تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

صد بار تو را گفتم کم خور، دو سه پیمانه

 

 

وقتی به آنجا رسید قلمرو فردیت بود

و در آن تنهایی احساس عظمت می کرد .

تنهایی که کثرت نمی پذیرفت و سکوت بر آن حاکم بود .

و هیچ هجایی و قلمی توان ابراز آن را نداشت .

 آری ، عشق تنهایی آدم است و سکوت .

و از حیث منحصر فردی در هیچ خاطری جز هیچ نمی گنجد .

و خوش تلخ می ِ مرد افکن که مستی آورد و هوشیاری ببرد

 که پیمودن این راه عاقل را توان نیست .

 واگذاری خویش در راه فدا است ،

 از من و ما گذشتن و خویش را هیچ پنداشتن

 که همه طلب است و حکم غیر .

همه باختن است و هیچ نساختن

و در این رهایی است که همه ، هیچ شده است

و کمال را به جام وصال می نوشد .

رنج ،کمال عشق است

و آنچه که می جوید در نافه خویش می یابد .

 از نیاز تا سراب راهی است

و گرچه مقصد دور است اما حرم عشق بی نیازی است

 و فقط به نگاهی گذرا همه را می بازد

و تهی دست از خویش و خویش می گریزد

مگر صحرا با همه عطش اش فریاد بر آورد

و رنج تشنه لبی اش راباز گوید

 که خود نمی بیند و راهی است .

 

زیبایی معنا می شود و

 بی دلیل باده چشمان خمار نوشیدن ،حضور می شود،

 در فقری که همه زاده خواستن است

و مراد بی حاصل .

 عقل مجالی نمی یابد

و گستاخی حرارتی در مسیر می شود

 و عاشق بی پروا همه هستی خویش را در طلب فریاد می زند

 و حاکمیت مطلق می یابد

 به رنج بیداری و خرابه نشینی شب های دراز .

 

نفرت معشوق کرشمه عاشق می شود

و انس را در وجود خویش می نالد

 و ظاهر را سخت مغلوب غرور می کند

که تنها دارایی بی تمکین عشق است و هرز ِ نشاط .

از شادی و دیدار غیر می گریزد که

 مگر نگاهی جز یار او را توان می دهد ! ؟

 

 

در نوشتن - صدمین پست -به مرور روزهای آبی باهم بودن نشستم ،

قمار عشق را شور دیدم

در خراباتی که همچنان حرم « هوای خنک استغنا » را فریاد می زند !

 

 

 

+ یکشنبه 1384/11/09 .مریم. |

 

 

سفر ادامه دارد و شب از كناره مي رود
 گريوه ها و دشت هاي رهگذر
دوباره شكل يافتند و روشني
كه آفريدگار هستي است
 دوباره آفريدشان
 سفر ادامه دارد و من از دريچه ي ترن
 به كوه ها و دشت ها سلام عاشقانه اي
 كه جويبار جاري و
 جوان روشني ست
 در كوير پير سوختن
 روانه مي كنم
لطافت هواي بانداد را
 ز گيسوان دختري كه از ميان پنجره
فشانده موي نرم خويش را به دوش باد
روايتي رها و عاشقانه مي كنم
 سفر ادامه دارد و در آستان صبحدم
 درخت هاي پسته در كنار راه
سكوت سبز خويش را به آب داده اند
 و رشد ساليانه ي ستاك هاي ترد را
 پس از تحمل عبوس يك درنگ قهوه اي
به ابر و باد و آفتاب داده اند
سفر ادامه دارد و ميان بهت دشت ها
 كبوتران وحشي از ميان حلقه هاي چاه
نگاه هاي حيرت اند سوي آسمان
 كه مي روند و مي روند و مي روند
فراتر از يقين بدان سوي گمان
 سفر ادامه دارد و
 پيام عاشقانه ي كوير ها به ابرها
سلام جاودانه ي نسيم ها به تپه ها
 تواضع لطيف و نرم دره ها
غرور پاك و برف پوش قله ها
صفاي گشت گله ها به دشت ها
چراي سبز ميش ها و قوچ ها و بره ها
سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا كه مانده ام به شهر بند يك افق
به بي كرانه مي برد
 و من به شكر اين صفا و
 اين رهايي رهاتر از خدا
تمام بود خويش را
كه لحظه اي ست از ترنم غريب سيره اي
نثار بي كراني تو مي كنم
زمان ادامه دارد و سفر تمام مي شود

م.سرشک

 

+ شنبه 1384/11/08 .مریم. |

 

قرار ما هر کجای دنیا که باران شدید تر بود

هر جا که هیچکس نشانی اش را نمی دانست

شاید هم یادش نمی ماند ؛

هر کجا نسیم به پایان می رسید

و طوفان منتظر ِ اجازه تولد بود ؛

قرار ما تمام جزیره های ناشناخته

نرسیده به هیچ

زیر آلاچیق های آرزو

 جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند

نزدیک ِ خدا

آسمان هفتم در همسایگی ملکوت

اوج الهام و فراموشی حس

و رسیدن به آنچه مولانا می جست؛

هرکجا مطمئن می شوی دیگر

بی دغدغه

تو برای منی و من برای تو ...

 

 

مریم حیدر زاده

 

 

+ پنجشنبه 1384/11/06 .مریم. |

 

دیوان حافظ- 1/11/84

 

 

«از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود »

عشق

سکوت است

تا جایی که حتی به معشوق هم نمی تواند بگوید

جدیتی است در به خویش بازگشتن

زبان هم نامحرم می شود

عاشق به هیچ کس شبیه نیست

انسان را به نقطه ای از وجود می برد که

کسی از آن با خبر نیست

عشق انسان را تنهـــــــا می کند

طلب هیچی

و رفتن به هیچ جا

" ما ز بی جائیم و بی جا می رویم "

اما درون خود التهاب دارد

ما تنها بودیم و به تنهایی می رویم

زلالی عشق آلوده واژه ها نمی شود

عشق عریان است

قویترین نقطه هستی است

عشق وابستگی نیست

محل تابش عشق ، تنهایی است

در عشق اولین چیزی که محو می شود تصویر است

 و مقایسه وجود ندارد

 

 

«گریه بی علت افتاد»

بهشت در هم آمیختن درد و لذت است

در انتظار جایی که دل خون می شود

خونی که بوی مستی می دهد

و در نهایت در وجود عاشق ایجاد کمال می کند

و وقتی چشم باز می کنید ، می بینید

آنچه می جویید ، خودتان هستید !

هر آنچه بیرون می خواهی ، در درون ایجاد کن

 

«به می سجاده رنگین کن »

آن چیزی که پاکی است

به آلودگی بکش

پیر مغان ، شیخ درون را خبر کن

 

 

مثنوی شریف – 3/11/84

 

 

« جهان شد پر از گفتگو »

هواداری نوعی تعصب ایجاد می کند

بازگشت از حکم سخت است

 صبور و شکیبا باش

حتی در جایی که مسلط بر داوری هستی

عدم صبر ، رسوایی است

صبر نفس را سرکوب می کند

نفس در درون جان می گیرد ولی

در بیرون هیچ نمی یابد

 

 

« شهوت کلام »

شکل ما در قالب نگاه ها تغییر می کند

در این حال انگیزه شدن ها لغو می شود

آن شدن نهایی عشق است

در پس سکوت و تنهایی آفرینش است

و نهایت زیبایی ، راز است

اگر در دورن پناهگاه خندانی داشته باشید

کی از تلخی بیرون می رنجید؟

 

 

« او غمی در شب مهتاب نخواهد داشت »

مــــــــاه ، ماه است

و غم ، غــــــم

هر پدیده ای بر مبنای صلاحیت وجودی خود ، می درخشد

مقیم کسی است که از ملامت ِ ملامت کنندگان نرنجد

در درون شما ، آنچه اصل شماست می درخشد

 

 

تفال : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد….

 

دکتر نبوی

حسینه ارشاد

 

 

 

+ دوشنبه 1384/11/03 .مریم. |

 

 

از پرده و میخانه گریختم من ، می دانی ؟ از این هجر ، از این نـــــام ، از این نشان ِ بی حاصل گریختم من ، می دانی؟ چله نشینی و شب فرغت خویش به پایان می رود ، می دانی؟ با چنین خسته دلی ، بی نشان ، شبی می مانی؟ صوفی رندان در طلب آمد ، قصه از  بی کسی و هجرم خواند ، گوش نسپردم ! می دانی؟ من همه شب ، همه آن ،با تو ام ، چنین سلسله در طلب ِ لعل ِ لبت ، می مانی ؟ من از این شور ، از این شــــــــــر ، از این دیـــــــــــــــر  نگارم نیست ، می دانی ؟ با من و خویشم همه حاصل تو ای ، تو ! پیرم آیت « رستگـــــــــــــــــــاری » خواند ، می دانی ؟ رنــــــد  عافیت سوزم ، با این سوخته ِ دل می مانی ؟ - آن نیست که حافظ را رندی شود از خاطر -  با چنین مجنون ِ بی تابـــــــــی   می مانی ؟

 

 

+ شنبه 1384/11/01 .مریم. |