تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

ابرها می رقصند ، در ضیافت امواج و حلقه بر شمس می بندند !

 بوی مولانا می آید

باز صحبت از هجر و دیوانگیست

 

دیگر نشانی از خورشید نیست ، و ابرها به رنگ دریا کبود ،

از داغ شمس تا غروب راهی نیست ،

 و من به طلوع چشم دارم!

 

به رنج نمی اندیشم ،

 که درد نوش دارویی بود که مرا به فراخوانی قابله ای برد تا خویش را بیافریند !

جدا از من و ما !

 

صدای مرد سوار مرا به خویش می خواند !

: دخترک ، اسب ِ نجیبی است !

و من به نسیم می اندیشم که بی حضور شمس هنوز هست !

 نوازشگر و مواج به وسعت دریا!

 

کودک می پرسد :

 چرا آسمان سرخ است ؟ خورشید به کجا رفت؟

و من سکوت می کنم ....!

 

+ چهارشنبه 1384/06/30 .مریم. |

 

 

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب .

(( 28 ارديبهشت 1334))

                                                                                                                                                                                                    

                                                                                                                                                                نيما يوشيج

+ دوشنبه 1384/06/28 .مریم. |

 

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.


زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ..
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد

.
عرفان نظراهاری

+ دوشنبه 1384/06/21 .مریم. |

 

+ یکشنبه 1384/06/20 .مریم. |

 

نغمه حضرت دوست

 

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آن جا که کار صومعه را جلوه میدهند

ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست

هم قصهای غریب و حدیثی عجیب هست

 

................

 

 

 

بخند !!

 

آی سرمستی بی حضور ِ من!  با توام  ! هیچ یادت هست   سلام بی تمنای مرا ؟! یادت هست  ؟!  نقاب بی نگاهت را  ؟!

 

آی دلخوشی های بی بهانه ! شب مهتاب را یادت هست؟!  سپیده را چطور؟  بودن های شبانه  ، پرسش های زیرکانه ؟!

 

های بخند !تا می توانی بخند! بر رویاهایم بخند! آخر من هم رفتنیم! تو بر تردیدِ خودبخند! بر تن تبدار غرورم بخند! تا می توانی بخند! همچون کودکی بی پروابخند!بر مستی شبانه ام،بر هستی بی دلیلم!بر دلخوشی هایم بخند!

 

آخر همه بر من می خندند!تو هم بر ترانه ام بخند!

 

 

 

 

+ سه شنبه 1384/06/15 .مریم. |

 

شعله هایش بسان نور در دل تاریکیست ، مجذوب کننده و حیران ! شاید هم شعاع عطشش چشمات رو ببنده و اشک ات رو سرازیز کنه ! اما نـــــور ، روشنایی یه ! رحمته ! آره ، رنــــــــــج رو می گم ! دردی که لذت بودن رو در تو چندین برابر می کنه و موجب میشه اطراف ات رو مشتاق تر ببینی! موجب می شه خودت رو ملاقات کنی ! و به ضیافت دل ، نگاهت رو شستشو بدی ! و دیدت رو نسبت به همه چیز عوض کنی ! اصلا می شی یک نفر دیگه ! آخ که چه لذتی داره تنها تو خیابون های طویل شهر قدم بزنی و بارون بشه همنفست ! و رنگ های کدر خستگیت رو بشوره و به خاک بر گردونه ! وقتی می رسی می بینی خیس ِ خیسی ، سبک !

خورشید طلوع می کنه و به خودت میایی ! وسط جاده ای ! هر چه نزدیک تر می شی ، نفست سخت تر بالا میاد ، شوق ِ یا شعور ؟ نمی دونم! جای رو پیدا می کنی تا آب خنکی به صورتت بزنی ! توی آینه ، دخترکی رو می بینی ، که دیگه خام کودکی نیست ! ولی هنوز هم دوسش داری ! از صبح گوش راستش چندین بار جملاتی رو شنیده  که زیبایش رو تحسین می کنن !، کاش دل زیبای داشته باشه ! از پله ها پایین می ری و درو باز می کنی! نسیم روحبخشی صورتت رو خنک می کنه ! خیلی وقت بود که صورتت شادی واقعی رو لمس نکرده بود ، چند قدم به عقب بر می داری و می پری وسط حیاط ، دوست داری داد بزنی و به همه بگی چقدر خوشحالی ! ...

 

 

+ یکشنبه 1384/06/13 .مریم. |

 

و در پایان

در پایان پایانها

آنچه فنا ناپذیر است باقی می ماند

آنچه سبک تر از آن است که بمیرد

لطیف تر از آن است که بسوزد

گرد آن ما یکدیگر را باز خواهیم یافت

شما و ما

 با هم ...!

                                        -کریستین بوبین

                                                

+ جمعه 1384/06/11 .مریم. |

 

مرا نه از یار ، یادی هست ! نه از عبور غریبه ای که خود را گمشده کوچه های بودن می خواند!

مرا نه از عشق نشانی هست ، نه محتاج دلگرمی آفتابی هستم که بر فراز دل می تابد !

مرا به نگاه خویش گر بنوازی ، نه شوقی ، نه شوری نشانم هست ! که من سنگ بی خانمان تقدیر م که در گریز از خویش می نویسم و مخاطبی را برای شنیدن فرا نمی خوانم !

من تک درخت دشت " استغنا " ، در هوای هیچ جـــــز – خویش -  نمی نشینم ! و گاه اگر نسیمی می بارد ، عطش خورشید است و وسعت کهکشان سخاوتمندی !

من اگر بی تابم ، اگر مشتاق ، اگر گریزان ، تـــــــو تنهـــــا شاهد این سکوتی ، شاکی و قربانی و حاکم منم !

منی که هیچ وقت نبوده ام ، تا نوازش روح را جشن بگیرم ، و همیشه روح گریزان دلهـــــره و تشویش را به پای گام های دیدار ، مقدم بر خویش یافته ام !

من از سلام های بی صدا ، از نگاه های بی فروع ، از نبودن های پیاپی خسته ام !

من نشان تو را ، بر شنزار های ساحل عبور می نگارم ، چرا که سنــــگ ، دل من است که نقش نمی پذیرد مگر به جاودانگی !! 

و تو خود راوی این سرگردانی و تشویش بی امانی ! و من شاد شکوه شعر در دفتر  ِ مجازی خیال خویش هستم  و تو تنها خواننده پنهان شب نوشته های من هستی !

کاش دفتری بود آبی ، قلمی قرمز و حضوری سبــــــــز ! می نوشتم وسعت غرورم را ، که در آن هیچ نظری ، به ترحم نمی نشست ! و هیچ تحسینی به عادت نمی ماند !

کاش محکو م نبودم به سوختن ، تا دود ِ سیاه آتشم ، شهر چشمان تو را خبر نمی کرد ! و من در سکوت – ذوب بودن در هوای تو – می شدم !  بی آنکه بخوانیم !!!تا بخواهی بعد از مکثی کوتاه ، پنجره خیالم را رو به فراموشــــــــی ببندی !

و باز بی قراری های که امانم را برده اند . و چهره ام را عبوس زخم های تقدیر کرده اند !

شاید دلخوشی عبور به همین کوتاهیست ، که می اید و از ماندن حرفی نمی زند !

و گام های من که بر فراز تپه کوه های سرافرازی گام بر می دارد تا نفس های مسافران قله را بشمارد !آنهای که شکوه نور را در بلندای بودن می بینند و به دعوت دل هم گام می شوند !آنهای که هستند !

 

+ یکشنبه 1384/06/06 .مریم. |

 

کسانی که مارا می فهمند

چیزی را در وجود ما

به اسارت می گیرند.

 

جبران خلیل جبران

 

+ شنبه 1384/06/05 .مریم. |

 

 

تنها خواسته دل ، رسیدن به نگاهی ست که روح بکر یک تولد رو بتونی توش پیدا کنی! مثل رود زلال و خنکی که وقتی  خیره جستجو ئی، موج های سرشارش نگاهت رو می شوره و طراوت بودن رو تقدیمت می کنه !

پائیز در راهه ! برگ های رنگارنگ و پر شور قرمز و نارنجی ! رقص باد و بارش های پیا پی ! سوز ی که موجب می شه به خودت نزدیک تر بشی و دو دستت تنگاتنگ بازوهات رو فشاربده ! و حرم نفس هات ، دست های سردت رو پیش از پیش گرم کنه !

پائیز ، فصل تولد مهــــــــر ِ! که سعی می کنه ! در هر ریزش برگ برگ تجربه های زندگیش ، استوار تر از پیش ، ترانه دلدادگی رو در کنار سرو های همیشه سبز بخونه ! و به عبور هر غریبه ای یک سبد طراوت هدیه بکنه ! مامنی برای شونه های خسته تنهایی باشه و شنوده سکوت پنهان یک دوست ! مهـــــــــر ! در راهــــه ! مثل پیش ، شاد ِ بودن ! و رسیدن !...

 

+ چهارشنبه 1384/06/02 .مریم. |