|
ابرها می رقصند ، در ضیافت امواج و حلقه بر شمس می بندند ! بوی مولانا می آید باز صحبت از هجر و دیوانگیست دیگر نشانی از خورشید نیست ، و ابرها به رنگ دریا کبود ، از داغ شمس تا غروب راهی نیست ، و من به طلوع چشم دارم! به رنج نمی اندیشم ، که درد نوش دارویی بود که مرا به فراخوانی قابله ای برد تا خویش را بیافریند ! جدا از من و ما ! صدای مرد سوار مرا به خویش می خواند ! : دخترک ، اسب ِ نجیبی است ! و من به نسیم می اندیشم که بی حضور شمس هنوز هست ! نوازشگر و مواج به وسعت دریا! کودک می پرسد : چرا آسمان سرخ است ؟ خورشید به کجا رفت؟ و من سکوت می کنم ....!
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را . با تنش گرم،بيابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ - به دل سوخته من ماند . به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ، هست شب . آري شب . (( 28 ارديبهشت 1334))
بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. .
نغمه حضرت دوست روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزاران غریب هست در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتو روی حبیب هست آن جا که کار صومعه را جلوه میدهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست هم قصهای غریب و حدیثی عجیب هست ................ بخند !! آی سرمستی بی حضور ِ من! با توام ! هیچ یادت هست !؟ سلام بی تمنای مرا ؟! یادت هست ؟! نقاب بی نگاهت را ؟! آی دلخوشی های بی بهانه ! شب مهتاب را یادت هست؟! سپیده را چطور؟ بودن های شبانه ، پرسش های زیرکانه ؟! های بخند !تا می توانی بخند! بر رویاهایم بخند! آخر من هم رفتنیم! تو بر تردیدِ خودبخند! بر تن تبدار غرورم بخند! تا می توانی بخند! همچون کودکی بی پروابخند!بر مستی شبانه ام،بر هستی بی دلیلم!بر دلخوشی هایم بخند! آخر همه بر من می خندند!تو هم بر ترانه ام بخند!
شعله هایش بسان نور در دل تاریکیست ، مجذوب کننده و حیران ! شاید هم شعاع عطشش چشمات رو ببنده و اشک ات رو سرازیز کنه ! اما نـــــور ، روشنایی یه ! رحمته ! آره ، رنــــــــــج رو می گم ! دردی که لذت بودن رو در تو چندین برابر می کنه و موجب میشه اطراف ات رو مشتاق تر ببینی! موجب می شه خودت رو ملاقات کنی ! و به ضیافت دل ، نگاهت رو شستشو بدی ! و دیدت رو نسبت به همه چیز عوض کنی ! اصلا می شی یک نفر دیگه ! آخ که چه لذتی داره تنها تو خیابون های طویل شهر قدم بزنی و بارون بشه همنفست ! و رنگ های کدر خستگیت رو بشوره و به خاک بر گردونه ! وقتی می رسی می بینی خیس ِ خیسی ، سبک ! خورشید طلوع می کنه و به خودت میایی ! وسط جاده ای ! هر چه نزدیک تر می شی ، نفست سخت تر بالا میاد ، شوق ِ یا شعور ؟ نمی دونم! جای رو پیدا می کنی تا آب خنکی به صورتت بزنی ! توی آینه ، دخترکی رو می بینی ، که دیگه خام کودکی نیست ! ولی هنوز هم دوسش داری ! از صبح گوش راستش چندین بار جملاتی رو شنیده که زیبایش رو تحسین می کنن !، کاش دل زیبای داشته باشه ! از پله ها پایین می ری و درو باز می کنی! نسیم روحبخشی صورتت رو خنک می کنه ! خیلی وقت بود که صورتت شادی واقعی رو لمس نکرده بود ، چند قدم به عقب بر می داری و می پری وسط حیاط ، دوست داری داد بزنی و به همه بگی چقدر خوشحالی ! ...
و در پایان در پایان پایانها آنچه فنا ناپذیر است باقی می ماند آنچه سبک تر از آن است که بمیرد لطیف تر از آن است که بسوزد گرد آن ما یکدیگر را باز خواهیم یافت شما و ما با هم ...! -کریستین بوبین
مرا نه از یار ، یادی هست ! نه از عبور غریبه ای که خود را گمشده کوچه های بودن می خواند! مرا نه از عشق نشانی هست ، نه محتاج دلگرمی آفتابی هستم که بر فراز دل می تابد ! مرا به نگاه خویش گر بنوازی ، نه شوقی ، نه شوری نشانم هست ! که من سنگ بی خانمان تقدیر م که در گریز از خویش می نویسم و مخاطبی را برای شنیدن فرا نمی خوانم ! من تک درخت دشت " استغنا " ، در هوای هیچ جـــــز – خویش - نمی نشینم ! و گاه اگر نسیمی می بارد ، عطش خورشید است و وسعت کهکشان سخاوتمندی ! من اگر بی تابم ، اگر مشتاق ، اگر گریزان ، تـــــــو تنهـــــا شاهد این سکوتی ، شاکی و قربانی و حاکم منم ! منی که هیچ وقت نبوده ام ، تا نوازش روح را جشن بگیرم ، و همیشه روح گریزان دلهـــــره و تشویش را به پای گام های دیدار ، مقدم بر خویش یافته ام ! من از سلام های بی صدا ، از نگاه های بی فروع ، از نبودن های پیاپی خسته ام ! من نشان تو را ، بر شنزار های ساحل عبور می نگارم ، چرا که سنــــگ ، دل من است که نقش نمی پذیرد مگر به جاودانگی !! و تو خود راوی این سرگردانی و تشویش بی امانی ! و من شاد شکوه شعر در دفتر ِ مجازی خیال خویش هستم و تو تنها خواننده پنهان شب نوشته های من هستی ! کاش دفتری بود آبی ، قلمی قرمز و حضوری سبــــــــز ! می نوشتم وسعت غرورم را ، که در آن هیچ نظری ، به ترحم نمی نشست ! و هیچ تحسینی به عادت نمی ماند ! کاش محکو م نبودم به سوختن ، تا دود ِ سیاه آتشم ، شهر چشمان تو را خبر نمی کرد ! و من در سکوت – ذوب بودن در هوای تو – می شدم ! بی آنکه بخوانیم !!!تا بخواهی بعد از مکثی کوتاه ، پنجره خیالم را رو به فراموشــــــــی ببندی ! و باز بی قراری های که امانم را برده اند . و چهره ام را عبوس زخم های تقدیر کرده اند ! شاید دلخوشی عبور به همین کوتاهیست ، که می اید و از ماندن حرفی نمی زند ! و گام های من که بر فراز تپه کوه های سرافرازی گام بر می دارد تا نفس های مسافران قله را بشمارد !آنهای که شکوه نور را در بلندای بودن می بینند و به دعوت دل هم گام می شوند !آنهای که هستند !
کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند. جبران خلیل جبران
تنها خواسته دل ، رسیدن به نگاهی ست که روح بکر یک تولد رو بتونی توش پیدا کنی! مثل رود زلال و خنکی که وقتی خیره جستجو ئی، موج های سرشارش نگاهت رو می شوره و طراوت بودن رو تقدیمت می کنه ! پائیز در راهه ! برگ های رنگارنگ و پر شور قرمز و نارنجی ! رقص باد و بارش های پیا پی ! سوز ی که موجب می شه به خودت نزدیک تر بشی و دو دستت تنگاتنگ بازوهات رو فشاربده ! و حرم نفس هات ، دست های سردت رو پیش از پیش گرم کنه ! پائیز ، فصل تولد مهــــــــر ِ! که سعی می کنه ! در هر ریزش برگ برگ تجربه های زندگیش ، استوار تر از پیش ، ترانه دلدادگی رو در کنار سرو های همیشه سبز بخونه ! و به عبور هر غریبه ای یک سبد طراوت هدیه بکنه ! مامنی برای شونه های خسته تنهایی باشه و شنوده سکوت پنهان یک دوست ! مهـــــــــر ! در راهــــه ! مثل پیش ، شاد ِ بودن ! و رسیدن !...
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |