تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

       من همان لحظه­ی پیشم که هنوز...

 

   چشمانت را که هنوز سبز و دلم را که گواه می­دهد به امتداد رویش تو. و این منحنی خندان که صورتم را نوازش می­دهد، و قلبم را و گام­هایم را به آن کجایی می­برند که حتی خاطر فالگیران خبره شهر هم بدان راه نمی­یافت. و حالا این تکرار موسیقی بر لبان توست که نشانم می­دهد هنوز و هنوز خاطرت با ماست. چه شبی بود آن شب که در تدفین خویش کوشیدیم و برای امتداد بهار تلاشی نکردیم.  یادت هست نزدیک سحر سجاده پهن کردی و من به  تسبیح بی صبح تو اقامه بستم. چه کسی می­دانست که این سال­های دور نصیب من و تو خواهد شد. آنقدر که در غبار یک روز سرد، آخرین نشان اعدام  یک برگ در تقابل باد و زمان بود و من چله­نشین روزهای خوش بهار به انتظار نشستم. آنقدر که مسیح کودک ناخواسته تقدیرم شد و من او را، فرزندِ صبور روزهای سرد خویش، شهد سکوت نوشاندم. صلیب آرام آرام بر پیشانی­اش حک شد و تقدس در نگاهم دگربار درخشید. این خانه گویی تاریخ من است. خط­های مواج ذهن که باید می­بودنند تا تندیس مایی شکل بگیرد و زورق خاطره­ای ماندگار بماند. همچون حلقه­ای بر دستان من، شادباش یک حضور. و او که هزار قصه ناگفته خویش است و خطاط بی خط تقدیر خویش. همچنان آرام و استوار بر سکوت یک منحنی نازک به کوتاهی یک زندگی و چشمانش که هنوز سبز.

+ پنجشنبه 1388/10/17 .مریم. |