|
تفال به حافظ # هدیه شب بلند ما به شما ... دست او آيا نخواهد چيد * حمید مصدق
عشق نامه ات به دستم رسید. واقعا از دیدنش خیلی خوشحال شدم ، خوشحالیم از آنجا مضاعف شد که دیدم فقط یک کاغذ سفید فرستاده ای . اما من همه آنچه را که تو در آن ننوشته ای اما دوست داشتی بنویسی ، خواندم . گذشته از این ، کلمات چه می توانند بگویند ؟ حتی پس از نوشتن نیز ، آنچه را که قصد داشتی بنویسی ، نا نوشته می ماند. به همین دلیل ، نامه خاموش تو بسیار قشنگ است. ظاهرا ، هروقت که برای دیدن من می آیی ، بیشتر ساکت هستی ، اما چشم هایت همه چیز را فاش می کند ، و همچنین ، سکوتت . تمنایی ژرف ، مرا لمس کرده است ، ساحلی ناشناخته تو را صدا زده است . هر وقت خدا کسی را صدا می زند ، این گونه صدا می زند اما تا کی می خواهی همین طور در ساحل بمانی؟ نگاه کن ! خورشید بالا آمده است و باد ها بی قرار پر کردن بادبانهای قایق اند ! « یک فنجان چای» «اوشو»
باران می بارد چه زلال می شویم امشب
تیک تیک ساعت شادم نمی کنه یه آن می بینم زمان رو پرت کردم در بستر خاموشی ها تمام روز سرمای پائیزی رو زیر کرسی مامانی با لحاف سنگین ِ دست دوزی شده اش سپری کردم و فقط چند تا فنجون کمر باریک لب سوز رو تو خلوتم راه دادم بوی قلیون میوه ای تو از شب پیش تو اتاق موج می زنه و منو می بره به حس نگاه تو خنده هات رو مرور می کنم کمی گرم می شم با خودم باز تکرار می کنم در هر شوخی کمی زیاد جدی هست گرامافون رو باز می کنم «بیا به پاس محبت نکش به سینه امیدم که بر اساس محبت بساط عشق تو چید م تو قدر اهل وفا را مقام مهر و صفا را چرا نمی شناسی .... » جعبه رنگی رو سیاه می کنند: باز یه پرنده آهنی وارد حریم معصوم بهاری شد باز پرنده ها کوچ کردن پائیز بازخودش رو اثبات کرد کنار عکس یادبود منوچهر نوشته: « کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود» شب یلدای امسال برای خودن یک سیب چقدر تنهایم! مجنون می گفت : سهراب مریض روحی بوده! و آدم همیشه تنهاست ! و آدم همیشه تنهاست ! و من برای دیدن تخت جمشید حافظیه و شنیدن صدای سهراب با شوق تنهایم رو ورق می زنم ! راستی نگاه بابا رو دیدم بدون اینکه بدونم همیشه هوام رو داره ! یه انار گوشه حیات رسیده اگر نچینیش دار سرخیش رو به زمین می سپره ! بلند شم گردگیری کنم آب بریزم دم در رو امشب یه مسافر از این کوچه عبور می کنه !...
عادت بی قراری دل شده است بی بهانه نوشتن از حضوری ، نگاهی ، تبسمی که شب می شود و صبح را به مصاف بهترین بودن دختری می برد که آرزوی رسیدن اش را هر روز تکرار می کند . برای دیدن چهره ای که هنوز در آینه کودک است و دانایی احساس اش در پس بازی های روزگار زرد اما پر توان است . برای سفری کوتاه از کدام مرز گذشتی که بی صدا روح مرا به جنون کشاندی . در نبودت دست دل به هیچ نشانی خیره نمی شود و ترانه هایم و نوشته هایم ... وای در اتاق کودکیم خیس فریادی می شود که کدام مهمان ِ شب ، عروسکم را با خود برد . و برای خوابیدن لالایی های مرا خواند . تصور اینکه هدیه های مرا به ناز عروسکی دگر تقدیم کنی ...پا بر زمین می کوبم . .... جیغ می زنم ...و در آغوش مادر هم حتی بی تابی می کنم که سهم سیب مرا چه کس گاز زده به دور انداخت و ظرف خالیش را هم با خود برد . و اگر پیاله مرا امروز تو ننوشانی به کدامین صورتک قصه سرزمین عجایب را باز گو خواهم کرد .؟. و از تب باغچه ی همسایه ،به کدام مهتاب گله کنم که ماه را شبی که در مسابقه بادبادک ها باختم تو به من دادی و گفتی این قرص را بخورم ، خوب می شوم ! و من از آن روز دیوانه شدم . همه اسباب بازی هایم را به زیر زمین بردم . درش را قفل کردم و کلیدش را بر ستاره ام در کهکشان شیری آویزان کردم . و همان شب تو آمدی و کلید قلبت را به من سپردی . هیچ نگفتی ولی من دیدم که این همان کلید خودم بوده است و فهمیدم تو همان ستاره من بوده ای . وقتی خواستم در گوش ات پیچ پیچ کنم که من ، توام ! تو گریختی و گفتی بازی از اول ! شاه شدی و من اسیر زندانت ! حال که دیدی خوب خسته و مجنونم دگر حتی نشانی از سرخرگ های قلبت نگرفتی که عکس ستاره ای برآن رویید . جان گرفت و در تو جاری شد. از آن روز مرا با خود به هرجا بردی . به اسباب بازی فروشی های لوکس ، به شهر عروسک های چوبی ، به خریدار های دروغی ... و من همه را دیدم و باز در تو جاری بودم . چون نبض تو در هر تپش ! و چون تو بودم ، تو خود را نمی دیدی ! و من آینه ای به زلالی آب باران برایت خریدم و در اتاق اسباب بازی هایت آویزان کردم و شاید روزی تو خود را در آن آینه دیدی و شکستی ! آنگاه در تک تک تکه های وجودت ، نام مرا خواندی!....
از سر دلتنگي هواي تهران هيچگاه چنين آلوده نبود. آسمان نارنجي تيره شده بود . آنقدر بد كه روي كلام من هم اثر گذاشت و شعر زير را نوشتم . آنرا تقديم مي كنم به دختر نازنين دوستم ، خانم مريم بان و نمام مريم هاي جهان خون سرخه غروبم سرخه پس : خون = غروب *** بهار سبزه مانتو تو هم سبزه پس : بهار = مانتو تو *** دلم تنگه ، تنگ تر از هميشه بزرگراه همت هم تنگه وختي حواسم نيست و تو اتوبان همت مي افته ماشينم خيلي دير به اداره مي رسم پس : دلم = اتوبان همت پس دوس دارم همه تو اتوبان دلم باشن بيان و برن و گاهي برام دس تكون بدن 17/9/1384
من اگر خلقتی خود باشم ، زلالم ! شناخت ................ بین شناسنده و پدیده مورد شناسایی فاصله است وقتی پدیده را مطلق شناختین می شود احوال خودتان تو : من بیــــــا در شناخت مقاومت است حرمت پدیده را نگاه دار تا محرم شوی تسلیم شو اگر یک قدم برداری او ده قدم به جلو می آید عشق انسان را می کوبد باید به تواضع برسی وابستگی غیر ارادی است . اگر به طبیعت خود برگردیم خطاب الهی می شویم . نسیمی که واژه های عادی را از نو رقم می زند . بی وفایی .................. بی وفایی نوعی حرفه زیبایی است می خواهد بگوید که: تو مرا نمی شناسی ما در موجودیت خود دیگری را تعریف می کنیم هر پدیده ای که در وهم ما نگنجد خوردش می کنیم من اگر خلقتی خود باشم ، زلالم ! وقتی اشباع نشویم ، عصیانیم ! همه انسانها می ترسند باید اجازه دهیم، همه در طبیعت خودشان باشند نباید وسعت پرواز را در دیگری محدود کنیم جنگ .......................... جنگ ها از رنگ ها بر می انگیزند سازهای هیچ دو انسانی هم کوک نیستند باید از قالب ها جدا شویم آب شویم تسلیم شویم ما اگر قطره های باران باشیم دریا می شویم بی زبان ........................... بی زبان می گفت : من کردم گناه از زبان نباید شنید حتی در دعوت به خیر گاهی حیثیت انسان در بلاغت است من گروهی می شناسم از اولیا که دهانشان بسته است اندر دعا شما وقتی خدایی را می شناسید خودتان باشید «خدا منم» در عرفان بین من و او فاصله ای نیست جلسه مثنوی دکتر نبوی
بی راهه ها رفتی همسفر خواب . صحبت از هجر تو و تلخی حادثه ها نیست . گران عمری گذشت که همه هستی کودکی را به غرور خویش سوزاند و گیسوان قهوه گون عروسکی بود که به سفید ی نشست . نگاهی بود که شکست و حادثه های بود که جنون نام گرفت و بی بها خط خورد و در این ویرانی ترحم هر عابری را بر بی دلی خویش جشن گرفت و تصویر های خیالی یک روح شاداب را در وهم عبور به معراجی برد که بیدار دلی یک روح گریزان را به خویش فرا خواند . قامتی خمیده که هم صحبت درختان شد و سالهای دانایی را به منگی زمان سپرد . سه سال خسته از سکون نشست تا شبی شاید هیبت باد پائیزی لرزه بر جانش زند که :- آی تویی راوی سرگشتگی خویش ؟؟ باقی عمر ، بی من و می ات ، جام تهی خواهد بود !- و باز ندای که قرین لحظه های درد بود: « من بی می ناب ، زیستن نتوانم » . او باز گریخت ! نه بر خود ! با خود !!!! کاروان رفته بود و عمر پا بر دل ... آدمک های مزرعه قدیمی هریک در آغوش بخت خویش خفته و او تازه به ابتدای جاده می تاخت ! مهم نبود همسفرانی که در بی رنگی اش فرو می رفتند و رنگ های رنگین کمان زندگی اش را بازتاب می کردند . مهم عبوری بود که او به اوج خویش می اندیشید ، بر فراز کوهی که در کودکی دستمال نشان شده ی بوسه باد را بر آن سرو تهی آویخته بود و قول داده بود دانا بر گردد ، صبور بر گردد ، دیگری برگردد و با خود بر گردد!!
دوست داشتم شاد باشم کنجکاو و خوشبخت هر لحظه را باتمام وجود زندگی کنم با تشنگی از آب زندگی بنوشم بار دیگر به رویاها اعتماد کنم بتوانم برای آنچه می خواهم بجنگم بله ، این زنی بود که می خواستم باشم زنی که ناگهان ظاهر شد و به من تبدیل شد قلبم گفت که عاشق هستم و من خشنود خوابیدم با لبخندی به لب " پائلوکوئلیو" "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم "
کسی در من می خواند مرا من رفتم اگر آمد به او بگوئید: بی نشانی بود که از وصلت شب تنهایی و چشمان خمار دور بود و به پاسخ باد ِ شب گرد ، همراه نسیم رفت تا به شهری که نشانی از وابستگی های خویش نیابد و تمنای شانه های سبز بهار را به خوابی سپرد ،که برای باریدن برف های دی قرین لحظه های درد است . و باز بوی خوش استغنا ! هوای که عادت چشمان خیس دختران سرزمین بهار است . و وداعی که بوی خویش را فراموش کرده . گذشته ای که باز گشت اش خاکستر خاموش یست که روزهاست از خاطر ما رفته ... و ترس ، آری ! ترس از وابستگی به چشمان توست که مرا راهی می کند ! دل به یاری سپردن که خود در سفر است و من راهی می شوم ، به خنکای که گرچه لرزه بر پیکرم می نهد ولی سنگینی صبر را در من به عادت تلخی روزگار نشانه می گیرد !
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |