|
یا رفیق من لا رفیق له ای رفیق کسی که رفیقی ندارد
باران مرا همیشه به نام تو می رساند مرا به بازی با -باید ها-ی زندگی فرا می خواند
بار خدایا در این آستانه بودن و سخت ماندن نیازمند نگاهی هستم تا راه را از بی راه بشناسم و نیروی که توان پیمودنم دهد جز بارگاه تو مامنی ندارم که همه تویی و باقی منم توان سخت کوشیدن و کوشیدن ام ارزانی فرما دستانم را بگیر و آنی مرا به حال خویش وا مگذار و طعم خوش رسیدن را در پس آزمودن و آزمودن ارزانی وعده های راستین خویش گردان
http://www.shimarafibakhsh.blogsky.com/?PostID=23 من اما همین جا می مانم زیر همین سقفی که آرام آرام با نگاه دوست آن را ساختم ! من لذت می برم ، مرا دیوانه یا عاصی بنامند و بر کودکی احساسم نیش خند بزنند که این کودک در خوابی دور ، رویای آرزوهای نیافته اش را می بیند ! من پرواز خواهم کرد، اگر مرا به شهر دیوانگان ِزنجیر زدهِ تاوانِ عشق ببرند ! من با همه مردم این شهر با همه نفهمیدنشان و شانه بالا زدنشان و عبور شان بودن خویش را چون نوش دارویی گس هر روز و هر روز جشن می گیرم ! من روح زندگی را در چشمان خیره مردی می بینم که سالها و سالها طناب ضمخت تقدیر هر چه تنگ تر شد ، هر چه روزهایش سخت تر گذشت ، محکم تر گام برداشت ! و درجواب تلنگر خشک احساس همسایگان ، فقط سکوت کرد و راه خویش را پیمود ! من می مانم و درد را به جان می نوشم و زخم را نمک سرسختی غرور خویش می زنم تا به استخوان بالغ شوم! من اینجا با همه می خندم ! به همه چیز می خندم! به نابودی هم می خندم ! به مرگ هم می خندم ! من به او که می گوید : عاشق است هم می خندم ! آخر می دانی ؟ عاشق هیچ گاه نمی داند ، نمی فهمد که عاشق است ! او فقط عاشق است و هیچ گاه زردی رویش را سرخی شرم اش را تپش قلب اش را نمی بیند ! او عاشق است و در دیگری گم ! چگونه خود را ببیند و بفهمد که عاشق است ؟ او که می گوید :عاشق است ! دوستدار موی دلکش و زلف برین است و رنگ یار .. من براو که می گوید عاشق است ! می خندم ! من علم را شناخت می دانم و شناخت ِحکمت را فرزانگی ! و حقیقت تویی و نگاه تو به فرزانگی ! من فلک مکتب و داغی چوب استاد را دلیل فرزانگی می دانم ! من خوشحالم که اینجا کسی نمی فهمد ، بودن را ، زیستن را ،حتی مرگ را این طور رها تر بی هیچ مزاحمی ، راه خود را می روم ! و کسی مرا نمی فهمد ! و من در شهر رسوایی ، ناسپاسی و ارواح پاک به خود نزدیک ترم ! که اگر همه چیز بر قاعده دلخواه بود من دردی نداشتم برای درمان نزد دوست ! من از فرط بودن به دادگاه می روم و فریاد می زنم : هستــــــــــــــــــــــــم ! وتا همیشه نیستم را بنای هستم خواهم کرد ! مرا محکوم می کنند و به جزیزه ای دور تبعید !! و من در نهایت با آرامش می رسم ! جایی که فقط من هستم و طرح خیال دوست ! هجران و دوری که مرا ، من می سازد و نقطه شروع سرشاری ! من خودم هستم !
ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب ایستاده بود ، آرام ، خاموش چون همیشه یکی آمد ، آینه ای در برابرم گذاشت مرا در آینه دید ، آینه شکست ، من خورد شدم تکه های دل من ، فرو ریخت ، گم شد من شکستم ، آینه نبود ، او .... نمی دانم ، ... تنها شد تنها شد و ، بی سکوت من ، شکست من گریختم ، حوصله احساسم نبود ... .. . تو آمدی ، من خودم را هم نمی خواستم ، تو رنجیدی من در هبوط خویش قفس شدم ، تو رنجیدی آرزو می کردم ، درد را می دانستی ! امید داشتم ، برای جنونم دعا کنی ! تو رنجیدی... مگر خواهر مقدس می رنجد؟ مگر آخرین شمع روز یک شنبه در کلیسا خاموش می شود؟ مگر انجیل بی تحریف نمی خواندی؟ مگر مرا در شب عید پاک ندیدی؟ مریم ی را که بر او گمان بستند او به صحرا گریخت فرزندش را عاشق گشت در عبادت تنهاشد و کسی راز بالیدنش را هرگز نفهمید ! مسیح نام معبود من است من مسلمانم ! قبله ام سبزی چشمان توست ! محراب امن ام باش ، تو را می مانم ! صلیب سرخ نگاه من ، شراب ِ گس ِ گریز توست ! دعا را با آواز نجوا کن ، پدر ِ نیکی ها با ماست ! برای خط به خط جنون ات دعا کن ! جز او کسی صدای ما را نمی شنود کائنات را به تسخیر در خواهی آورد! اگر فرشته ناجی خویش را نرنجانی ! × آمین ×
دوست دارم گرسنهيِ هميشگيِ عشق باشم. زيرا خوب ميدانم آنهايي كه مال مياندوزند، بيچارهيِ ابدي باقي ميمانند. براي من، آهِ عاشقان، دلانگيزتر از آهنگِ چنگ است. گُلها، شباهنگام، گلبرگهاي خود را يكييكي جمع ميكنند و در دامانِ عشق به خواب ميروند. آنها، در سپيدهدمان، لبهاي خويش را غنچه ميكنند و از رخسارهيِ خورشيد بوسه ميچينند. زندگيِ گُلها، حديثِ مهجوري و وِصالِ دايم است؛ اشكي و لبخندي. خدا، اقيانوسِ بيكرانهيِ عشق است
از خون دل چو غنچه گل پاك دامنان چون کودکان دل داده بر بازی خاک
سکوت را از تو آموختم وقتی سینه پر بود از قصه های تلخ شکایه از هفت رنگ افسونگر زندگی آموختم در سیاهی است که می توان همه رنگ ها را هضم کرد و به این سان بود که به شب رسیدم ماه نام گرفتی و ستاره ای دور دست شدم تا بزرگی تو را به رخ زمینی یان کشم! در این بی کران سکوت راه شیری نگاهت را بر شب نوشته های بی بهانه ام بتابان و درس های بودن را در این خلا خواستن فریاد کن !
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم از اين دوگانگی ست که بس درد می کشم حمید مصدق به زانو در آمديم و
فقط برگ های تمیز می ماند بر روی آن چیزی بنویس هرچیزی را که آرزو داری آن چیزی را که دوست داری فقط تو .... ! در تمامی این سالها در جشن خداحافظ ی دوستی شرکت نکرده ام ، مگر در جدایی از خود ، که تمام شهر را پیاده بر روی آسفالت های داغ آهسته گام برداشته ام ... تجربه ای را به روشنی آخرین دیدار لمس نکرده ام که همه رفته اند ... و من در مکث خود فقط سکوت کردم. خاطراتی که اگر آنها هم می رفتند گذشته ای نداشتم تا امروز باشم ... غربت آنقدر سنگین بود که مروری بر دیروز نداشته باشم ... و حالا با رفتن تو شب های سخت تری بر من خواهد گذشت ... نازی جان زندگی در ایران آسان نبود سهم من از سکوت تو ، دنیای بود که با تو در آن نفس کشیدم می دانم سیـــــاه ... امیدوارم روزی با مرور خاطرات گذشته ات ، دخترکی را به یاد بیاری که روس نبود ، ولی شایعه ها را خندید و تو را همانی دید که هستی ! باران که می آمد در کنار تو خودم بودم و شب های خوابگاه برایم بی فکر گذشت ترانه هایت را برایم به یادگار بگذار ... .. . . .. ... به امید دیدار
گرزمسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد ... *** پیله ابریشم حجاب نبود رشد کرد ترک برداشت شکست جدا شد و پرواز را آغاز نمود و حال آبی آسمان را همسفر شده است در فکر جایی به سبزی محل تولداش ! جستجو و سرگردانی او در پس رفتن ها و رفتن ها به آرامش خواهد رسید ! مبادا در خود بمانی ... *** من اگر رندم و گر شیخ چه کارم با کس حافظ راز ِ خود و عارف ِ وقت خویشم !
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد | ||||