؟   این بهار ، مال من است ، بذر برگریزان ِ عمر من است ! دور شو از من و این شادی امروز من !    این سبزی باغ  و این رویای شیرین  من! من همه امروز عشقم و شوق ِوصال ، جای نا کسان نیست   این عیش مدام ! گر برنجی ،شادم می کنی ! خنجر دیرینه را ، نشانم می کنی ! صحبت ِ انتقام و قیام نیست ! مرگ آرزو است و دیدار فنا !این منم امروز !  چشم بگشا ومستی ام بنگر !

                   این منم ،                                                 

                               زیبا چهره ای در هوای استغنــــــــــا !

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/03/31 .مریم. |

 

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

 

م آثار ۱۳

+ دوشنبه 1385/03/29 .مریم. |

 

 

 

...و اصطنعتك لنفسي*

 

 

                                                    .... لنفسي      

...تو را براي خود پروردم

...تو را براي خود برگزيدم

.... براي خود

         ...براي خود ساختم

 

 

 

 

*طه -41

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/25 .مریم. |

.
 
 
 
..آنگاه الميترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگريست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صداي بلند گفت :
هنگامي که مهر شما را فرا مي خواند از پي اش برويد،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
وچون بالهايش شما را در بر ميگيرند، وا بدهيد،
اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن مي گويد او را باور کنيد،
اگر چه صداهايش روياهاي شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغها را ويران مي کند.

زيرا که مهر در همان دمي که تاج بر سر شما مي گذارد، شما را مصلوب مي کند.
همچنان که مي پروراند، هرس مي کند.
همچنان که از قامت شما بالا مي رود و نازکترين شاخه هاتان را که در آفتاب مي لرزند، نوازش ميکند، به ريشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند، فرود مي آيد و آنها را تکان مي دهد.
شما را مانند بافه هاي جو در بغل مي گيرد.
شما را مي کوبد تا برهنه کند.
شما را مي بيزد تا از خس جدا سازد.
شما را مي سايد تا سفيد کند.
شما را مي ورزد تا نرم شويد.
و انگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا نان مقدس شويد،
بر خوان مقدس خداوند.
همه اين کارها را مهر با شما مي کند تا رازهاي دل خود را بدانيد،
 و با اين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد.

اما اگر از روي ترس فقط پي آرام مهر و لذت مهر باشيد،
پس آنگاه بهتر آنست که تن برهنه خود را بپوشانيد و از زمين خرمن کوبي مهر دور شويد،
و به آن جهان بي فصلي برويد که
در آن مي خنديد، اما نه خنده تمام را،
و مي گرييد، اما نه تمام اشک را.

مهر چيزي نمي دهد مگر خود را، و چيزي نمي گيرد مگر از خود.
مهر تصرف نمي کند و به تصرف در نمي آيد، زيرا که مهر بر پايه مهر استوار است.

هنگامي که مهر مي ورزيد مگوئيد "خدا در دل من است"، بگوئيد "من در دل خدا هستم".
و گمان مکنيد که مي توانيد مهر را راه ببريد، زيرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشي جز اين ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد که خواهشي داشته باشيد، زنهار، که خواهشها اينها باشند:

آب شدن، چنان جويباري که نغمه اش را از براي شب مي خواند.
آشنا شدن با درد مهرباني بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي که خود از مهر داريد،
و خون دادن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز، و به جا آوردن سپاس يک روز ديگر براي مهرورزي.
آسودن به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسه مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسينگاهان.

و آنگاه به خواب رفتن با دعائي در دل براي کساني که دوستشان مي داريد، با نغمه ستايشي بر لب.

 جبران خليل جبران               


+ جمعه 1385/03/19 .مریم. |

 

         خانم اجازه ؟!؟ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                  من فقط کم رو بودم !!!ـــــــــــــ

      چرا کنار اسمم ستــــــــاره زدید؟!؟ـــــــ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

         بعدها ...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ـــــــ بی پروایی   را آموختم  ــــــــــــــــــــــ

 

 و خود ستــــــــــــــــــــــــاره شدم !!!ـــــــــ

 

                                                                                         

 

 

+ سه شنبه 1385/03/16 .مریم. |

 

 

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم، پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست!

تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.

تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودی ام می شد.

بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بوئید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جای بگیری، اما نشد و نمی شود.

تو گفتی برو آنجا کنار دیوار، من می خواستم دیوار را آنچنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم، اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلوی دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار با ناتوانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لجم گرفته بود. بعد تو چشمهای سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.

بعد من به دستهایت خیره شدم و همة معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند.

بعد من با قلمی سبز تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است

 

 

+ شنبه 1385/03/13 .مریم. |

 

 

رها رهـــــــــــــــــــا من

 

 

 

+ جمعه 1385/03/12 .مریم. |

                                   

 

 

آسمان ام نیست جای پرواز
باور نداری بنگر  ابرهای بارانی ام را !

دور باشی یا نزدیک !
من همینم !

رسوای مهر ورزیدن !

 

 


+ پنجشنبه 1385/03/11 .مریم. |

 

 

 

آنانکه آفتاب را

                      به زندگی دیگران می بخشند

نمی توانند

                           خود از آن بی بهره باشند

                 

 

        آنان عاقلانه دین می ورزند و عاشقان بی می ،جان می طلبند !

 

عشق سودای مستی شبانی است که از سیاهی گرگ روح ، هراسی ندارد و

چشمان مسخ شد گوسفندی است که سبزی بهار را می جود و نوشخوار روح می کند !

چه توان بیش پیمودنش باشد و چه بی مهابا در دام نفس غوطه ور شود

 و دشت پر رونق خویش را فراموش کند !

 

 عاقلان چه مدهوشند وقتی آنان تا خویش فربه می شوند و در آخر شکار شبان ِ عمر خویش !

مرگ رسوایشان می کند که هرچه اندوخته تر ، زودتر طمع پیر می شوند و طعام ضیافت دلباختگان !

 

خنک ریز نقش کم جو ، که در فراق خویش و خیال رسیدن به "چراگاه بی چرا "یش راهی است و سبزی

هیچ علفزار با شکوهی فریب چشمان همیشه منتظرش نمی شود ! می پیماید و می ماند و ساز و طرب

خویش می شود و نی بازار و ساقی مجلس می پرستان... و باز با امیدی در دل سخت می ماند !

 

تا به دانجا که به گفته مولانا آب ِ آب بیند و خورشید ِ خورشید و دریای دریا ...       

 

و در آن دم است که دو " مردن " را تجربه کند  تا پا بر سریر وصال نهند :

                                                                           " رهایی از تن " و "رستن از خیال "

شخصی که از مرتبه تن رهایی یابد ، هنوز محبوس و محجوب خیال است و همچنان حاجب و محبس!

 

                                                

                                                 من شدم عریان ز تن

                          او از خیال

می خرامم در نهایت

                             الوصـــال

 

 

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/04 .مریم. |

 

 

صداقت در قبال سیاست

عین حماقت

 

سیاست در قبال صداقت

عین خیانت

 

 

+ پنجشنبه 1385/03/04 .مریم. |

 

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.


***


لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.


عرفان نظر آهاری

 

+ دوشنبه 1385/03/01 .مریم. |