تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

 

 

 

..::بدرود::..

 

 

+ جمعه 1384/04/24 .مریم. |

 

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي
دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست
آمد صفاي خلوت اندوه را ربود
آمد به اين اميد كه در گور سرد دل
 شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق
من بودم و سكوت و غم و جاودانه اي
 آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال
روشن كند به نور محبت چراغ من
باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاكستر از حرارت آغوش او كنم
چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما
آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
 اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
 آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم
باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود
ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود
 

 

                                   فريدون مشيری

+ پنجشنبه 1384/04/23 .مریم. |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا

 روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

 داد زد و بد و بيراه گفت.

 خدا سكوت كرد.

 جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد

خدا سكوت كرد.

 كفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

خدا سكوتش را شكست

 و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

 تنها يك روز ديگر باقي است.

بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،

گويي هزار سال زيسته است

 و آنكه امروزش را در نمي‌يابد

هزار سال هم به كارش نمي‌آيد.

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و

گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود.

 مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:

وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

 بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

 زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.

 چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

 مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد،

مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

 كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

 و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و

 براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد.

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد،

 

 

اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

+ دوشنبه 1384/04/20 .مریم. |

 

من از نهایت شب حرف می زنم . از عمق تاریکی ! آنجا که خود را گم می کنی تا باز یابی !

و بی نگاه در ناکامی ها دست و پا می زنی و من در  خیال خود به بازی رنگ ها نور رادیدم  و تجسم آرزوهایم را در دفتر شیشه ای هزار تکه ای به جستجو می خوانم ! من سرو سبزی را در دل می رویانم تا در سردی زمستان پیش رو ی طراوت خود را به رخ بکشد و برگ های سخت و نازکش را به مقابله با سفیدی پنهان فراموشی به مبارزه بطلبد !

من آرامشم را در قنوت یک شب خیس در خانه دوست به یغما بردم و صبر را در فراز و نشیب های آزمایشی الهی تمنا کردم .

من از نفاق دوست نمایان آموختم در دریای مواج هستی تنها بودن و سخت بودن و کوشیدن تنها راه شرافت استواریست ! من در پس حادثه ها بار دیگر با ضمیر خویش عهد بستم در برابر نا ملایمات پیشانی خویش را به سجده هیچ جز خدایم فرو نیاورم !

من ناباورانه در خود گم شدم و رهای را در ندیدن ، نشنیدن و نخواستن یا فتم !

من می روم و در همین نزدیکی چادری خواهم زد ، به وسعت دشتی پر از آفتاب گردان های زرد و خروشان سر افرازی .. آنجا که سفره دلمان دو سبد سادگی و صداقت  باشد و بی هیچ چشمداشتی راز دلمان را شیرینی کاممان گردانیم و طلوع را با هم در فراز از شب به تماشا بنشینیم !

 

 

+ پنجشنبه 1384/04/16 .مریم. |

 

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

  عبدالجبار کاکایی

+ یکشنبه 1384/04/12 .مریم. |

  

                     آنچه تو خواستی می شوم

                                                    قطره بارانی

                                                            بر ساحل دلتنگی

 

 

شنیده بودمت پیش از آمدنت ! دوست راه را نشانم داد و تو را…و شبی در  سرگردانی غربتم آمدی !و خود را غریبه ای مسافر خواندی و نمی دانستی سفر را آغاز بودم و تو همسفر تنهای من شدی!  اولین سلام صدایم لرزید ، و تو بهانه ای شدی برای شادیم و این اولین گام بود برای بودن ! و تو هیچ وقت نبودی ! و من می رفتم با گامهای پیوسته ! جرعه آبی و امید رسیدن به آغاز…. و گهگاهی دو خط شعری که از سر شوق می خواندی و من هر بیت تورا غزل واره ای می کردم و خود را به جرم بودن محکوم … سفر در جریان بود و من خیره به رنگین کمانی که بارانش بودم و تو تازه به باریدن فکر می کردی … ایستگاه نزدیک است و من باید ترن را تغییر دهم اما تو ماندگاری در انکار بودن و نمی دانی عشق چه جرم قشنگی است و من می خواهم بد نام کوچه پس کوچه های جنون باشم ! تو می مانی چرا که لنگر در دریای خروشان ترس نهادی و رهایی را اسارت می خوانی…! به حرم درس های که آموختیم احترامی از سر شوق بر گونه هایم جاریست . در یکی از همین روزها چمدان را می بندم و راهی سفری دیگر می شوم اما یاد تو را در دفتر ذهن با رنگ بی رنگی و از جنس هیچ می نگارم تا همیشه بدانم مردی بود پشت نقاب خنده که می دید ، می خواند و عشق می ورزید….!

 

 

+ پنجشنبه 1384/04/09 .مریم. |

 

 

با نیامدنت که هیچ...

با ندای آمدنت ، گویی مرا برای غسل تعمید آفریدند . و من ، به سوی من شتافتم ! همه علف های هرز بی حوصلگی و خود فریبی را به یمن آمدنت سوزاندم ! خانه دل را همراه کوچه پس کوچه های بودنی کوتاه شستم تا غبار یک تردید را هیچ گاه در نگاهت نخوانم !چرا که هیچ گاه نبودم آنچه باید باشم و داستانی برای گفتن ندارم ! چهل روز گذشت و هنوز نیامدی ! شاید در سفر چشمان دیگری معجزه را می جویی و تو خود آیتی ،وقتی در نبودت این همه شگفتی نهفته بود ، خوشا به حال ما، اگر باشی و هر آن تحولی جدیدر ا به رخ بکشیم ! می دانم طوفانی در راه است ! برد این طوفان می تواند از آن تو باشد و اگر نیایی باز من هستم ! اما متفاوت ! من می روم و این آغاز من است ! من سالهاست مرده ام ! آنگاه که تسلیم تقدیر شدم و شروع می شوم در بارش یک شب تابستانی !و همیشه فکر می کنم چـــــرا تابستان سبـــــــز تر از بهار است ولی طراوتش را بهار برده است ! شاید شرجی شب توان تحمل نیست و ما به درد خو کرده ایم ! شاید از گرما می ترسیم مبادا آتش شود، شعله گیرد جانمان را !و من روحم را به یک مهمانی بزرگ دعوت می کنم ! من خود « دلیل راه » می شوم ! و این اولین گام رسیدن است !...

 

 

+ سه شنبه 1384/04/07 .مریم. |

 

              مــــــــادر زیبا ترین حضور در بی کران هستیم...

 

اشک های چو مروارید بر گونه های عزیز ترینت یعنی شکستن خاطری خسته که از همه می گریزد تا خود را نبیند. مــــــــــادر ، همدم سکوتی است که تمام دلتنگی خویش را در نگاهش از یاد می بری . روحی شاداب که درد را با خند ه های شیرین خود پنهان می کند و تو سنگینی آن را در نم چشمانش می بینی ! شانه های که بی حضور واژه ای مامن تمام خستگی های توست ! صدایش دلاویزترین لالایی است که بیداری را هدیه تجربه های زندگی ات می کند ! امشب در ایوان دل، مــــــــا به جشن ستاره ها رفتیم . مــــادر سکوت بود و خیره به کهکشانی که راه را نشان می داد و او نگران بی راهه های سرنوشت بود ! زهـــــــره ، مشتری را نشان حلقه ای زحل بود و  او باز سکوت بود و سکوت ! و مرا به دروازه شهری رساند که من بودم و فردایی که آسمانش همه جا آبی است ! دور یا نزدیک ! در دل کسانی که عاشقانه در کنارت همدم لحظه های شاد و گاهی طوفانی تو خواهند بود ! و مــــــــادر ، بزرگترین ستاره در آسمان زندگیت را خورشید نام نهادیم ! تا همیشه و در همه جا روشنی بخش محفلمان باشد و امید ی برای بهترین  بودن !

 

 

+ شنبه 1384/04/04 .مریم. |

 

وَ نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الذَّینَ استُضعِفوُا فِی الاَرضِ

 وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثیِن

 

+ پنجشنبه 1384/04/02 .مریم. |