|
صد بار تو را گفتم کم خور، دو سه پیمانه وقتی به آنجا رسید قلمرو فردیت بود و در آن تنهایی احساس عظمت می کرد . تنهایی که کثرت نمی پذیرفت و سکوت بر آن حاکم بود . و هیچ هجایی و قلمی توان ابراز آن را نداشت . آری ، عشق تنهایی آدم است و سکوت . و از حیث منحصر فردی در هیچ خاطری جز هیچ نمی گنجد . و خوش تلخ می ِ مرد افکن که مستی آورد و هوشیاری ببرد که پیمودن این راه عاقل را توان نیست . واگذاری خویش در راه فدا است ، از من و ما گذشتن و خویش را هیچ پنداشتن که همه طلب است و حکم غیر . همه باختن است و هیچ نساختن و در این رهایی است که همه ، هیچ شده است و کمال را به جام وصال می نوشد . رنج ،کمال عشق است و آنچه که می جوید در نافه خویش می یابد . از نیاز تا سراب راهی است و گرچه مقصد دور است اما حرم عشق بی نیازی است و فقط به نگاهی گذرا همه را می بازد و تهی دست از خویش و خویش می گریزد مگر صحرا با همه عطش اش فریاد بر آورد و رنج تشنه لبی اش راباز گوید که خود نمی بیند و راهی است . زیبایی معنا می شود و بی دلیل باده چشمان خمار نوشیدن ،حضور می شود، در فقری که همه زاده خواستن است و مراد بی حاصل . عقل مجالی نمی یابد و گستاخی حرارتی در مسیر می شود و عاشق بی پروا همه هستی خویش را در طلب فریاد می زند و حاکمیت مطلق می یابد به رنج بیداری و خرابه نشینی شب های دراز . نفرت معشوق کرشمه عاشق می شود و انس را در وجود خویش می نالد و ظاهر را سخت مغلوب غرور می کند که تنها دارایی بی تمکین عشق است و هرز ِ نشاط . از شادی و دیدار غیر می گریزد که مگر نگاهی جز یار او را توان می دهد ! ؟ در نوشتن - صدمین پست -به مرور روزهای آبی باهم بودن نشستم ، قمار عشق را شور دیدم در خراباتی که همچنان حرم « هوای خنک استغنا » را فریاد می زند !
سفر ادامه دارد و شب از كناره مي رود م.سرشک
قرار ما هر کجای دنیا که باران شدید تر بود هر جا که هیچکس نشانی اش را نمی دانست شاید هم یادش نمی ماند ؛ هر کجا نسیم به پایان می رسید و طوفان منتظر ِ اجازه تولد بود ؛ قرار ما تمام جزیره های ناشناخته نرسیده به هیچ زیر آلاچیق های آرزو جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند نزدیک ِ خدا آسمان هفتم در همسایگی ملکوت اوج الهام و فراموشی حس و رسیدن به آنچه مولانا می جست؛ هرکجا مطمئن می شوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو ... مریم حیدر زاده
دیوان حافظ- 1/11/84 «از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود » عشق سکوت است تا جایی که حتی به معشوق هم نمی تواند بگوید جدیتی است در به خویش بازگشتن زبان هم نامحرم می شود عاشق به هیچ کس شبیه نیست انسان را به نقطه ای از وجود می برد که کسی از آن با خبر نیست عشق انسان را تنهـــــــا می کند طلب هیچی و رفتن به هیچ جا " ما ز بی جائیم و بی جا می رویم " اما درون خود التهاب دارد ما تنها بودیم و به تنهایی می رویم زلالی عشق آلوده واژه ها نمی شود عشق عریان است قویترین نقطه هستی است عشق وابستگی نیست محل تابش عشق ، تنهایی است در عشق اولین چیزی که محو می شود تصویر است و مقایسه وجود ندارد «گریه بی علت افتاد» بهشت در هم آمیختن درد و لذت است در انتظار جایی که دل خون می شود خونی که بوی مستی می دهد و در نهایت در وجود عاشق ایجاد کمال می کند و وقتی چشم باز می کنید ، می بینید آنچه می جویید ، خودتان هستید ! هر آنچه بیرون می خواهی ، در درون ایجاد کن «به می سجاده رنگین کن » آن چیزی که پاکی است به آلودگی بکش پیر مغان ، شیخ درون را خبر کن مثنوی شریف – 3/11/84 « جهان شد پر از گفتگو » هواداری نوعی تعصب ایجاد می کند بازگشت از حکم سخت است صبور و شکیبا باش حتی در جایی که مسلط بر داوری هستی عدم صبر ، رسوایی است صبر نفس را سرکوب می کند نفس در درون جان می گیرد ولی در بیرون هیچ نمی یابد « شهوت کلام » شکل ما در قالب نگاه ها تغییر می کند در این حال انگیزه شدن ها لغو می شود آن شدن نهایی عشق است در پس سکوت و تنهایی آفرینش است و نهایت زیبایی ، راز است اگر در دورن پناهگاه خندانی داشته باشید کی از تلخی بیرون می رنجید؟ « او غمی در شب مهتاب نخواهد داشت » مــــــــاه ، ماه است و غم ، غــــــم هر پدیده ای بر مبنای صلاحیت وجودی خود ، می درخشد مقیم کسی است که از ملامت ِ ملامت کنندگان نرنجد در درون شما ، آنچه اصل شماست می درخشد تفال : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد…. دکتر نبوی حسینه ارشاد
از پرده و میخانه گریختم من ، می دانی ؟ از این هجر ، از این نـــــام ، از این نشان ِ بی حاصل گریختم من ، می دانی؟ چله نشینی و شب فرغت خویش به پایان می رود ، می دانی؟ با چنین خسته دلی ، بی نشان ، شبی می مانی؟ صوفی رندان در طلب آمد ، قصه از بی کسی و هجرم خواند ، گوش نسپردم ! می دانی؟ من همه شب ، همه آن ،با تو ام ، چنین سلسله در طلب ِ لعل ِ لبت ، می مانی ؟ من از این شور ، از این شــــــــــر ، از این دیـــــــــــــــر نگارم نیست ، می دانی ؟ با من و خویشم همه حاصل تو ای ، تو ! پیرم آیت « رستگـــــــــــــــــــاری » خواند ، می دانی ؟ رنــــــد عافیت سوزم ، با این سوخته ِ دل می مانی ؟ - آن نیست که حافظ را رندی شود از خاطر - با چنین مجنون ِ بی تابـــــــــی می مانی ؟
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |