حالا نه دلهره جسارت به تو را دارم ، نه با حرم دستان سردم به جشن چشمان تو می آیم . می آیم و برای روز میلادت شمع های سالهای ساده دلدادگی ات را روشن می کنم . دیگر برای توجیه لحظه های جاری سکوت به صلیب مسیح پناه نمی برم * و آیه های رویش خویش را با هجای استعارات نامانوس بر سردر ترانه هایم نمی کوبم . حالا که آمده ای و رویاهایمان رنگ واقعیت گرفته است ، با تمام آنچه مهر می نامیم اش جام می نوشم و جاودانه نام ات را می خوانم . غزل چشمانت را خنک قمار روزهای گریز و بخشش خویش می کنم و برای لحظه های بارانی عبورت کفش های رهایی جفت می کنم . بی بی را به ضیافت آفتاب خانه ای می برم که همسایه اش دگر در لفظ سیب تنها نمی ماند و برای روشنی شب هایش برق چشمان تو را نمی خواهد . حالا آب و آینه بدرقه امروز تا فردای سفرمان می شود و رویش جرعه نگاهی برای سالهای زنده-گی مان بس خواهد بود . بردر دار قالی گل های سرخ می روید و خانه مان گلستان دستان مادر می شود . لبخند جان می گیرد ، تو آرام سعدی می خوانی و من دلتنگ می شوم . تو راز می گشایی و من آرام می شوم . تولد هر آن در نگاه مان شکل می گیرد و جشن در رقص چشمانت می بارد . ..
--- محمد عزیزم تولدت مبارک ---
* یکشنبه کلیسا
- ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب ...