|
سلام به حضوری که هیچ وقت نبود تا نوای دل را سازی نو باشیم سلام به سکوتی که مدت هاست میزبان شمعدانی های بنفش و شاداب دل ماست صحبت از درد و غم نبودن نیست ، خستگی خاطرات است و بی قراری یک دل شیدا ،فریادی که عادت به گفتن داشت و خاموش است ! چراغ قرمز ، ترانه دلخواه و چند قطره دلتنگی برای من که بودم ، نوشتم ، خواندم و در آخر خانه تکانی دل و استقبال بهاری که نمی شناسیش ولی پاک است و مقبول عام ...! و تو منهای خود ! دنیای آرزوهایت منهای بودن ! و شاید درد این است ! نقاش هستی و باز امتحانی نو ! همه چیز هست: شیر هست ، سر شیر هم هست ! پرواز هم هست ، رسیدن هم هست !عین آرزوهایت . و بازاری که روی همه و همه چیز قیمت می گذارد جز این دل محکوم که گریزش را بهایی نیست ! و تو را که از آینه می گریزی تا نبینی نگاهی راکه رنگ دیگران است تا این قافله به پایان برسد ! و شاید روزی بعد از همه آن دیدن ها و نرسیدن ها فهمیدی که عشق را مجال حظور نیست و منطق، حکم عقل است و قانونمندی تاریخ ! تجربه های که هر یک داستانی بود و امیدی که به بن بست زمان رسید و تقدیری که اینگونه جاوید رقم خورد! و امروز تو آغاز می شوی برای دیگری بودن ...!
اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟ فریدون مشیری
در برهوت؛ خلوتگاهی بنا کنید ـ از تخیـلـات خود؛ و به رویاها اعتماد کنید. زیرا به دروازه ابدیت راه می گشایند، و رخصت دهید که روح با عقل؛ شـور را دلیل باشد! تا شور با رستاخیز هر روزه اش؛ زندگی کند و ققنوس وار ـ از خاکسترـ پرواز گیرد. در تشرف عقل بیارامید و در تشرف شور؛ به حرکت درآیید. وخیر در شماست هنگامی که در تکاپوی بخشش خویشتن هستید. یکدیگر را عاشق باشید؛ امـّا از عشق بند نبافیـد.هرچند تارهای عود جدایند، امـّا یک نوا را مرتعش می کنند. خلیل جبران
«این روزها که می گذرد ، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند »
ای دل مباش یک دم ، خالی ز عشق و مستی و آنگه برو که رستی از نیستی و هستی زندگی ادامه دارد و حقیقت ، جز در لحظاتی کوتاه ، نقاب از چهره بر نمی گیرد . حقیقت ، زنده و شاداب در کرانه ابدیت ، بیرون از رهگذر زمان انتظار می کشد تا از درونِ قلب ها روزنی به آسمان گشوده شود ! شقایق ها پژمرده می شوند ، اما عشق و زیبایی ماندگار است . زمان بادی است که به نخلستان آسیبی نمی رساند ، غبار و خس و خاشاک را جابجا می کند . دیدم که این همه جز بهانه ای برای وجود و ظهور آدمی بیش نیست ، همان سان که حجاب های ظلمت و نور نیز بهانه تجلی حقیقت اند . و همه عالم بهانه حظور همین حقیقت است ! و مردترین مردان در حسرت قافله عشق نمانند… و چنین شد ! رضا دشتی-
مژده وصل تو کو کز سر جان بر خیزم طایر قدسم و از دام جهان بر خیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان بر خیزم درست همون موقعی که به « حوا» پشت می کنی ، در ی به روت بازمیشه که فردوس رو تو ذهنت متجلی می کنه !! جالب اینجاست که معرفت میشه یه سید !! چشمات رو باز کن ، دلیل و منطق نیار ! فقظ خودت باش ، اون چیزی باش که دلتنگشی !!! یاد حرف استاد می افتی ، وقتی عازم سفر بودی و برات استخاره نگرفت ! فقط گفت :« صبر پیشه کن !! تجربه های جدید زندگیت رو بپذیر !! ولی باز می گردی !!» .... اون روز دلم شکست ، حتی استاد هم نخواست من بمونم و من رفتم ! شش سال می گذره ! و امروز با چشم خودم بازگشتم رو دیدم ! می گن یافتن باب سعادت مهم نیست ، استمرار ملاکه !! سارا نامی می گفت : شب قدر آقا امضا کردن که تو اینجایی و خانه ، خانه رضا ست ! در طلب حق رضایم به رضایش ! و لبیک می گوییم ندای معصومیتی را که چندی بود از آن فارغ بودم !
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |