تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

دوستان گویند :

سعدی

خیمه در گلزار زن !

 

من گلی را

دوست  می دارم

که در گلزار نیست !

 

 

 

آنجا که طلب کرشمه دلدار می شود ، نیم نگاهی در پس مضراب های بی تفاوتی هم فرصتی می شود ، برای نوشیدن شهد چشمان بهاری که سبزی وجودت است و ریشه های سر بر افراشته بر کالبد جانت !

 

 در پس پرهیز و گریز می آموزی ، در دوری است که عزیز می شوی و صفای وصال پس از شب های بلند فراق .... سکوت می کنی و دل به شکوفه های صورتی باغ مجاور می بندی  !... آنقدر دور که عکس خیالت را هم کسی نمی بیند و در تشویش تنهای تو ، نجوا ها می کنند و تو که چهار فصل را در او دیدی و صفای روح پاکش را ، با شیطنت های شیدایش در هر نگاه جشن گرفتی ، در هوای او هیچ را نمی بینی !

 

گویا همه او شده ای ... آینه ای در برابر آینه اش .... ترنم بهار ....

 

در دنیای دیگر ی سیر می کنی ! هیچ کس را نمی بینی و غافلی که همه تو را می بینند !

و قصه هجرت را از بر می خوانند ....

 

/ ....

 

دیری نمی پاید که شمع مجلس شده ای و خاموش خویش !

 

لعل یمانی نگاهش آنقدر جاذب است که در نگاهش هم می شکنی و نفس هایت به شمارش می افتد ، یک ، دو ، سه .... هفت ، هفت ، هفت .... .بالاتر نمی روی ... که همین دوری و دیدار برای جنون یک عمر کافی است ...

 

 

+ دوست گر با ما بسازد

                                دولتی باشد عظیم

ور نسازد دمی

                   بباید ساختن

                                      با خوی دوست +

 

 

 

 

+ پنجشنبه 1385/01/31 .مریم. |

 

حلقه پیر مغانم ز ازل در گوشست

برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود   

 

 

                            

 

هجرت  از خویشم آرزوست ...

حلقه تکرار ناپذیر رفتن ها و رفتن ها و به پایان نیاندیشیدن ها ...

باز دیوانه ام ، مستم !

بی جام ، چنین شیدا نشسته ام ...

شب طویل بهاری ...

چشمان سرخ بهار ، کبودی الهام روح ، ناز ابروی یار ...

سیاهی پشت سیاهی

من ، رهـــــــا ، دیوانه ، مست ..

مست ِ  استغنا

و باز تنها جاده های بی همسفر را در سکوت شمردن

شب چهارده ، مـــــاه در جام ما افتاد

نقش خود را در چشمان ما دید و گریخت

چنین سرخ ، لعل فام               

برق شیدایی!

 

نیستم

هست ما ز نیست ماست

فلسفه فاطی شبستان و مهره بی فرجام فال

خرابات نشینی و پرسه زدن در عبور دلدار

 

چنین سیاه می خواهیم ای یار؟

مرا بی من بخواه !

 

به نجابت یاس ها

به سپیده

به پگاه

به پاکی مریم ها

"برهمانیم که بودیم

و همان خواهد بود"

...

..

.

 

 

+ چهارشنبه 1385/01/23 .مریم. |

 

 

زیبای من ! نرگس !

بگذار همه بدانند چگونه دچار چشمان تب دارت هستم !

بگذار همه بدانند معصومیت تو را می پرستم!

نمی دانم همه هستی ام را باد های ویرانگر تقدیر با خود بردند ! تو که می دانی اولین سفر کودکی ام را به تارج برد ! دومین سفر معصومیت ام را شکست ! و از آن پس عهد بستم هیچ وقت نباشم تا نبینم سومین سفر با نیستم چه می کند ! …

 

دوستان زیادی دورمان را گرفته اند ! یا نا چاریم یا نیازمند ! همیشه حلقه دوستی ها و خنده ها و خنده ها و شکست ها و اشک ها و اشک ها ….حس های عزیز دوستی اند !

 

نرگس من ! زیبای من !

من دچارم ! دچار به دیوانه بودن ! تو که درد را در هر نگاه می نوشی صفایم باش ! می دانی دل عاشق صبور نیست ! از آن است که در کنار هم می خروشیم ! هم نام ها  همدیگر را دفع می کنند !می دانی؟

من دیوانه سالهاست از همه و همه گریخته ام ! و چه لحظه های تنهای را دوست دارم وقتی تنها می روم و تنها باز می گردم ! و از این تسلسل ثانیه ها لذت می برم ! کاش این تکرار ….

 

نرگس من ! زیبای من !

نمی دانم سفر از جان بی رمق من چه می خواهد که چنین پریشان ام می کند !! و خوشحالم که هنوز دوستانی داری که من خیالم راحت باشد در تنهایم ، تنها نیستی ! غم مرا نخور ! من اینگونه شاد ترم !

 

نرگس من ! زیبای من !

من دیوانه ! بودن هیچ دلی جر بی دل خود برایم مهم نیست !

از مرده روح من توقع زیادی نداشته باش !

باز هم می گویم ! تو برو و بخوان !

می رسی !

به نگاهی که از حادثه عشق تر است !

و من تهی از تمام بودن هایم !

 

نرگس من ! زیبای من !

مرا ببخش !

و برای جنون ام دعا کن !

و بدان عطر نگاهت را هنوز می پرستم ! می پرستم !

با من باشی یا نه! هر کجا که باشی ! عطر نگاهت را می پرستم !

 

نرگس من ! زیبای من !

سلام !

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن  دارم

 

 

+ یکشنبه 1385/01/20 .مریم. |

 

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

عرفان نظرآهاری

 

+ پنجشنبه 1385/01/17 .مریم. |

 

روزي آمده بودي كه من تمام نشاني ها را نوشتم . با خط بد نوشتم  و تو تمام خانه ها را گم كردي
بمن نگفتي .
 همسايه ها گفتند  . دير آمدي .پنجره بوي رطوبت داشت . به من نگفتي كه بيرون از خانه باران است ...  (احمدرضا احمدی)

 

****

 

هفتاد و هفت !

سراب سبز

سلام

 

گویند سیزده عدد نجیبی نیست ...

مرد شرقی ، شباهت غربی !

 

هفت

هفت..

هفت...

هفت سال !...

هفت سال گذشت !

 

تو امروز آمدی  !

من  ! ...

بی تو عاشقانه زیستم !

در سبزی چشمان بــــهــــار ...

ماه را دیدم ! 

 

بنشین بر لب جوی

و گذر عمر ببین

کاین اشارت زجهان گذران

ما را بس

 

نقد بازار جهان بنگر

و آزار جهان

گر شما رانه بس،

این سود وزیان

مارا بس

 

یاربا ماست

چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان

ما را بس

 

****

 

من بسيار گريسته ام. هنگام كه آسمان ابري است. مرا نيت آن است
 كه از خانه بدون چتر بيرون باشم.من بسيار زيسته ام.اما اكنون مراد من است  كه از اين پنجره براي باري جهان را آغشته به شكوفه هاي گيلاس بي هراس  بي محابا   ببينم  ...    (احمدرضا احمدی)

 

 

 

                        

+ یکشنبه 1385/01/13 .مریم. |

 

 

حرف های برای نگفتن

 

 

حرف های برای نگفتن دارم

که فکرم را به تصاحب شبی دور برده اند

در پرسه سکوت و دوری

می ترسم قلمی خاموش بماند

و بر فراق شب های خویش

دلتنگ هم نشود

و یا به عادت بی رنگ نگاه

تمام دروغ هایم را باور کند !

- حال همه ما خوب است -

من و دل

حالا روزهاست

بی اجازه لب های خاموش ات

خیال جام وصالت را می نوشیم

عقل می گوید :

خام مپندار !

تو مسافری ،

عشق هیچ گاه همسفرت نبوده است

و نخواهد بود !

حکمت حق ، بر دوری است !

 

درد شکل می گیرد و

ضعف  عجیبی بدنم را در هم می پیچد

دستانم و نوک انگشتان پایم

سرد می شوند !

صورتم گر می گیرد و می سوزد !

لبانم به عطش آب و خورشید

تبخیر می شود و

چون شوره زار نمک

سفید می شود !

دستانم بازوهای مخالفم

را در هم می فشارد !

سخت خود را در آغوش می گیرم !

حالا خواب و خیالت هم برایم کافی نیست !

غربت فردایم را مرور می کنم

نباید به دست خود فرو افتم

نباید رنج را پیش کش هیچ ام کنم !

 

صدای سکوتت را باز می شنوم

بهار ، نگاهت را پیش تر ها ارزانی پائیزم کرد

زمستان مه آلودی را گذراندیم

و در شروع بهار ،

هنوز منتظر حرفی هستیم

که هیچ گاه به زبان نمی آید !

 

ساحل می غرد

به موج های وحشی شب خیره می شوم

نمی گذارند به دریا برسم

مرگ مرا به خویش می خواند

و آنها از نبودم  ، خواهند رنجید !

شاید روح سرگردانی شوم

بر مزارم بگریی

و من تنگ در آغوشت بگیرم

و یا که نه ، شب های سکوت

طرح چشمان نم دارت را

در خنده های پنهان ات  ، بگریم !

 

می بینی هروقت به دیدن اش می آیم

همه وسعت آبی اش را

و سکوت صخره هایش را برایم هدیه می آورد!

دریا هم فکر می کند

من دل وسیعی دارم

کاش می دانست همه من

سبزی چشمان توست  !

 

ساعت از صفر می گذرد

در سکوت ساحل مردی مرا به خویش می خواند

باید به خانه باز گردم

و بر روی مشتاق آنها لبخند بزنم !

صورتک خنده ات را در سفر هم با خود دارم

حالا  بی گریم  هم زیبا می خندم

و مادرم خوشحال است

که گودی زیر چشمانم جایش را

به سرخی نگاهم داده است !

 

راستی فال قهوه ای چشمانم

برق زد ، وقتی دریا برایم گفت :

به یاد ِ سکوتت هستی !

 

تا ویلا را می دوم

وقتی می رسم خیس ِ خیس ام

گویا باران سر شار تر از همیشه می بارد

 

روزی تو را به ضیافت دریا خواهم آورد

حالا او تو را خوب می شناسد

دومین بهار است که صحبت ِ شب های ما

فروغ چشمان توست !

 

 

محمودآباد – 85.1.7

 

 

+ چهارشنبه 1385/01/09 .مریم. |

دیده دل

 

در بازگشت از خویشم  ، همه آن آمد . دمی به باده نام سپردن و لبی بر کام دل خویش ، هیچ نساختن . شرح بد نامی ما خلوت گزینی بود و حجاب بر سر جانان . که آنچه دل می خواست آن می کرد و من و مای یاد نمی آورد . چو به سیاهی شب رسید قصه دراز خویش آغاز نمود . به گفت نبی : « اِِبدأ بنَفسِکَ »  همه از خویش اش آغاز نمود و پایانی را نیندیشید که هدف وصال جانان بود و خماری طول عمر . به چهار حجاب به نبرد بر خاست : نخست دنیا حجاب عقبا . نفس حجاب حق . خلق حجاب طاعت . و شیطان حجاب دین (6. شرح تعرف:1/26.) .

 

 

دنیا حجاب عقبا

دنیا و عقبا را به معامله دو گس شراب سرخ و باده ناب و چهار تخت و جاه و مال فروخت و در پناه صدق و صداقت ، در نوازش یتیمی و صدقه جان و مال به بزرگ شهرتی نامید و بر حق شمشیر زد و اصحاب را انصار گشت و نزدیکان را قریب . خلق را در خدمت به حق دوست دید و به سر طاعت هیچ جز معبود به تعظیم نستود و شیطان را سیاه رو معرکه از خط دین و دنیایش کوتاه گرداند . به فکر طاعت بی چون و چرا و پاکی طول عمر به درازا  قدم بر می داشت و شکر طاعت می نمود . جدا از حکم ازلی که به صعب اندیشی و پایداری بر عقیده هر روز و هر آن دست تقدیر رقم می خورد تا در آزمایشی سخت تر ، و راهی صعب تر گام برداری تا بهترین ات رخ بنماید و خویش را ببینی و چهره بنمایی که آری منم آیا همه آنچه که می پندارم . حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم. شبی گرم حضور سجاده به نام بودن خویش می آلایی . در دل هزار باده که کجا چون منی ، من راهی است . صخره به سنگ می نالد و سنگ به گام های محکم .  سرود هستی نغمه شب ها می شود و تاج خورشید گرمی روزها ! کائنات  آیت هدایت اش می شوند و زمزمه باران معراج راهش ! در این ریزش ممتد رنگی نمی ماند تا سیاهی آسمان دنیایش شود ! افلاک مقدم نگاهش می شود در گذر از اولین حجاب ! که دنیا ، خوش طاووس ِ هزار رنگ ، رنگ می بازد و در طاعت نفس سر تعظیم فرو می آورد که این است روح پاکی که از جنس رب خویش ، والاترین خلق است و شایسته کرامات بشری !

 

نفس حجاب حق

 من و خویشم در نبردیم ! مگر منی ماند و راه دل گیرد و یا نه خویشی که خود را به معراج یک شب بهاری بنشاند . به سیر چله نشینی و سماء بر سر جانان ؛که عبد و عابد در رکوع به یک کعبه اند و معبود پرده محراب را به غسل انفاس خوش سحری ثنا گویان خاموش و ذاکران رفته از هوش- در ضیافت جان و تن -میزبان دل های مسافر کرده است ! سفر از من و مایی که زنجیر اعطاء بر وابستگی های وخواست های پیشین و حال است و شستشو نفس بر زمزم دل و مائده های آسمانی! می ناب و ساغر مدام و شباب اهل حرم به شیرینی رطب نخلستان های سرزمین شمس،کام دل ِ هجرت گزیدگان از شهر و دیار دور ، خویش را باز جسته و جامه سفید به تن کرده و صحرا صحرا نام یگانه هستی بخش خویش را فریاد زده اند !

صدا ها ، هجاها  ، زمزمه شده و تسبیح ها در چرخشی پیوسته و آرام در صفوف در بند خویش همچنان اسیر من و ما.... داغی صحرا ضیافت را به سکوت نزدیک و نزدیکتر می کند . هیاهوی بیرون با نفس حق دوست به شکوه درون راه می یابد ! فریادها خاموش که نه ، در سلول به سلول جان طنین می اندازد ، عریان قامت زخمی به جلو می تازد و می نازد و می بازد . چشم ، پهلو به پهلو خویش را نمی بیند ، گام ها تند و تند تر می شود ، گذشتن از من خاکی ، تیمم خویش در بطن خود ! جبین عرق می خواری می نشاند و نشانه ای از من نمی گیرد . حجاب ها دریده ، پرده ها گشوده ! خویشم در جستجو ست تا خودی را باز یابد در بازگشت به اصل خویش .... و دوم حجاب ، در شکست نفس و رسیدن به ذات حق ، منشور نیکی ها می شود و دلیل باقی مسیر !

 

خلق حجاب طاعت

در پیوستن به خویش و بریدن از من ، حکم به مشایعت هم کیشان است و دعوت به نیکی غیر ، که اینک تویی پرچم دار نبوت خویش و رسالت زیبا رویان خلوت گزیده ، باقی صراط است و نفس کشیدن در هوای که نشان از  حیات نور است و شب های بی قراری را به ذکر دادار  ِ حق مزین نگاه خویش گرداندند ! در جهاد با نفس و در جمع آینه داران سیمای فردوس رقم زدن . زير ديوار وجود تو، تويى گنج گهر گنج ظاهر شود از تو ز ميان برخيزى . در هم آغوشی با خلق و  گفت و شنود حق . به نیکی اندیشیدن و به پاکی عمل کردن و ثنا گو ی  سرچشمه و مدبر کائنات  ، شاکر نعمات و طالب صراط ، در آرامش شب های انس ، نام معبود زمزمه کردن و دل را به صفای جانان تا صبح بیداری ، هم نواز عابدان درگاه اش زلال نمودن ! که گوشه گیری و سکوت پلی در رسیدن به خویش است و باقی راه هم کلامی با دگر مخلوقات . به تذهیب نفس و طاعت یگانه روشنی بخش دیدگان ! ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست -تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز-   و در حریم حرم اش به سماء آی !

 

شیطان حجاب دین

 شیطان ،آتش خویش اش گشت و داغ مذاب نافرمانی . از عشق روی گردانید و سجده بر من خاکی ننمود . قسم به خاک ، عریانی خیالم جای او نیست . چو جامی بلورین آفریده شده ام . در خویش در نوردم و آینه جمال الهی ام و در غیر ، سیاه پیاله ای دود اندود ، در دوری از خویش ام . شیطان ، فرشته ایست در من و دوری از خویشم . آنجا که آدم به شوق حوا ، طعم گس سیب را فریب خروج اش کرد ، من ِ عبد ، لبیک می گویم که باز گردم ! به سرایی که همه سرایم از اوست ! ستون بر افراشته معراج است و شاهراه آفرینش ام ! در پیروی از پیام آور درون ام ، وجدان . و پیامبر رحمت ام محمد ( ص ) -  که این سرا نه جایی من ِ چنین  خوش حالی است !

 

 

و آنجا که حجاب ظلمانی بر داشته شوند و شب ِ خویش را صبح سماء دوست یافتی ، حجاب های نور را در هم زن ! با دريدن حجابهاى نور، انسان به معدن عظمت مى‏رسد و روحش معلق و وابسته به مقام قدس عزت او مى‏گردد (فتصل الى معدن العظمة وتصير ارواحنا معلقة بعز قدسك . ) شاید که این حجاب نور ، تویی ! خود ِ  نورانی  و رحمانی خویش ! از پاى تا سرت همه نور خدا شود گر در ره خداى تو بى پا و سر شوى  .عابدان یک نوا می خوانند و طول باقی راه را به نور ذات هستی بخش مزین می کنند .

ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصارالقلوب حجب النور.

«ديده دلهايمان را به پرتو نگريستن به ذاتت روشن فرماى، تا ديده دلها حجابهاى نور را پاره كند»

 

+ یکشنبه 1385/01/06 .مریم. |

 

 

 

ماه از آن بالا خودی می نماياند که هست هنوز.
هميشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
هميشه آن بالا هست.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
هميشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهايی که حرفی بود برای زدن،
روزهايی که سکوتی بود برای شنيدن.
شايد که نشانی از هستی است،
يا که نماد عشق است.
شايد که خود زندگی است با تمام تنهايی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده هميشه،
ماه من است.
نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهی داريد آن بالا.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.

 

آژند اندازه گر

+ شنبه 1385/01/05 .مریم. |

 

یا مقلب  القلــوب و الابصار

یا مدبر الیــــــــل و النــهار

یا محول الحــول و الاحـــوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

بار الهــــا

کوته ام ز تقصیر و دورم به جرم خویش ! قلب و دیده ام زتوست ! آن روز که به غسل نفس ره میخانه زدم و جامه احرام دلق شبانم گشت ، بیراه را دیدم و به راهت بنده شدم ! از من و مایی و غم هجران گذشتم و همه طلب شدم ! در غربتی که به جرم بودن محکوم و در سیاه راهی که آن ِ تقدیر بود !در دور ِ دور ، آیت صراط ات بودم و در زخمی ترین ِ حوادث ، مقیم در گاهت !

بار الهـــا

ایرانی و آریایی ، امشب هم صدا ، با بانگ طرب ، تو را می خوانند :« ای دگرگون کننده قلب ها و دیدگان ، ای تدبیر کننده شب و روز ، ای دگرگون کننده حال و احوال ، حال ما را بهترین حال بگردان  » مگر بنده نوازی تو را در جشن بهار شادباش لحظه های بودنشان گردانند و شکوفه های کمال ِ را به معراج شب های سپیدشان برند !

باشد که بهشت ات را به بهانه ای ، نه به بهــــا ، در بهار خویش برویانیم و بهاری بمانیم !

 

 

 

از خدا میخواهم که هفت سین سلام و سرور و سادگی و سلامت وسعادت و سرزندگی و سلوک با مردم رادر سفره صداقتمان بچیندو جانمان را با صفای قرآن وچشم دلمان رابه روشنی آب و آینه بگرداندو ماهی خیالمان رادر کاسه اندیشه بچرخاندو دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عشق و عرفان کوتاه نگرداند

بدان امید که هر روزمان نوروزی دگر باشد

 

 

 

و هوای خنک استغنا یکساله شد ...

در بهار روئید و بهاری ماند ...

در نگاه سبز دوست ...

 

 

"کیست آنکه به پیش می راند
قلمی را که بر کاغذ می گذارم
در لحظه تنهایی ؟
...
کسی در اندرونم می نویسد، دستم را به حرکت در می آورد
سخنی می شنود، درنگ می کند !!؟
...
او با اشتیاقی سرد   (!!)
به آنچه من بر کاغذ می آورم می اندیشد.
...
در این آتش داد همه چیز می سوزد
با این همه اما، این داور
خود
قربانی است
و با محکوم کردن من خود را محکی می کند.
...
به همه کس می نویسد
هیچ کس را فرا نمی خواند
برای خود می نویسد
خود را به فراموشی می سپارد
و چون نوشتن به پایان می رسد
دیگر بار
به هیات من در می آید"

 

 

 

و منی متولد می شود ، جدا از خرابات نشینی و غم دل  ! کودکی که به خویش باز می گردد و سفر را شروعی دوباره می خواند !سفر در نگاه خویش ، در چشمان سبز ، در بی پروایی و سکوت ! و مکث ! و سکوت ! و سکوت ! ... و  معامله من و دنیا ! شاید هم من و کائنات ! ستاره ! ماه ! ابر ! باران ... و خیس !!!!!! گام برداشتن  تا آبشار  ! تا خود ِ سنگ و عظمت کوه ! سخت ! سرد ! .....

 

شاعر و یا نویسنده بی نشان نیستم ! من فقط راوی چشمان اویم ! در هر نگاه مرا در نگاه او دیدم و قلم جاری شد تا به تعبیر اشیا دنیایم را بنویسد ! تا سکوتی واژه شود و هجایی جاری ! و آنجا که غم هجران است ، درد می نالد و زخمی تر می نویسد!

 

و من شادم ! در مرور واژه های سیصد و شصت و پنج شب منحصر به فرد ! پاک و طویل !

در تولد یک روح و اشتیاق یک نگاه ! در حریم آشنایی ها ! و سفره معصوم افطار ! شب ماه ! موزیک متن ! و درخشش لبخند !گذر از قافیه ، شکست نقاب ! و عبور ! وعبور !  و گذشتن ! 

 

و زندگی در هوای خنک استغنا   باور مرگ ! باور نبودن ! باور از همه و همه گسستن ! تا به او پیوستن !

محدود کردن خود به اندازه  همه و گسترش من در او ! و گم شدن ! اغتشاش گام ! و آفتاب !

 

تولد یکسالگی من در هوای تو ! بی نیازی را جشن گرفتن !

و بر خورده گیر های آشنایان خندیدن ! بگذار ببینند می توان عاشق بود و عشق را ترجمه نکرد !

می توان پرستید و سجاده را آلوده نکرد ! می توان مست بود و لب به جام نزد !

می توان فقط بود ! نفس کشید در هوای دوست ! عمیق ! تا خود دوست ...

 

و بهار ! شکوه زیستن ! گذر برگ ! بلور برف ! و شکوفه های صورتی ...

 

 

 و باز تولد من ! در نگاه تو ... می خوانم تا پایان ! تا آخرین ریل ! شاید اولین لبخند ! یا اولین  خدانگهدار !

برای روزی که دیگر نیستم ، می نویسم :

 

"ای دیر یافته باتو سخن می گویم

بسان ابر با طوفان

بسان علف با صحرا

بسان باران با دریا

بسان پرنده با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست "

 

حرمت این آشنایی همیشه خواهد ماند ! حتی روزی که دیگر من نباشم و سکوتی نغمه شب نشود !

 

پنجره ای رو به آینه و کتاب و عطر نگاه نماند و فقط خاطرات بماند !

 حسی که در سردی دی مرا ،من ساخت و دستان گرمی که بی لمس نگاه  ، بارید و شهر ما را رویاند !

 

شاید روزی که به دریا رسیدی ، شن های ساحل را که در دست فشردی ! ترانه غروب را که سرودی ! به یاد آوری انتهای صمیمیت حزنی را که پیش از بودنت ، مجنون بود ! پیش دیدنت ، دیده بود ! و زخم را و درد را به استخوان بالغ گشته بود ! و در محراب صداقت ، سیاست را دخیل کرده بود تا شمعدانی نشکند و شبی بی ستاره نماند !

 

و گفتی ره دل گیر ! که این بهانه گیر هوای تو را دارد !  که پیش از بانگ تحویل سال ، آغاز شدیم و درسفره دل هفت شب طویل سال و آینه و قران می گذاریم ! فال حافظ و سیبی برای چیدن ! تفالی بی نیت ! و سفـــــــــــــر !

 

 

 

 

 

+ سه شنبه 1385/01/01 .مریم. |