تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

یا رفیق من لا رفیق له

ای رفیق کسی که رفیقی ندارد

 

 

 

+ شنبه 1385/02/30 .مریم. |

 

 

 

باران مرا همیشه به نام تو می رساند
و حالا هرچه باران تند تر می بارد
ضربان قلب من سریعتر می زند
و من در تشویش حضور و گریز
دلتنگ تر می شوم !

باران سراسر نام توست !

نامی که من شده است
در مضراب سکوت تو !

و اگر این سکوت در تصاحب اشک در آید ؟

من در وسعت تو خلاصه می شوم
و تو به روی همه لبخند می زنی
............
باران تند تر می بارد
شیشه شکسته خوابگاه
صدای طوفان
هم اتاقی هایم رفته اند
تنهایی جنون می آورد


و معادلات - جبر -

مرا به بازی با -باید ها-ی زندگی فرا می خواند


اولین نفر برگه امتحانی ام را می دهم
حالا من -جبر مجرد هر اشتاین-  را
در مضراب جبر زمانه خوب آموخته ام !
این شهر برایم غریبه است
و انسان هایش دور !

من از شیشه شکسته خوابگاه
باران را فریاد می زنم !

و او می گوید :
بی چاره دلی که خوش به باران باشد !

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/02/28 .مریم. |

 

  

بار خدایا

در این آستانه بودن و سخت ماندن

نیازمند نگاهی هستم تا راه را از بی راه بشناسم

و نیروی که توان پیمودنم دهد

 

جز بارگاه تو

مامنی ندارم  که همه تویی و باقی منم

 

توان سخت کوشیدن و کوشیدن ام

ارزانی فرما

 

دستانم را بگیر

و آنی مرا به حال خویش وا مگذار

 

 

                                   و طعم خوش رسیدن را

در پس آزمودن و آزمودن

ارزانی وعده های راستین خویش گردان

 

+ سه شنبه 1385/02/26 .مریم. |

 

 

 

شیمای عزیز:

 http://www.shimarafibakhsh.blogsky.com/?PostID=23

 

من اما همین جا می مانم

زیر همین سقفی که آرام آرام با نگاه دوست

آن را ساختم !

 

من لذت می برم ، مرا دیوانه یا عاصی بنامند

و بر کودکی احساسم نیش خند بزنند که این

کودک در خوابی دور ، رویای آرزوهای نیافته اش را می بیند !

 

من پرواز خواهم کرد، اگر مرا به شهر دیوانگان ِزنجیر زدهِ تاوانِ عشق ببرند !

 

من با همه مردم این شهر

با همه نفهمیدنشان و شانه بالا زدنشان و عبور شان

بودن خویش را چون نوش دارویی گس هر روز و هر روز جشن می گیرم !

 

من روح زندگی را در چشمان خیره مردی می بینم که سالها و سالها

طناب ضمخت تقدیر هر چه تنگ تر شد ،

هر چه روزهایش سخت تر گذشت ، محکم تر گام برداشت !

و درجواب تلنگر خشک احساس همسایگان ، فقط سکوت کرد و راه خویش را پیمود !

 

من می مانم و درد را به جان می نوشم و

زخم را نمک سرسختی غرور خویش می زنم تا به استخوان بالغ شوم!

 

من اینجا با همه می خندم !

به همه چیز می خندم!

به نابودی هم می خندم !

به مرگ هم می خندم !

من به او که می گوید : عاشق است هم می خندم !

آخر می دانی ؟

عاشق هیچ گاه نمی داند ، نمی فهمد که عاشق است !

او فقط عاشق است و هیچ گاه زردی رویش را

سرخی شرم اش را

تپش قلب اش را نمی بیند !

او عاشق است و در دیگری گم !

چگونه خود را ببیند و بفهمد که عاشق است ؟

او که می گوید :عاشق است ! دوستدار موی دلکش و زلف برین است و رنگ یار ..

من براو که می گوید عاشق است ! می خندم !

 

من علم را شناخت می دانم و شناخت ِحکمت را فرزانگی !

و حقیقت تویی و نگاه تو به فرزانگی !

من فلک مکتب و داغی چوب استاد را دلیل فرزانگی می دانم !

 

من خوشحالم که اینجا کسی نمی فهمد ،

بودن را ، زیستن را ،حتی مرگ را

این طور رها تر

بی هیچ مزاحمی ، راه خود را می روم !

و کسی مرا نمی فهمد !

و من در شهر رسوایی ، ناسپاسی و ارواح پاک

به خود نزدیک ترم !

که اگر همه چیز بر قاعده دلخواه بود من دردی نداشتم برای درمان نزد دوست !

 

من از فرط بودن به دادگاه می روم

و فریاد می زنم : هستــــــــــــــــــــــــم !

وتا همیشه نیستم را بنای هستم خواهم کرد !

مرا محکوم می کنند و به جزیزه ای دور تبعید !!

و من در نهایت با آرامش می رسم !

جایی که فقط من هستم و طرح خیال دوست !

هجران و دوری که مرا ، من می سازد و

نقطه شروع سرشاری !

 

من خودم هستم !

 

 

+ یکشنبه 1385/02/24 .مریم. |

 

 

 

ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب

 

ایستاده بود ، آرام  ، خاموش چون همیشه

 

یکی آمد  ، آینه ای در برابرم گذاشت

 

          مرا در آینه دید  ، آینه شکست  ، من خورد شدم

 

تکه های دل من ،  فرو ریخت  ، گم شد

 

من شکستم ، آینه نبود ، او ....

 

نمی دانم  ، ... تنها شد

 

تنها شد و ،   بی سکوت من  ، شکست

 

من گریختم ،   حوصله احساسم نبود

 

...

..

.

 

تو آمدی ، من خودم  را هم نمی خواستم ، تو رنجیدی

من در هبوط خویش قفس شدم ، تو رنجیدی

 

آرزو می کردم ، درد را می دانستی !

امید داشتم  ، برای جنونم دعا کنی !

 

تو رنجیدی...

مگر خواهر مقدس می رنجد؟

مگر آخرین شمع روز یک شنبه

در کلیسا خاموش می شود؟

مگر انجیل بی تحریف نمی خواندی؟

مگر مرا در شب عید پاک ندیدی؟

مریم ی را که بر او گمان بستند

او به صحرا گریخت

فرزندش را عاشق گشت

در عبادت تنهاشد

و کسی راز بالیدنش را هرگز نفهمید !

 

مسیح نام معبود من است

 

من مسلمانم !

قبله ام سبزی چشمان توست !

 

محراب امن ام باش ،  تو را می مانم  !

 

صلیب سرخ نگاه من ، شراب ِ گس ِ گریز توست !

دعا را با آواز نجوا کن ، پدر ِ نیکی ها با ماست !

 

برای خط به خط جنون ات دعا کن !

جز او کسی صدای ما را نمی شنود

 

کائنات را به تسخیر در خواهی آورد!

اگر فرشته ناجی خویش را نرنجانی !

 

× آمین ×

 

 

 

+ دوشنبه 1385/02/18 .مریم. |

                                                

                       

                           >  سایت رسمی مسیحا برزگر  <

 

دوست دارم گرسنه‌يِ هميشگيِ عشق باشم. زيرا خوب مي‌دانم آن‌هايي كه مال مي‌اندوزند، بيچاره‌يِ ابدي باقي مي‌مانند. براي من، آهِ عاشقان، دل‌انگيزتر از آهنگِ چنگ است.

گُل‌ها، شباهنگام، گلبرگ‌هاي خود را يكي‌يكي جمع مي‌كنند و در دامانِ عشق به خواب مي‌روند. آن‌ها، در سپيده‌دمان، لب‌هاي خويش را غنچه مي‌كنند و از رخساره‌يِ خورشيد بوسه مي‌چينند. زندگيِ گُل‌ها، حديثِ مهجوري و وِصالِ دايم است؛ اشكي و لبخندي.

خدا، اقيانوسِ بي‌كرانه‌يِ عشق است

 

                            

 

+ دوشنبه 1385/02/18 .مریم. |

 

از خون دل چو غنچه گل پاك دامنان
مستانه مي كشيده و مستور بوده اند
گر ماه من ز مهر بود دور نيست
تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده اند
رهی معيری

 

چون کودکان دل داده بر بازی خاک
دستانم بوی گس گِل می دهد
بوی انسان


از تبار شعر تلخ علاقه
و دل بستگی های کوجه و بازار که بگذریم
زیر آفتاب شهر کوچک هستی
بارها و بارها
چیده شدن را به دست خود
لرزیده ام


تا اقرار علاقه اقاقی
سخت می ایستم
تا شعر محال دوست داشتن
سنگ می مانم


زندگی تجربه تلخی است
سوز شکسته آینه ای وجودم
سالهاست شوق با اهریمن بودن را
در من به خاکستر سرد خویش می پوشاند


تو خود می دانی نبودم
اگر احترام به دلتنگی ات را نیاموخته بودم


ترس کودکی ام را
در گرمی دستانت گر ذوب نکنی
خواهم ....شکست ...

 

+ جمعه 1385/02/15 .مریم. |

 

 

 

سکوت را از تو آموختم

وقتی سینه پر بود از قصه های تلخ شکایه

از هفت رنگ افسونگر زندگی

آموختم در سیاهی است که می توان همه رنگ ها را هضم کرد

و به این سان بود که به شب رسیدم

ماه نام گرفتی و ستاره ای دور دست شدم تا

بزرگی تو را به رخ زمینی یان کشم!

در این بی کران سکوت

راه شیری نگاهت را

بر شب نوشته های بی بهانه ام بتابان

و درس های بودن را

در این خلا خواستن

فریاد کن !

 

 

 

+ سه شنبه 1385/02/12 .مریم. |

 

 

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از اين دوگانگی ست که بس درد می کشم

 

 حمید مصدق

   به زانو در آمديم و
باز از آخرين آواز محرمانه ي ماه
 هيج رازي با پرسندگان پروانه نگفتيم
 پرسيدند
اگر تو از نشاني نهان مانده ي آن پرنده
 بي خبري
پس اين عطر نا به هنگام را
از خواب كدام گل گمنام به خانه آورده اي ؟
 پرسيدند
اگر كه حكمت نور و
 وحي واژه از وزيدن اسم او ميسر نيست
 پس تو خواندن دست دريا و
 نوشتن راز گريه را
 از روي كدام كتاب سوخته آموخته اي ؟
و من هيچ نگفتم
 الا منشوري از غبار غروب
 كه در سايه روشن راه راه دريچه مي تابيد
 برخساتند
 مثل دو سايه سار
 يكيشان آشناي دوره ي دبستان و
 تقسيم سيب و بارش باران بود
پرسيدند
رويا نويس به دريا رفتگان اگر تويي
پس از چه اين همه
 از همهمه ي باد و وزيدن اين واژه ها مي ترسي ؟
 تمام ترانه هاي تو را
 از آفتاب و پرنده پس خواهيم گرفت
به خواب به خانه به رويا راهت نمي دهيم
حالا به ما بگو
استعاره ي غمگين خواب وستاره كدام است
خلاصه ي بي پايان آب و علاقه براي چيست
 تو تكرار مداوم اين همه دريا را كي تمام خواهي كرد ؟
و من هيچ نگفتم هيچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
 بر دريچه ي مه گرفته ي دريا مي نوشت
 او نيز به زانو درآمده بود


سيد علی صالحی

 

 

+ دوشنبه 1385/02/11 .مریم. |

 

همه چیز را باران صبح می شوید

فقط برگ های تمیز می ماند

 

بر روی آن چیزی بنویس

هرچیزی را که آرزو داری

آن چیزی را که دوست داری

 

فقط تو .... !

 

 

 

 

 

در تمامی این سالها در جشن خداحافظ ی دوستی شرکت نکرده ام ،

 مگر در جدایی از خود ،

 که تمام شهر را پیاده بر روی آسفالت های داغ آهسته گام برداشته ام ...

 

تجربه ای را به روشنی آخرین دیدار لمس نکرده ام

که همه رفته اند ...

و من در مکث خود فقط سکوت کردم.

خاطراتی که اگر آنها هم می رفتند

گذشته ای نداشتم تا امروز باشم ...

 

غربت آنقدر سنگین بود که مروری بر دیروز نداشته باشم ...

 

و حالا با رفتن تو شب های سخت تری بر من خواهد گذشت ...

 

 

 

نازی جان

زندگی در ایران آسان نبود

سهم من از سکوت تو ، دنیای بود که با تو در آن نفس کشیدم

می دانم سیـــــاه ...

امیدوارم روزی با مرور خاطرات گذشته ات ، دخترکی را به یاد بیاری

که روس نبود ، ولی شایعه ها را خندید

و تو را همانی دید که هستی !

 

باران که می آمد

در کنار تو خودم بودم

و شب های خوابگاه برایم  بی فکر گذشت

 

ترانه هایت را برایم به یادگار بگذار

 

...

..

.

 

.

..

...

 

به امید دیدار

 

 

 

+ شنبه 1385/02/09 .مریم. |

 

گرزمسجد به خرابات شدم

خرده مگیر

مجلس وعظ درازست و

زمان خواهد شد ...

 

 

***

 

پیله ابریشم حجاب نبود

رشد کرد

ترک برداشت

شکست

جدا شد

و پرواز را آغاز نمود

و حال آبی آسمان را همسفر شده است

در فکر جایی به سبزی محل تولداش !

جستجو و سرگردانی او

در پس رفتن ها و رفتن ها

به آرامش خواهد رسید !

 

مبادا در خود بمانی ...

 

 

***

 

من اگر رندم

و گر شیخ

چه کارم با کس

 

حافظ راز ِ خود و

عارف ِ وقت خویشم !

 

 

+ سه شنبه 1385/02/05 .مریم. |