|
فانوس ها خاموش! برای دیدن، نور لازم نیست . امواج خود رسیدن است و تلاطم بی امان دل ترانه بی کلام زندگی است. چهل روز می اندیشم ، مجالی برای زمینی بودن ، در جزیره ای از ابهامات ریاضی گونه ! فرمول های قانونمندی ، حس دیدن در پیوند با کائنات.... تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من
مثل یه حادثه، دور تو قلب بی تفاوتی سلام می کنم انعکاس نگام یه مکث طولانی غبار آینه رو پاک می کنم خودم رو پیدا نمی کنم سنگ دلم رو نشونه می گیرم، دستم رو می گیری مات می مونم تو کی هستی غریبه ای، آشنا؟ دیوانه نخوانم، آدم ندیدم انفرادی ابدیت مجنونم روزگارم اگر نمی خوای برو عادتم شمردن تو هم مسافری و من خند ه ام می گیرد سادگی رفتن ات را برو سوت قطار منتظره! بی خداحافظی زنده ترم!
مسیر کوه رو که بالا می رفتیم ، یه چند دقیقه ای تا رسیدن بقیه تنها شدم .بدون اینکه بخوام حرفهای بغل دستیام رو میشنیدم که مشغول بحث بودن ، دوست داشتم وارد ه بحث شون بشم ، ولی نمی شد! یکی شون می گفت :« آزادی، یعنی روح و جسمت فقط متعلق به خودت باشه !» همین یه جمله کوتاه منو برد تو فکر ....!! ما همیشه به دنبال کسی هستیم تا تکیه گاه روح و جسممون باشه ! شخصا از تنهای بیزارم و در عین حال در تنهایی « رها» م !! کمی که بالا تر رفتیم ، بچه های سال بالایی دوره راهنمایی م رو دیدم ، سی نفری بودن ! ولی هیچ کدوم منو از دور نشناختن !!! شاید برای اینکه « نقاب » ام رو برداشته بودم ، هر چند که با عینک و کلاه برای دوری از آفتابی بودم که بهش عشق می ورزیدم...!
«آفتابـ » اینقدر تند و زننده بود که گونه هام رو سرخ کرده بود . چترم رو گذاشتم خوابگاه و راهی شدم اما هنوز دانشگاه نرسیده بودم که « تگرگ » شروع شد . دانه های درشتش آفتاب سوختگی صورتم رو لگد می زد !! سعی کردم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس بدوم ، هنوز نفس تازه نکرده بودم که «باد سوزناکی» بلند شد !! حوا هم داشت به من نگاه می کرد. می گفت : این همون جو ناسازگار زندگی یه ! تا میای بسازی ، دم ناسازگاری بر می داره !! تا میای چشمات رو ببندی روی همه و هیچ ، غریبه ای از راه میرسه و شهر دلت رو زیر و رو می کنه ! بهش میگی: بمون !…میگه :مسافرم…! میگی : برو…! میگه : خسته ام …!دوری میکنی ، لمس نگاهش قلبت رو می لرزونه ! نزدیک می شی ، نمی شنوه !!! .. می مونی بین تردید و اشتیاق ... ! ...میگن : خودت
v آی ... مستی کودکانه من! دلخوش نوشــته های گرم! به شوق سبز چشمانی دلفریب میزنی بر دل چنگـــــــــــــ ... v می نویسی از فریاد می خوانی از غرور و هیچ نمی گویی انکار عشق دروغ بر خویشتن است!؟ v مگو اگر به دیدارش روی می گریزد! او نیز تمنای وصال تو را دارد اما مردان وسیع اند آنقدر که در دل؛ ستاره ها می کارند و یاد کوچک ایوان ما مدید مدتی است فقط مهمان نور تو است در شب ها v به او بگو از مهری که سراپا اوست دلتنگ حس غریب است که خویش را در آن می بیند بگو هم رنگِ مهـــــــربانِ من بشکن دیوار سکوت v او نیز تمنای وصال تو را دارد
هر چه نزدیک تر می شوی ، دور تر می شود. می آموزی که باید دوری کنی تابرسی. در کمین می نشینی. مثل قایموشک بازی!! اما ، او از راه میرسد . در جستجوی نگاه تو! ... ولی... آنقدر درد را چشیده ای که دیگرتوان دوست داشتن نداشته باشی.... سکوت می کنی و می گریزی ... شاید به دنبال یاری دگر!!
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی آفتاب طلوعی دوباره بر جسم خسته ام می اندازد .نوازش نسیم خاطرات سرد دی را از تنم می رباید. با صدای پرنده ای خوش نوا چشم هایم را باز می کنم . تندی اشعه خورشید لبانم را داغ می کند. به ساعت نگاه می کنم. زمان!!! در حال گذر است .در کاسه گلی کنار تختم صورت سرخ وسفیدی می بینم . چشم های گشاد و قهوه ای با خطوطی از سرخی کم خوابی ! موهای قهوه ای و بلندی که آنقدر بهم ریخته است که قابل رقابت با فشیون های روز دنیاست... اما ! امروز روز دیگریست ! جمعه آغاز ! قشنگترین لباسم را می پوشم و آراستگی ام را می ستایم . یک قلم و کاغذ بر می دارم و روی ایوان احساس سعی می کنم تست هوشم را حل کنم ... . از دوستی دور می خواهم تا مرا در رقابت من برای آشنای بیشتر با تو کمک کند . ولی او پل می شود برای رسیدن به تو و من نبوده ام... قبول نیست . من این همه نیستم و تو فراتری... و مهم این است که من همیشه فکر کرده ام...!!!
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |