تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

خواب را از نگاه تو گرفتم تا کوچه های شهر را رنگ چشمان تو ، رنگ زندگی زنم . گفته بودم باران می بارد اما فرشته ای متولد شد در کوچ پرستوهای که خسته از هجرت به خویش بازگشتند. گاهی تب دارم و به غریبه ای سلام می کنم . گفته بودی ابهام را نمی فهمی و ابهام من از ترانه هایست که بی بهانه برای تو می خوانم و گام هایست که در کنار تو به فکر فرو می روم . با خود می اندیشم سکوت اوج  است وقتی سفر در خود باشد و سوغاتِ آن ،  تک ستاره محبت است در دریای عشق ! گفته بودم : «عشق نمی دانم .» مگر وسعت بی منتها در خاطرم می گنجد ؟ و نگاهی که بوی معصومیت می دهد و سادگی لحظه های حضور . در جشن آب و آفتاب ، ما گرد خود می گردیم و دلی برای به آب زدن و خیس شدن در نگفته های که فقط سرخی چشمان ملاحظه گر می خواند ، نمی یابیم . و باز بوی خوش ِکودکی ، تاب بازی و گیسوان بلند طلایی . پسرکی که در نگاه ما می ماند و پدری که می پندارد به روزهای خاطره . شاید روزی او هم بی قرار سرمستی خویش ، کسی را یافته که می تواند با او ، خود را ببیند . دستانی که دوستی نیست و حرمت عبور  است و باغ های خاطرات یک روز تعطیل . هوای که فقط خوب است و خوب بودن ـ هم در سوز پائیز دیدنی است. وقتی تک گل درخت کاج به خانه ات می آید و روزها همدم لحظه هایت می شود و نمی دانم چرا بارها و بارها از من می گریزد و باز تو دستان ِ نجیبت را برای دادن سبزی کوچک در خت دراز می کنی و با خود می گویم : حال که بر گشتی جاودانه بمانی در شب های  تک ستاره من ! که مگر آهنگ دل ، بارها و بارها بر سر سجاده دل نخوانده بود : «خدایا خانه ام را بی نور محبت خویش آنی به خویش وا مگذار!» و نمی دانم از کودکی ام است که تب دارم یا سیر ِ بی امان نگاه توست که مرا گرم نوشته هایی می کند که خنکای استـغنـا را به طنین شعرهای تو می برد . شاید نمی خواندم ، اگر دست خط تو روبرویم نبود و تک گل کوچک درخت کاج !

                                                                                                       

+ شنبه 1384/08/28 .مریم. |

صفای پیر میکده ما

 

صفای صبوحی است یا آهنگ شب نمی دانم . تمام شب را در انتظار طلوع چشمان تو بیدار می مانم . نوای غریبی است ، سکوت شب با دلتنگی تو .. . و من می خواهم شاد باشم تا لبخند را در شب های تو برویانم . و در هر ریزش اشک شوق با تو بودن را در پرده ای  انکار و یا نمی دانم حرمت بی قراری ، پنهان می کنم . تمام سکوت من ، غزل بی پایان چشمان توست . از عشق گریختم خیلی پیش تر ها ، اما حرم نگاه سبز تو را از دل چگونه بیرون کنم ، که تصویر خیره آن طنین لحظه های من است .

 

بگذار غزل گوی چشمان تو باشم ....

 

+ یکشنبه 1384/08/22 .مریم. |

نه تويي ، نه مني
 گاهي از ميان باران و برگ ها
 صدايي مي شنوم
 گاهي درست غروب يكشنبه ي خاموش
 كه پله هاي پشت در ناتمام مي مانند
تو از مكث ناگهان من جدا مي شوي
 چتر مي گشايي و
رو به باران و برگ ها مي روي
كنار پله هاي ناتمام
پشت دري خسته كه با نيم رخي خيس باز مي شود
صدايي مي شنوم كه تويي
دو چشم از باران آورده ام
 كه هميشه از خواب هاي خيس مي گذرد
مي آيي و انگار پس از يك قرن آمده اي
 باچتري خسته و
صدايي كه منم
 كنار آخرين پله و مكث ناگهان
 سر بر شانه ام مي گذاري و
 گوش بر دهان زمزمه ام
 تا صدايي بشنوي كه منم
و مي شنوي
آرام مي شنوي
صبحگاهي از همين شهر بزرگ
از كنار همين پنجره هاي رو به هر كجا
از كنار همين كتاب بزرگ
كه رو به خاموشي تو بسته است
 كه رو به بيداري من آغاز مي شود
 آمدم
صبحگاهي از كنار خاموشي خسته كه تويي
 ذكري از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و ميان باران و برگها پر كشيد
روي بر ديوار كن تنها نشين
وز وجود خويش هم خلوت گزين
گاهي از ميان باران و غروب يكشنبه
صدايي مي شنوم
 گاهي
نه تويي
نه مني
نه صدايي كه از دفتر سوم
 من و اين صداي يكشنبه
 من و اين صدايي كه تويي
 كنار گوش و چتر خسته سكوت مي شويم
رو به همين دهان بسته كه منم
رو به همين مكث ناگهان كه تويي
سكوت مي شوي
نه مني
نه تويي
نه صدايي
هميشه از دفتر سوم
 ذو به باران و چتر پر از حرف هاي با خودم
صدايي مي شنوم كه تويي
صدايي مي شنوم كه منم

 
محمدعلي بهمني

+ شنبه 1384/08/21 .مریم. |

 

مگر می شود تو بباری و من

من باشم ؟!

 

 

سکوتم باید کوتاه باشد

بهانه هایم باید هیچ باشد

 

این بود قرار دل بی قرار ،

 نفس کشیدن در هوای بی نیازی .

شادی را در عبور هیج دیدن و

 تبسی همیشگی که همه تو را مجنون بی خیالی های کودکی بنامند

 و حرکت !

 مهم نیست چند فصل ، مهم نیست تا کی !

 دلخوشی هامان که هیج ،

برای بودن بی دلیل رفتن هم اگر سراب نباشد بی دلی است !

 

هنوز هم سایه ای هست .

زیر درختی سرو ، 

می شود به نگاهش نشست و هیچ نگفت .

 

 جای که بلند ترین مصرع ، سکوت است !

 

+ سه شنبه 1384/08/17 .مریم. |

 

رنج ها باشد ، اصول گنج ها

 

 

انسان میل به تخریب دارد ،

 عالم خرابات آنجایی است که تصویر ها خورد می شود

و محض ، مطلوب است .

 

در روز روشن ، سایه سرّ است .

چه بسا روز روشن شما را فریب دهد .

 

بعضی محضر ها عریانی است ،

نوعی حس که او بر شما نظر دارد ،

 بدون هیچ برنامه ای .

 

آگاهی هایی هستند که می تواند دیگری را بشکند .

انرژی ای که نگفتن اش آگاهی می خواهد .

 

در مدت سکوت بسیاری مسائل در خویش باز می یابید ،

سکوت ، انگیزه و صبوری می خواهد ،

انگیزه آنچه که باعث می شود بیرون بریزی

و صبوری بر آنچه که طالبی !

 

همیشه وصال در بستر رنج است .

چراکه وصال از بستر کشف است

کشف او مائیم و ما اوئیم !

رنج راه یک گشایش است در جهت ارضا !

 

 

 جلسه مثنوی دکتر نبوی/حسینه ارشاد/روزهای دوشنبه/ساعت 4-۶

 

+ دوشنبه 1384/08/16 .مریم. |

بی خاطره به استقبالش رفتم ،آنقدر بی پرواکه خود را نمی دانم کجا جا گذاشتم.صدای هم ترانه ام بود،مهم نبود که بود.نامش را می خواندم ،یا فریاد می زدم ،چه فرقی می کند!همه من بودم،همه او بود ، باز هم خیابان های طویل ،رهگذر های که هیچ یک غریبه نیستند!و ریزشی که خاکستری ها را برد و سبک شدن و پرواز.یک سانت ، دو سانت ،بیشتر ؟ نمی دانم!گویا می دویدم،اما زمینی نبودم….هو هوی باد ،پائیز ؟نه ! ~رویش  ~ ! تب دارم گویا!...راهیست ، سایه? نه !حضور ? نه !فقط هست !هست که باشد،که نباشم!هنوز می بارد،باران را می گویم.خودش مرا صدا کردو ترانه های پیری دور....عهد بسته ام اگرسه روز ببارد ،دگر غریبه نخوانمش ،باران را می گویم.در سفر هم آیا می شنوی صدایش را؟باران را می گویم،باران !

 

+ شنبه 1384/08/14 .مریم. |

 

این حزن ، از جنس ~پیدایش خاص ~است ، که آن را راز می نامیم .

شما دارید راز می نوشید ،

چیزی که هیچ نامی ندارد ، نشان و تعریفی ندارد ،

ولی درون شما را تحت تاثیر قرار داده است .

و هرچه عمیق تر می شود ، لطیف تر !

 

گاه در میان بد نامی ، رازی می یابی

راز، در میانی که هزاران عیب دارد  .

 سعی کنید در ~هوشیاری خویش ~ راز اینان را کشف کنید .

 

 هرکس صاحب رازی است از جهت منحصر بفردی !

قیاس در جهت دیگریست ،

 اما در راز هر کس خودش است

 و قابل قیاس با دیگری نیست !

 

اگر توانستی وارد قلمرو انسانی شوی ،

 دگر نمی توانی آن را قیاس کنی !

هرکس خودش است .

هرکس در قلمرو فردیت خود است .

 

در شناخت هیچ کس مقایسه نکنید ،

 میدان کشف را احیا کنید .

کشف از نوع عصیان است،

 از نوع – نمی دانم ها !

 

  بقیه عکس ها ...                                                                       

+ دوشنبه 1384/08/09 .مریم. |

 

نفخه آمد مر شمارا دید و رفت

هرکه را خواست جان بخشید و رفت

 

من حقیقت را بتو گفتم

و تو نیاموختی

 

حقیقت

* سکوت *

 است.

 

بقیه عکس ها ... 

+ جمعه 1384/08/06 .مریم. |

 

هر روز كار مي‌كنم. دلم لبريز از معناست. مي‌دانم زمستانِ پُرباري پيشِ رو دارم. اي‌كاش مي‌توانستم پوسته‌يِ دلم را بشكنم و هر آنچه كه در آن است را يكباره بيرون بريزم. دست‌هاي انسان، احمق‌اند و خجالتي و نادان. دل‌هاي ما سرشارند، اما بينِ دل‌ها و دست‌هاي ما هزاران حجاب هست. وقتي كسي به دلِ خود گوش مي‌سپارد، جاودانه مي‌شود. انسان بايد مدام خود را بيافريند. بينِ ما و ديروز، هزاران سال فاصله است.

 

+ دوشنبه 1384/08/02 .مریم. |