|
پرم از سکوت زیبا معنایم کن... بهانههای شادیمان بیشمار همین که تو هستی، ما هستیم، میشود یک عمر سرشار بود. اما خوب میدانی که تقدس هر آنچه باید باشد و نیست، این روزها چه کمرنگ شده است. باران این حوالی چه ممتد میبارد. ساعت تحویل سال آن اشکها گواه این آرامش بیشوق است... مگر باز روزی در حرمش آن بانوی مهر را باز یابیم....
باید از رود گذشت باید از رود -اگر چند گل آلود- گذشت بال افشانی آن جفت کبوتر را در افق میبینی، که چنان بالابال، دشتها را با ابر، آشتی دادند؟ راستی آیا، میتوان رفت و نماند؟ راستی آیا، میتوان شعری در مدح شقایقها خواند؟ استاد شفیعی کدکنی عزیزدلم نامه قشنگات به دستم رسید. میدانم که نوشتن برایت راحت نیست، از این روست که لغت به لغت نامهات را دوست دارم و کلماتات را در افق خط زیبایت بارها دنبال کردم. دفعه قبل که برات نوشته بودم دست دلم لرزیده بود، ترسیده بودم که مبادا حادثهای همه مارا پریشان کند، و گویا به مانند معصومیت رویاهای کودکیام دلم گواه این را داده بود. حالا در جواب نامهات آنقدر فکر کردهام که مژههایم نم پاییزی را گرفته است که تو از نزدیک لمساش میکنی و من از دور سوزش را میلرزم. آنقدر که خوابهای پریشان دستانم را سخت در هم میفشارد و دم صبح به تمنای رحمت بخشایشگراش از خواب برمیخیزم تا شاید مناجات غریبی تنهامانده را بشنود و ساعتها قبل از روشنشدن صبح تو رایحه صبوری را به هوای تو ببخشد. عزیز دل کاش نرفته بودم. کاش با همه سختیهای که میدانی، میماندم و از ماندنیهایمان محافظت میکردم. شاید اگر نرفته بودم امروز در قاب عکس یادگاریمان لبخند معنای شادتری داشت و از نگاه آنهای که دوستشان داریم نمیگریختیم. مهربانم، ازخدا میخواهم چون همیشه متانت و صبرات سرآمد همه ما باشد و تلاشات پایدار. تا خودت با نگاه بزرگات راه را از بیراه بشناسی و پایههای محکمی را برای فردهای خوبات پیریزی کنی. این را بدان که همیشه "سیسی" هست که با همه شیطنتهایش تو را دوست دارد و برای شاددلیات از هیچ تلاشی دریغ نمیکند. همه را دوست داشته باش و مهر بورز حتی او را که تو را میرنجاند، چرا که طبیعت آینه رفتار ماست. نگران بیقراریهای من نباش. شاید باید بیشتر تنهایی را با فکر بیامیزم تا حکمت هر آنچه سخت به نام زندگی رقم میخورد را بدانم. من نیز خوب میدانم که روزی باهم به دلتنگیهایمان خواهیم خندید. آرزومند آرزوهای زیبایت مریم
می بینی دوست من
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |