|
چو آفتاب مــــی از مشرق پیاله بر آید ز باغ عارض ساقــــی هزار لاله بر آید گرت چو نوح نبی صبــر هست در غم طوفان بـــلا بگردد و کـــام هزار ســـاله بر آید نسیم وصل تو گر بگذرد بر تربت حافظ ز خاک کالبدش صد هزار لاله بر آید تو را من آفریدم ! در آن دم سکوت که ندا می آمد : " هر آنکس که رویایی می پروراند ، می یابد " روح دمیده شد و سیـــــــر ِ نگاه ،جان گرفت ... شب ، سپیده را ورق زد و هزار بادی بی طلب دلدار رقم خورد ! از من و مایی گذشت و همه اش هیچ شد ! نیست نیست نیست همه هست ما شد ! و بودن در نبودن شکل گرفت ! آفتاب ، دلیل ِ صبح ! پیاله ،خالی ز می ! ساقی، سرشـــار ! صبـــــر، دلیل راه ! طوفان ، مرگ ! وصل ، تولد ! من ، تـهـی ! ... .. .
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت جون عشقی که در جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد نی به اتش گفت کین اشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم زان که میگوفتی نییم با صد و مود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است مجذوب علیشاه .......................... با گرمی نگاه ِ شما به استقبال بهار می رویم شاید این آتش بسوزاند دلتنگی گذشته مان را
شب ما صبح سرشاریست رفته بودم
خاتون عزیز سلام ماهاست که می خواهم برایت بنویسم اما نشانی از تو را نداشتم . خواستم در دفتر – باران – برایت پیغامی بگذارم ، دیدم او می رنجد ! حال در همین – هوای خنک استغنا – هم می توان نشست و صبور به نگاهی رسید که نباید ببارد و من نمی خواهم قدم فراتر از حرمت بودن ها بگذارم ! کاش تو را آن روز گرم تابستان می دیدم ، آن روز که من از طنین خنده تو و برق چشمان – باران – پنداشتم شاید در کوچه پس کوچه های این سیاه شهر ، هنوز قلب های هست که برای هم می تپند ، خنده های هست که مهمان بی قراری روح های مشتاق شود و چه خوشحال بودم دوست دیرینه ام را در نگاه مردی می بینم که شادی را قرین لحظه های معصومیت کرده است ! آن روز رفتم تا مانع رویش لبخندی ، نگاهی ... نشوم . گفتم روزی که برای همیشه میایی و آسمان دلت سقف همیشگی باران شود ، فرصت دیدار هست ... حال ... حال میان دو دیدار خیمه زده ام ، تبریک بگویم که امروز رفتی و بعد از روزهای بلند خاطره او را رها نکردی و حلقه عشق بر دستان نگار رویی زده ای که شاید همیشه ، در یک زمان، در کنا ر باران ، هم نواز ساز زندگی ات بوده است ... شاکی باشم که چر ا نماندی و با اولین سنگ شکستی ! بگذار مرور کنم که در آزمون باخته ای ، اگر می ماندی و باز می خوانی ، باز می شنید ی و باز می ماندی، باز می شکستی و باز می ماندی . امروز بودی ! افسوس حوصله احساست کم طاقت بود ، و اگر دم از عشق نمی زدی حال نمی نوشتم تا بدانی ... عصر ، عصر سیب و فریب – رنگ و نیرنگ ... کاش به احترام خود هم که شده آسان نمی گذشتیم ، می دانم آسان نبود این همه علاقه گم شود . و ایمان دارم نگاه های هستند که تا همیشه ماندگار اند ! می دانم برای بودنت طوفان ها بود ، شاید آنقدر زخمی می شدید که لبخندی نماند و .... مرز عقل و احساس را خوب پیمودی... روزگار غریبی است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد پس نهان باش ، بگذار این جنون در سینه حبس بماند ! بخاطر عشق ! بخاطر باران ! بخاطر خودت ! مگذار حلقه دستانت ، برنجد ... مگذار داغی باران به جنون بکشد ! مگذار بیش از این ویران شود ! مگذار همه و همه را فراموش کند ، جز تو ! مگذار فردایش را ، مذهب اش را ، عشق اش را ، بودن اش را به پاسخ کوتاه تو ببازد ! مگذار ... مگذار... این دو راهی را تو ساخته ای ، شهامت آن را داشته باش تا بر تصمیم خویش زندگی کنی ! اما هیچ گاه فراموش نکن ، کسی را که با او گریستی ، خندیدی ، زیستی و در آخر گریختی ! شاید این شعر ، این سطر هیچ گاه تکرار نشود ، آب رفته را اگر توان باز گرداندن داری ، به عشق بکوش ! اگر نه ، تنهایش بگذار ! مطمئن ام روزی او به نگاهی خواهد رسید ! به ستاره ای که تمام ماه رویش را در آغوش بگیرد و از جاودانگی باز بخواند ! که ما همه ازیک درد مشترک می گوییم ! کاش می دانستیم درمان ، در نگاه خود ماست ! و تو ای باران عزیز: زمان حلقه تکرار ای است ، ما پیش از این هم آموختیم چگونه در طوفان ها خود باشیم ! تجربه ها از ما بهتری ساخت تا به امروز خود برسیم! آن روز کودکی هم تو خواندی و من در اشکت تحمل سکوتم نبود ! و تو و همه حلقه بازی های کودکیمان گم شد ! از آن روز بود که آموختم باید راهی باشم و سفر بهانه ای شد تا دیوار دورویی ها را بشکنم و در تکه تکه های تقدیر سخت ترین سنگ را نقاب بودنم انتخاب کردم ! و از آن روز در سفرم! بیا تا پایانی را در راهمان تعریف نکنیم تا سرگردانی هیچ عابری مارا با خود نبرد ! تا نام شکست را هیچ گاه بر زبان نیاوریم ! تا برای بودن به دنبال بهانه ای نباشیم ! حال بعد سالها آشنایی باز چهره جدیدی را در نگاهت می بینم ! کاش کودک می ماندیم ! هنوز هم هر چند قدم می ایستم تا بند کفش هایم را محکم کنم ! و یاد خنده های تو می افتم که در حیاط مدرسه ، محکم آنها را می بستی و می گفتی هیچ وقت بزرگ نمی شوم ! ... حالا من همان کودکم و تو داری بزرگ می شوی بازخمه های عشق ! مگذار نگاهت را ببندند ! مگذار قدم هایت سست شود ! ما بهم قول داده بودیم این سفر را تا آخر با هم باشیم ....
مسافر از اتوبوس
حالا دیگر برایت ترانه ای نمی خوانم ! جسارت آن را یافته ام که در رویا هم که شده ، با نام خودت بخوانمت و گهگاهی بی دلیل لبخندی می زنم ، می خندم و بعد بلند بلند سکوت می کنم ! هراسی ندارم که مرا بی پروا یا دیوانه بنماند ! از سیاهی چشمان آنان بالاتر نمی روم و جامه سیاه تنم را دلیل سفیدی دلم نمی دانم ! دم از یاد استاد و درس های دیوان مستی حافظ و ناله های مولانا و درخشش شمس نمی زنم ! در همین واژه های ساده کوچه و بازار ، آنجا که فکر می کنی صمیمیت مان دلیل سادگی ام است ، سخن می گویم ! آنقدر بی نقاب شده ام و خاکستری دیده ام که خود را بالاتر از آن پاک ِ بهترین می دانم ! و گستاخی آن را دارم که بر نوشته های خودم خرده بگیرم ! قانون بود که نوشته بودم « نباش ! باشی ، خودت خط می خوری » خط خوردن و دور دایره فکر تو رنگ سرخ جنون یا بنفش بی پروایی زدن هم دیدنی است ! هرچند می دانم آخر هر قصه ، نقش اول داستان از راه می رسد و اویی که همیشه بوده ، زودتر از بقیه فراموش می شود ! اولین شبی نیست که تو را به نوشتن خواندم و اولین باری نیست که در خداحافظی مکث کردم و نگهم رنگ دلهره گرفت ! با همین رودر رو نشستن ها و هیچ نگفتن ها هم به کناره می توان رسید وقتی وحشت را به من می بخشی که بیاموزم زندگی نه بر قاعده دلخواه است ! و من می خواهم خود نقاش اتاق کوچک تنهایی ام باشم ! مهر ه های بی نشان اتاقک من هدیه خود ِ خودم است و لایق بودم که به چشمان تو رسیدم وقتی در سیاهی ها به مرداب ها نرسیدم و در بی راهه ها ، به شبی ننشستم ! که اگر هزاران بار هم بر قامت خسته دلی خیمه زنم ، باز خودم هستم ! گویا آن زمان که آموختم - عشق ، فریب هستی است – به پاس درایتم الماسی سرخ در سینه ام نهادند و کس بامحبت طرحی بر آن نتوانست بکشد ، شاید تو با سختی ات طرحی از خویش را بر آن بتراشی ! پیش از خورد شدنم ، تمام خود را برایم بیاور ! ...
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماد هیچش الا هــــوس قمـــــار دیگـــر مولانا جلال الدین قمار چشمان تو را من باختم . آری ، باختن در حریم تو خود ساختن است . دیدم همه رفتند ، دوستان دور و دور و دورتـــــــــر ! همه به بهانه عشق گریختند و منی که هیچ ندیدم و سوختم ،چرا بگریزم ! ؟ بودم ، همیشه تلخ نوش دارویت ! در سفر ، تنها ! تب ، نرسیده به جنون ! چشمانم را بسته بودم ، گهگاه صدای می شنیدم ! شبیه نام کودکی ام ! می شناختمش ! یوسف هم به چاه افتاد تا به سرا رسید ! آخر ِ عشق نبود ! اسارت نفس هم بود ! صدای مرگ هم می آمد ولی کس نمی مرد ! همه با چشمان خیره ... مبهوت خرابات ِ دوست بودند ! او که دور بود ! دور ...! استاد صدایش را رسا تر کرد : « در این دنیای پیچ در پیچ به هیچ نپیچ ! حافظ ، محافظ عرف نیست ! نمره بد نامی می آورد ! نه در مسجد راهش می دهند نه در میخانه ! چرا که بر خطوط دیگران راه نمی رود ! من بسته تائید هیچ کس نیست ! حضوری گر خواهی ، از او غائب مشو ! می آیم یعنی ، برای شما خودم را کوتاه کرده ام ! وقتی رسیدی ، آن وقت ترک ما کن ، در این صورت است که – بی نیازی -را تجربه می کنی ! »
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |